چه زود دیر میشود

شما میتوانید صحنه عکس زیر زا در پشت شاهزاده هاشم بیدگل مشاهد کنید.که خانه های سبک جدید چگونه خانه های قدیمی را می بلعند جالب است بدانید مهندسینی که خانه های جدید را میسازند در همین خانه های قدیمی بدنیا امدند و بزرگ شدند.

عکس زیر منزل حاجی حمزالله قمری در خیابان معین آباد می باشد که در دهه چهل ساخته شده است.

عکس زیر از محله مختص آباد و منزل حاجی رستم پهلوانی می باشد.که در دهه پنجاه ساخته شده است.

عکس زیر از شهرک های جدید در اطراف میدان شهید روحانی می باشد.

و چقدر زود زمان عوض می شود.

کاپشن

ازمسجد قبلتین شهر مدینه بیرون آمده بودیم ومسافرین در حال سوار شدن به اتوبوس بودند که دیدم آقای پور محسنی با عجله به طرف مسجد برگشت همه مسافرین سوار شدند اتوبوس آماده حرکت شد اما آقای پور محسنی کمی دیر کرد، در این موقع شخصی(از کاروان مشهدی ها) از پله های اتوبوس ما آمد بالا وگفت کسی از شما کاپشن داخل مسجد جا نگذاشته ؟همه گفتند نه... سپس کاپشنی را برد بالا ونشان داد گفت : این کاپشن باید از کاروان شما باشد از هیچکدامتان نیست؟  دوباره مسافران گفتند از ما نیست. او رفت سوار ماشینشان شد وماشینشان حرکت کرد پس از دقایقی آقای پور محسنی با حال گرفته سوار اتو بوس شدگفت : کاپشنم را جا گذاشته بودم رفتم بیاورم هرچه گشتم نبود.

راز نوشتن من

خدمت شما عرض کنم که مدرک تحصیلی من پنجم ابتدایی می باشد از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان همان کلاس پنجم را هم در سال 56 13 شش ماه بیشتر نرفتم و درنهایت رفوزه شدم . در اداره ها نیز سواد مرا خواندن ونوشتن ثبت می کنند.

مدرسه را که ترک کردم حدود دو سال پشت قالی بودم بعد شاگرد یک مغازه جوشکاری شدم روز اولی که به مغازه جوشکاری رفتم دقیقا برابر بود با روز اول جنگ ، ده سال در ان مغازه شاگردی کردم در این مدت فنون زیادی را آموختم ودر این ده سال چند مرتبه به جبهه اعزام شدم وخدمت سربازیم نیز در این مدت بود در این سالها فکر می کردم سوادم نم کشیده هیچوقت قلم دست نمی گرفتم و هیچ متنی نمی نوشتم حتی بعضی وقتها که نامه ای  یا تقاضایی می خواستم بنویسم به دیگران می گفتم برایم بنویسند حتی در بانک ها به دیگران می گفتم فیشهای بانکی ام را بنویسند.

گمان کنم سال 1390  بود شبی در عالم رویا دیدم که به نجف اشرف مشرف شده ام (لازم است بدانید قبل از این جریان در بیداری نیز به زیارت عتبات عالیات مشرف شده بودم) درصحن زیارت علی ابن ابی طالب (ع) مردمی را دیدم که داخل صف ایستاده اند باخود گفتم من که برای زیارت به اینجا آمده ام لازم نیست در صف بایستم با این حال بهتر است بپرسم که صف چی هست ، نزد دربان رفتم و گفتم ببخشید اینها برای چه در این صف ایستاده اند گفت این صف ملاقات شوندگان با امام جعفر صادق ( ع) هست . پشیمان شدم که چرا داخل صف نرفتم اما دربان پرسید شما که هستی؟ من برعکس کارهای دنیایی که در بیداری همه جا خودم را از طرف فامیلی  پدری معرفی می کنم در انجا خودم را از طایفه مادری معرفی کردم و گفتم : من نوه ملا محمد خا لوئیان هستم  دربان گفت شما بفرما داخل ،وقتی داخل شدم دیدم اتاقی بود عجیب وبسیار روشن ابتدا محو تماشای انجا شدم وشخصیت بزرگواری را دیدم که روی زمین نشسته بود ویک قلم درشت یک دوات یک تیکه چرم به روی میزی که روبرویش بود قرار داشت خدمت کاری که در کنارش ایستاده بود با اشاره گفت به نزدش برو ، رفتم جلو  و روبرویش قرار گرفتم  اما قدرت تکلم از من گرفته شده بود او سرش را بلند کرد وبه من گفت :سلام من را به مادرت برسان.

صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم پیش خود تعجب کردم بودم که رو سیاه گنه کاری مثل من چطورمی تواند امام معصومی را در عالم رویا ببیند، اما مادرم زن با ایمانی بود او دختر ملا محمد خالوئیان وخواهر مداح اهلبیت شیخ عبدالله خالوئیان ومادر یک شهید بود او در هیج مکتبی درس نخوانده بود اما قران را به خوبی می خواند جای تعجب نداشت که شخصیتی در عالم رویا بگو ید سلام مرا به مادرت برسان.

به هر حال از آن روز به بعد هر وقت قلم به دست می گرفتم به راحتی می توانستم بنویسم متنهای زیادی نوشتم خاطره های زیادی نوشتم دو نشریه چاپ کردم ودر سطح شهر پخش کردم و خوشحالم که به عنوان یک مغازه دار با داشتن سواد پنجم ابتدایی در خدمت شما هستم. 

خاستگاری در قدیم

درقدیم وقتی می خواستند پسرهاشون را زن بدهند بهانه خوبی برای دیدن دختر خانم داشتند . مثلاً مادر پسربه بهانه گرفتن پنیر می رفت خونه دختره یا یه چیز دیگری را بهونه می کرد ، مثلاً می گفت یه بسو ماست می خوام . یا اگه پدر طرف کشاورز بود می گفتند به پدر بچه ها بگو اگه فردا رفت صحرا یه چند تا کلم برای ما بیار این حرفها را بهونه می کردند و دختر ه  را می دیدن . اگه می پسندیدند بعداً به خواستگاری می رفتند و می گفتند آمده ایم یه لقمه نون از سفرتون کم کنیم

یک روز یک زن از محله معین آباد به محله توی ده می رود برای خواستگاری ، از روی آدرسی که قبلاً به او داده بودند وارد خانه مورد نظر می شود از قبل هم بهانه ای در فکر خود داشته وقتی که با زن صاحب خانه روبرو می شود می گوید آمده ام چند تا تخم مرغ بگیرم اتفاقاًخانمی دیگر هم آنجا بوده که از خیابان معین آبادو همسایه خواستگار بوده قدمی جلو می گذارد و می گوید خودت که بیست تا مرغ و خروس داری...!!! چرا این همه راه اومدی اینجا تخم مرغ بگیری ؟؟؟

زن خواستگار قافیه را نمی بازد و پس از چند لحظه مکث می گوید آخه می دونی چیه ؟ مرغ سیاهمون تازه قُپ شده می خوام امشب بخوابونمش می خواستم تخم مرغ تازه زیرش بگذارم ، زن صاحب خانه که از حرف زدن آنها کمی تعجب می کند به دختر جوانش می گوید برو تو سرداب چند تا تخم مرغ برای حاج خانم بیار موقعی که زن خواستگار تخم مرغ ها را تحویل می گیرد دختر خانم را هم خوب برانداز می کند و چند روز بعد نه تنها چند تا تخم مرغ بلکه لقمه نانی هم از سفره آنها کم می کنند.

شخصی از چهل سال پیش

در کوچه پس کوچه های محله دولاب بیدگل شخصی زندگی می کند که از چهل سال پیش یک قدم اینطرف نگذاشته است

نمیخواهم اسمش را اینجا بیاورم اما می خواهم بگویم او هنوز که هنوز است قالی می بافد در خانه اش مرغ وخروس دارد وباغچه ای نسبتا بزرگ وحوض آب  وآب از چاه می کشد ویک دوچرخه که ما یحتاج خود را با آن تامین می کند کم اتفاق افتاده کسی او را در اداره ای دیده باشد از تمام سیستمهای پیشرفته سی سال پیش تا حالا فقط یک سیم تلفن وارد خانه آنها شده که به یک گوشی انگوشتی قدیمی از همان گوشی هایی که سری اول اداره مخابرات  به مردم می دادوصل شده است و یک خط لوله گاز .

من در نوجوانی به همراه استاد چله دوانی برای دوخت زدن قالی به منزل آنها رفته بودم پس از ده ها سال چند روز پیش دوباره به خانه آنها رفتم  آن خانه هیچ تعغیری پیدا نکرده بود هیچ خبری از زندگی امروزی در خانه آنها نبود شاید یکی از علتهایی که زندگی امروزی وارد خانه آنها نشده بود این بود که او هرگز ازدواج نکرده بود.  ازتمام علوم دنیا یاد گرفته بود که باید مادرش را مورد احترام قرار دهد .

خانه آنها بوی قدیم را می داد طاقهای گبری پوش ،طاقچه ششتایی ،زیر داغه ،اتاق های تودرتو،متکاهای مخمل قالیچه های جوشقانی و.....

چقدر دلم میخواست مثل زمان کودکی روی آن قالیچه جوشقانی دراز می کشیدم و مادرم را می دیدم که چراغ فشنگی را تلمبه می زند تا روشن کند.

 گیوه های پدرم را می دیدم که پای نردبان چوبی دار قالی بود.

خواهرم را می دیدم که آب سرد وگرم را در آن کتری کج ومج قاطی می کرد تا بچه را بشوید.

برادر بزرگم را می دیدم که صفحه حوادث روزنامه اطلاعات را می خواند.

احمد را می دیدم که کتاب موش وگربه را می خواند (پنج موش رییس را بدرید × گربه با چنگها ودندانا)

حسین را میدیدم که با مداد کوچکش عکس پدر را که ورِ کرسی لم داده بود به زیر طاقچه اتاق قالی بافخونه می کشید.

در همبسته اتاق را می دیدم که در شبهای زمستان بخار می گرفت وما روی آن نقاشی می کشیدیم .

در این افکار بودم که صاحب خانه صدایم زد وگفت : چایی ات را نمی خوری...؟؟

دیدم استکانی پر از چایی را داخل نلبکی گذاشته و روی یک سینی مستطیل شکل کوچک  همراه با چند قند.

یاد قدیما افتادم وقتی روضه خوانی داشتیم اینجوری چای برای ملا محله می آوردیم.

هنوز چایم را نخورده بودم که گوشی لمسی ام لرزید وبه صدا درآمد آن طرف خط کارگرم بود که می گفت لوله 25 نیوپایپ متری چند است؟

هرچه فکرش را می کردم باید از آن خانه می آمدم بیرون ....باید دوباره وارد زندگی امروز می شدم تا به مردم بگویم لوله نیوپایپ متری چند است.