شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
قالی بافی شغلی گروهی به حساب می آمد گروه های قالی باف دو نفر به بالا بودند
روی این حساب داستانها وحکایتها برای هم تعریف می کردند وبعضی وقت ها اشعار زیبایی برای هم می خواندند از اینها که بگذریم همان نقشه زدن هایشان تماشایی وجالب بود استاد که این طرف قالی نشسته بود نقشه را می دید وبه شاگرد که آنطرف نصفه بود سیاهه می گفت : یکی وآنه دوتا بزن ، دم بنده را جاش بزن ، چاله گلی را کورش کن ، آبیه را دوتا پس بزن ، هشتا وانه چارتا سرمه ای ، برو اول محراب گلی ، بنده را جاش بزن ، واشده را یکی روش دوتا پس بزن چالش میشه دارچینی ، برگرد دوتا وانه ستا بیدی،
اما اکثر داستانهایشان فصلی بود به عنوان مثل برای نوروز و فروردین وسیزده بدر داستانهای خاص خود را داشتند
( سبزه بگیر گره بزن سیزده بدر کن ، اگه بری سیزده بدر ما را خبر کن )
یا برای تابستان یا برای ماه محرم یا برای اعیاد داستانهای خاص خود را داشتند
در اینجا یکی از داستانهای زمستانی آنها را برایتان تعریف می کنم
در پشت دیوارهای بلند کاخ یکی از پادشاهان تنوری بود که در آن نان می پختند
در یک شب سرد زمستانی مرد فقیری از آنجا رد میشد ودر ان آخر شب راه به جایی نداشت به ناچار به طرف آن تنور رفت که تازه خاموشش کرده بودند اما حرارت به اندازه کافی داشت ولذا به بالای تنور رفت وفوطه خود را شید کرد وخوابید چند لحظه که گذشت دید یکطرف بدنش داغ شد و آنطرف بدنش یخ کرد خود را بر عکس کرد خلاصه تا صبح زجر کشید و نتوانست بخوابد می دانست که در آن سوی این دیوارهای بلند پادشاهی در پوست سمور به خواب رفته است همین طور که تا صبح خود را کم و زیاد می کرد گاهی هم نگاهی به آن کاخ می کرد ،صبحگاهان فریاد برآورد
ای پادشاهی که در این شب سرد در کاخ خود سرخوش و مست به خواب رفته ای ...... امشب هم گذشت .....هم برای من که لب این تنور زجر کشیدم گذشت هم برای تو که در پوست سمور خوابیده ای گذشت و خبر نداشتی که یکی از فقرای کشورت شبی را در همسایگی تو چه بر سرش آمد تا صبح شد .
شنیده ایم که محمود غزنوی یک شب
شراب خوردو شبش جمله در سمور گذشت
گدای گوشه نشینی لب تنور خزید
لب تنور به آن بینوای عور گذشت
علی الصباح بزد نعره ای که ای محمود
شب سمور گذشت و لب تنور گذشت.
محمد بیدگلی هستم