برقی ها

بچه بودم نمی دانم چند سالم بود اما یادم هست زمانی که تیر های برق خیابان معین آباد را کار میگذاشتند از سر خیابان که حالا فلکه معین آباد هست تا اواسط خیابان را سیم کشی کردند ظهر که می خواستند تعطیل کنند ابزارها و وسائلشان را داخل دالان خانه ما گذاشتند ورفتند روز دیگه صبح که آمدند وسایل را بردند ما هم در عالم کودکی آنها را تماشا می کردیم دستکش بزرگی که دست کرده بودند کلاهی که روی سرشان بود  کفش بزرگ وظمختی که پایشان بود  همراه با آن ماشین سیمرغ سبز پسته ای برای ما که اولین بار بود می دیدیم عجیب بود.

چاشت بود پدرم رفته بود تربار بخرد مادرم جله ای در سایه دیوار خشتی طرف خیابان شید کرد تروبار را که خوردیم هرکسی مشغول کار خودش شد بزرگتر ها هم رفتند روی تخته قالی ،یک قطعه ای از وسایل برقی ها داخل خانه ما جا مانده بود حالا یا یادشان رفته بود با خود ببرند یا یکی از بچه ها ان را به داخل خانه آورده بود این قطعه یک پیچ ومهره سی سانتی از جنس گالوانیزه بود که یک واشر بزرگ هم در وسط آن بود پیچ را که سر وته می کردیم واشر هم به طرف پایین میرفت وما آنرا نگاه می کردیم نزدیک ظهر بود پدر از دار قالی آمد پایین تا برای گوسفندان کنجاله آب کند که ناگهان آن قطعه را دید ،گفت :این چیست ؟کجا بوده ؟ مادرم گفت :از برقی هاست که خیابان را سیم کشی می کنند احتمالا یادشان رفته ببرند بچه ها آورده اند داخل اتاق پدر نگاهی به ما کرد وگفت : چرا بهشان ندادید ؟ مگر نمی دانید از مال بیت المال است. پدرم غذای حیوانات را بهشان نداد کلاهش را روی سرش گذاشت گیوه اش را پا کرد ومی دانست که برقی ها هنوز خیلی دور نشده اند آن قطعه را دست گرفت واز خانه بیرون رفت پدر که رفت از مادرم پرسیدم بیت المال یعنی چه؟ گفت به چیزی می گویند که مال همه ی مردم می باشد  گفتم یعنی این پیچ مال همه ی مردم هست؟  گفت : بله مال همه ی مردم هست     حالا بعضی وقتها که در اخبار صحبت از دزدیدن دکل می شود یاد آن قطعه می افتم که از بیت المال بود وپدرم اجازه نداد ما یک روز با آن بازی کنیم.                           

مریوان قسمت سوم

  دزلی یکی از بخشهای اطراف مریوان است که در نقطه صفر مرزی قرار د ارد  د ر مقری که او می شناخت پیاد ه شدیم هنوز تا مغرب فرصتی بو د  به تماشای اطراف پرداختم گله گوسفندان که همراه با غروب آفتاب به آغل برمی گشتند ،زنهای روستایی که بستنه های بزرگ روی سرشان بود و از کار روزانه به خانه می رفتند ، جوی آبی که از کنار جاده می گذشت، غاری که در سینه صخره کوه خود نمایی می کرد ،خروسی که دلواپس اطراف را می دید ......                                                                                                                            به هر حال....

گوجه بادمجان غذای خوبی است . اما خوشمزه ترش زمانی است که در دیگی بزرگ مثلاً برای دویست نفر پخته باشند با نان محلی روستایی ودوغ گله، بعید می دانم کسی غذایی به این خوشمزه گی در هتل های رامسر خورده باشد که من آن شب در سنگر اجتماعی دزلی خوردم . نیروهای کردی که در آن سنگر اجتماعی بودند اسمشان بود نیروهای پیش مرگ ، آنها بهترین جای خواب آن سنگر را به من تعارف کردند و یک پتوی تمیز هم به من دادند یکی از بهترین خوابهای عمرمن آن شب بود که تا صبح فقط یک خواب کردم صبح روز بعد آقای حسینی سفارش مرا به یکی از راننده ها کرد وبه او گفت مرا تا لب جاده سنندج به مریوان برساند ........

یک وانت شخصی داشت از مریوان به سنندج می رفت چند نفر عقب وانت سوار بودند از هیچی بهتر بود من هم عقب وانت سوار شدم  جاده مریوان سنندج دارای گردنهای زیادی می باشد در بین راه که از یک گردنه بگذری یک شهر زیبا نمایان می شود که به آن می گویند سروآباد نمی دانم چه وقت به سرو آباد رسیدیم اما هنوز اول سروآباد بودیم دیدم مردمانی را که در گوشه و کنار پراکنده اند انگار از جایی دیگر مهاجرت کرده بودند  یا به آنجا پناه آورده بودند در بدو ورود ما تحرکی هم در بین مردم مهاجر بی سرپناه به وجود آمد ه بود بعضی ها به پایین دره در حالی  دویدن بودند بعضیها به درختها پناه می بردند ،بعضی ها با دلواپسی آسمان را نگاه می کردند با کم شدن سرعت ماشین صدای هواپیماهای جنگی عراق را شنیدیم حالا فهمیدم چرا وحشت همه جا را فرا گرفته بود همان طور که در عقب وانت ایستاده بودم همه جا را با دقت می دیدم صحنه عجیبی بود صحنه نابرابر جنگ  بمب و انسان که قلم از توصیف آن عاجز است من شبیه این صحنه را در فیلمهای سینمایی پارتیزانها دیده بودم اما اینجا فیلم نبود واقعیت بود واقعیتی دردناک بعضی ماشینها ایستادند و مسافرین به اطراف پناه می بردند اما ماشین ما ایست نکرد و مجدداً به سرعت خود افزود مقداری جلوتر گردنه ای بود که با عبور از این گردنه سرو آباد محو می شداز این گردنه هم گذشتیم .

ماشین، کوه و کمر را طی می کرد تا ما را برکرداند .

ما را برگرداند تا برای آیندگان بنویسیم جنگهای پارتیزانی فقط مخصوص اروپاییها نیست از دو حمله ای که ایرانیها در منطقه عمومی مریوان علیه عراق انجام دادند (والفجر چهار و والفجر ده ) ده ها تیپ نظامی عراق را تارو مار کردند،هزاران عراقی با ذلت و خاری تمام به اسارت ایرانی ها در آمدند .

هزاران عراقی را کشتند ،مناطق زیادی از عراق را به تصرف در آوردند ،صدها تانک ،نفر بر و ماشین جنگی عراق را آتش زدند و منهدم کردند ، چندین هواپیماهای عراق را سرنگون کردندوبه عراقیها گفتند اگر مردید رودر رو بجنگید بمب باران کردن زن و بچه مردم هنر نیست .  (پایان)