تقریبا سی سال پیش بود پی درپی تبلیغات می کردیم و خیلی فعال بودیم.
از یک محله و از یک خیابان اما دو دسته شده بودیم شاید خودشان اینطور می خواستند .
عده ای طرفدار محلوجی بودیم عده ای طرفدار مشکینی!
ما عکس محلوجی را روی دیوار می زدیم اون ور خیابونیها عکس مشکیی را .
همه شهر همین حالت را داشت می خواستند نماینده به مجلس بفرستند.
خودمان هم نمی فهمیدیم چه کار می کنیم.
پدرم با این کارهای من مخالف بود و می گفت :
بچه این کارها را نکن ،اینهایی که تو طرفدارشان هستی طرفدار تو نیستند، اینها دلشان به حال تو نمی سوزد، این کارها را ول کن برو دنبال کار و کاسبیت .
آن روزها من فکرمیکردم که ، پدرم قدیمی فکرمیکند.
اما پدرم مرا نصیحت می کردولی من طرز فکر خودم را داشتم.
به هر حال:
یک بار شب از نیمه گذشته بود با بچه ها داشتیم عکس به دیوار می زدیم دیدم پدرم به طرف ما می آید در کنار ما ایستاد وکمی کارهای ما را نظاره کرد سپس به من گفت :گوش به حرف حسابی نخواهی داد، من چیزی نگفتم
ادامه داد بیا با هم به خانه برویم تا داستانی برایت تعریف کنم در آن موقع اگر می خواستم با بچه ها بمانم بی احترامی به پدر بود
ولذا به بچه ها گفتم :شما عکسها را بزنید من فردا شب خواهم آمد.
وارد اتاق شدیم ، پدر گفت :
در قدیم الایام موقعی که غربتی ها می خواستند از کنار بیدگل عبور کنند چند روزی دربیابانهای اطراف بیدگل چادر می زدند و اینجا می ماندند و
مایحتاج خود را از بازارهای بیدگل می خریدند .
بعضی از مردم بیدگل نیز اگر احیاناً حیوانی مانند خر یا سگ یا چیز دیگری می خواستند از آنها خریداری می کردند
غربتی ها یاد گرفته بودند موقعی که یکی از بیدگل می رفت تا از آنها خر بخرد ابتدا خر پیری را مقداری فلفل در مخرجش می کردند و آن را نزد مشتری می آوردند مشتری می دید عجب چابک و زرنگ است خر را می خرید و به خانه می آورد .
چند روزی که می گذشت و خر پشکل می کرد اثر فلفل تمام می شد وصاحب خر متوجه می شد که چه ضرری کرده افسار خر را می گرفت و به طرف غربتی ها می رفت تا خر را پس بدهد میدید که غربتی هارفته اند می فهمید که چه کلاه بزرگی سرش رفته است .
پدر ادامه داد و گفت :
حالا حکایت شماهاست که داغ هستید و متوجه نیستید که چه می کنید روز جمعه که بگذرد آنها خواهند رفت وشما خواهید فهمید که.........
پدرم موقع نصیحت کردن من داستانهای جالبی تعریف می کرد حالا بعضی وقتها که روی حرف پدرم فکر می کنم یکی یکی به واقعیت هایی می رسم که پدرم به من می گفت ............
کسانی را که مردم به آنها رأی می دهند موقعی که به مقامات بالا می رسند فکر می کنند که از کون هواپیما افتاده اند.
نمی دانند که به وسیله رأی چه کسانی به این مقام رسیده اند .
