جوالدوز
پنج ریال به من داد و گفت برو دکان آقا حسن مسعودی یک جوالدوز بخر بیا . می خواست در گونی های کنجیاله را بدوزد
پدرم مرد زحمتکشی بود و به خاطر شیطونی های ما جوالدوزش گم شده بود .
به برادرکوچکترم احمد گفتم بیا با هم برویم .
به طرف کارخانه برق حرکت کردیم . همین طور که می رفتیم نگاهمان به آسمان بود ودودهایی را می دیدیم که از زیر پاتیلهای رنگ رزی مغازه حاجی آقا عباس صباغیان وارد دودکش می شد وبه طرف آسمان می رفت و چند ده متر جلوتر محو می شد .
اگر چه آن روزها خیابانها خاکی و دیوارها کاه گلی بود اما آسمان صاف ،تمیز و روشن تر از حالا بود نمی دانم من فرق کرده ام یا طبیعت .
شیب کارخانه برق رابه طرف پائین دویدیم و پیچیدیم به طرف تو آبادی .
کمی جلو تر رفتیم پیرمردی را دیدیم که از داخل آن کوچه بن بست بیرون می آمد می شناختمش بهش می گفتند اکبر آقا طباطبایی می دانستم که حالا خواهد رفت و درب کارخانه برق را باز خواهد کرد ما هم پشت سرش رفتیم تا داخل کارخانه برق را ببینیم درب کارخانه را باز کرد و داخل شد می خواست درب را ببندد که نگاهش به ما خورد ما هم خیره خیره او را نگاه می کردیم او متوجه شد که ما دو تا کوچولو می خواهیم داخل کارخانه برق را ببینیم درب را نبست و به ما گفت بیایید تو . رفتیم داخل اما از پشت درب حتی یک قدم جلوتر نرفتیم همانجا ایستادیم و داخل کارخانه برق را تماشا می کردیم .
درختهای کاج بلند ،حوض بزرگ آب ، زمینهای شنی ، کاجهایی که روی زمین افتاده بود ، و جیرجیر بسیار زیاد گنجشکها ما را محو تماشای خود کرده بود که ناگهان یادم آمد باید جوالدوز بخرم .
از کارخانه برق آمدیم بیرون وبه طرف آن برج گلی بزرگ که ورودی کوچه بنی طباء بود رفتیم . از کوچه بنی طباء گذشتیم و داخل هشتی شدیم آن طرف هشتی روی تختگاه آب انبار حاجی آقا شهاب نشستیم چه قدر آنجا خنک و جالب بود اگر چه لب یک سه راهی بیشتر نبود اما از یک طرف داخل آب انبار را می دیدی از یک طرف داخل هشتی را می دیدی از یک طرف کوچه حسینیه ویرانه از یک طرف کوچه حسینیه درب مختص آباد و کوچک ترین مغاره بیدگل همان جا قرار داشت .
یک قصابی بود که مساحتش فقط چهار عدد موزایک سی سانتی بود . صاحب مغازه شخصی بود که بهش می گفتند
حسینه ی پنا(حسین درزی)یک کت سیاه بلند می پوشید ،یک کلاه نمدی سرش بود و لب تختگاه آب انبارکه می نشست چپقش را چاق می کرد و لبخندی روی لبانش بود .
به هر حال :مقداری روی تختگاه نشستیم یادم آمد که باید جوالدوز بخرم . بلند شدیم ورفتیم از فالوده فروشی شعوری و حسینیه درب مختص آباد گذشتیم . رسیدیم زیر سباطه نزدیک مسجد نقشینه.
آن روزها روبروی مسجد یک حوض خانه بود که چند پله می خورد می رفتند پایین برای وضو گرفتن، باغچه زیبایی درآن پایین بود ما کمی باغچه را نگاه می کردیم کمی عظمت مسجد را (کاش قصه هایی که مادرم در باره این مسجد برایم تعریف میکرد می توانستم برایتان بگویم) به هرحال......
چاره ای نبود بایدجوالدوز می خریدم بازجلوتر رفتیم تا رسیدیم به بازار نو همان جایی که نانوایی حاجی اکبر آقا خاص بود . بعد از آن نانوایی مغازه آقا حسن مسعودی بود پنج ریال را دادیم و یک جوالدزخریدیم .
موقع برگشت از زیرگذر مسجد ابولولو وازجلو حسینیه ویرانه و ازجلو دکان خانی مردادی واز جلو مسجد ملا محمود و از جلو جوبِ مَدّی واز جلوحمام رئیسه و از جلو مغازه کبابی ماشاالله نرگسی (فینی زاده) رد شدیم و به کارخانه برق رسیدیم .
وقتی به دکان پدرم رسیدیم آن مشتری که قرار بود در گونیش را با جوالدوز بدوزیم رفته بود .
پدرم گفت : چه قدروقته رفته ای یه جوالدوزبخری ؟ خوب بود بشد نگفتم یه گونی زغال بخر .
محمد بیدگلی هستم