تجربه های پدر

پدرم اغلب مخالف جبهه رفتن من بود.مخصوصاًبعد از این که برادرم در جبهه شهید شد مخالفتش بیشتر شد البته دلایلی هم برای این کارش داشت حتی یک بار که متوجه شد من می خواهم به جبهه بروم به جلو درب بسیج آمد و مرا برگردان اما پس از نیم ساعت من از غفلت او استفاده کردم ودوباره با اعزام شوندگان راهی جبهه شدم یادم هست یک روز که می خواستم برگه اعزامم را امضاء کند همان طور که روی تخته قالی نشسته بود و می بافت من به قالی تکیه کرده بودم و اصرار می کردم که برگه ام را امضاء کن او هم صحبتهایی برای من می کرد و داستانهایی تعریف می کرد و از تجربه هایش برایم می گفت ،ومی گفت که هرگز روی آدمهای دولت حساب نکن .اما زمان حالتی داشت که ما را به سوی جبهه های جنگ می برد . پدرم می گفت زمانی خواهد آمد که من مرده خواهم بود و تو زنده آن زمان خواهی دید همین دو مملکتی که با هم درگیر هستند رئیس هایشان پیش هم نشسته اند و چلو مرغ می خورند و هیچ کس به امثال تو توجهی نخواهد کرد.سالها که ازجنگ گذشت من یکی یکی به حرفهای پدرم رسیدم .عراق هرگز خسارت ایران را نپرداخت اما می گویند خسارت کویت را پرداخته است . مدتی پیش که رئیس جمهورعراق به ایران آمده بود ودر اخبار، نشست او با مسؤلین را نشان می دادند اخبارگو می گفت رئیس جمهورعراق تقاضای کمک بیشتری از ایران کرده است من این خبررا که شنیدم یاد حرفهای پدرم افتادم.

از همرزمهایم شنیده ام هرکس بیشتراز یک سال بسیجی در جبهه بوده است می تواند حقوق دریافت کند من بارها به قسمت ایثارگران سپاه پاسداران رفتم حتی پرونده هم برای من تشکیل دادند اما هیچ حقوقی به من ندادند .شکربه درگاه خدا که روزی بندگان دست اوست پدرم سالهاست که به رحمت خدا رفته است و من مجبورم با شغل مغازه داری یک خانواده پنج نفره را تأمین کنم . اینها فقط یک یارانه به مردمشان می دهند آن راهم هزار رقم منت می گذارند و می گویند موقعی که می خواهیم یارانه بدهیم اعصابمان خرد می شود .                                                  کاش مسولین همان حالت زمان جنگ را می داشتند

کاش طریقه ای عمل می کردند که فاصله طبقاتی بین مردم وثروت مندان تا این حد نبود.

چنین روزی در سال نود دو

آخرین باری که نهار ظهر را بهش دادم زل زده بود توی صورتم و به طور عجیبی نگاهم می کرد و من هم نهار را دهانش می گذاشتم اما خجالت می کشیدم نگاهش کنم . یه چند باری می خواستم بهش بگم چرا امروز این قدر نگاهم می کنی اما رویم نمی شد با این حال که صاحب چند فرزند شده بودم و پدرم فرتوت وازکار افتاده شده بود اما هنوز مثل دوران بچگی از او حساب می بردم . نهار دادنش که تمام شد از اطاقش آمدم بیرون . شب که می خواستم به او شام بدهم هر کاری کردم نخورد حتی چشمانش را هم باز نکرد فقط نفس می کشید .صبحانه روز بعد را هم نخورد پیش خود گفتم به بقیه بچه هایش خواهم گفت من دیگر نمی توانم غذایش بدهم خودتان هر کاری می خواهید بکنید............شب همه در خانه او جمع بودند پس از صحبتهای مختلف ، پزشکی را برایش آوردند پزشک او را معاینه کرد ودر آخر سرمی را برایش تجویز کرد آخر شب بقیه  بچه ها رفتن من به خاطر سرم تا ساعت 2بعدازنصف شب آنجا ماندم صبح روز بعد یک سری به او زدم و احوالش را از مادرم جویا شدم گفت با دیشب فرقی نکرده فقط پی در پی نفس می کشید . به منزل آمدم مریم را به مدرسه بردم دقایقی بعد از برگشتن از مدرسه تلفن زنگ زد مادرم بود گفت پدرت دیگر نفس نمی کشد به خانه پدرم رفتم مادرم راست می گفت به برادر بزرگم زنگ زدم وجریان را گفتم ، گفت: به پزشکی که دیشب آنجا بود زنگ بزن ،من هم الان می آیم پزشک آمد دوباره پدر را معاینه کرد و گفت: متاسفم..............یک ربعی بود که تلفن همه فامیل به صدا در می آمد و خبر درگذشت بزرگ طایفه بیدگلی ها را می داد نیم ساعت بعد همه فرزندان و نوه ها یش آمده بودندو هر کسی یک گوشه کار را گرفته بود نزدیک ظهر رفتم مریم را از مدرسه بیاورم جلو درب مدرسه مریم ایستادم در حالی که یک عکس بابا حاجی به شیشه ماشینم زده شده بود مریم مثل همیشه آمد تا سوار شود اما چند قدم مانده به ماشین تا نگاهش به عکس بابا حاجی خورد ایستاد چند لحظه مکث کرد بعد سوارشد ولی امروز مثل روزهای قبل نبود من هم نمی توانستم صحبت کنم جلوی خانه که ایستادم به مریم گفتم خانه ما مردانه است به خانه بابا حاجی برو خودم نیز دنبالش رفتم مریم که وارد اتاق شد صدای شیون و گریه زنها را شنیدم کنارستون ایوان خانه باباحاجی نشستم و آرام آرام نگاهم را به طرف آسمان بردم در حالی که بغض گلویم را گرفته بود و اشک از چشمانم جاری بود با خود گفتم

آن تنومند درخت خانه شکست

کی دگر می توان سایه نشست

ریگ نوردی

مراسم ریگ نوردی دانش آموزان مدرسه ابتدایی حاجیه خانم ابریشم چی در تاریخ 1395/2/2 که به مناسبت میلاد امام علی (ع) و روز پدر انجام شد . در این مراسم از پدر و مادر دانش آموزان نیز دعوت شده بود در این مراسم از عدسی به عنوان صرف صبحانه از شرکت کنندگان پذیرایی شد .لازم است در این جا از مدیریت محترم آموزشگاه ، معلمان عزیز ، مجریان گرامی و جناب آقای حاجی حسن اسماعیلیان که عهده دار مخارج این مراسم شدن تشکر کنم.

 

اولین قدم زندگی

درب اتاق قالی باف خونه را باز کرد آمد تو، دربین بچه هاکه وسط اتاق بازی می کردیم صدا من زدوگفت:محمد ،بلند شو دست وصورتد رابشوی برویم شهر عکست رابگیرم.

مادرم ازروی تخته قالی(دار قالی بافی)بهش گفت: برای چی می خواهی عکسش را بگیری؟پدرم گفت:می خواهم بفرستمش مدرسه سواد یادبگیره. مادرم از دارقالی پایین آمد من را همراه خود برد پشت کارخانه برق از مغازه آقا صدرالدین احمدی یک جفت دمپایی برایم خرید دست و صورتم را شست سرم را شانه کرد و...... از درب چوبی خانه آمدیم بیرون وبه طرف کوچه میان محله مختص آباد رفتیم(محله مختص آباد آن زمان دارای سه کوچه اصلی بود کوچه پایین که به حسینیه وآب انبارختم می شد کوچه میان که به مسجد ختم می شد وکوچه بالا که به حمام می رسید )کوچه مختص آباد را طی کردیم وبه خیابانی رسیدیم که امروزه  بهش میگویند خیابان امام خمینی.  دست در دست پدر به آن طرف خیابان رفتیم کنار چیزی ایستادیم که به آن می گفتند (طاق نصرت) اینجا یکی از ایستگاه های بیدگل بود سوار ماشین کُمر شدیم وبه کاشان رفتیم در جایی پیاده شدیم که بهش می گفتند (تلگراف خونه)از میدان مجسمه رد شدیم وارد خیابانی شدیم که ابتدای آن دبیرستان پهلوی بود از پله های روبروی دبیرستان رفتیم بالا و وارد عکاس خونه شدیم روی آن چهار پایه مخصوص نشستم و لامپهای بزرگ را به طرفم روشن کردند

شاید میخواستند راه روشن زندگی را با آموختن سواد یاد بگیرم.

دود شده و رفته هوا خاطره هامون

فقط تو عکاس خونه مانده رد پامون

رهگذرا یکی یکی تو مه شدند گم

خاطرشون سیاه وسفید مونده تو آلبوم

عکاس باشی به پدرم گفت چند روز دیگر بیا عکسش را بگیر اول مهر سال 1351 وارد مدرسه میرعماد شدم تا اولین قدم زندگی را بردارم.

پدرم از مال دنیا چیزی نداشت اما زندگی را دوست  داشت دوست داشت بچه هایش کسی بشوند او باشغل قالی بافی نُه فرزند را بزرگ کرد وتحویل جامعه داد بعضی وقتها که به آن روزها فکر می گنم می بینم که چه تکیه گاه بزرگی بود  برا ی همه.     

پس لازم بود یکی از روزهای سال به نام پدر باشد تا همه بدانند چه تکیه گاه بزرگی دارند.

پدرهای گرامی روزتان مبارک.