اولین قدم زندگی
درب اتاق قالی باف خونه را باز کرد آمد تو، دربین بچه هاکه وسط اتاق بازی می کردیم صدا من زدوگفت:محمد ،بلند شو دست وصورتد رابشوی برویم شهر عکست رابگیرم.
مادرم ازروی تخته قالی(دار قالی بافی)بهش گفت: برای چی می خواهی عکسش را بگیری؟پدرم گفت:می خواهم بفرستمش مدرسه سواد یادبگیره. مادرم از دارقالی پایین آمد من را همراه خود برد پشت کارخانه برق از مغازه آقا صدرالدین احمدی یک جفت دمپایی برایم خرید دست و صورتم را شست سرم را شانه کرد و...... از درب چوبی خانه آمدیم بیرون وبه طرف کوچه میان محله مختص آباد رفتیم(محله مختص آباد آن زمان دارای سه کوچه اصلی بود کوچه پایین که به حسینیه وآب انبارختم می شد کوچه میان که به مسجد ختم می شد وکوچه بالا که به حمام می رسید )کوچه مختص آباد را طی کردیم وبه خیابانی رسیدیم که امروزه بهش میگویند خیابان امام خمینی. دست در دست پدر به آن طرف خیابان رفتیم کنار چیزی ایستادیم که به آن می گفتند (طاق نصرت) اینجا یکی از ایستگاه های بیدگل بود سوار ماشین کُمر شدیم وبه کاشان رفتیم در جایی پیاده شدیم که بهش می گفتند (تلگراف خونه)از میدان مجسمه رد شدیم وارد خیابانی شدیم که ابتدای آن دبیرستان پهلوی بود از پله های روبروی دبیرستان رفتیم بالا و وارد عکاس خونه شدیم روی آن چهار پایه مخصوص نشستم و لامپهای بزرگ را به طرفم روشن کردند
شاید میخواستند راه روشن زندگی را با آموختن سواد یاد بگیرم.
دود شده و رفته هوا خاطره هامون
فقط تو عکاس خونه مانده رد پامون
رهگذرا یکی یکی تو مه شدند گم
خاطرشون سیاه وسفید مونده تو آلبوم
عکاس باشی به پدرم گفت چند روز دیگر بیا عکسش را بگیر اول مهر سال 1351 وارد مدرسه میرعماد شدم تا اولین قدم زندگی را بردارم.
پدرم از مال دنیا چیزی نداشت اما زندگی را دوست داشت دوست داشت بچه هایش کسی بشوند او باشغل قالی بافی نُه فرزند را بزرگ کرد وتحویل جامعه داد بعضی وقتها که به آن روزها فکر می گنم می بینم که چه تکیه گاه بزرگی بود برا ی همه.
پس لازم بود یکی از روزهای سال به نام پدر باشد تا همه بدانند چه تکیه گاه بزرگی دارند.
پدرهای گرامی روزتان مبارک.
محمد بیدگلی هستم