عمو حبیب درشهر قم زندگی میکرد همه ساله برای عید فطر به خانه ما می آمد یادم هست در سنین جوانی روز آخر ماه مبارک رمضان بود ساعتی به غروب آفتاب مانده بود کسی درب چوبی خانه را به صدا درآورد برادرم درب حیاط را باز کرد و به داخل حیاط دوید و با صدای بلند گفت عمو حبیب آمده ........عموحبیب آمده..............بچه ها از گوشه و کنار به وسط حیاط آمدند .

قالی دیگر بافته نشد و صدای یا الله عمو حبیب لبخند را به روی لب همه آورد عمو حبیب با چمدانی که در دستش بود از پله ها ی ایوان بالا آمد و پدرم که از دار قالی پایین آمده بود به استقبالش رفت عمو چمدان را کنار گذاشت و با پدرم سلام و احوال پرسی کردند زن عمو و دو فرزندانش هم بودند پدرم گفت چرا همه را نیاوردی گفت آنها فردا خواهند آمد .................. پدرم که ظهر از مسجد برگشته بود می خواست زکات فطر را کنار بگذارد ولذا منتظر مهمانها بود آدمهای آن زمان دوست داشتند غروب آخرین روز ماه رمضان مهمان داشته باشند تا زکاتی بیشتر بپردازند و اجری بیشتر ببرند ساعتی بعد دیدم که پدرم در اتاق پنج دری سکه های دو ریالی ،پنج ریالی و یک تومانی را شمارش کرد و زیر طقچه پوش اطاق پنج دری گذاشت و به مادر گفت فطریه را اینجا گذاشتم و بعد با عمو حبیب به مسجد رفت ........

کاش می شد داستان روز بعد را هم تعریف کرد که پسر بچه ها داخل اطاقهای نیمه ساخته پشت خانه و دختر خانمها کنار درختان انار ودر سایه تالار انگور کنار حوض آب چه خوش بودند و بازی می کردند .

وبزرگترها داخل راه گذار سرداب چه داستانها که برای هم تعریف می کردند.