بدل من

 

شیفت صبح بودم در کارگاه مقدمات کارخانه مخملبافی کاشان ماسوره می پیچیدم که یکی از بچه های زمان جنگ موقعی که از کنارم عبور می کرد گفت : خبر تازه را شنیده ای گفتم : نه ، مگرچه خبرهست ؟

گفت :دولت به جانبازان حق ایثار می دهند

گفتم :یعنی چه ؟

گفت : بابت هر یک درصد جانبازی سه هزار تومان به شما پول می دهند که نامش هست حق ایثار.

گفتم :خواب از کجا باید بگیریم گفت :

به بنیاد جانبازان کاشان برو متوجه می شوی              کمی فکر کردم دیدم پانزده در صد جانبازی دارم برای هر در صد اگر سه هزار تومان بدهند خواهد شد چهل و پنج هزار تومان که معادل یک ماه حقوق آن زمان من بود من که تازه بنایی کرده بودم بسیار نیاز به این پول داشتم ........

یک ساعت برگه خروج گرفتم و به بنیاد جانبازان رفتم دیدم

 

عده ای جلوی واحد مربوطه ایستاده بودند که بدل من بودند داخل صف ایستادم تا نوبتم شد .

پرونده ام را آوردند و برسی کردند و کاغذی به من دادند و گفتند این نامه را بگیر و به سپاه پاسدارن تحویل بده تا پولت را بگیری .

کاغذ را تحویل سپاه پاسداران کاشان دادم .

گفتم کی پولش خواهد آمد

گفت :معلوم نیست شاید پانزده روز یا بیست روز دیگر.....

پس از بیست روز مراجعه کردم گفتند هنوز خبری نیست .

پس از یک ماه رفتم گفتند هنوز واریز نشده.

پس از دو ماه رفتم گفتند بیاید خبرتان می کنیم.

بعضی از وقتها از بچه ها سراغ آن پول را می گرفتم .آنها هم بدل من بودند .

به هر حال : روزها و ماهها و گذشت هر گز از این پول خبری نشد...........

سالها گذشت، ازشرکت حریرمخمل امدم بیرون ودرمشاغل ازاد مشغول کار شدم  یک روز یکی از بچهایی که در زمان جنگ پاسدار رسمی بود ودر جبهه باهم بودیم در بازار هادی به من گفت، دنباله حقوقت رفته ای: گفتم چه حقوقی ،

گفت کسانی که سابقه جبهه بیش از یکسال دارند ودر مشاغل آزاد هستند دو لت حقوقشان می دهد برو وثبت نام کن......

به سپاه پاسداران آران و بیدگل و به واحد مربوطه رفتم .

چند نفر آنجا بودند که آنها هم بدل من بودند دقایقی پشت سرشان ایستادم و نظاره گر بودم دیدم واقعیت دارد پرونده سابقه جبهه شان را می آوردند رو، و کارهایشان را برای گرفتن حقوق انجام می دهند .

من هم خودم را معرفی کردم همه کارها انجام شد گفتند:

پرونده ات را به اصفهان خواهیم فرستاد چند روز دیگر بیا جوابش را بگیر .

چند روز بعد رفتم کاغذی به من دادند و گفتند به بانک انصار برو یک حساب برای خودت باز کن و جوابش را برای ما بیاور .

به بانک انصار رفتم چند نفر آنجا بودند که آنها هم بدل من بودند

یک حساب بانکی برای من باز کردند دفترچه ای به من دادند جوابش را برای سپاه بردم پس از مدتی اولین حقوق به حساب من واریز شد .

سر جمع کل حقوقی که سال هشتادو پنج اینها به من دادند پانصدو دوازده هزار تومان بود که دوازده هزار تومانش هنوز به همان حساب هست ودر همان سال جشن تولد امام حسن(ع) در محله ما به عهده من بود که دیدم درست پانصد و دوازده هزار تومان خرج مراسم جشن کرده بودم که پانصد هزار تومانش را از همان پول پرداختم و برای همیشه آن حقوق قطع شدکه صدای اعتراضم به جایی نرسید.

پس از مدتی حقوق چند نفر دیگر هم قطع شد که آنها هم بدل من بودند و پس از مدتی همه بدل هم بودند .

و اما منظور......

بعضی از وقتها چیزهای زشتی برای جانبازان در بعضی از سایتها می نویسند که این کارشان اشتباه است .

بعضی ها فکر می کنند چقدر به خانواده شهدا وایثارگران رسیدگی می شود و چه پولهایی به آنها می دهند این طور که شما فکر می کنید نیست .

البته اگر بخواهند کمکی بکنند در اخبار آن را بزرگ جلوه می دهند.

بیشترین کسانی که در این مملکت ضربه می خورند آنهایی هستند که در سال 57 انقلاب کردند.

اگر هر ایرادی در دستگاه دولت باشد عده ای فکر میکنند که جانبازان وخانواده شهدا مقصر هستند

(می خواستم نام این متن را بگزارم روز جانباز اما دیدم عده ای نخواهند خواند لذا نوشتم بدل ما)

این واقعیت راهمه شما قبول دارید که شروع کننده جنگ عراق بودباید به آنهایی که جوری دیگر به ما نگاه میکنند بگویم ما حاضر شدیم تکه ای از بدنمان را بدهیم اما حاضر نشدیم تکه ای ازکشورمان را به عربها بدهیم

حال مختارید هرجوری دوست دارید در باره ما قضاوت کنید.

مریوان قسمت سوم                                                                           دزلی یکی از بخشهای اطراف مریوان است که در نقطه صفر مرزی قرار د ارد         د ر مقری که او می شناخت پیاد ه شدیم هنوز تا مغرب فرصتی بو د  به تماشای اطراف پرداختم گله گوسفندان که همراه با غروب آفتاب به آغل برمی گشتند ،زنهای روستایی که بستنه های بزرگ روی سرشان بود و از کار روزانه به خانه می رفتند ، جوی آبی که از کنار جاده می گذشت، غاری که در سینه صخره کوه خود نمایی می کرد ،خروسی که دلواپس اطراف را می دید ......                                                           به هر حال....

مرا به یک سنگر اجتمایی انجا راهنمایی کردند صبح روز بعد آقای حسینی سفارش مرا به یکی از راننده ها کرد وبه او گفت مرا تا لب جاده سنندج به مریوان برساند ........

یک وانت شخصی داشت از مریوان به سنندج می رفت چند نفر عقب وانت سوار بودند از هیچی بهتر بود من هم عقب وانت سوار شدم  جاده مریوان سنندج دارای گردنهای زیادی می باشد در بین راه که از یک گردنه بگذری یک شهر زیبا نمایان می شود که به آن می گویند سروآباد نمی دانم چه وقت به سرو آباد رسیدیم اما هنوز اول سروآباد بودیم دیدم مردمانی را که در گوشه و کنار پراکنده اند انگار از جایی دیگر مهاجرت کرده بودند  یا به آنجا پناه آورده بودند در بدو ورود ما تحرکی هم در بین مردم مهاجر بی سرپناه به وجود آمد ه بود بعضی ها به پایین دره در حالی  دویدن بودند بعضیها به درختها پناه می بردند ،بعضی ها با دلواپسی آسمان را نگاه می کردند با کم شدن سرعت ماشین صدای هواپیماهای جنگی عراق را شنیدیم حالا فهمیدم چرا وحشت همه جا را فرا گرفته بود همان طور که در عقب وانت ایستاده بودم همه جا را با دقت می دیدم صحنه عجیبی بود صحنه نابرابر جنگ  بمب و انسان که قلم از توصیف آن عاجز است من شبیه این صحنه را در فیلمهای سینمایی پارتیزانها دیده بودم اما اینجا فیلم نبود واقعیت بود واقعیتی دردناک بعضی ماشینها ایستادند و مسافرین به اطراف پناه می بردند اما ماشین ما ایست نکرد و مجدداً به سرعت خود افزود مقداری جلوتر گردنه ای بود که با عبور از این گردنه سرو آباد محو می شداز این گردنه هم گذشتیم .

ماشین، کوه و کمر را طی میکرد تا ما را برکرداند .

ما را برگرداند تا برای آیندگان بنویسیم جنگهای پارتیزانی فقط مخصوص اروپاییها نیست از دو حمله ای که ایرانیها در منطقه عمومی مریوان علیه عراق انجام دادند (کربلای چهار و والفجر ده ) ده ها تیپ نظامی عراق را تارو مار کردند،هزاران عراقی با ذلت و خاری تمام به اسارت ایرانی ها در آمدند .

هزاران عراقی را کشتند ،مناطق زیادی از عراق را به تصرف در آوردند ،صدها تانک ،نفر بر و ماشین جنگی عراق را آتش زدند و منهدم کردند ، چندین هواپیماهای عراق را سرنگون کردندوبه عراقیها گفتند اگر مردید رودر رو بجنگید بمب باران کردن زن و بچه مردم هنر نیست .                                                                                                                                                           

مریوان قسمت دوم

در حالی که با سرعت به آن طرف خیابان می دویدم انفجار دومی روی داد و موجش باعث شد من تاب تاب بخورم هرجوری بود خودم را کنترل کردم موقعی که نزدیکه آن شخص شدم او هم شروع کرد به دویدن و وارد محوطه سپاه پاسداران مریوان شد در وسط محوطه کانال بزرگی (مسقف)کنده بودند و به عنوان پناهگاه از آن استفاده می کردند او سریع به داخل کانال دوید ومن به دنبالش ،به داخل کانال که رفتم با تعجب دیدم پر از نیروی نظامی است که تا آخر کانال به طور فشرده نشسته بودند کمی که نفس تازه کردیم آن شخص به سخن آمد و گفت: قبلاً شمارا این طرف ها ندیده ام از کدام واحد هستی؟ من هم جریان را برایش توضیح دادم وگفتم چند سال قبل در مریوان بوده ام حالا هم روی حساب قبلی آمده بودم مریوان را ببینم ،گفت : پسر مگر تو دیوانه شده ای همین نیروهایی که اینجا هستند اصرار دارند ماموریت بگیرند وبه سنندج بروند آن موقع تو از سنندج به اینجا می آیی ؟

گفتم یه وقتی جلوعشق را نمی شود گرفت و انسان به خاطرعشق تا سر حد مرگ می رود . سپس سؤال کردم چه طور این جوری شد گفت  : عراق اصلاً روی مریوان پرواز نداشت و شهر آسوده داشت زندگی را ادامه می داد انگار فهمیده اند از اینجا بناست عملیات بشود روز اول که هواپیماهایشان آمدند دوتا ضد هوایی بیشتر نداشتیم آنها ابتدا هر دو ضد هوایی را زدند سپس آتشنشانی را بمباران کردند بعد شهرداری را زدند همین طور تا ظهر مراکز دولتی ونظامی را بمب باران کردند موقعی که متوجه شدند شهر هیچ دفاعی از خود ندارد با فاصله پایین سطح خیابانها را به رگبار کالیبر بستند مردمی که برای نجات خود و پیدا کردن سرپناه به این طرف و آن طرف می دویدند جنازه هایشان روی سطح خیابانها می ریخت آنها حتی بیمارستان مریوان را هم بمب باران کردند دود و آتش همه شهر مریوان را فرا گرفته بود و صدای شیون و ضجه مردم به فلک می رفت آخرهای صحبتش بود که اذان ظهر را می گفتند بعد از نماز نهار آوردند تا بعد از ظهر خبری نشد حدود ساعت چهار بود گفتم من باید برگردم ،گفتند کجا ؟ صبر کن شب برو شبها هواپیماها نمی آیند و رفت و آمد هست و شب ها همه فعالیتها انجام می شود گفتم نه من باید برگردم سنندج از پناهگاه آمدم بیرون این دفعه قصد کردم از کوچه پس کوچه ها خود را به دروازه خروجی شهر برسانم کوچه هایی که بچه ها با شادی در آن بازی می کردند ، زنهای کرد چادر بر کمر بسته خانه داری و کشاورزی می کردند از هیچکدام خبری نبود ، آرام وبی خیال بمب باران هوایی کوچه های مریوان را به طرف دروازه خروجی شهر طی می کردم پیش خود می گفتم هرچه قسمت باشد پیش خواهد آمد ساعت حدوداً پنج بعداز ظهر شهریور ماه بود که اول جاده سنندج ایستاده بودم هیچ خبری نبود و هیچ ماشینی رد نمی شد یک ساعتی گذشت همین طور که شنهای کنار جاده را تماشا می کردم یک ماشین تویتا جلوی من ایستاد و از داخل ماشین صدایی آمد که می گفت :آقای بیدگلی چه طوری ؟ فکر کردم اشتباه شنیدم سرم را بالا نیاوردم دوباره صاحب صدا گفت آقای بیدگلی چه طوری ؟ آرام آرام سرم رابالا آوردم و داخل ماشین را نگاه کردم آقای حسینی بود یکی از رفقای قدیمی که قبلاً در شهر مریوان با هم آشنا شده بودیم (اهل کاشان بود) تا نگاهش کردم ،لبخند را که انگار فراموش کرده بودم روی لبم آمد پیش خودم گفتم خدایا قربون بزرگیت بروم که در اوج ناامیدی برای بندگانت فرجی می رسانی .......

ماشین را که دنده دو گذاشت صحبت کردنهایمان شروع شد خورشید داشت آخرین اشعه های خود را از روی کوه های مریوان جمع آوری می کرد آن شب را به دزلی رفتیم..... (پایان قسمت دوم)

مریوان قسمت اول

این روز ها دیگر کسی دوست ندارد از زمان جنگ برایشان تعریف کنیم یا خاطرات جبهه را در وبلاگ بنویسیم به قول معروف :

به ویلای شمالی خو گرفتیم           شهیدان جنوبی یادمان رفت

متنی را که نوشته ام داستان نیست یک واقعیت هست واقعیتی از جنگ ایران وعراق  که ان را در سه قسمت خواهید خواند واقعیتی که شبیه آن را اوایل انقلاب در فیلمهای سینمایی پارتیزانها می دیدیم اما ان روزها نمی دانستیم زمانی صحنه های واقعی آن را درکشور خودمان خواهیم دید.               قرار بود عملیات والفجر چهاراز منطقه مریوان انجام شود.

و لذا لشگر 14 امام حسین (ع) را از اهواز به سنندج اعزام کردند .

چند صباحی که در سنندج بودیم تصمیم گرفتم به شهر مریوان بروم شنیده بودم که مریوان پی در پی بمباران می شود اما من قبلاً ها به عنوان نیروی تدارکاتی به مدت سه ماه در شهر مریوان خدمت کرده بودم                    کوه های بلند ،رودخانه ، جنگلهای سرسبز وخانه هایی که به طور پلکانی به روی تپه ها ساخته شده بود ،زیبایی خاصی به این شهر داده بود فاصله سنندج تا مریوان سه ساعت بود طرف صبح بود که بیست وچهار ساعت مرخصی گرفتم و از پادگان هفت تیر سنندج آمدم بیرون یک ماشین نظامی که به طرف مریوان می رفت سوار شدم نزدیک ظهر به مریوان رسیدم اما این مریوان آن مریوان قبلی نبود شهرخالی بود هیچ ترددی در آن وجود نداشت کرکره مغازه ها پایین بود این دفعه دیگه می شد موزایکهای کف پیاده روها را دید این دفعه دیگه می شد فهمید دیوار و درخت ها هم می توانند خودنمایی بکنند .

به مقری که قبلاً در آنجابودیم رفتم احدی آنجا نبود یکی پیدا نمی شد که ازاو  بپرسی چه خبر است ؟ درازای خیابان را گرفتم ومستقیم به جلو رفتم در اولین چهاراه به چپ پیچیدم وارد خیابانی شدم که قبلاً ها تردد زیادی در آن داشتم ،خیابانی که پاساژعدالت در آن بود ، خیابانی که سینمادرآن بود ، خیابانی که سپاه پاسداران درآن بود .

قسمتهایی از این خیابان را ویران دیدم داروخانه ای بود در این خیابان که چند بار ازآن خرید کرده بودم و با جوان فروشنده آشنا شده بودم روی این حساب به طرف داروخانه رفتم مغازه بغلی کاملاً ویران شده بود درب داروخانه مچاله شده بود و به یک طرف افتاده بود اما داخل قفسها پراز دارو بود که گردو خاک زیاد ی آنها را فرا گرفته بود همان طور که داشتم تماشا می کردم ناگهان صدای غرش هواپیما آمد ودر پی آن صدای شلیک توپها و چهار لولهای زد هوایی در این حال از طرف ساختمان سپاه صدای فریادی می آمد که می گفت بیا اینجا، بیا اینجا ،که ناگهان صدای مهیبی شهر مریوان را لرزاند به طوری که از دیوارهای نیمه خراب خاک زیادی فرو ریخت ناخاسته به طرف صدا دویدم که می گفت بیا اینجا .

پایان قسمت اول  

شب سمور گذشت و لب تنور گذشت

قالی بافی شغلی گروهی به حساب می آمد گروه های قالی باف دو نفر به بالا بودند

روی این حساب داستانها وحکایتها برای هم تعریف می کردند وبعضی وقت ها اشعار زیبایی برای هم می خواندند از اینها که بگذریم همان نقشه زدن هایشان تماشایی وجالب بود استاد که این طرف قالی نشسته بود نقشه را می دید وبه شاگرد که آنطرف نصفه بود سیاهه می گفت : یکی وآنه دوتا بزن ، دم بنده را جاش بزن ، چاله گلی را کورش کن ، آبیه را دوتا پس بزن ، هشتا وانه چارتا سرمه ای ، برو اول محراب گلی ، بنده را جاش بزن ، واشده را یکی روش دوتا پس بزن چالش میشه دارچینی ، برگرد دوتا وانه ستا بیدی،

اما اکثر داستانهایشان فصلی بود به عنوان مثل برای نوروز و فروردین وسیزده بدر داستانهای خاص خود را داشتند

( سبزه بگیر گره بزن سیزده بدر کن ، اگه بری سیزده بدر ما را خبر کن )

یا برای تابستان یا برای ماه محرم یا برای اعیاد داستانهای خاص خود را داشتند

در اینجا یکی از داستانهای زمستانی آنها را برایتان تعریف می کنم

در پشت دیوارهای بلند کاخ یکی از پادشاهان تنوری بود که در آن نان می پختند

در یک شب سرد زمستانی مرد فقیری از آنجا رد میشد ودر ان آخر شب راه به جایی نداشت به ناچار به طرف آن تنور رفت که تازه خاموشش کرده بودند اما حرارت به اندازه کافی داشت ولذا به بالای تنور رفت وفوطه خود را شید کرد وخوابید چند لحظه که گذشت دید یکطرف بدنش داغ شد و آنطرف بدنش یخ کرد خود را بر عکس کرد خلاصه تا صبح زجر کشید و نتوانست بخوابد می دانست که در آن سوی این دیوارهای بلند پادشاهی در پوست سمور به خواب رفته است همین طور که تا صبح خود را کم و زیاد می کرد گاهی هم نگاهی به آن کاخ می کرد ،صبحگاهان فریاد برآورد

ای پادشاهی که در این شب سرد در کاخ خود سرخوش و مست به خواب رفته ای ...... امشب هم گذشت .....هم برای من که لب این تنور زجر کشیدم گذشت هم برای تو که در پوست سمور خوابیده ای گذشت و خبر نداشتی که یکی از فقرای کشورت شبی را در همسایگی تو چه بر سرش آمد تا صبح شد .

شنیده ایم که محمود غزنوی یک شب

شراب خوردو شبش جمله در سمور گذشت

گدای گوشه نشینی لب تنور خزید

لب تنور به آن بینوای عور گذشت

علی الصباح بزد نعره ای که ای محمود

شب سمور گذشت و لب تنور گذشت.

مسافرت با پدر زنم قسمت آخر

پایگاه چهارم شکاری نیروی هوایی در مسیر جاده دزفول به اندیمشک قرار دارد با دیدن این پایگاه بزرگ میخواستم به آقای خزیری در باره این پایگاه صحبت کنم و بگویم که در زمان جنگ بیشتر جنگنده بمب افکنهایی که با دشمن درگیر میشدنند یا جنوب عراق را بمباران می کردند از این پایگاه بلند می شدند وقتی به آقای خزیری نگاه کردم دیدم افسرده است وحال خوبی ندارد به دخترش گفتم ببین بابات چش هست نگاهش کرد وگفت اسپری تنفسی اش را نیاز دارد که نیاوده ایم وبسیار دلواپس شد به راننده گفتم سری به اولین داروخانه شهر برو گفت جمعه شب است وهمه داروخانه ها تعطیل است ومن هم اهل این شهر نیستم در جلو ایستگاه راه آهن پیاده شدیم همه حالمان گرفته بود به دخترش گفتم دفتر چه بیمه اش را بیاور دفتر چه را به علی رضا دادم ویک تاکسی دربستی گرفتم وبه راننده گفتم به دارخانه شبانه روزی برو.  علی رضا سوار ماشین شد وبه طرف داروخانه رفت وارد سالن ایستگاه اندیمشک شدیم در این جور جاها الیاس ومریم خیلی شلوغ بازی در می اورند اما ان موقع ساکت وآرام در کنار پدر بزرگ روی صندلی ها نشستند ،دخترش خیلی نگران کنار پدرش ایستاده بود آرام آرام از آنها فاصله گرفتم آمدم کنار ایستگاه دقایقی همینطور که میدان جلو ایستگاه را تماشا میکردم دیدم یک تاکسی جلو درب ایستاد وعلیرضا با یک پاکت دارو واسپری تنفسی از ماشین پیاده شد ،رو به بچه ها کردم وگفتم علی رضا آمد ،علی رضا داروها را آورد دخترش دوید وپاکت دارو ها را از علی رضا گرفت ، آنها را ترک کردم وبه طرف آن آکواریم بزرگی رفتم که در طرف دیگر سالن ایستگاه بود جلو آکواریم ایستاده بودم وماهی ها را تماشا می کردم از کف اکواریم ذرات ریز ودرشت هوا پیدا بود که حباب وار به سطح آکواریم میرفت ماهی لجن خوار بزرگی در ان بود که همه جارا تمیز میکرد ماهی هایی را میدیدم که بعضا به دخل حباب های هوا شناور بودند انگار ماهی ها هم به هوا نیاز دارند انگار ماهی هاهم به محیط زیست سالم داخل آواریم نیاز مندند

پیش خود میگفتم کاش آدمها هم از ماهی ها یاد می گرفتند محیط زیست خود را تمیز نگه می داشتند همینطور که در این فکرها بودم سرو صدای مریم والیاس شنیده شد که درسالن ایستگاه به این طرف وانطرف میدویدند چند لحظه بعد الیاس ومریم به پیش من آمدند وگفتند بابا بزرگ خوب شد، با با بزرگ خوب شد به طرف آنها برگشتم علی رضا را دیدم که لیوان آبی دستش بود وبابزرگ که مثل همیشه با لبخند با دخترش صحبت می کرد به طرفشان رفتم میخواستم چیزی بگویم که بلند گوی ایستگاه علام کرد مسافرین محترمی که بلیط شهر های قم، خرم آباد ،ازنا، الیگدرز را دارند به باجه کنترل مراجعه کنند . پایان

مسافرت با پدر زنم قسمت دوم

بعد از تماشای رودخانه کرخه و جریانات خوبی که برایمان پیش آمد به داخل شهر برگشتیم وبه بازار دست فروشها که در پشت زیارت بود رفتیم بازار دست فروشهای آنجا حالت خاص خودش را داشت آنجا یک بازار سر پوشیده نبود دست فروشها غرفه هایی برای خود درست کرده بودند ووسایل خود را درانجا می فروختند این بازار بسیار جالب ورنگارنگ بود به حدی که مشتری را مجذوب خود می کرد وسایلی که می فروختند اکثریت ساخت دست خودشان بود ساعتی را هم در آنجا قدم زدیم ودوباره به زیارت برگشتیم نماز ظهر را خواندیم کمی استراحت کردیم وبعد به رستوران رفتیم وبعد از نهار به طرف شهر دزفول حرکت کردیم شهر دزفول زیارتگاهی دارد بسیار جالب ودیدنی به نام سبز قبا کرامات زیادی از این زیارتگاه دیده شده است حدود دو ساعت در این زیارتگاه بودیم از قسمت های مختلف آن دیدن کردیم از این زیارتگاه تا رودخانه دز راه زیادی نیست از زیارت آمدیم بیرون وبه طرف رودخانه رفتیم موقعی که در خیابانهای دزفول پیاده روی میکردیم بادیدن ماشین ها، اذدحام مردم ،بازار فعال ، یاد روزهای زمان جنگ افتاده بودم موقعی که عراق با موشک های نه متری این شهر را هدف می دادند

به هر حال رسیدیم لب رودخانه دز،  مکانی بود زیبا ودلپذیراز پله های کنار پل رفتیم پایین روی یکی از تختها نشستیم که آنجا جیده بودند بچه ها داخل آب رفتند وبازی می کردند وسعت رودخانه گسترده بود، غروب آفتاب منظره جالبی به ان منطقه داده بود

مسجدی در کنار ساحل رودخانه بود نماز مغرب وعشا را در آن مسجد خواندیم وبه طرف انیمشک حرکت کردیم . پایان قسمت دوم. 

مسافرت با پدرزنم

تاکنون چند بار با پدرزنم همسفر بوده ام که از جمله آنها می توانم به این موارد اشاره کنم سفر به مشهد، سفر به شهر یزد ، سفر به شوش دانیال و دزفول، سفر به کرمانشاه و شهر سر پل ذهاب ، سفر به استان مازندران و..........

می خواهم در اینجا خاطره ای از سفر به شوش دانیال ودزفول را بنویسم .

بعدازظهر از قم سوار قطار شدیم وبه طرف اندیمشک رفتیم ازاندیمشک تا شوش دانیال مسافت زیادی نیست هنوز اذان صبح را نگفته بودند که وارد زیارتگاه پیغمبر خدا حضرت دانیال نبی (ع) در شهر شوش شدیم بعد از نماز تا روشن شدن هوا فرصتی بود که بچه ها استراحت کنند

تازه آفتاب زده بود که از زیارتگاه امدم بیرون وگشتی در اطراف زدم ، صبحانه های محلی آنجا خیلی خوش مزه بود شیر جوشانده خامه های فله ای محلی وشیر برنجی که به سبک خودشان درست می کردند . مقداری نان تازه خریدم و یک کاسه شیر برنج بعد از صبحانه همسرم گفت اسپری تنفسی و دارو های پدرم را بر نداشته ام اما دفتر چه بیمه اش را آورده بود وزیراکس نسخه همراهش بود

 صبحانه را که خوردیم از زیارت آمدیم بیرون وبه طرف مجموعه باستانی کاخ آپادانا رفتیم وبعد به موزه شوش وسپس به طرف رودخانه کرخه ، در کنار رودخانه جریان جالبی برایمان پیش آمد ،حدود سی متری ما یک پل هوایی بیرون شهری بود که اتوبوسهای مسافر بری از روی آن رد میشد در لب ساحل رود خانه ما اتراق کرده بودیم اتفاقا در ان موقع اتوبوسهای زیادی برای بازدید از مناطق جنگی که اکثریت خانمها بودند از روی آن پل رد می شدند وبه راحتی ما را در پایین رود خانه می دیدند مریم والیاس برای آنها دست تکان می دادند وبای بای میکردند ومی دیدیم که مسافرین از پشت شیشه اتوبوس برای ما دست تکان می دادند و بعضی هایشان از ما عکس می گرفتند به علت فلزی بودن این پل اتوبوسها با حرکت آهسته از انجا حرکت می کردند آقای خزیری در آنجا دراز کشیده بود واین صحنه جالب را تماشا می کرد .....پایان قسمت اول

آلبوغُبَیش

آلبوغبیش یک کلمه عربی است به معنای سحرخیز .

همچنین نام طائفه ای در استان خوزستان هم می باشد

نگهبانی سنگرهای انفرادی درشب دو نفره بود و نیازی به پاسبخش نداشتیم.

موقعی که نگهبانی تمام می شد یکی داخل سنگر می نشست و دیگری به سنگر اجتماعی می رفت و دو نگهبان بعدی را صدا می زد تا سر پستشان بیایند .

رفیقم رفت و نگهبانهای بعدی را فرستاد ،پست را تحویلشان دادم و ازکنارخاکریز به طرف سنگر اجتماعی می رفتم ساعت دو بعد از نیمه شب بود همین طور که می رفتم از فاصله نسبتاً دور ناگهان دو عراقی را دیدم که با هم صحبت می کردند و به جلو می آمدند .

ابتدا کمی شک کردم ایستادم و با دقت نگاه کردم . با نور گلوله منوری که در چند متری پشت سرم درآسمان روشن بود دیدم واقعاً دو عراقی دارند به این طرف می آیند .

آستینهایشان بالا بود ، لباس پلنگی ارتش عراق را پوشیده بودند و عربی باهم صحبت می کردند هیچ راهی برای فرار نبود نمی توانستم به طرف جلو بروم اگر هم می خواستم برگردم مطمئناً آنها مرا می دیدند .

اسلحه ام را از روی کتفم برداشتم آن را آهسته مسلح کردم ضامن را گذاشتم روی رگبار و آرام خودم را کشیدم کنار خاکریز و درپشت چند کلوخ بزرگ پنهان شدم .

آن دو عراقی کاملاً عادی وبی خیال حرف می زدند و می آمدند من بیشتر به عادی بودن آنها شک کردم صبر کردم کمی جلوتر بیایند که تیرم به خطا نرود .

کمی عرق کرده بودم وقلبم ضربان بیشتری پیدا کرده بود  .

هر چه بیشتر نزدیک می شدند اسلحه ام را بیشتر در دستم فشار می دادم باز هم صبر کردم تا جلوتر بیایند تا حدی که صدای حرف زدنشان را بهترمتوجه می شدم خوب که گوش دادم لحجه یکی از آنها برایم آشنا بود اگر چه عربی غلیظ حرف می زدند اما انگار صدای یکی از آنها را قبلاً شنیده بودم کمی بیشتر دقت کردم ...........

درست حدس زده بودم یکی از آنها شخصی بود به نام آلبوغبیش او بچه آبادان بود از رفقای من بود قبل از عملیات چند ماه با هم بودیم .

نزدیک تر آمدند با صدای بلند به آنها گفتم : ایست

هر دو سر جایشان میخ کوب شدند بلند شدم و گفتم: که هستسید..؟ یکیشان گفت آشنا گفتم :اینجا چه می کنید ؟ آقای آلبوغبیش گفت شما آقای بیدگلی نیستید ؟؟

این را که گفت ضربان قلبم عادی شد .

اسلحه ام را پایین آوردم و به طرفشان رفتم و با آنها دست دادم و سلام و احوالپرسی کردم

(درجبهه های جنوب یک تیپ نظامی مردمی درست شده بود به نام تیپ هفتاد دو محرم که بعدها به علت هایی منحل شد و نیروهایش را در دیگر لشگرها ادغام کرده بودند یک گروهان ازآنها نیز در لشگر نجف اشرف بود  آقای عزیزی و آقای آلبوغبیش که هردو اهل آبادان بودند ازهمان نیروها بودند)

آنها لباس عراقی ها را که در عملیات وافجر هشت به غنیمت گرفته بودند پوشیده بودند و به زبان محلی خود حرف می زدند و مرا به اشتباه انداختند.

صبح روز بعد جریان را به فرماندهی گفتم.

قرار شد بچه های آبادان در عبور و مرورهای شبانه فارسی باهم صحبت کنند.

شیرینی خانه سیدها

ازچند روز قبل مادرم همه چیز را آماده می کرد ومی گفت : چند روز دیگه عید سیدهاست باید به دیدن سیدها بروید .

نه تنها در خانه ی سادات بلکه در دیگر خانه ها ی قدیم بیدگل نظافت ،حمام رفتن و لباس نو پوشیدن در روز عید قدیر حالت خاص خود را داشت ازصبح اول وقت پدرم من و برادرانم را برای دیدن سادات همراه خود می برد چند منزل که می رفتیم افراد دیگری نیز به ما اضافه می شدند و به طورگروهی از سادات دیدن می کردیم عجب صفایی داشت خانه های قدیمی در کوچه پس کوچه های خاکی ، کوچه ها خاکی بود اما دل ها پاک بود سادات جلو درب خانه خود را جارو زده بودند و آب پاشی کرده بودند و منتظر مردم، چقدر دوست داشتنی بود موقعی که از درب چوبی وارد آن دالان بزرگ سنگ فرش شده می شدی بزرگتر ها یا الله یا الله می گفتند و ما بچه ها لبخند روی لبانمان بود وارد حیاط که می شدیم  همه چیز را زیر نظر داشتیم حوض هشت ضلعی ماهی قرمز، باغچه بزرگ ، اتاق های گبری پوش ، ستون های آجری جلو تارامی(ایوان)از پله ها بالا می رفتیم با سادات روبوسی می کردیم و وارد اتاق می شدیم ، قالیچه های جوشقانی کف اتاق، طاقچه پوش های زیبا ، متکاهای مخمل با روکش های سفید گلدوزی شده ، میزسماور، منقل آتشی که یک قوری بزرگ گل انگوری کنارش بود .                                   چای خوردنمان که با نلبکی تمام می شد مقداری به عکس کله ی آن پادشاهی که کف نلبکی حک شده بود نگاه می کردیم و سپس طاق رنگ کاری شده آن اتاق و شاخه انار خشک شده کناره رفه را .........                                                           ما که وارد خانه شدیم یک عده بلند شدند و رفتند عده بعدی که وارد شدند ما بلند شدیم و رفتیم ....... ما سنت های پدر را ادامه ندادیم من صفای قدیم را بیشتر از  زرق وبرق حالا دوست داشتم  اما خودمانیم شیرینی خانه سید ها عجب مزه ای دارد.