مریوان قسمت دوم

در حالی که با سرعت به آن طرف خیابان می دویدم انفجار دومی روی داد و موجش باعث شد من تاب تاب بخورم هرجوری بود خودم را کنترل کردم موقعی که نزدیکه آن شخص شدم او هم شروع کرد به دویدن و وارد محوطه سپاه پاسداران مریوان شد در وسط محوطه کانال بزرگی (مسقف)کنده بودند و به عنوان پناهگاه از آن استفاده می کردند او سریع به داخل کانال دوید ومن به دنبالش ،به داخل کانال که رفتم با تعجب دیدم پر از نیروی نظامی است که تا آخر کانال به طور فشرده نشسته بودند کمی که نفس تازه کردیم آن شخص به سخن آمد و گفت: قبلاً شمارا این طرف ها ندیده ام از کدام واحد هستی؟ من هم جریان را برایش توضیح دادم وگفتم چند سال قبل در مریوان بوده ام حالا هم روی حساب قبلی آمده بودم مریوان را ببینم ،گفت : پسر مگر تو دیوانه شده ای همین نیروهایی که اینجا هستند اصرار دارند ماموریت بگیرند وبه سنندج بروند آن موقع تو از سنندج به اینجا می آیی ؟

گفتم یه وقتی جلوعشق را نمی شود گرفت و انسان به خاطرعشق تا سر حد مرگ می رود . سپس سؤال کردم چه طور این جوری شد گفت  : عراق اصلاً روی مریوان پرواز نداشت و شهر آسوده داشت زندگی را ادامه می داد انگار فهمیده اند از اینجا بناست عملیات بشود روز اول که هواپیماهایشان آمدند دوتا ضد هوایی بیشتر نداشتیم آنها ابتدا هر دو ضد هوایی را زدند سپس آتشنشانی را بمباران کردند بعد شهرداری را زدند همین طور تا ظهر مراکز دولتی ونظامی را بمب باران کردند موقعی که متوجه شدند شهر هیچ دفاعی از خود ندارد با فاصله پایین سطح خیابانها را به رگبار کالیبر بستند مردمی که برای نجات خود و پیدا کردن سرپناه به این طرف و آن طرف می دویدند جنازه هایشان روی سطح خیابانها می ریخت آنها حتی بیمارستان مریوان را هم بمب باران کردند دود و آتش همه شهر مریوان را فرا گرفته بود و صدای شیون و ضجه مردم به فلک می رفت آخرهای صحبتش بود که اذان ظهر را می گفتند بعد از نماز نهار آوردند تا بعد از ظهر خبری نشد حدود ساعت چهار بود گفتم من باید برگردم ،گفتند کجا ؟ صبر کن شب برو شبها هواپیماها نمی آیند و رفت و آمد هست و شب ها همه فعالیتها انجام می شود گفتم نه من باید برگردم سنندج از پناهگاه آمدم بیرون این دفعه قصد کردم از کوچه پس کوچه ها خود را به دروازه خروجی شهر برسانم کوچه هایی که بچه ها با شادی در آن بازی می کردند ، زنهای کرد چادر بر کمر بسته خانه داری و کشاورزی می کردند از هیچکدام خبری نبود ، آرام وبی خیال بمب باران هوایی کوچه های مریوان را به طرف دروازه خروجی شهر طی می کردم پیش خود می گفتم هرچه قسمت باشد پیش خواهد آمد ساعت حدوداً پنج بعداز ظهر شهریور ماه بود که اول جاده سنندج ایستاده بودم هیچ خبری نبود و هیچ ماشینی رد نمی شد یک ساعتی گذشت همین طور که شنهای کنار جاده را تماشا می کردم یک ماشین تویتا جلوی من ایستاد و از داخل ماشین صدایی آمد که می گفت :آقای بیدگلی چه طوری ؟ فکر کردم اشتباه شنیدم سرم را بالا نیاوردم دوباره صاحب صدا گفت آقای بیدگلی چه طوری ؟ آرام آرام سرم رابالا آوردم و داخل ماشین را نگاه کردم آقای حسینی بود یکی از رفقای قدیمی که قبلاً در شهر مریوان با هم آشنا شده بودیم (اهل کاشان بود) تا نگاهش کردم ،لبخند را که انگار فراموش کرده بودم روی لبم آمد پیش خودم گفتم خدایا قربون بزرگیت بروم که در اوج ناامیدی برای بندگانت فرجی می رسانی .......

ماشین را که دنده دو گذاشت صحبت کردنهایمان شروع شد خورشید داشت آخرین اشعه های خود را از روی کوه های مریوان جمع آوری می کرد آن شب را به دزلی رفتیم..... (پایان قسمت دوم)