در سی متری مغازه من یک حسینیه وجود دارد به نام حسینیه قائمیه

درطول سال چندین جلسه در آنجا هست ، جشن هست ،ختم هست ،هیأت هست ،خراب کردن ،ساختن هست ، عزاداری هست ، شام هست ،آش هست......بگذریم .

می خواستم یک خاطره از یک جلسه ختم این حسینیه برایتان تعریف کنم .

شاید کسی دیگر به اندازه من شاهد بر ماجراهای آنجانباشد یک روز پنجشنبه بعد از ظهر جلسه ختمی برای مرحوم مغفورگرفته بودند صاحبان عزا از هر دو طایفه روی صندلی ها نشسته بودنند ظاهرا از قبل نیز این دو طایفه بر سر خانواده مرحوم بحث هایی داشتند (در شهر ما رسم است در جلسه ختم ابتدا قاری چند آیه قران می خواند سپس دو مداح می خواند بعد سخنران روضه می خواند ودر اخر دوباره قاری جلسه را با سوره فبای آلاء ربکما تکذبان به پایان می رساند)

جلسه این خدا بیامرز تا پایان سخنرانی به خیر گذشت اما هنوز قاری فبای آلاء ربکما تکذبان را تمام نکرده بود که صاحبان عزا که از دو طرف روی صندلی ها نشسته بودند بلند شدند وبنا کردن بر هم زدن از حسینیه آمدند بیرون ودر وسط خیابان برهم زدند موتورهای زیادی کنار هم پارک شده بود که صاحب آنها برای خواندن فاتحه به داخل حسینیه رفته بودند آنها همانطور که بر هم میزدند با موتورها برخرد کردند وهمه موتور ها به روی هم ریخت یک موتور چراغش شکست یک موتور راهنمایش از تو در آمد یک موتور بنزینش ریخت اما آنها به وسط خیابان آمده بودندوهچنان بر هم می زدند آی بر هم زدن ،آی بر هم زدن ،آی بر هم زدن تا دم کوچه شهرداری بر هم زدند صدای بلندگو که قطع شد دعوای آنها نیز تمام شد آنها داشتند به طرف حسینیه برمی گشتند اما با موهای ژولیده ،لباسهای پاره ،لبهای خونین ،صورتهای قرمز و بدون کفش .

مردم که از حسینیه می آمدند بیرون با صندلیهای خالی روبه رو شدند از همان بالا خیابان و آن صحنه عجیب و غریب را که می دیدند شصتشان از همه چیز خبر دار شد .