مسافرت با پدر زنم قسمت آخر
پایگاه چهارم شکاری نیروی هوایی در مسیر جاده دزفول به اندیمشک قرار دارد با دیدن این پایگاه بزرگ میخواستم به آقای خزیری در باره این پایگاه صحبت کنم و بگویم که در زمان جنگ بیشتر جنگنده بمب افکنهایی که با دشمن درگیر میشدنند یا جنوب عراق را بمباران می کردند از این پایگاه بلند می شدند وقتی به آقای خزیری نگاه کردم دیدم افسرده است وحال خوبی ندارد به دخترش گفتم ببین بابات چش هست نگاهش کرد وگفت اسپری تنفسی اش را نیاز دارد که نیاوده ایم وبسیار دلواپس شد به راننده گفتم سری به اولین داروخانه شهر برو گفت جمعه شب است وهمه داروخانه ها تعطیل است ومن هم اهل این شهر نیستم در جلو ایستگاه راه آهن پیاده شدیم همه حالمان گرفته بود به دخترش گفتم دفتر چه بیمه اش را بیاور دفتر چه را به علی رضا دادم ویک تاکسی دربستی گرفتم وبه راننده گفتم به دارخانه شبانه روزی برو. علی رضا سوار ماشین شد وبه طرف داروخانه رفت وارد سالن ایستگاه اندیمشک شدیم در این جور جاها الیاس ومریم خیلی شلوغ بازی در می اورند اما ان موقع ساکت وآرام در کنار پدر بزرگ روی صندلی ها نشستند ،دخترش خیلی نگران کنار پدرش ایستاده بود آرام آرام از آنها فاصله گرفتم آمدم کنار ایستگاه دقایقی همینطور که میدان جلو ایستگاه را تماشا میکردم دیدم یک تاکسی جلو درب ایستاد وعلیرضا با یک پاکت دارو واسپری تنفسی از ماشین پیاده شد ،رو به بچه ها کردم وگفتم علی رضا آمد ،علی رضا داروها را آورد دخترش دوید وپاکت دارو ها را از علی رضا گرفت ، آنها را ترک کردم وبه طرف آن آکواریم بزرگی رفتم که در طرف دیگر سالن ایستگاه بود جلو آکواریم ایستاده بودم وماهی ها را تماشا می کردم از کف اکواریم ذرات ریز ودرشت هوا پیدا بود که حباب وار به سطح آکواریم میرفت ماهی لجن خوار بزرگی در ان بود که همه جارا تمیز میکرد ماهی هایی را میدیدم که بعضا به دخل حباب های هوا شناور بودند انگار ماهی ها هم به هوا نیاز دارند انگار ماهی هاهم به محیط زیست سالم داخل آواریم نیاز مندند
پیش خود میگفتم کاش آدمها هم از ماهی ها یاد می گرفتند محیط زیست خود را تمیز نگه می داشتند همینطور که در این فکرها بودم سرو صدای مریم والیاس شنیده شد که درسالن ایستگاه به این طرف وانطرف میدویدند چند لحظه بعد الیاس ومریم به پیش من آمدند وگفتند بابا بزرگ خوب شد، با با بزرگ خوب شد به طرف آنها برگشتم علی رضا را دیدم که لیوان آبی دستش بود وبابزرگ که مثل همیشه با لبخند با دخترش صحبت می کرد به طرفشان رفتم میخواستم چیزی بگویم که بلند گوی ایستگاه علام کرد مسافرین محترمی که بلیط شهر های قم، خرم آباد ،ازنا، الیگدرز را دارند به باجه کنترل مراجعه کنند . پایان
محمد بیدگلی هستم