فصل نهم

متن زیر فصل نهم از کتاب روز بمباران نوشته (کارل بروکنر) میباشداین کتاب که زیبا ترین داستانهای جنگ ژاپن وامریکا است تاکنون موفق به گرفتن دوجایزه یکی از استرالیا و یکی هم جایزه شهر وین به عنوان بهترین کتاب برای نوجوانان شده است این کتاب ترجمه سید ابلقاسم سجادی میباشد.

در فصل نهم این کتاب اینچنین می خوانید              

فرمانده عالی ارتش درکاخ قدیمی هیروشیمابه وسیله پست دیدبانی مستقر در(شیکوکو) به موقع از نزدیک شدن یک هواپیمای بمب افکن چهار موتوره دشمن با خبر شد.     

مقامات آژیرخطر همله هوایی را به صدا در نیاوردند.   

کارخانه صنایع نظامی نمی بایست بخاطر تنها یک هوا پیما از کار باز ایستند.

                                          ************                                

سرهنگ (تی بتس) فرمانده بمب افکن(ب 29 الولاکی)در ارتفاع 31600 پایی بر فرازمرکز شهرهیرو شیما در پرواز بود ،سرگرد(فربی) مشغول کار با دستگاه رها کننده بمب بود.  اکنون فربی هدف را نشانه گرفت.           

بمب فرو افتاد ، هیولای عظیم با صفیر شیطانی به سوی پایین پرتاب شد، خدمه هواپیما طبق دستور قبلی عینکهای دودی را روی ماسکهای اکسیژن به چشم زدند هیچکدام از انها منظور از به چشم زدن این عینکها را نمی دانست هیچ یک نمی دانست تا چند لحظه دیگر چه حادثه ای روی خواهد داد، آنها فقط مجری دستورات اکید بودند.        

وهمه آنها منتظر و بی حرکت و گوش به زنگ شنیدن انفجار بمب بودند فکر می کردند قادرند صدای انفجار را بشنوند اما آن چه شنیدند چیزی جز ضربان قلبهای تپندشان نبود که با شدت خون به درون شاهرگهایشان می فرستاد و همگی آنها با چهرهایی سخت و ، بی حرکت و مسخ شده از اطلاع یافتن از مصیبتی که دنیا هرگز با آن مواجه نشده بود، بیهوده به فضا خیره شده بودند .                   

عقربه های ساعت هشت و چهارده دقیقه وسی و پنج ثانیه را نشان می داد، ضامن خودکار چتر نجات روی بمب آذاد شد بمب با چتر نجات به سوی پایین رها شد عقربه های ساعت هشت و چهارده دقیقه و پنجاه ثانیه را نشان می داد در آن لحظه بمب در ارتفاع دو هزار پایی زمین بود و وقتی که در ساعت هشت و پانزده دقیقه  ، بمب پانصد پا پایین تر رفته بود یک اختراع علمی فیوز داخل بمب را روشن کرد ، نوترونهای هسته ی فلز سنگین (اورانیم 235)شکافته شد و واکنش به صورت یک سلسله فعل و انفعالات زنجیره ای سریع و غیر قابل تصور ادامه یافت .

در یک میلونیوم ثانیه آتش خورشید دیگری با تشعشعات سفید رنگ در آسمان زبانه کشید این خورشید صد بار نورانی تر از خورشید واقعی بود و این گلوله آتشین میلونها درجه حرارت را روی شهر هیرو شیما مشتعشع کرد .

در آن لحظه هشتادو شش هزارو صد نفر سوختند و جان سپردند .

در آن لحظه هفتادو دو هزار نفر به سختی مجروح و مصدوم شدند .

در آن لحظه شش هزارو هشت صدو بیست خانه نابود شد و بر اثر خلاء مو جود به شکل ذرات گردو غبار تا در چند مایل در آسمان بالا رفت .

در آن لحظه سه هزارو هفت صدو پنجاه ساختمان فرو ریخت .

در همان یک لحظه نوترونهای کشنده و اشعه گاما تا مصافت سه چهارم مایل از منطقه انفجار را بمب باران کرد .

در آن لحظه بشر این مخلوق خداآخرین توان علمی اش را به کار برده بود تا اولین کوشش خود را برای نابودی خودش به مرحله اجرا در آورد . و این کوشش با موفقیت اجراشد.       

                                           **************                                

این بود فصل نهم این کتاب فصل دهم این کتاب جریان مهمی رادر باره بعد از انفجار بمب توضیح می دهدکه سه روز دیگر از همین وبلاگ خواهید خواند.

همت خانمها

مینی بوسهاجلو زیارت محمد هلال می ایستادندچند مسافر که سوار می شدحرکت می کردندبه سبزه میدان می رسیدند چند نفر دیگر هم سوار می کردنددر مسیر هم چندمسافر دیگر سوار می شدبعداًکه به بیدگل می رسیدند صندلی ها پُرشده بود وبیدگلیها مجبور بودند داخل مینی بوس بایستندوهر روز هم مسافر بیشتر می شدو وضع بدتری پیش می آمد بارها هم به مسولین گوش زد کردند ولی کسی توجهی نکرد

این جریان یواش یواش مردم بید گل را به فکر برد تا فکری بکنند، چون ماشینها از آران پر می شدو به بیدگل که می رسید زنها و پیر مردها گرفتار بودند.

(ما بیدگلی ها همیشه گرفتاریم ودر هیچکجا کسی را نداریم) یکی از رانندگان آن زمان در این مورد جلسه ای در حسینیه سلمقان بید گل گرفت خیلی از مردم و معتمدین محله ها ، در این جلسه بودند پس از جلسه قرار شد از بزرگان بید گل بخواهیم با مسولین ادارات صحبت کنندتا گره این مشگل باز شود اما انگار بزرگان موقعی که برای این کارها به یک اداره می روند قبل از اینکه مردم وبدبختی هایشان را در نظر بگیرند در پی این هستند که اعتبار خودشان در نزد رئیس اداره خدشه دار نشود   خلاصه مطلب از بزرگان هم آبی گرم نشد      هرچه به بخشداری وشهرداری رفتیم توجهی به این موضوع مهم نکردند

بلاخره زنها تصمیم گرفتند به کاشان بروند واز فرماندار بخواهند این مساله را حل کند    بیش از سی نفر از خانمها با دو مینی بوس به طرف کاشان حرکت کردند وبرای خالی نبودن عریضه چند مرد هم همراهشان رفتند خانمها نامه ای که از قبل نوشته شده بودبه فرماندار کاشان دادند وجواب خواستند                 فرماندارکاشان گفت : باشد من پیگیری می کنم خانمها گفتند  نه ، همین الان این مشگل را حل کنید.....          خلاصه حدود یک ساعت ونیم داخل اتاق کار فرماندار کاشان بودند هر زبانی هم فرماندار صحبت کرد خانمها قبول نکردند .

طرح ایستگاه و جدا کردن مینی بوسهای بیدگل از آران ومسیر تردد مینی بوسهای بید گل  در نامه قید شده بود   جناب آقای تفرشی فرماندار محترم آن زمان کاشان که توقع چنین شهامتی از زنهای بید گل را نداشت در زیر همان نامه به بخشداری آران وبیدگل نوشت :مشگل مینی بوسرانی بیدگل حل شود خانمها قبول نکردند وگفتند لطفاً بنویسید ظرف چهل هشت ساعت.

دوروزبعد مینی بوسهای بیدگل از پامنبع به طرف سراه بندشاهی، پایگاه صاحب الزمان، کارخانه برق، میدان امام، وجاده قدیم تردد داشتند  با پیشرفت وتوسعه شهر ایستگاه های سر پوشیده در این مسیرها زده شد ومینی بوسها به اتوبوسهای شرکت واحد تبدیل گشت...........                 کسانی که امروزه از این مسیرهارفت وآمد می کنند باید بدانند این مسیر از همت بلند خانمها می باشد.                                                     خانمهای گرامی روزتان مبارک                         

نخلهای بی سر

یک جاده خاکی داخل نخلستان بود که مستقیم به طرف اروند می رفت از جاده آسفالته اصلی که یک کیلومتر فاصله می گرفتیم به یک سه راهی می رسیدیم که باید به چپ بپیچیم تا به مقر خودمان برسیم (اگریادتان باشدقبلاً در یکی از خاطراتم نوشته بودم که بر اثر بمباران شیمیایی عراق در عملیات والفجرهشت مصدوم شدم وبعد از یک ماه ونیم استراحت دوباره به منطقه برگشتم ) پیاده بودم  به سه راهی که رسیدم طرف چپ پیچیدم چند ده متر که جلو رفتم سمت چپ داخل نخلستان صحنه عجیبی پیدا بود صحنه ای که با نگاه اول وحشت سراپای آدم را فرا می گرفت قبلاً که من این مناطق را دیده بودم همه درختان خرما با نظم و با فاصله کم بطور منظم در کنار یکدیگر بودند اما حالا صحنه عجیبی بود صحنه ای که نشان می داد اینجا اتفاق عجیبی افتاده است محدو ده ای در حدود هزار متر مربع بدون نخل بود گودالی دایره شکل اما بسیاربزرگ در آنجا درست شده بود که داخل آن پر از آب بود نخلهای اطراف این گودال اکثریت سر نداشتند (یعنی قسمتی که میوه می دهد کنده شده بود)                                                                                                                                        

چه قدرتی می توانست این کار را بکند...؟؟؟          نخل درخت بسیار محکمی است اما در آنجابعضی ها از وسط شکسته بود وبعضی ها از ریشه در آمده بود دقایقی به این صحنه نگاه کردم من در بمب بارانهای پی در پی روزهای اول عملیات بودم امامطمئن بودم حتی بمب های دو هزار کیلویی نمی تواند این گودال را درست کند و این بلا را سر این درخت ها بیاورد خلاصه آنجا را ترک کردم و به طرف مقر که بیش ازپانصد متر با این صحنه فاصله داشت رفتم پس از دیدار و احوال پرسی با دوستان قبلی سری به اطراف هم زدم ولی آن صحنه را فراموش کردم که ازبچه ها بپرسم. پایه های اصلی خانه های داخل نخلستان را با خشت خام و گل ساخته بودند اما سقف این خانه ها از چوب و حصیر یا شاخهای بزرگ درخت خرما بودکه روی آنها را کاه گل کرده بودند اما خانه ها کمی با قبل فرق کرده بود انگار رانش خفیف زمین یا زلزله ای کوچک اتفاق افتاده بود چارچوب بعضی پنجرها بیرون زده شده بود سپره ها با دیوار فاصله پیدا کرده بود و تَرکهای زیادی داخل خانه ها بود دو روز دیگر گذشت دوباره گذرم به همان گودال وحشت افتاد و با خودگفتم چرا یادم رفت جریان اینجا را از بچه ها بپرسم ؟؟

به محضی که برگشتم داخل مقر جریان گودال و نخلهای بی سر را از بچه ها پرسیدم و تعریف کردن بچه ها که انگار چیز تازه ای یادشان آمده بود شروع شد          نمی خواهم دردسرتان را بدهم و حرفهای بچه ها رابگویم که چه بر سرشان آمده بود اما از حرفهای بچه ها متوجه شدم که عراق یک موشک نُه متری به داخل منطقه عملیاتی ما شلیک کرده بود و باعث این صحنه وحشتناک شده بود قانوناً موشک های جنگی بزرگ را به داخل شهرهای پر جمعیت شلیک می کنند که یک محله را یک جا و در دم ویران می کند اگر چه ظاهراً این موشک تلفات جانی برای نیروهای ما نداشت اما بعید می دانم که این اتفاق در جایی ثبت شده باشد یا در اخبار آن زمان گفته شده باشد اما بعضی وقتها که در اخبارهای امروزی برای خارجی ها صحبت از سلاحهای کشتار جمعی می کنند یاد بچه های خودمان می افتم که چه قدر مظلوم بودند.  

دوباره

دوباره امسال شروع می کنم به نوشتن ، دوباره با متنی نو ، با سلامی به شما، در روزهای اول بهار ، دوباره شروع می کنم به نوشتن با عرض تبریک به شما با آرزوی سالی خوب برای شما

وبه قول از مسعود، ...  فرزانه ای از طائفه فرزانگان

(دوباره حس خوب روی پشت بام خانه پدربزرگ )

به هر حال .......

ایام خوش کودکی ما بود تحویل سال که طرف صبح بود پیرونی های فامیل سینه دیوار خشتی با تُنبانهای مشکی پاچه گشاد ،کلاه نمدی یا عرقچینهای سفید کنار یکدیگر ایستاده بودند و منتظر کلامی از رادیو بودند .

خانه از قبل تمیزشده بود ، بچه ها لباسهای نو پوشیده بودند ، مهمانها شاد بودند و لبخند روی لبهایشان برگهای کوچک و قرمز رنگ درخت انارمی خواست چیزی بگوید ،خروس رنگی بزرگ که روی جفت در پشت خانه ایستاده بود نظاره گر همه چیز بود .

خورشید را از داخل حوض آب می شد دید ، اما همه حواسشان جمع صدای رادیو بود .

رادیو را آورده بودند پشت نرده ایوان گذاشته بودند و صدایش را بلند کرده بودند  منتظر صدایی بودند که صدایش بزند یا مقلب القلوب والابصار......

رادیو گاهی دقایق پایانی سال را اعلام می کرد چند دقیقه دیگر هم گذشت که یکی با صدای بلند گفت هیس .........

همه ساکت شدند مردها دستشان به طرف آسمان بلند بود زنها در دل و با زبان صدای صاحب لیل و نهار می زدند انگار می خواست تحولی بزرگ انجام بشود که گوینده گفت             یا مقلب القلوب والابصار

            یا مدبر الیل والنهار

            یا محول الحول والا الحوال

           حول حالنا الی احسن الحال

وآغاز سال جدید را اعلام می کرد انگار به راستی تحولی انجام  گرفت .

آدمهای ساکت و آرام به حرکت در آمدندمثل این که تازه همدیگر را دیده اند همدیگر را در آغوش گرفتند و روی یکدیگر را بوسیدند .

خروس از روی درب چوبی به پایین پرید ، با دست زدن بچه ها  به آب خورشید داخل حوض به تلاطم افتاد و ما فهمیدیم که برگهای کوچک درخت انار چه می خواستند بگویند .

................                                                       .........

دوست دارم دراولین متن امسال یادی داشته باشم از قدیمی ها و از پدر و مادرم که دوست داشتند فرزندانشان کسی بشوند

در عکس زیر پدر ومادرم را می بینید که فرش زیر پای خارجی ها را تأمین می کنند تا نان داخل سفره شان تأمین باشد

در عکس وسط فرزندان ذکورشان را می بینید و در عکس آخر منزل عبرت را

در این بهار زیبا خدا رحمت کند همه اسیران خاک را.