تلفن

اوائل که تلفن به شهرما آمد جریان خوبی بود برای خانواده ها

در مرحله دوم واگذاری قرعه به نام خانه ما زده شد و ما هم تلفن گرفتیم ( احتمالا سال66)

وقتی خط تلفن را به منزل ما آوردند من جبهه بودم .

موقعی که از جبهه برگشتم اولین چیزی که بچه ها به من گفتند ، گفتند تلفن گرفته ایم وگفتند شماره اش 2528 است .

هنوز ساکم را زمین نگذاشته بودم که مرا پیش تلفن بردند و گفتند نگاه کن اینه .......

یک گوشی نارنجی رنگ بود که به وسیله یک سیم سیاه رنگ به پریزی که به دیوار خشتی کوبیده بودند وصل بود ،وشده بود باعث رابطه دنیا با اتاق خشت و گلی پدر من .

آن روزها تلفن شده بود نقل مجالس ، موقعی که دور هم جمع بودند صحبتش را می کردند .....

کي شماره اش چنده....!!

کي قرعه به اسمش در نیومده...!!

کیا را شماره رُند بهشون دادن....!!

خلاصه ماجرایی بود برای خودش .

یکی از روحانیت بیدگل را شماره رند بهش داده بودند که همه جا پیچیده بود البته نه این که منظوری  در کار باشد یا این که خود حاجی آقا اینچنین تقاضایی کرده باشند .

اداره محترم مخابرات برای رفاه حال مردمی که می خواهند به منزل حاجی آقا زنگ بزنند که مسائل شرعی بپرسند و یا استخاره بگیرند این کار را کرده بود تا خودِ مردم راحتر باشند .

بگذریم......

می خواستم خاطره جالبی را از آن زمان برایتان تعریف کنم .

چند ماهی گذشته بود هنوز هم در کوچه پس کوچه های شهر کانال می کنند و کابل گذاری می کردند  که یک روز بعد از ظهر اشکالی در خطوط تلفن پیش آمد و می گفتند خط رو خط افتاده اگر چه دو ساعت بیشتر طول نکشید،

اما بین مردم شایع شده بود که کسی گوشی را برندارد تا درست بشود وگرنه قبض تلفنتان زیاد می آید .

یک ساعتی که گذشت من گوشی را برداشتم ببینم درست شده یا نه دیدم در آن سوی خط مثل این که دو هزار نفر آدم از راه دور و نزدیک با هم صحبت می کنند. هر کسی هم چیزی می گفت مثل حمام عمومی بود .

چند لحظه ای گوشی را دم گوشم نگه داشتم و به صداها دقت می کردم که ناگهان یک نفر که صدایش تقریباً نزدیک بود گفت :

علی علی دُدُنبه  گوشت و برنج و دُنبه

 من هم با صدای بلند در گوشی فریاد زدم

مُرده نمی رود به گور/  می برنش به جبر و زور.

نان قندی

خدابیامرزد ماجو خورشید را ، مادر مادرم بود

او مامای قدیم بیدگل بود بهش می گفتند خورشید خالو

او دو دختر و دو پسر داشت . یکی از دخترهایش جوان مرگ شد ماجو خورشید در محله سلمقان زندگی می کرد . و تنها دخترش بیرون از آبادی در محله معین آباد بود .

مادرم می گفت ماجو خورشید تصدیق مامایی را از زمان رضا شاه گرفته است و هفتمین پشت مامایی است .

آن زمان پولدارها وقتی می خواست زنانشان وضع حمل کند قاطر به درب خانه ماجو خورشید می فرستادند و او را با قاطر به خانه شان می آوردند خلاصه........

ماجو خورشید هفته ای یک بار به خانه ما می آ مد آن هم فقط روزهای شنبه . یعنی پنجشنبه ها می رفت شاهزاده محمد و سر قبرها فاتحه می خواند و خیراتی را که مردم به او می دادند همه را جمع می کرد و صبح روز شنبه نعلینش را پا می کرد و از سلمقان به خانه ما می آمد و خیراتی را که جمع کرده بودبرای نوه هایش می آورد که شامل نقل ، خرما،کام، شکلات، شیرینی و نان قندی بود در میان چیزهایی که می آورد من نان قندی را بیشتر دوست داشتم .

ماجو خورشید ظهر روز شنبه مهمان ما بود و نزدیکیهای غروب شنبه به طرف سلمقان حرکت می کرد .

شنبه ها که ما جو خورشید خانه ما بود خاطر مان جمع بود که اگر تُخسی کنیم کتک نخواهیم خورد .

شادی روحش صلوات.

آن روزها

این چنین روزهایی بود درسال 1357 انقلاب به اوج خود رسیده بود

شهرها صحنه زدو خورد ، تظاهرات ،پایین کشیدن مجسمه ، شکستن شیشه بانک ها وسینماها وآتش زدن لاستیک در جلو گاز اشک آور را درخود داشت.

در یک روز جمعه بعد ازظهرمی گفتند در حسینیه درب مختص آباد خبری هست من هم به آنجا رفتم کوچه جلو حسینیه نسبتا شلوغ بود داخل محوطه وداخل ساختمان حسینیه جمعیتی در حال رفت وآمد بودند.اما شعار نمی دادند وقصد تظاهرات هم نداشتند. موقعی که وارد حسینیه شدم دیدم در اطراف روزنامه هایی را آویزان کرده اند شعارهایی را روی کاغذ رسم نوشته بودند وبر دیوار زده بودند عکس امام وعکس شهدای شهر ها را زده بودند. آن روز من برای اولین بار نمایشگاه می دیدم  در همین حال آن نمایشگاه یک مجری داشت که بعضا چیزهایی و شعار هایی را از بلندگو علام می کرد.

یکی از پیامهایی که اعلام می کرد هنوز در ذهنم هست میگفت: آنان که رفتند کاری حسینی کردند ، وآنان که ماندند باید کاری زینبی بکنند، وگرنه یزیدیند.

حالا بعضی وقتها یاد آن روزها که می افتم وآن حرفها وآن قولها با خود می گویم یعنی واقعا آنان که ماندند ورییس شدند کاری زینبی کردند؟

زینب پیام رسان کربلابود وبه قول از آن شاعر (کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود)

امید وارم پیام آنروزها را واهداف آنروزها رابه خوبی به نسلهای بعدی منتقل کنند.