نان قندی
خدابیامرزد ماجو خورشید را ، مادر مادرم بود
او مامای قدیم بیدگل بود بهش می گفتند خورشید خالو
او دو دختر و دو پسر داشت . یکی از دخترهایش جوان مرگ شد ماجو خورشید در محله سلمقان زندگی می کرد . و تنها دخترش بیرون از آبادی در محله معین آباد بود .
مادرم می گفت ماجو خورشید تصدیق مامایی را از زمان رضا شاه گرفته است و هفتمین پشت مامایی است .
آن زمان پولدارها وقتی می خواست زنانشان وضع حمل کند قاطر به درب خانه ماجو خورشید می فرستادند و او را با قاطر به خانه شان می آوردند خلاصه........
ماجو خورشید هفته ای یک بار به خانه ما می آ مد آن هم فقط روزهای شنبه . یعنی پنجشنبه ها می رفت شاهزاده محمد و سر قبرها فاتحه می خواند و خیراتی را که مردم به او می دادند همه را جمع می کرد و صبح روز شنبه نعلینش را پا می کرد و از سلمقان به خانه ما می آمد و خیراتی را که جمع کرده بودبرای نوه هایش می آورد که شامل نقل ، خرما،کام، شکلات، شیرینی و نان قندی بود در میان چیزهایی که می آورد من نان قندی را بیشتر دوست داشتم .
ماجو خورشید ظهر روز شنبه مهمان ما بود و نزدیکیهای غروب شنبه به طرف سلمقان حرکت می کرد .
شنبه ها که ما جو خورشید خانه ما بود خاطر مان جمع بود که اگر تُخسی کنیم کتک نخواهیم خورد .
شادی روحش صلوات.
محمد بیدگلی هستم