پیام تسلیت

پیام تسلیت

یکی از دوستان من که از طریق وبلاگ با یکدیگر آشنا شده ایم امروز یک نظر برای اینجانب فرستاد که بسیار متأسف شدم این عزیز بزرگوار که سالها در جبهه های جنگ بوده است تا کنون توانسته است دو کتاب درباره هشت سال دفاع مقدس بنویسد

آقای سید مجتبی هاشمی که متولد شهر قم ودرشهرستان لامرد از استان فارس ساکن هستند اکنون در پروژه بزرگ پارس جنوبی مشغول به کار می باشد .

اینک نظر آقای هاشمی را که برای اینجانب فرستاده است مشاهده کنید.

چهارشنبه 29 آبان1392 ساعت: 6:47توسط:سید مجتبی هاشمی
در باغ شهادت باز باز است...

این بار در همین نزدیکی حاج شیخ ابراهیم انصاری دائی عزیزم این را برایم تداعی کرد که شهادت مزد است، مزد کسانی که مظلومند و بی ریا برای خدا و اسلام کار می کنند، اگر برای شهادت کار کنی و طالب آن باشی شاید نصیبت نشود ولی اگر کار برای خدا بکنی و دم نزنی خدا خودش می داند که کی به مرادت برساند.
با زندگی نامه اش به روزم.. روحش شاد
 وب سایت   ایمیل
[عنوان ندارد]

اگرچه خبر شهادت آقای انصاری را از طریق رسانه ها شنیده بودم اما مو قعی که متوجه شدم دایی بزرگوار آقای هاشمی هستند انگار یکی از عزیزان خود را از دست داده ام.

اینجانب شهادت حجت السلام آقای ابراهیم انصاری را به دوست بزرگوارم آقای سید مجتبی هاشمی وخانواده محترم انصاری تسلیت می گویم.

چگونگی شهادت حجت الاسلام ابراهیم انصاری

تفاوت

تفاوت

ازجمله شهرهایی که مورد علاقه شاعر توانا مولانا سلیمان صباحی بیدگلی بود شهر شیراز است که صباحی بیدگلی سفرهایی به شهر شیراز داشته است.

سلیمان صباحی درباره شهر شیراز می فرماید


شهری ست بسی خجسته آنجا

                    دل بر سر دل شکسته آنجا

شیرازه ی دولت نکویان 

                   شیراز مقام خوبرویان

عکسهای زیر آرامگاه سلیمان صباحی بیدگلی در بیدگل وحافظ شیرازی را در شیراز مشاهده کنید

قالیچه

 قالیچه

نوجوان که بودم سالها بود که می خواستم یک کار هنری درشغل     قالیبافی انجام بدهم تا اینکه حدواًبیست سال پیش که البته متأهل بودم قالیچه ای بافتیم که تمام نقشه ی کشورهای دنیا را روی آن ترسیم کردیم .

ابتداکاغذ نقشه را از چاپخانه بازار کاشان خریدم و با کمک برادرم حسن اطلس دنیا را روی آن کشیدیم

مرز کشورها را با رنگ مشکی مشخص کردیم وچها ر ریشه (گره)به عنوان پایتخت کشورها روی کشورها علامت گذاشتیم

تمام پرچم های دنیا را به عنوان حاشیه این قالیچه

بافتیم رنگ اقیانوسها را با آبی الماسی بافتیم .

موقعی که قالیچه پایین آمده بودبسیار زیبا بود چون هر کشوری را با رنگی مخصوص بافته بودیم.

یک سالی آن را نگه داشتیم تا اینکه نیازی به پول پیداکردیم .

آن را به بازار کاشان بردم که بفروشم هرکه می دید ابتداتعجب می کرد و می گفت چکونه شما آن را طرحریزی کرده اید .

تجار که همیشه قالیهای بزرگ خرید و فروش می کردنداین کار هنری چیزی در نظرشان نیامد اندازه این قالیچه 120در150

بود آن را مبلغ ده هزار تومان برای من قیمت کردند.

آن را چند جای دیگر نیز بردم وآخرین قیمتی که به من پیشنهاد شد پانزده هزار تومان بود یکی هم به من گفت آن را در یکی از پاساژ ها بگذار خارجی ها که آن را ببینند با قیمت خوبی میخرند آن را به خانه آوردم مدتی گذشت تا اینکه یک روز شخصی به اسم حاجی آقا محمد مساح منفرد که رفیقش در تهران در کار صادرات فرش بود گفت:آن را بدهید تا به تهران ببرم بلکه بیشتر فروختم .... موقعی که برگشت چهل و پنج هزار تومان به من داد و گفت قیمت را از من پرسیدند گفتم آخرین قیمتی که می خواستند در کاشان بخرند پانزده هزار تومان بود او گفت من دوتا پانزده هزار تومان روی آن می گذارم فرش را به من بدهید....

قالیچه ای را که من موقع بردنش به کاشان آن را داخل گونی گذاشتم تا کسی نبیند تا من خجالت نکشم خارجی ها آن را جلوی درب ورودی نمایشگاه خود نصب کردند .

اگر زمانی به شهر رم پایتخت کشور ایتالیا سفر کردید در یکی از نمایشگاه های فرش، قالیچه ای خواهید دید که تمام کشور های دنیا روی آن ترسیم شده و در قسمت پایین آن این عبارت به چشم می خورد.

((IRAN,ISFAHAN,KASHAN,BIDGOL - BIDGOLI


حاجی آقا محمد مساح منفرد در ایتالیا


شب یازدهم

شب یازدهم

حدود بیست وچند سال پیش از نمایشگاه بین المللی تهران کتابی خریداری کردم به نام (مجموعه زندگانی چهارده معصوم)

نوشته اقای حسین عماد زاده

این کتاب دارای 1368  صفحه میباشد. اقای عماد زاده  درصفحات  654 و 655  این کتاب جریان شب یازدهم ماه محرم رااین چنین توضیح داده است.

اول شب 11  محرم سال  61  هجرت است ماه آسمان نا تمام می تابد دشت وسیع کربلا را سکوت محض گرفته ، قشون دشمن که در طول  12  ساعت (عاشورا مطا بق با شهریور بوده) بجنگ ونبرد مشغول بودند خسته وفرسوده زخمی ومجروح در محل خود آسودند وچون خود را فاتح میدانستند مسرور و منتظر بودند که رکاب انها را طلا ونقره بگیرند.

یک طرف کشته شدگان پسر پیغمبر(ص) در راه حقیقت مست صهبای عشق ومحبت نعش جوانان بنی هاشم کنار هم صف کشیده ولی بر روی زمین در یک طرف میان خندقی خیام سوخته و نیمه سوخته بود وحشت آمیز که هشتاد چهار زن وبچه با یک علیل بیمار که فقط مرد آن قافله بود در حال ضعف، دلسوخته و داغدیده ، برادر کشته و پدر کشته، خون دلشان از دیدگانشان فرو میریزد و سرپرست این همه زن و دختر یک زن داغدیده ای است که خود شاهد آن منظره  وحشتناک بوده است . افسردگی تمام این منظره را فرو برده آرامش تمام حکم فرماست ، هیچ صدایی جز نوازش باد های حقیقت شنیده نمی شود ، افق کربلا روشن و باز است  برای تجلی این منظره بسیار مناسب و عامل مؤثری بوده، نور ماه بر این شمشیر ها و نیزهای شکسته تابیده برق آن جلوه گر است دل باختگان راه خدا رهسپار آرامگاه ابدی خود هستند و سر آنها ازبدن جداشده و یک منظره وحشتناکی ایجاد کرده در میان این کشته گان کودکی به نام حسن مثنی مجروح و زخمی شده  دشمن خیال کرده که کشته شده است از او غفلت کرده اند اینک نفس سرد بر کشیده و سر برداشته این منظره هولناک و مهیب را می بیند درهای آسمان باز است ارواح مقدسین و مقدسات برای تماشا دعوت شدند تا این عملیات محیر العقول و شگفت انگیز سیدالشهدا را نشان دهند.

حسن مثنی کودک یازده ساله برخاست و به این صحنه مخوف نگاه کرد و بر خود لرزید پرده نمایش را بالا زده و خطاب به ارواح انبیا می کند جریان تاریخ را برای آنها و علل قیام خونین عموی گرامی را شرح می دهد.

حسن نگاه به ماه می کند و می گوید:


نکوتر بتاب امشب ای روی ماه

                    که روشن کنی روی این بزم گاه 

بسا شمع رخشندۀ تابناک

                     زباد حوادث فرو مرده پاک

   حریفان به یک دیگر آمیخته

                     صراحی شکسته قدح ریخته

   به یک سوی ساقی برفته ز دست

                     زسوی دگر مطرب افتاده مست

   بتاب ای مه امشب که افلاکیان

                     ببینند  جانبازی  خاکیان

   مگر نوح بیند کز این موج خون

                     چسان کشتی آورد باید برون

   ببیند خلیل خداوندگار

                    ز قربانی خود شود شرم سار

   مسیحا اگر بیند این رستخیز

                    صلیب و صلب را کند ریز ریز

   محمد سر از غفره آرد برون

                    ببیند جگر گوشه را غرق خون

 

توضیح1:با کمی تغییر 2 شعر از ( مسرور )

محرم  سال 1357

محرم  سال 1357

درزمان کودکی حسینیه ما حسینیه محله ی ویرانه بود.

این حسینیه به سبک سنتی بسیار زیبایی ساخته شده است اگر چه در سالهای گذشته ساخت و سازهایی در آن انجام شده اما بر عکس دیگر حسینیه های قدیمی بیدگل آن را خرابش نکردند تا ساختمان بتون آرمه جایش بگذارند به همین علت  این میراث فرهنگی زیبایی خود را همچنان حفظ کرده.

سال 1357بود آن روزها مردم محله معین آباد به طور خانوادگی به حسینیه ویرانه می رفتند.

روحانیتی مثل حاجی آقارضا روحانی وحاجی آقا حسین اقدسی و آقاحسن صباحی در آنجا روضه می خواندند .

واز مداحی زیبای آقارضا صباغی استفاده می کردند.

در محرم سال1357 یک شب موقعی که از حسینیه بر می گشتیم از شیب کارخانه برق که بالا آمدیم و وارد خیابان معین آباد شدیم ناگهان یک پیکان سبز رنگ در وسط خیابان ایستاد.

دقایقی گذشت نه راننده پیاده می شد ونه کسی به طرفش می رفت تا اینکه راننده پیاده شد و گفت:یک لحظه صبر کنید .

او را شناختیم آقاحسن بنی طباءبود به مردم گفت ازپاریس خبر رسیده که امشب تمام مردم ایران باید نماز استغاثه بخوانند برادر بزرگم به او گفت: پس زود به حسینیه برو وخبر بده وبرادرم نیز به دنبالش رفت ما به طرف خانه رفتیم اماقبل از اینکه وارد خانه بشویم عده ای گفتند به  مسجد برویم وچگونه خواندن نمازاستغاثه را از مفاتیح بیاموزیم ، پدرم و بچه ها به خانه رفتند اما من به همراه عده ای به مسجد رفتم شخصی به اسم آقای حسین نوری مفاتیح را آورد ونماز استغاثه را پیدا کرد وچگونه خواندن آن رابه مردم یاد داد.

من ان شب برای اولین بار بود که کلمه یاغیاث المستغیثین را می شنیدم از مسجد بیرون آمدیم و سر کوچه همراه عده ای دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم که نا گهان در آن دل شب صدای شلیک گلوله ای همه نفس ها را در سینه حبس کرد هنوز نمی دانستیم چه اتفاقی افتاه است که صدای شلیک دومین گلوله آمد بعد از چند دقیقه من به منزل رفتم درب چوبی خانه را باز کردم وارد حیاط شدم  حالت آن شب با شبهای دیگر برای من فرق داشت درختان انار ،حوض آب، حیاط آجری وآسمان پر ستاره که ماه به طور نیمه در آن بود .

همیشه  وارد اتاق دوتایی که می شدیم اول چیزی که به چشممان می خورد دار قالی 12متری بود / سردار/ زیردار / راسرو / نیره / تخته / نقشه / وآن نردبان چوبی که کلاه مشکی پدرم روی آن بود .

کلاه پدرم را که دیدم فهمیدم که پدرم در خانه است.

آن روزها به خاطر مشلات سوخت (نفت) همه ما در یک اتاق می خوابیدیم پدرم مرا که دید گفت :برادرت نیامده گفتم:نه

ومادرم را دیدم که با دلواپسی من را نکاه می کرد .

(برادر بزرگم آن روزها برای تظاهرات به کاشان می رفت ویک مرتبه در دبیرستان پهلوی کاشان با مأمورین درگیر شده بود.)

به هر حال آن شب ترسناک به پایان رسید و روز دیگر آن طور که برادر بزرگم غلام علی بیدگلی تعریف می کرد ما فهمیدیم مردم بیدگل برای دادن خبر به طور دسته جمعی به طرف آران می رفتند که در پا منبع با مأمورین شاه درگیر شده بودند.

ذهن باز

   ذهن باز

بعضی وقتها فکر می کنم قدیمی ها ذهن بازتری نسبت به آدمهای امروزی داشته اند اگر چه امروزه سیستم های مخا براتی نسبت به دهها سال پیش پیشرفت زیادی داشته اند

ودست گاههایی هم چون مبایل ، لب تاب ، تبلت...به طور سیار

در خدمت مردم هست اما افراد مسن قدیمی که سواد امروزیها رانداشتند  خیلی چیز ها را در ذهن خود نگه میداشتند

بعضی وقتها افرادی را می بینم که مطالبی را در گوشی خود یادداشت کرده اند این در حالیست که قدیمی ها حکایت ها وداستانهای خوبی را از ذهن خود شان تعریف می کنند

پدرم با اینکه سواد نداشت حکایتها داستانها و اشعار زیادی را تعریف می کرد ، یکی از اشعاری که در ماههای محرم بر روی دار قالی می خواند در اینجا برای شما عزیزان می نویسم.

    اول میدان عشق بادی کرب وبلاست

                 هرکه درآن پا نهاد بر سر عهد و وفاست

   ازدوجهان دل برید هر که به جانان رسید

                   با همه بیگانه گشت هر که به او آشناست

    هر که بخواهد زند تکیه بر اورنگ قرب

                   خاک سیه بسترش ریگ فنا متکاست

    آن که به خود ره نداد یک سرموغیر دوست

                 از بن هرموی او،بانگ اناالحق بخاست

     در نظر عاشقان زن چه وفرزند چیست؟

                عاشق دیدار او زاکبر واصغر رهاست

     برلب آب روان تشنه اگر جان دهد

                 چشمه شمشیرشان از نظر آب بقاست

      زیر سم اسب اگر،تن شودش توتیا

                  گرد سم اسب کین ،درنظرش توتیاست

       جودی محزون زجان در ره جانان گذشت

                  هر که چو او شد فنا ،والی ملک بقاست

 

دایی عبدالله

دایی عبدالله

بچه که بودیم بعضی وقتها روزهای تعطیل یا جمعه ها بعد از ظهر مادرم به محله خودشان (سلمقان) برای احوال پرسی فامیلها می رفت

یک روز بعد از ظهر با مادرم به منزل دایی عبدالله رفتیم .

دایی عبدالله مداح اهلبیت بود وچاووشی هم می خواند .

(چاووش می خواند که ما را وقت تنگ است ای برادر)

او در مداحی بسیار چیره دست و با تجربه بود در حدی که بحر طویل وصاف را که درباره ساقی کربلا سروده است در حسینیئه سلمقان با هفت ضرب زنجیر زنی می خواند .           

می کند از دل جان / ورد زبان / غمزده وصاف حزین / وصف مهین / یکه سوار فرس شیر دلی / وارث میدان یلی / زاده سلطان ولی / حضرت عباس علی / ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا / میر صف معرکه ی کرب و بلا ........

موقعی که از درب منزلش وارد می شدیم یک دالانی دراز وجود داشت و سپس به حیاط می رسیدیم و آن حوض هشت ضلعی آب و درختان انار و پشت خانه ای که مرغ و خروس ها در آن بودند.      در آخر این دالان دو عدد پرچم چاوشی بود یکی رنگ سبز و یکی قرمز آن روز من پرچم سبز را برداشتم و به تقلید از چاوش ها روی دوشم گذاشتم و یک دور باغچه و حوض آب زدم پرچم سبز را گذاشتم و خواستم که پرچم قرمز را بردارم دیدم که آن را گرد و غبار گرفته و ته فلزی آن در زمین فرو رفته مثل اینکه سالها است کسی آن را برنداشته است به دایی عبدالله گفتم چرا این پرچم قرمز را گردو خاک گرفته ؟ گفت: پرچم سبز از زوار امام رضا و زوار مکه می باشد اما آن  پرچم سرخ رنگ از زوار کربلا است که سالها است راه کربلا بسته است و حرم حسین(ع) زوار ندارد و لذا از این پرچم استفاده نمی شود .

به او گفتم این پرچم را که بر می داشتی چه می خواندی چهار انگشتش را بین دهان و گوشش گذاشت و با صدای بلند چاوشی خواند :

(هر که دارد هوس کرب وبلا بسم الله )

در این موقع نگاهم به صورت مادرم افتاد که اشک از چشمانش جاری بود و می گفت یعنی قسمت ما هم خواهد شد به کربلا برویم.

سالها گذشت در ایران سال 57 انقلابی شد که همه چیز را تقریباً دگر گون کرد و به دنبال آن جنگی هشت ساله.

یکی دوسال پس ازجنگ درپی یک سری مسائل سیاسی راه کربلا باز شد.

اما فقط خانواده شهدا را به کربلا می برند.

بر اثر گذشت زمان مادرم در کهولت سن قرار گرفته بود و از دو پا عاجز شده بود اما بعضی وقتها صدای چاووش را می شنید و متوجه می شد زواری از کربلا می آید در فکر فرزندش بود که در جبهه شهید شده بود و از آن جایی که قدرت حرکت نداشت نا امید بود از سفر کربلا .

یک روز وارد اتاقش شدم سلام کردم  دیدم به نقطه ای خیره شده همراه با ناراحتی گفتم: چی شده مادر گفت: همه خانواده شهدا به کربلا می روند انگار خون بچه من کاری نکرده .

حالم گرفته شد از اتاق آمدم بیرون حس کردم مقصر کربلا نرفتن او من هستم چون من سالها در جبهه های جنگ بودم از من توقع دیگری داشت.

به اداره بنیاد شهید رفتم وبا مسؤل مربوطه صحبت کردم وگفتم قدرت راه رفتن ندارد ابتدا مخالفت کردند من هم اصرار کردم  سپس کاغذی دست من دادند و گفتند این مدارک را بیاور یک ماه طول کشید تا کاروان آماده رفتن به کربلا شد .

پدر و مادم بودند با سه نفر همراه.

دیگر فرزندانش بقیه کارها را تدارک دیدند تا زیب ساکشان بسته شد آخرین خداحافظی را می خواست با فرزند شهیدش داشته باشد.

همراه با چند خانواده شهید دیگر، از گلزار شهدا که بیرون آمدند کنار دیوار ایستاده بودم و صحنه را می دیدم ، پدرم راکه دستش دردست دیگری بود ، مادرم که روی ویلچر نشسته و یکی از نوه ایش او را می برد ، و چاووشی که در جلوباصدای بلند می خواند(هر که دارد هوس کرب وبلا بسم الله) و پرچم قرمزی که روی دوشش بود.

در این حال یاد دایی عبدالله افتادم که باز شدن راه کربلا را ندید.

توضیح

عبدالله خالوئیان فرزند ملا محمد خالوئیان بعد ها فامیلیش را تغییر داد و به شیخ عبدالله انصاری پور معروف بود.

صدای سکوت

صدای سکوت

شهری که من در آن زندگی می کنم کنار کویر قرار دارد .

یا به قول ازعلیرضا توحیدی (در حوالی کویر)

از منزلم که بیایم بیرون وکوچه مقابل را طی کنم به بیابانی می رسم که همه آن را تپه های ریگ (ماسه بادی) پوشانده این تپه های ریگی از کنار شهر من تا مرز پاکستان و افغانستان ادامه دارد .

جاده های خاکی داخل کویر مثل ریشه درخت می ماند که اگر راه بلد نباشی یا راهنما همراهت نباشد داخل کویر گم می شوی

به قول معروف :  (کویرهست وپراز جمجمه )

یک شب حدوداًساعت یک بعد از نیمه شب بود خوابم نمی برد از خانه آمدم بیرون کمی خیابان را نگاه کردم سپس سوارماشین شدم وتنها به طرف کویر به راه افتادم قبلاًهم چند مرتبه به کویر رفته بودم جاده ها را تقریباً بلد هستم از چاله های هندوانه کاری صمبک گذشم جاده خاکی کویر را در پیش گرفتم و همچنان رفتم جلو.  مسافت زیادی از شهر دور شده بودم که دیگر حتی چراغهای شهر پیدا نبود شبهای آخر ماه بود و ماه در آسمان نبود ماشین را خاموش کردم پس ازمکث کوتاهی از ماشین پیاده شدم نگاهی به آسمان کردم ستارهای آسمان بسیارزیاد وپرحجم بودند سپس چند قدم جلوتر رفتم تاریکی و ظلمت عجیبی بر همه جا حاکم بود در این مو قع چشم هیچ کجا را نمی بیند اما گوش فعالتر است اینجا است که انسان صدای سکوت را می شنود.

کسکلیج

کسکلیج

آیامیدانید کسکلیج  چیست ؟

در شهر من به فضولات پرندگان می گویند کسکلیج

سالیان قبل مکانی در بید گل بود که درختان کاج کهن

 سال و سر به فلک کشیده داشت .

قرار بود یک شب جلسه ای در آنجا گرفته شود.


خوب یادم نیست از طرف چه کسی وبه چه مناسبتی

 گرفته شده بود.

اما یادم هست عده ای از بزرگان و ...... در این

 جلسهحضور داشتند.

من هم بعضی وقتهاکه جلسه شب شعری می گرفتند

 ویا در جلسات تقریباً فرهنگی شرکت می کردم.

در بعضی جلسات می دیدم که بعضی از افرادی که به

 جلسه می آیند دفترچه ای همراه خود دارند این نشان

 می دادکه او کسي هست .

وبعضی از افراد سر رسید یا سالنامه ای در دست

 داشتند و نشان از این بود که او باید فردي مهم باشد.

 و بعضی از آنها کت وشلوارهای خوبی پوشیده بودند و

 دو سر رسید همراه با چند کاغذی که از سر رسیدها

 بیرون زده بود در زیر بغلشان بود و این نشان می داد که

 این شخص تقریباً از همه مهمتر است وبه طرفش می

 رفتند دست دستش می داند واحوال پرسی می کردند.

صندلی های زیاد مثل صندلی هایی که روی آن امتحان

 می دهند آنجا چیده شده بود درست در زیر در ختان کاج

 وجلسه شروع شد.


من تقریباً در اواخر جلسه ودر کنار شخصی نشسته بودم

 دقایقی گذشت مجری که صحبتش تمام شد .

شخصی مشغول خواندن شعری بود اواخر شعر او بود

 که چیزی روی کفش من افتاد و صدای طقي کرد.خوب

 که نگاهش کردم دیدم که یک کسکلیج است .

ابتدا کمی خجالت کشیدم بعد دیدم کسی متوجه این

 جریان نشده است.

پدرم همیشه دستمالی داخل جیب کتش بود چه در

 خانه چه در مسافرت هیچ وقت بدون دستمال نبود.

من هم یاد گرفته بودم به جلسه ای که می رفتم

 دستمال با خود می بردم. آن روزها هنوز رسم نبود در

 جلسات دستمال کاغذی بیاورند .          

به هر حال دقایقی گذشت و چند نفر دیگر هم به پشت

 تریبون رفتند و صحبت هایی کردند همین طور که جلسه

 گرم بود ناگهان دیدم همهمه ای در وسط جلسه به

 پاست و افرادی دنبال دستمال کاغذی می گشتند خوب

 که نگاه کردم دیدم کسکلیجی بر روی کتف یکی از

 بزرگان نشسته است دستمالی پیدا کردند وکُت  او را

 تمیز کردند.

البته چند کسکلیج دیگری هم افتاد اما به کسی صدمه

 ای نزد اواخر جلسه بود شخصی که کنار من نشسته

 بود سررسیدش را باز کرده بود و مطالبی را پی در پی

 می خواند من نگاهم به تریبون و مجری بود چند لحظه

 طول کشید که ناگهان صدای طقی شنیدم نگاه به بغل

 دستیم کردم دیدم درحالی که سر رسید را  بست

 کسکلیجی روی ان سقوط کرد من وانمودکردم که ندیدم

 او هم زیرچشمی این طرف و آن طرف را می پائید وقتی

 متوجه شد کسی او را ندیده سررسید را تمیزکرد و روی

 دستک صندلی گذاشت و دست به سینه نگاه به مجری

 می کرد .

جلسه که تمام شد رفتم تا در جمع آوری وسایل کمک

 کنم دیدم یک کسکلیج روی تریبون مجری سقوط کرده

 است تازه متوجه شدم صدای طقی که از بلندگو آمد

 چه بوده.


از آن به بعد جلسه کمی آن طرف تر بر گزار شد. 

امامزاده

امامزاده

ازجمله جریاناتی که پدرم بعضاً برای ما تعریف می کرد

حمله یاغی ها به بیدگل بود.

می گفت: که آنها چگونه با اسب وبه طور ناگهانی به یک رو ستا حمله می کردند

یاغی ها مسلح بودند به سلاح شمشیر،تبر،خنجر و اسلحه گرم

مردم بی پناه که کوچکترین سلاحی نداشتند نمی توانستند در مقابل آنها مقاومت کنند.

آنها به محض حمله ،بازار،میادین،و بعضی منازل را غارت می کردند.

وبعضاًپیش می آمد چند ساعتی رادر بیدگل می ماندند و عده ای را در یکی از میادین بیدگل تحت شکنجه قرار می دادند و باج خواهی های زیادی می کردند.

با این وجود یاغی ها به دو مکان کاری نداشتند

یکی حمام زنانه

یکی زیارتگاههای بیدگل

خیلی ها هم یاد گرفته بودند موقعی که سوار می ریخت برای اینکه در امان باشند به امامزاده پناه می بردند .

همان طور که به روی دار قالی می بافتیم می گفت : یک روز سوارها به بیدگل حمله کردند.

عده ای از مردم وارد یکی از امامزاد گان شدند.

سوارها پس از این که بعضی از جاها را غارت کردند یکی از آنها دید که عده ای هم در امامزاده نشسته اند با کمال بی حیایی وارد امامزاده شد و به یک نفر دست برد زد.

 مردم  نسبت به آن امامزاده اعتقادشان کم شد.

شب هنگام امامزاده به خواب متولی آن مکان می آید وبه خادم خود می گوید به مردم بگو که به این سوار و کار زشتی که کرداهمیّت ندهند واز جریان امروز بگذرند .پس از این که فرار کرد من تا سیاه کوه کویر دنبالش رفتم و تمام رگهای بدنش را گشتم که اگر یک رگ حلال زاد گی در بدنش باشد همان رگ را بزنم اما در تمام وجودش ذره ای غیرت و حلال زادگی نیافتم