کسکلیج
آیامیدانید کسکلیج چیست ؟
در شهر من به فضولات پرندگان می گویند کسکلیج
سالیان قبل مکانی در بید گل بود که درختان کاج
کهن
سال و سر به فلک کشیده داشت .
قرار بود یک شب جلسه ای در آنجا گرفته شود.
خوب یادم نیست از طرف چه کسی وبه چه مناسبتی
گرفته شده بود.
اما یادم هست عده ای از بزرگان و ...... در این
جلسهحضور داشتند.
من هم بعضی وقتهاکه جلسه شب شعری می گرفتند
ویا
در جلسات تقریباً فرهنگی شرکت می کردم.
در بعضی جلسات می دیدم که بعضی از افرادی که به
جلسه می آیند دفترچه ای همراه خود دارند این نشان
می دادکه او کسي هست .
وبعضی از افراد سر رسید یا سالنامه ای در دست
داشتند و نشان از این بود که او باید فردي مهم باشد.
و بعضی
از آنها کت وشلوارهای خوبی پوشیده بودند و
دو سر رسید همراه با چند کاغذی که از سر
رسیدها
بیرون زده بود در زیر بغلشان بود و این نشان می داد که
این شخص تقریباً از
همه مهمتر است وبه طرفش می
رفتند دست دستش می داند واحوال پرسی می کردند.
صندلی های زیاد مثل صندلی هایی که روی آن امتحان
می دهند آنجا چیده شده بود درست در زیر در ختان کاج
وجلسه شروع شد.
من تقریباً در اواخر جلسه ودر کنار شخصی نشسته
بودم
دقایقی گذشت مجری که صحبتش تمام شد .
شخصی مشغول خواندن شعری بود اواخر شعر او بود
که
چیزی روی کفش من افتاد و صدای طقي کرد.خوب
که نگاهش کردم دیدم که یک کسکلیج است .
ابتدا کمی خجالت کشیدم بعد دیدم کسی متوجه این
جریان نشده است.
پدرم همیشه دستمالی داخل جیب کتش بود چه در
خانه
چه در مسافرت هیچ وقت بدون دستمال نبود.
من هم یاد گرفته بودم به جلسه ای که می رفتم
دستمال
با خود می بردم. آن روزها هنوز رسم نبود در
جلسات دستمال کاغذی بیاورند .
به هر حال دقایقی گذشت و چند نفر دیگر
هم به پشت
تریبون رفتند و صحبت هایی کردند همین طور که جلسه
گرم بود ناگهان دیدم
همهمه ای در وسط جلسه به
پاست و افرادی دنبال دستمال کاغذی می گشتند خوب
که نگاه
کردم دیدم کسکلیجی بر روی کتف یکی از
بزرگان نشسته است دستمالی پیدا کردند وکُت او را
تمیز کردند.
البته چند کسکلیج دیگری هم افتاد اما به کسی
صدمه
ای نزد اواخر جلسه بود شخصی که کنار من نشسته
بود سررسیدش را باز کرده بود و
مطالبی را پی در پی
می خواند من نگاهم به تریبون و مجری بود چند لحظه
طول کشید که
ناگهان صدای طقی شنیدم نگاه به بغل
دستیم کردم دیدم درحالی که سر رسید را بست
کسکلیجی روی ان سقوط کرد من وانمودکردم که ندیدم
او هم زیرچشمی این طرف و آن طرف
را می پائید وقتی
متوجه شد کسی او را ندیده سررسید را تمیزکرد و روی
دستک صندلی
گذاشت و دست به سینه نگاه به مجری
می کرد .
جلسه که تمام شد رفتم تا در جمع آوری وسایل کمک
کنم دیدم یک کسکلیج روی تریبون مجری سقوط کرده
است تازه متوجه شدم صدای طقی که از
بلندگو آمد
چه بوده.
از آن به بعد جلسه کمی آن طرف تر بر گزار
شد.