دایی عبدالله
دایی عبدالله
بچه که بودیم بعضی وقتها روزهای تعطیل یا جمعه ها بعد از ظهر مادرم به محله خودشان (سلمقان) برای احوال پرسی فامیلها می رفت
یک روز بعد از ظهر با مادرم به منزل دایی عبدالله رفتیم .
دایی عبدالله مداح اهلبیت بود وچاووشی هم می خواند .
(چاووش می خواند که ما را وقت تنگ است ای برادر)
او در مداحی بسیار چیره دست و با تجربه بود در حدی که بحر طویل وصاف را که درباره ساقی کربلا سروده است در حسینیئه سلمقان با هفت ضرب زنجیر زنی می خواند .
می کند از دل جان / ورد زبان / غمزده وصاف حزین / وصف مهین / یکه سوار فرس شیر دلی / وارث میدان یلی / زاده سلطان ولی / حضرت عباس علی / ماه بنی هاشم و سقای شهیدان ز وفا / میر صف معرکه ی کرب و بلا ........
موقعی که از درب منزلش وارد می شدیم یک دالانی دراز وجود داشت و سپس به حیاط می رسیدیم و آن حوض هشت ضلعی آب و درختان انار و پشت خانه ای که مرغ و خروس ها در آن بودند. در آخر این دالان دو عدد پرچم چاوشی بود یکی رنگ سبز و یکی قرمز آن روز من پرچم سبز را برداشتم و به تقلید از چاوش ها روی دوشم گذاشتم و یک دور باغچه و حوض آب زدم پرچم سبز را گذاشتم و خواستم که پرچم قرمز را بردارم دیدم که آن را گرد و غبار گرفته و ته فلزی آن در زمین فرو رفته مثل اینکه سالها است کسی آن را برنداشته است به دایی عبدالله گفتم چرا این پرچم قرمز را گردو خاک گرفته ؟ گفت: پرچم سبز از زوار امام رضا و زوار مکه می باشد اما آن پرچم سرخ رنگ از زوار کربلا است که سالها است راه کربلا بسته است و حرم حسین(ع) زوار ندارد و لذا از این پرچم استفاده نمی شود .
به او گفتم این پرچم را که بر می داشتی چه می خواندی چهار انگشتش را بین دهان و گوشش گذاشت و با صدای بلند چاوشی خواند :
(هر که دارد هوس کرب وبلا بسم الله )
در این موقع نگاهم به صورت مادرم افتاد که اشک از چشمانش جاری بود و می گفت یعنی قسمت ما هم خواهد شد به کربلا برویم.
سالها گذشت در ایران سال 57 انقلابی شد که همه چیز را تقریباً دگر گون کرد و به دنبال آن جنگی هشت ساله.
یکی دوسال پس ازجنگ درپی یک سری مسائل سیاسی راه کربلا باز شد.
اما فقط خانواده شهدا را به کربلا می برند.
بر اثر گذشت زمان مادرم در کهولت سن قرار گرفته بود و از دو پا عاجز شده بود اما بعضی وقتها صدای چاووش را می شنید و متوجه می شد زواری از کربلا می آید در فکر فرزندش بود که در جبهه شهید شده بود و از آن جایی که قدرت حرکت نداشت نا امید بود از سفر کربلا .
یک روز وارد اتاقش شدم سلام کردم دیدم به نقطه ای خیره شده همراه با ناراحتی گفتم: چی شده مادر گفت: همه خانواده شهدا به کربلا می روند انگار خون بچه من کاری نکرده .
حالم گرفته شد از اتاق آمدم بیرون حس کردم مقصر کربلا نرفتن او من هستم چون من سالها در جبهه های جنگ بودم از من توقع دیگری داشت.
به اداره بنیاد شهید رفتم وبا مسؤل مربوطه صحبت کردم وگفتم قدرت راه رفتن ندارد ابتدا مخالفت کردند من هم اصرار کردم سپس کاغذی دست من دادند و گفتند این مدارک را بیاور یک ماه طول کشید تا کاروان آماده رفتن به کربلا شد .
پدر و مادم بودند با سه نفر همراه.
دیگر فرزندانش بقیه کارها را تدارک دیدند تا زیب ساکشان بسته شد آخرین خداحافظی را می خواست با فرزند شهیدش داشته باشد.
همراه با چند خانواده شهید دیگر، از گلزار شهدا که بیرون آمدند کنار دیوار ایستاده بودم و صحنه را می دیدم ، پدرم راکه دستش دردست دیگری بود ، مادرم که روی ویلچر نشسته و یکی از نوه ایش او را می برد ، و چاووشی که در جلوباصدای بلند می خواند(هر که دارد هوس کرب وبلا بسم الله) و پرچم قرمزی که روی دوشش بود.
در این حال یاد دایی عبدالله افتادم که باز شدن راه کربلا را ندید.
توضیح
عبدالله خالوئیان فرزند ملا محمد خالوئیان بعد ها فامیلیش را تغییر داد و به شیخ عبدالله انصاری پور معروف بود.
محمد بیدگلی هستم