یک معلم

طرف بعد از ظهر بود جلوی آسایشگاه ایستاده بودیم می دانستیم عده ای از کاشان به جبهه اعزام شده اند

بچه ها که به جبهه می آمدند قبل از سازماندهی اول با همشریان خود دیدار می کردند همان طور که ایستاده بودیم دیدیم عده ای ازاعزامی های جدید به طرف ما می آیند نزدیک تر که رسیدند خیلی هایشان شناخته شدند یکی از رفقا که کنار من ایستاده بود آهسته گفت :

حمله نزدیک است گفتم تو از کجا می دانی ،گفت نگاه کن بین بچه هایی که آمده اند علیرضا بنی طباءهم هست علیرضا که می آید یعنی عملیات نزدیک است

(در زمان جنگ بعضی از نیروهای کاری و با تجربه بودند که در شهرها فعالیت می کردند موقعی که قرار بود حمله به عراق انجام بشود با این فرماندهان با تجربه تماس گرفته می شد و آنها به جبهه می آمدند در شهر ما یکی از این تکاوران شهید سید علیرضا بنی طباءبود )

علیرضا بنی طباء فرمانده گردان ثامن الا ئمه از لشگر نجف اشرف بود بعضاً مسؤلیت های دیگری هم داشت مثل مسؤل محور عملیاتی لشگر نجف اشرف یا معاون یگان دریایی لشگر .

او در پشت جبهه به عنوان مسؤل جنگ اداره آموزش و پرورش آران و بیدگل فعالیت می کرد .

برای اولین بار طرحی برای کمک به جبهه پیاده کرد به این طریق که قلکهای کوچک پلاستیکی به دانش آموزان داده شد تا کسانی که توان مالی دارند به جبهه کمک کنند پس از اجرا شدن این طرح به جبهه اعزام شد و بعد از مدتی به شهادت رسید .

در مراسم تشیع جنازه اش پدر بزرگوارش آقا عباس بنی طباء سخنرانی کرد در این سخنرانی آقا عباس بنی طباء گفت :

علیرضا نه تنها یک معلم بود بلکه یک پاسدار بود ، علیرضا نه تنها یک پاسداربودبلکه یک جهادی بود، علیرضا نه تنها یک جهادی بود بلکه یک بسیجی بود ، علیرضا نه تنها یک.......

روز بعد که مراسم ختمش را در حسینیه درب مختص آبادگرفته بودند عده ای از معلمان و دانش آموزان وارد مجلس ختم او می شدند که پیشاپیش آنها چند دانش آموز خنچه ای از قلکها را در دست داشتند که با کاغذی روی آن نوشته شده بود علیرضا این طرح تو بود اما افسوس .

تاریک روشن

پیرمرد شب که رفته بود پیش آب با خود گفت : یبارگیه حیوونارا میدوشم بر می گردم ده ،اذان صبح را گفته بودنداما خروس های محله همچنان می خواندند سطل شیر را برد داخل خانه نماز صبح را خواند دوباره می خواست برود صحرا، سطل را آورد داخل کوچه وجلو در خانه گذاشت وبرگشت داخل خانه تا چیزی بردارد شغالی که در حال عبور از آنجا بود وقتی بوی شیر را استشمام کرد به طرف سطل رفت تا شیر بخورد  پوزه اش را تا گردن داخل سطل کرد اما سطل خالی بود وقتی می خواست سرش را بیاورد بیرون دسته سطل گولی گردن شغال گیر کرد وشغال سطل را با گردنش بلند کرد شغال که می خواست ازشر سطل راحت شود به طرف جلو رفت و با تیر چراق برق سر کوچه بر خورد کرد وصدای عجیبی داخل سطل پیچید شغال که گیج ومنگ شده بود دوباره حرکت کرد وکمی سریعتربه ان طرف خیابان رفت و ناخواسته وارد کوچه مختص آباد شد.

شاطر محله  دوچرخه خود را از خانه بیرون آورد ومی خواست به مغازه نانوایی پسرش  برود که در آن هوای تاریک روشن ناگهان با حیوان عجیبی روبرو شد دوچرخه اش را سینه دیوار گذاشت تا به داخل خانه فرار کند دراین هنگام شغال نیز با دیوار برخورد کرد وشاطر صدای یک شیء فلزی را شنید، ایستاد وحیوان عجیب را نگاه می کرد.

پیرمرداز داخل خانه بیرون آمد اما سطل شیر سر جایش نبود به وسط کوچه آمد تاعمق کوچه را نگاه کرد هیچ کس را ندید به داخل خیابان آمد تا ببیند چه کسی سطل را برداشته که درکوچه روبرو شاطر را دید به داخل کوچه روبرو رفت تا از شاطر سراغ سطل را بگیرد اما قبل از اینکه با شاطر صحبت کند شغال را دید و سطل را از گردنش در آورد و فریادی بر سر شاطر زد وگفت :    چرا سطل شیر من را گلو گردن شغال کرده ای؟؟؟    شغال که از گیر سطل راحت شده بودبا سرعتی عجیب به طرف محله مختص آباد در حال فرار بود.  شاطر که هاج و  واج مانده بودنگاهی به پشت سر پیر مرد کرد که به طرف صحرا می رفت ونگاهی به شغال که دیوانه وار می دوید.                                                                                                       دوچرخه سواری که خاطرش جمع بود صبح زود است ودر اولین چهار راه مختص آباد هیچکس نخواهد بود محکم پا به رکاب میزد به محضی که به چهار راه رسید شغالی با سرعت تمام چنان به داخل سیم چرخهای طوقه جلویش بر خورد کرد که دوچرخه سوار به طرف راست چپ کرد، شغال که دوباره گرفتار شده بود هر طوری که بود خود را از داخل سیم چرخها نجات داد  ودوباره راه را اشتباه رفت وبا سرعت تمام به طرف خیابان معین آباد شروع کرد به دویدن شاطر  که دید شغالی با سرعت پنجاه کیلو متر به طرفش در حال دویدن هست با خود گفت : این توبمیری آن تو بمیریها نیست وبا سرعت به داخل خانه فرار کرد ودر را بست.                                                                                                                                  

 

فصل دهم

درقسمتی از فصل دهم کتاب روز بمباران اینچنین آمده

کارگر (یاساکوساساکی) در پشت دستگاه منگه زنی کارخانه (میتسوبیشی) که در فاصله دو ونیم مایلی مرکز انفجار قرار داشت مشغول کار بود او چند دقیقه قبل از انفجار بمب اتمی به بچه هایش می اندیشید اما در همین لحظه رشته افکار یاساکوساساکی قطع شد صاعقه ای درخشان وغیر قابل تصور چشمانش را کور کرد .

مثل همه افراد حاضر در کارگاه بی آنکه بتواند کلمه ای بر زبان بیاورد گیج و بی حرکت ایستاده بود .دستگاهها آرام می لرزید ، برای چند لحظه سروصدای دستگاهها خاموش شد، امابعدازطنین کوبیدن وطق وطق قسمتهای فلزی دستگاه با زوزه ای که گویی از عماق زمین می آمد، خفه شد.              طوفانی برابر با صد گردباد به ساختمانهای کارخانه ضربه وارد آورد،دیوارهای سیمانی را متلاشی وستونهای فولادی را خم کرد و ورقه های چند تنی را به سبکی ورقهای کاغذ از کارگاه بیرون انداخت ودر هم پیجاند.خرده شیشه ها ،تکه های چوب و تکه های فولاد چون رگبار گلوله در همه ی اتاقهای کارگاه در هم می چرخید . اکنون تمام قسمتهای متحرک دستگاهها از کار افتاده بود . بعضی چرخها با یک تکان سریع و ناگهانی ، پاره ای میله های اتصال یا تسمه های انتقال پس از لحظه ای کشش چون حیوانی زخمی و مردنی از کار افتاد  . یک تکه فلز که شاید میله ی شکسته ی قاب یک پنجره فولادی بود ، شانه ی چپ یا سا کوساساکی را خراشید و پوست ان را درید . خون از بازویش فرو چکید و او بی آن که چیزی بفهمد نگاه سنگ شده اش را به آن انداخت . او دردی احساس نمی کرد . او می دید اما نمی توانست بفهمد که چرا لباس کارش پاره پاره شده . دربند انگشت شست راستش یک خرده شیشه پیدا کرد که در گوشت فرو رفته بود . آن را بیرون آورد . متعجب بود که چگونه خرده شیشه بی آن که احساس کند مجروحش کرده بود . ناگهان ناله ها و فریادهایی را شنید که کمک می طلبیدند و دریافت که در واقع از چند لحظه پیش این صداهابه گوشش خرده بود . از مهابت حادثه دریافت که اتفاقی هولناک روی داده است و اکنون که قدری هوشیارتر شده بود ، کارگران مجروح و مصدوم را می دید که نقش زمین شده اند . آنکه در حال مرگ بود ناله می کرد و انکه به سختی مجروح شده بود از شدت در به خود می پیچید . و همه آنها غرق در خون بودند . یاساکو نگاهی به این سو و آن سو انداخت . هر کجا را که نگاه می کرد همان منظره را می دید . منظره زنانی را که از شدت درد به خود می پیچیدند . . او جیغی کشید و بعد ناگهان با دست جلو دهانش را گرفت تا این صدای بیهوده را فرو نشاند . او باید برترس ووحشت خود فائق می آمد و به جای زار زدن به یاری دیگران می شتافت . بیرون ساختمان ابرهایی از دود که شعله های آتش را در میان گرفته بود ، موج می زد . کارگاهها شعله ور بود ! شاید تمام شهر در آتش می سوخت . ! .... ×××××××××××  سرهنگ تی بتس با وحشت به قارچ مهیب دود و شعله چشم دوخت . با تصوری ضعیف از بزرگترین ومهیب ترین بلایی که به جامعه بشریت ضربه وارد آورده بود ، او نخستین کسی بود که عینک دودیش را از چشم بر گرفت و به پایین نگاه کرد ، اما به جای انبوهی از خانه هایی که هیروشیما را تشکیل می داد ، تنها دود قهوه ای رنگ درهم پیچ خورده ای را دید سعی کرد برای آنچه که اتفاق افتاده بود دلیل موجهی پیدا کند . انولاگی تنها یک بمب با خود حمل کرده بود ، فقط یکی ! او آن را دیده بود ، به زحمت بزرگتر از بمبها چند هزار پاوندی بود که در حملات پیشین بر مواضع دشمن فرو ریخته شده بود . تنها از شکل ظاهری متفاوت بود ، وبه جای آزاد رها شدن به یک چتر نجات متصل شده بود . آیا برای بمبی به اندازه متوسط این امکان وجود داشت که شهری را به کلی نابود کند ؟ نه ، این غیر ممکن بود . چنین چیزی نمی توانست باشد چون غیر انسانی بود و چنین اختراع شیطانی نمی توانست چکیده افکار انسانهای عاقل باشد . بله ، پاسخ این بود که چنین چیزی غیر ممکن است .اما آنچه با چشم خود می دید نیز وهم و خیال نبود . هیروشیما تقریباً به طور کامل در اثر انفجار در هاله ای از دود فرو رفته بود .