اقبال

اقبال

قبلاً گفته بودم  یکی از داستانهایی راکه پدرم تعریف میکرد

برایتان خواهم نوشت ، شب یلدا فرصت خوبی است برای قصه تعریف کردن داستان اقبال را من جایی نخوانده ام فقط روی دارقالی از پدرم شنیده ام چه کسی این داستان را گفته است یا به چه صورت نوشته است نمی دانم : اگر ایرادی در کار هست ما را یاری کنید.  لطفاً در ادامه مطلب کلیک کنید وداستان زیبای اقبال را بخوانید. 

ادامه نوشته

گنجشک

                                   گنجشک(قسمت دوم)

....تا اینکه یک روز می گفتند در تبریز عده ای را به رگباربسته اند پس از مدتی مردم قم چهلم شهدای تبریز را گرفتند مردم قم را به رگبار بستند پس از مدتی در تهران چهلم مردم قم را گرفتند همینطور شهرها چهلم شهدا را می گرفتند تا اینکه یک روز در بیدگل و در حسینیه درب مختص آباد چهلم شهدا را گرفتند... زمان گذشت تا اینکه روز عید فطر سال 57 مردم بیدگل پس از نماز عید فطر بر علیه شاه تظاهرات کردند من که پاکتی دست گرفته بودم تا از سر قبر مُرده ها شیرینی جمع کنم دنبال راهپیمایی حرکت کردم مردم از زیارت شاهزاده حسین به کارخانه برق آمدند در آنجا عده ای به آنها پیوستند سپس وارد خیابان معین آباد شدند و از آنجا وارد قبرستان شاهزاده اسماعیل من چون نوجوان بودم و میترسیدم گم بشوم تا شاهزاده اسماعیل بیشتر نرفتم اما شعار آن روز خوب یادم هست، دسته اول می گفتند: خمینی خمینی ، دسته دوم می گفتند: تو وارث حسینی و پیشا پیش آنها شخصی به نام آقا اسماعیل مهدوی راهپیمایی را نظم می داد باز هم زمان گذشت تا اینکه انقلاب به اوج خودرسید و...

خشم مردم/  باز علم کرد/  پرچم کاوه از دادخواهی/ تارُباید/ از سر بدکنش تاج شاهی/ روز سرکوبی استبداد/ روز جمهوری و آزادی/ ....ای سرود آوران سپیده/ ای شهیدان در خون تپیده/ درود ، درود درود درود/

و زمان گذشت نمی دانم 18یا19بهمن سال 57بود که می گفتند به مردم تهران کمک کنید در بعضی محله ها نان خانگی پختند و به تهران فرستادند بعضی از مردم که خود در مضیقه نفت قرار داشتند بشکه های بیست لیتری نفت آورده بودند تا به تهران بفرستند هر گز یادم نمی رود موقعی که پدرم از مغازه بزازی علی النقی بابایی یک طاقه پارچه چلوار خرید و داد تا به تهران ببرند و بلاخره روز 22بهمن بود طرف بعد از ظهر که برادر بزرگم به داخل خانه دوید و با صدای بلند می گفت رادیو کجاست رادیو کجاست مادرم گفت :لبه طاقچه است، رادیو را روشن کرد آورد پشت در همبسته اتاق گذاشت پدرم گفت : مگر چه خبر است، برادرم گفت: می گویند مردم تهران ساختمان رادیو و تلویزیون را گرفته اند (آن روزها کلمه صداو سیما رایج نبود )صدای رادیو را بلند کرد همه اهل خانه نزدیک رادیو جمع شده بودند که رادیو گفت این صدای انقلاب اسلامی ایران است ،این صدای انقلاب اسلامی ایران است ،صدای ما را از تهران می شنوید .پیروز باد ملت ایران.

اگر چه نوجوانی بیش نبودم اما تا آن روز جریانات انقلاب را در بیدگل دنبال کرده بودم در آن لحظه ای که در تمام خانه های ایران رادیو روشن می شد من کنار بخاری نفتی نشسته بودم ودرفکرفرو رفتم ... فکر آن مأمور، آن سیلی، آن گنجشک........واشک هایی که از چشمانم سرازیرشد.

(پایان)

عکسی از سال56

من مادر وبرادرانم ، حسین پشت سراحمد ایستاده وان کوچولوحسن بید گلی که امرزه کارمند بانک تجارت میباشد.



گنجشک

گنجشک(قسمت اول)

بعضی وقتها نان بازاری که می خواستیم بخریم از مغازه شاطر ابراهیم می خریدیم.

مغازه شاطرابراهیم در محله توی ده بود در کوچه ارفعی قدیم یا کوچه رنگ رزها . این مغازه نبش یک چهارراه سرپوشیده بود .

روبرویش مغازه محمد لقبی و آن طرف  یک مغازه قصابی بود.

یک روز ظهر به مغازه شاطر ابراهیم رفتم نان بخرم پس از چند دقیقه یک مأمور پاسگاه ژاندارمری آمد جلو قصابی ایستاد و به پیرمرد قصاب گفت: پاسگاه تو را خواسته بلند شو برویم .

قصاب که جلوی مغازه اش روی صندلی نشسته بودبلند نشد دوباره مأمور گفت:مگر نمی فهمی رئیس پاسگاه تو را احضار کرده 

پیرمرد گفت:من نمی آیم و این بحث مقداری طول کشید .

تا این که مردم دور قصاب ومأمور را گرفتند.

من هم برای تماشا پیش آنها رفته بودم ودر کنار مأمور ایستاده بودم .

حدوداًنیم ساعتی طول کشید هر چه مأمور اصرار می کرد پیرمرد از جایش تکان نمی خورد ودر عین حال جمعیت زیادی در اطرافشان جمع شده بودند.

مأمور که عصبانی شده بود و خجالت زده، می خواست مردم را متفرق کند ناگهان یک سیلی محکم به گوش من نواخت وفریاد بلندی زد وگفت:بروید کنار،من باضربه ای که از مأمور خوردم به زمین پرت شدم ومردم را دیدم که در حال فرار هستند.آن روزها حدودا یازده سالم بود.

نمی دانم تا کنون شاکی خورده اید که یک گنجشک جلوی چشمان خودتان ببینید؟

من آن روز گنجشک را جلوی چشمان خودم دیدم .

البته آن گنجشک که می گویند از این گنجشکهای پرنده نیست که لابلای درختان هست بلکه نوری است  سفید رنگ مثل رعدو برق آسمان که چیزی شبیه گنجشک را برای شما ترسیم می کند وفاصله آن تا چشم شما 50سانتیمتر می باشد.

به هر حال ، یکی کتف مرا گرفت وبلندم کرد من گریه کنان به داخل نانوایی رفتم گوشه ای ایستاده بودم و گریه می کردم درعین حال صدای مردم را می شنیدم که می گفتند مأمور او را کتک زده.

در اینجا بود که شاطر به شاگردش گفت نان او را بده تا برود.......

درب حیاط خانه مان باز بود از پشت پرده به داخل حیاط نگاه کردم خوشبختانه کسی نبود وارد حیاط شدم نان را لب ایوان گذاشتم ولب حوض رفتم صورتم را شستم و بعد با خُرجین دوچرخه پدرم صورتم را خشک کردم نان را برداشتم و خیلی معمولی به داخل اتاق رفتم .

عصرها پدرم چند رج قالی که می بافت عادت داشت از تخته پایین می آمد تا کارخانه برق می رفت  وبرمی گشت .

پدرم به داخل خیابان رفت اما زودتر از روزهای قبل برگشت وارد اتاق شد  ودر بین بچه ها مرا صدا زد و گفت: محمد ، سرم را بالا آوردم نگاهش کردم ، گفت: امروز کسی تو را کتک زده، گفتم : نه کمی مکث کرد وادامه داد امروز ظهر که رفتی نان بخری کسی تو را کتک زد .

بی اختیار بدون اینکه  بخواهم زدم زیر گریه وبلند بلند گریه کردم. پدرم اگر چه دارای 8 اولاد بود اما اگر متوجه می شد کسی یکی از فرزندانش را اذیت کرده تا جوابش را نمی داد ول کن نبود .

در این حال پدرم را دیدم که دمپایی را درآورد گیوه اش را پا کرد واز اتاق بیرون رفت .

خواهرم از پشت در همبسته او را دید که دوچرخه اش را برداشت و از خانه بیرون رفت .

بیست دقیقه ای طول کشید تا برگشت موقعی که روی دار قالی قرار گرفت مادرم از او پرسید چه کردی، کجارفتی ؟

انگار به غیر از من همه منتظر جوابش بودند گفت:مأموری آمده بوده  تاآقا تقی قصاب را ببرد مردم دورش را احاطه کرده بودند او هم عصبانی شده وقصد داشته مردم را متفرق کند شاکی توی گوش محمد زده مادرم به او گفت: چرا نمی روی جوابش را بدهی وبگویی چرا توگوش بچه ی ما زده ای ؟

پدرم گفت"به کجا بروم ؟به کی بگویم؟

مردم هم می گویند به پاسگاه برو وبرایش شکایت کن، بازخواستش می کنند گفتم:مثل این است که شکایت پسر را پیش پدر ببری.

 زمان گذشت وگذشت تا اینکه.....................

(ادامه مطلب را سه روز دیگر بخوانید)

آخرین پیچ

آخرین پیچ

دو ماه استراحت پزشکی به من داده بودند وگفته بودند اگر حالت بهتر نشد بیاتا تمدید کنیم .پس از 2ماه حس کردم می توانم به جبهه برگردم پس از مراحل کارهای قانونی به اهواز رفتم .

در موقعیت قبلی خودم  در عملیات والفجر8که شیمیایی شده بودم سوار ماشینی شدم که به طرف اسکله اروند رود می رفت یک کیلومتر مانده به رودخانه اروند مقر ما بود. از ماشین پیاده شدم و به داخل نخلستان حرکت کردم . همین طور از جاده باریک می گذ شتم که به آخرین پیچ رسیدم . در آنجا بچه ها را می دیدم ساعت حدوداً یازده ظهر بودیکی از بچه ها که داشت لباسهای خود را روی بند پهن می کرد مرا دید و با صدای بلند گفت:

بچه ها بچه ها بیدگلی آمده نگاه کنید بیدگلی آمده

بچه هایی که در اطراف مشغول کارهای خودشان بودند به طرف جاده و به من نگاه کردند چند تا از نیرو ها هم از سنگر اجتماعی بیرون آمدند و2نفرشان به طرف من آمدند.

من که دیگر نزدیک شده بودم یکی از بچه های اصفهان با آن لهجه اصفهانی گفت:

اخوی می خواستی همون اهواز بمونی اومدی اینجا چه کار؟

یکی از بچه ها که ساک مرا گرفته بود تا چند قدم برایم بیاورد گفت:

به تو چه می خواهیم پیش خودمان باشد(بعضی از وقتها این عبارتهارا به کارمی بردند اما جدی نبود)

او راست می گفت خیلی از شبهایی که منطقه آرام بود در داخل سنگر اجتماعی من داستانها تعریف می کردم . خیلی از شبهای طولانی زمستان که داخل سنگر اجتماعی فقط یک چراغ دستی (والر)روشن بود من روایتهای زیادی برای بچه ها می گفتم یا قصه های قدیمی تعریف می کردم به هر حال من که پس از 2ماه دوباره در بین بچه ها بودم بعد از شام همه دور هم نشسته بودیم یکی از بچه ها به نام سبک تکین که از زرین شهر اصفهان بود به من گفت:

خوب آقای بید گلی چند ماهی است که کسی برایمان قصه نگفته می خواهیم امشب یکی از قصه های نابت را برایمان تعریف کنی .

من ابتدا طفره رفتم اما چند نفر از بچه ها اصرا کردند که اگر داستان کوتاهی هم هست  امشب تعریف کن فردابه بعد منتظر داستانهای دنباله دارت خواهیم بود .

من ابتدا چیستانی به آنها گفتم  و گفتم  کدام پیامبر بود که از ترس بلای خداوند قومش را ترک کرد و خودش به بلا گرفتار شد؟

.

.

.

.

.

.                                                                 

یک ساعتی آنها را در خماری قرار دادم وسپس داستان حضرت یونس را بایشان تعریف کردم وگفتم :

که در دریا گرفتار بلای خدا شد ونهنگی او را بلعید اما او از بخشش خدا نا امید نشد وتوبه کرد و به خدا گفت:

(و ذاالنونِ اِذذهب مغاضباًفظن ان لن نقدر علیه فنادی فی ظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین) خداوند او را بخشید واورانجات داد.

نمایشگاه کتاب

نمایشگاه کتاب

سالهای خیلی دور با برادرم حسین بیدگلی به نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رفتیم.

حدوداًساعت دوازده شب در مدخل شهر کاشان سوار اتوبوس شدیم نماز صبح را در ترمینال جنوب خواندیم و ساعت 9صبح در نمایشگاه بودیم .از قسمتهای مختلف آن دیدن کردیم . حسین به دنبال کتابی برای شغل نجاریش بود که آن را پیدا نکرد.

اما بامسؤلین غرفه ها که صحبت می کرد رد پایی از آن کتاب در فلان جای تهران پیدا کرد.

اما خاطره ای که می خواستم از آن روز برای شما تعریف کنم این است که در آن روز اولین نمایشگاه گل و گیاه تهران را داشتند افتتاح می کردند

از غرفه ها بیرون آمده بودیم ودر محوطه قدم می زدیم که در مکانی صندلیهای زیادی را دیدیم از بس خسته شده بودیم به طرف آن جایگاه رفتیم تا روی صندلی ها کمی بنشینیم

اما آن جایگاه واطرافش کمی غیر عادی بود.سپورهای زیادی آنجابودند که عده ای به آنها دستور می دادند ، این را بردار، آنجا را تمیز کن ، آن را تغییر بده ،چیزی شبیه خانه تکانی شب عید ما ، قبل از این که بخواهم روی صندلی بنشینم یکی از دژبانهای نظامی آمد جلو و گفت:آهای چه می کنی گفتم:هیچی خسته شده ام می خواهم کمی بنشینم گفت: اینجا نمی توانی بنشینی از اینجا دور شو گفتم: مگر چه اشکالی دارد گفت: قرار است معاون اول رئیس جمهور بیاید گفتم:خوب موقعی که او بیاید من می روم صدایش را بلند کرد وفریاد زد مگر نمی فهمی ، شما نمی توانید در اینجا بمانید وبه طرف من آمد دراین موقع برادرم حسین دستم را گرفت وگفت:ولش کن بیا برویم در حالی که از آنجا دور می شدیم به او گفتم:

من می فهمم ولی تو نمی فهمی که در خدمت اینهایی .

بافاصله ای حدودد  30 متر آن طرف تر ایستادیم وصحنه را می دیدیم اتوبوس سفید رنگی که هیچ نوشته تبلیغاتی روی آن نبود و شیشه هایش سیاه رنگ بود نزدیک آنجا ایستاد و عده ای با وسائل عجیب و قریب پیاده شدند.

حسین به من گفت: اینها گروه اُرکست هستند، گفتم :اورکست یعنی چه ،گفت: کمی صبر کن خودت متو جه می شوی.

پس از آن ماشینهای عجیب وغریبی نگه میداشت عده ای همراه نگهبانهای نظامی پیاده می شدند که معلوم بود هر کدام احتمالاً از وزارت خانه ای هستند.

همان طور که ما تماشا می کردیم عده ای دیگرنیز اطرافمان ایستادند تا وقتی که می خواست مراسم شروع بشود .و بالاخره معاون اول رئیس جمهور هم آمد وهمه ی از ما بهترون در جایگاهای خود نشستند.

درست روی همان صندلیهایی که اجازه ندادند من کمی روی آن بیاسایم و کمی خستگی  به در کنم .

ما ملت همیشه خسته ایم ، اطراف خود را که نگاه کردم جمعیت زیادی را دیدم که آن جایگاه را تماشا می کردند .قیافه ها نشان می داد که جمعیت تماشا کننده همه از شهرستانها هستند نگاهی به جمعیت کردم و نگاهی به جایگاه و به یاد این بیت شعر افتادم

        ( من از روئیدن خار سر دیوار دانستم

         که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشستنها) 

یکی از شعرای بیدگل

یکی از شعرای بیدگل

آقای محمد رضا شفایی مقدم که از شعرای توانای بیدگل می باشد

 متولد1353است وآخرین مدرک تحصیلی او دیپلم علوم تجربی است.

او که ساده زیستی و شغل کارگری را برای خود انتخاب کرده است در هنر شعر گفتن تجربه خوبی دارد.وی که ازکارگران شهرک صنعتی صباحی بیدگلی می باشد متأهل ودارای دو فرزند می باشد.

او مدتها عضو انجمن ادبی مولانا سلیمان صباحی بیدگلی بوده است ومورد شناخت اکثر شعرای جوان بیدگل می باشد.

بعضی وقتهابه مغازه من می آید وگرم صحبت می شویم .

یک روز سالنامه ای را برای من آورد که اشعار زیادی در آن نوشته بود .

این دیوان چاپ نشده یک هفته ای نزد من بود و لذا متوجه شدم که در مرثیه سرایی ،غزل سرایی ، اشعاراجتماعی و اشعار فرهنگی ید والایی دارد.

متن هایی که من در وبلاگم می نویسم اگر چه در حد ابتدایی است وحالت سنتی دارد اما او نوشته های مرا پسندیده ودرباره وبلاگ اینجانب شعری سروده است که در اینجا می خوانید.

نام شعر:

                            در کوچه های بیدگل

     در کوچه های بیدگل ما صفا زیاد

                     در مردمان بیدگل ما وفا زیاد

   هرکس قدم نهاد در این کوچه ها بدان

                      اندوه و غصه ها،همه را می برد ز یاد

   یادش بخیر خانه ی ما وقت کودکی

                      در یک اتاق کاهگلی بچه ها زیاد

  جانم فدای پینه ی دستان مادرم

                      هریک گره زقالی او نقش باورم

  آن روز کوچه هاهمه ی عصرها شلوغ

                      اطفال قدونیم قد از هر طرف دوان

پیوسته داد پند و نصیحت برای ما

                      پیری که بود قامت او همچنان کمان

می گفت شهر ما همه گنج است و عزت است

                      حالا تمام زندگی ما، در آن روان

ای بیدگل، صحیفه زیبای جان ما

                      در هر کجا که می نگرم نیکتربمان

با من بمان همیشه که قلبم برای توست

                  از نام و یاد تو همه لحظه به خون طپان

آن روز ها صفای دگر داشت خانه ها

                      محبوس بین خانه نبودند اهل آن

از اعتیاد و دزدی و غارت اثر نبود

                      افکار ها نبود اسیر، از برای نان

از صبح تا به شب همه سگ دور میزنیم

                      امروز باز قیمت نان همتراز جان

از آب دوغ و گوشت لوبیا دگر نپرس

                      امروز گشته سمبوسه،پیتزا به جای ان

هستم شفایی و ندهم هیچکس شفا

                       دارو و درد را بدهد حضرت خدا            


آیت الله بروجردی

آیت الله بروجردی

 سالهاپیش یکی از دوستان من به نام علی صانعی ارمکی 

که درخیابان مدرس کاشان زندگی می کند برایم تعریف می

کرد ومی گفت ، زمانی که آیت الله بروجردی از دنیا رفت  من کارگر پمپ بنزین اتوبان تهران قم بودم یک شب قبل از اینکه ایت الله بروجردی را به خاک بسپارند من شیفت شب بودم موقعی که پست کاری را تحویل گرفتم بر عکس شب های قبل دیدم چند ماشین در صف ایستاده اند تا بنزین بزنند ماشین ها بنزین زدند و رفتند ولی صف ماشین ها همچنان بیشتر و بیشتر می شد و همه تقریباً ماشین های مدل بالای تهران بودند اطراف خود را که نگاه کردم دیدم که بقیه همکارانم هم مجال سر خارندن ندارند به یکی از آن ها گفتم امشب چه خبر است؟! گفت مردم تهران هستند که برای تشیع جنازه آیت الله بروجردی به قم می روند شب های قبل گهگاهی یک ماشین می آمد بنزین می زد و میرفت و ما روی صندلی می نشستیم تا ماشین بعدی بیاید اما آن شب قیامت بود. نه تنها پمپ بنزین بلکه خود اتوبان هم شلوغ بود.آن روزها در تهران اکثراً افراد پولدار و مدل بالا ماشین شخصی داشتند و در آن شب ما دیدیم  پولدارهای مدل بالایی که لباسهای مشکی پوشیده بودند و با دوستان و یا فرزندان خود راهی شهر قم بودند آن شب بعضاً جوانانی که از ماشین پیاده می شدند دیگر ادا در نمی آوردند مسخره بازی در نمی آوردند و هیچ کدام خنده نمی کردند یکی از همکارانم که آمد از کنارم رد بشود به او گفتم ایت الله بروجردی را می شناختی ؟گفت تاحالا نه ،اما امشب شناختمش نمی دانم چرا من هم می خواستم سوار یکی از ماشین ها بشوم و در آن دل شب به طرف قم بروم. ماشین مدل بالایی که من کم آن را دیده بودم در جلوی جایگاه من ایستاد تا بنزین بزند برای تسویه حساب راننده اش آمد پایین مرد بلند بالایی بود با کت و شلوار و کروات زیبا به من گفت چند شد؟ به او گفتم 43تومان.اسکناس 50تومانی به من داد ولی منتظر بقیه اش نشد.سوار ماشین شد و رفت.مردی 25تومان بنزین زد ولی 30تومان داد.رفتم بقیه اش را به او بدهم نگاه که به صورتش کردم اشک را در چشمانش دیدم بدون اینکه بقیه پولش را بگیرد سوار ماشین شد و رفت انگار می دانستند در این صفوف پر ازدحام پمپ بنزین و قت برای ایستادن نیست. جماعتی که برای تشیع جنازه می رفتند  وقتشان بیش از پولشان ارزش داشت. صبح روز بعد حساب دار پول ها را که شمرد با بنزین فروخته شده مقایس کرد چندین هزارتومان زیاد آورده بودیم.