در داستان ها آوردند مرد تنبلی بود دنبال کار نمی رفت چند بچه در خانه داشت زنش به او می گفت برو دنبال کار پولی پیدا کن و به خانه بیاور   اما گوشش بدهکار نبود که نبود

یک روز زنش به او گفت :بچه ها غذا می خواهند در خانه چیزی نداریم تا کی می خواهی به این تنبلی ادامه بدهی؟

او بلند شدوگفت می روم تا اقبال خود را پیدا کنم ببینم سر نوشتم چگونه خواهد بود

از خانه بیرون آمد از کوچه پس کوچه ها گذشت و به بیرون آبادی رسیدراه بیابان را در پیش گرفت و به رفتن خود ادامه داد. ساعت ها رفت تا در بیابان به گرگی رسید . گرگ به او گفت کجا می روی ؟ مرد گفت می روم به دنبال اقبال

گرگ گفت :اگر او را دیدی به او بگو گرگی در بیابان است که  هروقت غذا می خورد دل درد زیادی میگیرد ونمی تواند غذا بخورد دوای دردش چیست ؟ مرد به رفتن ادامه دادرفت و رفت تا به درختی رسید درخت به مرد گفت :کجا می روی ؟ مرد گفت : به دنبال اقبال می روم . درخت گفت : اگر او را دیدی به او بگو من هیچ وقت نمی توانم میوه بدهم هر وقت شکوفه کردم همه ی گلهای من می ریزد ومن نمی توانم میوه بدهم چاره چیست و مرد حرکت کرد .رفت تا به رودخانه بزرگی رسید از داخل رودخانه یک دلفین سر از اب در آورد و گفت :کجا می روی ؟ مرد گفت :به دنبال اقبال می روم تا ببینم سرنوشتم چگونه خواهد بود دلفین گفت: اگر او را دیدی سلام مرا به او برسان و بگو هر وقت می خواهم غذا فرو بدهم گلویم درد می گیرد.مرد خداحافظی کرد ومقداری ازکنار رودخانه رفت تا به جاده ای رسید مسافتی را طی کرد ازدور کلبه ای دید پیرمردی از داخل کلبه بیرون آمد با موهای سفیدوریش بلند پیرمرد گفت: کجا می روی ؟مرد گفت: به دنبال اقبال می روم پیر مرد گفت: من اقبال هستم به من می گویند پیر دانا حالا بگو چه می خواهی ؟

مرد گفت :می خواهم آینده خود را بدانم و ببینم سرنوشتم چه خواهد شد درضمن حرفهای افرادی که در راه با آنها برخورد کرده بود به اقبال گفت.

اقبال به او گفت :از همان راهی که آمدی بر می گردی و به آن دلفین می گویی که یک مروارید درشت در گلوی تو گیر کرده است . وبه آن درخت می گویی که یک خمره طلا در پای تو خاک کرده اند ونمی توانی میوه بدهی. وبه آن گرگ بگو دوای درد تو گوشت بدن یک مرد نادان است .

مرد به اقبال گفت :پس جواب خودم چه می شود؟

اقبال گفت :جواب خود را در پایان کار پیدا خواهی کرد

چون اقبال و سرنوشت هر کسی بستگی به همت خودش دارد

خودش باید آینده خودش را بسازد منتظر دیگران نشستن شکم کسی را پر نمی کند.این را گفت وبه داخل کلبه برگشت.

مرد نیز از راه خود برگشت همین طور که در فکر بود به کنار رودخانه رسید درهمان حال دلفین سر خود را از آب بیرون آورد وگفت :پیام مرا رساندی ؟

مرد گفت: مروارید درشتی در گلوی تو گیر کرده است و نمی توانی غذا فرو بدهی . دلفین به مرد گفت بیا این مروارید را بیرون بیاور. مرد گفت: وقت ندارم می خواهم بروم .

دلفین گفت :این مروارید ارزش زیادی دارد بیا بردار وخودت رااز بد بختی نجات بده.

مرد بدون توجه به حرفهای دلفین راه خود را گرفت و رفت .

رفت تا به درخت رسید درخت به او گفت :اقبال را دیدی پیام مرا به او رساندی؟

مرد به درخت گفت :آری اقبال می گوید یک خمره پر ازسکه طلا درپای تو خاک است اگر آن را دربیاورند خوب می شوی درخت به مرد گفت : پس چرا معطلی بیاطلاها را بردار و برو مرد گفت :وقت ندارم وحوصله کندن زمین را ندارم .درخت گفت :طلاها با ارزش است آن را بردار زندگیت را از این رو به ان رو می شود .

مرد بدون توجه به التماسهای درخت راه خود را پیش گرفت ورفت. غروب آفتاب بود که به گرگ رسید گرگ گفت :اقبال را دیدی پیام مرا به او رساندی ؟

مرد گفت :آری اقبال گفت : دوای درد تو گوشت بدن یک مرد نادان است .

گرگ گفت :خودت چه : سرنوشتت را پیدا کردی ؟ اقبال به تو چه گفت :مرد از اول تا آخر ماجرا رابرای گرگ تعریف کرد.

گرگ گفت : پس من دوای درد خود را پیدا کردم.

مرد گفت :دوای دردت چیست ؟

گرگ گفت : گوشت بدن تو، چون تو به مروارید درشت رسیدی و آن را بر نداشتی  به خمره پراز سکه طلا  رسیدی و از آن گذشتی نه دلفین را نجات دادی  نه درخت را ونه زندگی خودت را پس معلوم است که تو مرد نادانی هستی وگرگ به مرد حمله کرد، مرد در آخرین لحظات زندگیش به یاد حرف پیر دانا افتاد که می گفت : آینده هر کسی بستگی به همت خودش دارد .