عدم پیشرفت

شماها می دونید فرق بین خیابان معین آباد بیدگل وخیابان نواب صفوی تهران چیست ؟   حتماً خواهید گفت اِ هِ ... یا مثل تحصیل کرده های امروزی خواهید گفت چه ربطی داره.....؟؟

اجازه بدهید جریانی را برایتان تعریف کنم .

اوایل دوران سازندگی بود که یک بار همراه باجناقم ماشاالله رافضی رفتیم تهران خیابان نواب صفوی شخصی در خیابان نواب قصابی داشت به نام آقای زارع که دایی باجناقم بود پس از سلام و احوال پرسی ما را به خانه اش که در یکی از کوچه های نواب بود برد و از هردری صحبت شد و در ادامه صحبتهایش گفت مرتبه بعدی که بیایید ما اینجا نخواهیم بود چون به ما اخطار داده اند که این خیابان باید عریض بشود و لذا باید به جای دیگری برویم گفتم شماها که قواره سوم این کوچه هستید حتماًخانه های نبش خیابان خراب می شود، گفت سه تا خانه این طرف خیابان وسه تا خانه آن طرف خیابان خراب می شود .    پس از این که از تهران برگشتم دیدم یک برگه اخطاریه دم طاقچه اتاق قالیباف خونه ی پدرم بود که روی آن با مارک (شهرداری گل آرا ) نوشته بود به علت عریض شدن خیابان معین آباد جناب عالی می توانید با در دست داشتن این حواله به شورای هماهنگی مراجعه کنید ومقدار سه شاخ آهن 14سه شاخ آهن 16 یک شاخ آهن 18 و چهارتن سیمان تحویل بگیرید و نسبت به عقب نشینی منزل خود در خیابان معین آباد اقدام کنید (البته متن را دقیقاً یادم نیست چیزی در این حد بود)

پس نتیجه می گیریم خیابان معین آباد بیدگل و خیابان نواب صفوی تهران در یک مورد باهم فرق نداشتند آن هم تاریخ اخطار عقب نشینی بود.

خیابان نواب صفوی تهران پس از چند سال تبدیل به یک بزرگ راه شد که شمال تهران را به جنوب تهران وصل کرد واطراف ان را ساختمانهای بلند ساختند و سهامش را به سراسر ایران فروختند .

از آن روز تا حالا شاید 25 سال می گذرد حالا در خیابان معین آباد فقط سه تا خانه را خراب کرده اند نه این که فکر کنید مقصر اصلی عدم پیشرفت مردم هستند .

به نظر من اگر 30 در صد مردم باشند 70 در صد شهرداری مهندسین عمران و مدعیّان پیشرفت این شهر هستند .

یک نمونه را برایتان تعریف می کنم تا بهتر بتوانید قضاوت کنید .

برای مثال آقای بلالی نبش فلکه معین آباد خانه اش را به شهردای فروخت برای اصلاح و عقب نشینی آن را به اداره آگاهی تبدیل کردند ، آقای مبینی منزلش را فروخت به شهرداری آن را به پایگاه امام سجاد (ع)تبدیل کردند ،آقای جواد صباغیان منزلش را فروخت به شهرداری اما آن را به اداره تبلیغات اسلامی تبدیل کردند ،مکانهایی دیگر هم مثل حسینیه قائمیه مغازه علی النقی بابایی از طرف شهرداری خریداری شد که دست نخورده باقی ماند .   به هر حال اینجا تهران نیست وما دستمان از چاره کوتاه است.                                                     ما مردم محله معین آباد از مسولین این شهر ،شهرداری ناحیه دو، شهرداری مرکزی ،شورای شهر،فرماندار محترم و دیگر مسولین تقاضا می کنیم ،تمنا می کنیم ،خواهش می کنیم ،حالا که دول را تا لب چاه آورده اید وتقریباً هفتاد درصد از آزاد سازی انجام شده کمی جدی تر بگیرید تا این مشگل برای مردم این محله حل بشود. کسی چه می داند شاید روزی ما هم مثل مردم خیابان نواب تهران پا روی آسفالت نو گذاشتیم.

شوخی بی مزه

روز شنبه بود صبح اول وقت ،سوار موتورش بود واز کوچه مسجد بیرون آمد، به محضی که وارد خیابان شد با اول کسی که روبرو شد روفتگر محله بود همانطور که با روفتگر صحبت می کرد روفتگر محله دست روی دست زد وگفت: اِ اِ کی؟ سپس به مغازه من آمد وگفت خبر تازه را شنیده ای؟ گفتم نه...!! چه خبری؟ گفت فلانی مرده گفتم نمیشه گفت امروز صبح زود درکنار جاده چرخ جلو موتورش می پُکه سرش بر زمین می خوره ودیگه هوش نمیاد. البته حرفاش یه جوری بود که آدم دیر باور می کرد.خلاصه سوار موتورش شد وبه طرف کارخونه برق حرکت کرد جلو کارخونه برق همیشه یه عده ای نشسته اند ولذا ما به انجا می گوییم واحد مرکزی خبر. از مغازه آمدم بیرون ودیدم برای کارخونه برقی ها تعریف می کند میخواستم به داخل مغازه ام بر گردم که دیدم روفتگر محله جلو موتور سوارها را می گیرد وجریان را به آنها می گوید. دردسرتان را ندهم نیم ساعت طول نگشید که خبر مرگ فلانی در همه بیدگل پیچید حدود ساعت 10 صبح بود پیش خودم گفتم بروم جلو درب خانشان سرو گوشی آب بدهم ببینم چه خبر هست همانطور که با موتور از جلو درب خانشان رد می شدم دیدم جلو درب خانه شان آب پاشیده اند و جارو کرده اند هر سه لنگه درب خانه شان باز است و عده ای هم آن جا ایستاده اند اما نگاهشان چیز دیگری می گفت انگار منتظر خبری بودند موقعی که خبر را شنیده بودند پسرش دنبال کار را گرفته بود ابتدا به اورژانس سپس به بیمارستان رفته بود گفته بودند اینچنین موردی نداشته ایم بعد به اداره آگاهی و پلیس 110رفته بود گفته بودند امروز تا حالا برای تصادف به ما زنگ نزده اند آخرسرهم به دارالسلام کاشان رفته بود کارکنان دارلسلام که جریان را شنیدند با عصبانیت و فریاد به او گفتند آخر آدم حسابی مرده که با پای خودش نمی آید اینجا زنده ها مرده را می آورند تو زنده ای بلند شده ای آمده ای دنبال مرده می گردی ؟؟ سپس گفته بودند یه امروز خبری نبود وما راحت بودیم امروز مارا هم تو خراب کردی .
در اینجا آقازاده هم به جریان شک می کند و به خانه برمی گردد موقعی که می بیند اهل خانواده به افراد فامیل در شهرستانها زنگ زده اند که فلانی مرده بلند شوید و بیایید مردد می ماند که چه کند ؟خلاصه مطلب :نزدیک ساعت یازده صبح که فلانی از پیچ فلکه معین آباد به طرف خانه اش می پیچد به محضی که جلو درب خانه می رسد عده زیادی دورش را می گیرند یکی به او می گوید تو نمرده ای ؟یکی می گوید تو هنوز زنده ای ؟یکی می گوید حالا داشتیم با بچه ها مکان قبرت را انتخاب می کردیم که کجا باشد ....
پس از چند روز که به مغازه من آمد به او گفتم جریان چه بود ؟گفت : بزرگترین اشتباه آن روز من این بود که گوشی موبایلم را نبرده بودم وگرنه موتورسوار نمی توانست این بساط را درست کند . پس از مدتی به موتور سوار گفتم این چه شوخی بی مزه ای بود که توکردی ؟گفت : مقصر خودش بود قبلاً این کار را بامن کرده بود می خواستم جوابش را داده باشم .

تخریب و اصلاح

عکسهایی از تخریب و اصلاح خیابان معین آباد.

آردمونا بیختیم الکمونا آویختیم

عنوان بالا یک ضرب المثل قدیمی هست که ریشه در واقعیت دارد .یکی از شغلهای نسبتاً فعال قدیم آسیابانی بود مردم داخل خانه های خود تنور داشتند و نان خود را در منزل تامین می کردند نه تنها آراد را برای نان خود می خریدند بلکه سبوس و آرد جو هم برای حیوانات اهلی خانه ها از آسیابان می خریدند وسرو کارشان تقریبآ هفته ای چند بار  با آسیابان بود  اما در این میان عده ای مثل بعضی از مردم امروزی کم اهمالی می کردند وآخر شب می رفتند آرد بخرند درحالی که آسیابان از صبح زود تا موقعی که هوا روشن بود آسیابش باز بود ودر خدمت مردم بود حالا اگر کسی آخر شب می رفت آرد بخرد آسیابان باید چراغ موشی را دست میگرفت با زحمت وارد آسیاب می شد ودر جوالی را که دوخته بود تا خزندگان وارد آن نشوند باز می کرد الک را از گولی میخ بر می داشت ترازوی کفه ای را سرپا میکرد تا مثلاً یک من آرد به مشتری مزاحم بدهد این کار نه تنها مقدور به صرفه نبود بلکه باعث زحمت زیاد هم می شد .

آرد باید الک شود و به مشتری داده شود در گونی را مجدداً باید دوخت ترازو را باید سر جایش گذاشت . و اطراف را باید جاروب زد  در حالی که این کارها را غروب آفتاب موقع تعطیل شدن یک بار انجام می دادند  روی این حساب هر مشتری که آخر شب درب می زد آسیابان می گفت : آردمونا بیختیم الکمونا آویختیم .

یعنی برو .

عزیزان من درسته که زمان فرق کرده روشنایی نیازی به زحمت ندارد دربها نسبت به درب آسیاب کوچکتر شده وکارها را سریعتر انجام می دهند اینها دلیل نمی شود که شما ها آخر شب که مغازه ا م رابسته ام زنگ درب خانه را بزنید وهمه را از خواب بیدار کنید وبا زحمت که پشت درب آمدم بگویید بیا مغازه یک مغزی شیر مخلوط بده. آقایان (آردمونا بیختیم الکمونا آویختیم)

بدون عنوان

نمی گویم بنویس یا ننویس اختیار با خودت هست اما حواست خیلی جمع باشد که از قلمت دیگران سوء استفاده نکنند ، یه وقت فکر نکنی اینها که تعریفت را می کنند یا تحویلت می گیرند منظورشان شما هستی می خواهند با زیبا نوشتن شما کار خودشان راه بیفتد اما به نام شما تمام بشود.

(بلگفا ادعا داردکه یک ابزار قدرت مندی است اما به نظر من این ادعایش کذب هست موقعی که آن جریان دشوار برایش پیش آمد یک سال نوشته های مرا درست از اسفند نوددو تا اسفند نودسه همه را حذف کرد) به هر حال....  اگر یادت باشد قبل از اینکه مشکل بلگفا پیش بیاید خاطره های زیادی از جبهه از زمان کودکی واز زمان انقلاب می نوشتم یکی از خاطره های من نامش بود نخلهای بی سر... نخل های بی سر یک داستان نبود یک واقعیت بود ماجرای کبریا یک حقیقت بود وخیلی خاطره های دیکر اما هیچ یک از اینها را کسی به من نگفته بود از زبان خودم نوشتم اما جریانی را که شما می خواهی بنویسی باید از دیگران سوال کنی ودر باره یک شخص بنویسی آیا مطمئنی آنهایی که برایت تعریف کنند واقعیت را خواهند گفت؟؟؟

جریانی را که می خواهی به کتاب تبدیل کنی خودت به عینه ندیده ای  از زبان دیگران می خواهی بنویسی ،پس یادت باشد زمانی این کتاب خوانده خواهد شد که خودت نخواهی بود سعی کن تحت تاثیر مسائل ظاهری قرار نگیری شاید صد سال دیگر از روی نوشته های شما قضاوت کنند واحتمالا این قضاوت به نفع عده ای تمام بشود پس دقت کن که امروز چه داری می نویسی.                 

تخریب

به عکس بالا نگاه کنید .

اینجا درب خانه آقاعلی مصباحی می باشد . این درب اولین درب خانه آهنی می باشد که در خیابان معین آباد کار گذاشته شد .

این درب خانه حدود چهل و هفت سال پیش در اولین مغازه جوشکاری بیدگل در کوچه بهداری به دست استاد حسن نیتی ساخته شد و به دست آقا محمد بنی هاشمی به همین سبک رنگ آمیزی شد و قسمت بالای آن توسط آقا محمد شریفی شیشه شد .

رنگ این درب و شیشه بالای آن از همان سالی است که این درب کار گذاشته شد .

در کتیبه بالای آن بسم الله الرحمن الرحیم به چشم می خورد . به گفته آقا محمد مصباحی این جمله راخود آقا علی مصباحی که مدیر مدسه صباحی بود با دست خط خودش کف مغازه حسن نیتی نوشت و حسن نیتی آهن را روی نوشته کرد خمیر واما ............

این درب چهل و هفت سال است که همسایه روبروی ماست ومن از بچه گی تا حالا هر روز آن را می بینم و خاطرات زیادی از آن دارم ولی می خواستم بگویم خاطرات یا در ذهنها می ماند یا روی کاغذ می آید .

ولی اصل جریان هرگز نمی ماند مثل این درب که امروز روز آخر عمرش هست و از فردا بناست که خانه آقا علی مصباحی را به علت اصلاح خیابان تخریب کنند و دربی را که چهل و هفت سال است آن را هر روز می بینیم از فردا به بعد دیگر نخواهد بود .

مدیر مدرسه صباحی در زمان شاه در این خانه زندگی می کرد  او در این خانه یک دبیر و یک استاد دانشگاه تحویل جامعه داد .

امنیه ها از این درب وارد خانه شدند و حسین مصباحی را دستگیر کردند که جریانش را قبلاً برایتان تعریف کرده ام .

امروز موقعی که کارگران مشغول تخریب بودند داخل اتاقهای این خانه قدم می زدم و با خود می گفتم

چون شدند آنان که مال و زیور و زر داشتند .

شیلنگ نمره 3

یک روز صبح اول وقت شخصی با متورسیکلتش جلو مغازه من ایستاد وگفت شیلنگ نمره 3 (1") داری گفتم بله چند متر می خواهی ؟ گفت دو توپ(هر توپ شیلنگ 50 متر است) شیلنگ نمره 3 مصرف بالایی ندارد دوتوپ که بیاوریم شش ماه داریم  گفتم نه دو توپ ندارم ،بعد کمی فکر کردم دیدم صد متر شیلنگ نمره 3 سود خوبی دارد حیف است از دست بدهم ولذا به او گفتم اگر بخواهی می توانم برایت بیاورم. گفت کی بیام گفتم فردا صبح.         او رفت ومن زنگ زدم عمده فروش کاشان که اگر بار برای بیدگل داشتید دو توپ شیلنگ نمره 3 برای من بفرستید.

اخر شب بود داشتم مغازه ام را می بستم دیدم ماشین وانت عمده فروش کاشان جلو مغازه من ایستاد ودو توپ شیلنگ نمره 3 گذاشت پایین وگفت نمی دانم چرا امروز همه مغازه داران آران وبیدگل شیلنگ نمره 3 می خواسته اند انبار ما خالی شد از شیلنگ نمره 3. این را که گفت فهمیدم ان مشتری بعد از مغازه من به مغازه های دیگر نیز رفته است وحتماً شیلنگ را خریده.

طبق معمول صبح روز بعد که رفتم مغازه همان مشتری آمد وگفت شیلنگ نمره 3 را آوردی؟ گفتم آره ....        ویک توپ از شیلنگها را برایش آوردم گفت نه من این شیلنگ را که نمی خواهم شیلنگی که من می خواهم    با ریک تر از این است شیلنگ نمره 2/5نشانش دادم گفت بله من این شیلنگ را می خواستم گفتم خودت میگفتی شیلنگ نمره 3 می خواهم گفت من که نمره شیلنگ را سرم نمی شود ، گفتم ببینم به دیگر مغازه ها هم برای خرید شیلنگ نمره 3 رفته بودی؟ گفت آنها هم مثل تو نداشتند.    من که از دست او عصبانی شده بودم  ونمی خواستم ناراحتیم را بروز بدهم گفتم حالا هم برو بقیه مغازه ها ببین شیلنگ 2/5دارند.......

همسن

می دونید امروز چه روزیه ؟؟؟

امروز 1/5/1394 است.

در سال 1345 یه همچین روزی در بیدگل دو نفر به دنیا آمدند ،یکی من بودم یکی هم پسر مکرمه ،نبیره رضا بابایی یعنی پسر حبیب علی اکبر زاده یا به عبارت بهتر بگویم علی عباس علی اکبر زاده.                            

به عکس زیر نگاه کنید ما دوتا با چند ساعت اختلاف هم سن هستیم.  

                                                  

دنیایک دنیای عجیبی هست من فکر میکنم در بین مخلوقات آدمیزاد بیشتر از همه میدود وخیلی هم جمع می کند وبلا خره برای دیگران می گذارد و                    می میرد.                   

روزگار به هیچکس رحم نمی کند همه به یک طریقی گرفتار بلاهای مصنوعی انسانها می شوند.  این آقای هم سن ما در یک صانحه تصادف به مدت هشت روز به کما رفت وبعد از اینکه به هوش آمد دیگه مثل قبلش نشد  من هم یک بار تصادف کردم و استخوان قلم پام سه تیکه شد اطبا با پیچ وپلاتین آنرا درست کردند اما مثل قبلش نشد.               

به هرحال: امروزکه چهل ونه سالگی من تمام شد هرچه فکرش را میکنم که ببینم چه نمره ای میتوانم به خودم بدهم میبینم نمره نُه میتوانم به خودم بدهم (زمانی که به مدرسه میرفتیم نُه یعنی مردود)درست که حسابش را کرده ام  میبینم بیماریهایم بیست سال جلو تر از خودم هستند وازدیگر نظرها بیست سال عقب هستم این شد چهل سال ،می ماند نُه سال دیگرکه آنرا هم نمی شود مفید خواند واگر ایمان را به عنوان انضباط دنیا حساب کنیم در حد صفر هستم.     

دراین روزهایی که قالیم از نصفه برگشته وعمر مفیدم را از دست داده ام دارم فکر می کنم آیا راهی برای تقویت مجدد همه چیز هست...؟؟؟؟                               

لااقل شماها مواظب باشید عمر گرانبها را  ارزان از دست ندهید.