صبح زمان کودکی
بعضی وقتها صبح زود که از خانه بیرون می آیم یاد دوران کودکی خود می افتم
یاد مردمی که سحر خیز بودند
یاد جنب وجوش همسایه ها
صبح اول وقت که می خواستند زندگی را شرو ع کنند
به عنوان مثل:
امیرمردادی جیپ کرمی رنگ خود را بیرون می آورد تا به شهرداری برود
ماشاا لله لقبی مایحتاج مغازه خود را داخل ماشین لندرور می گذاشت
حاجی عباس رزاق زاده با جیپ سبز رنگش به طرف کوره های فخاریش میرفت
حاجی حسن رزاق زاده درب کارخانه موزایک زنی اش را باز می کرد
آقا علی مصباحی با متور گازی خود به طرف مدرسه صباحی می رفت
علی محمد کاویانی الاغ خود را از داخل خانه می آورد بیرون تا به کویر برود
بچه هایی که همراه بزهای رضا بابایی به چرا می رفتند
سید میرضا سجادی که نان بربری می فروخت
حسین کیانی که با چرخ گاری خود می رفت تا گج بار کند
حسین نفتی که نفت سیاه برای رنگرزی حاجی آقا عباس صباغیان می آورد
گنگی که می رفت قالی پاک کند
زنهایی که چادر بر کمر بسته بودند و درب خانه را آب وجارو می کردند
گربه ای که بچه خود را به دهان گرفته بود واز روی چینه خشتی در حال عبور بود
صدای جیر جیر گنجشکان که از درختهای کارخانه برق تا اواسط خیابان معین آباد می آمد
گله گوسفندان که از آبادی به طرف دشت معین آباد در حال حرکت بودند
عجب روز های دل انگیزی بود .....یادش به خیر.
محمد بیدگلی هستم