ماشین کمر

درسالهای هزاروسیصدوچهل وپنج تا هزارو سیصدوپنجاه وپنج مردم موقعی    که می خواستند به کاشان بروند با ماشینی به اسم کُمر   به کاشان می رفتند ماشین کُمر شبیه مینی بوس بود اما کوچکترو  گوشه هایش گرد بود و در پشت کُمر پله ای بود که  از آن برای رفتن به بالای ماشین استفاده می کردند در بیدگل دو ایستگاه برای رفتن به کاشان بود به یکی از آنها میگفتندایستگاه پا منبع وبه یکی می گفتند طاق نُصرت ایستگاه طاق نُصرت در میدان امام خمینی و در ابتدای خیابان امام بود ما از ایستگاه طاقنُصرت سوار می شدیم وبه کاشان می رفتیم و موقعی که کُمر از آبادی بیرون می رفتگردو خاک زیادی در پشت سر آن به هوا بر می خواست که از فاصله دور می شد فهمید که ماشینی به کاشان می رود و موقعی که به کاشان می رسید اگر قطار نمی آمد از روی ریل  راه آهن رد می شد و به خیابان فرح می رسید که امروزه  به آن می گویند خیابان طالقانی و سپس به ایستگاه ماشین های بیدگل می رفت که به آن می گفتند تلگراف خانه مردم از ماشین پیاده می شدند واکثر آنها برای خرید و فروش به بازار کاشان می رفتند چیزهایی  که مردم برای فروش به کاشان می بردند،عبارت بود از ماست ،پنیر،تخم مرغ،مرغ وخروس زنده، شلغم وچغندرو ...


بعد مایحتاج خود را می خریدند وبرمی گشتند که خرید آنها اکثراً چله،پودزیر،پودرو،


بقچه رنگ قالی وخُورد وخوراک و مایحتاج زندگی بود .


آن روزها رسم بر این بود که وقتی ماشینی می خواست از روی ریل راه آهن رد بشود برای سلامتی  مسافرها صلوات می فرستادند مثلاً یک نفرذکری می گفت و بقیه صلوات می فرستادند یک روز موقعی که ماشین کُمر از کاشان برمی گشت و می خواست از


 بلندی راه آهن بالا برود هیچ کس صلوات نفرستاد به روی ریل رسید باز هیچ کس


 صلوات نفرستاد در حال پایین  آمدن از خط راه آهن بود که ناگهان پیرمردی  که آخر  ماشین


 نشسته بود باصدایبلند گفت:


برای سلامتی آقای راننده،مَنِ گوینده، شُمای شنونده ، چرخِ دونده، تُرمزه گیرنده

 

 

 بلند صلوات بفرست.                


دیگر نیست

شبهای گرم تابستان توی تارامی می خوابیدیم.اول شب از حوض 

 

 بزرگ خانه مان صدای قورباغه واز لابلای گلهای لاله عباسی

 

 

صدای جیر جیرک و سوسک باغی می آمد که دیگر نیست.  

 

در نیمه های شب صدای زوزه شغالها از یک طرف آبادی می آمد  

 

که فقط برای چند لحظه صدا می کردند و بعد از چند ثانیه شغالهای  

 

آن طرف آبادی جوابشان را می دادند،دیگر نیست. 

 

در اواخر شب از روی دیوار کاهگلی همسایه نور فانوسی را می

  

 دیدی که نشان می داد پیر مردی برای آبیاری به صحرا می رورد

 

 

که دیگر نیست.

  

 

نزدیکی های اذان صبح صدای مناجات اهل دل از دور دست ها

  

می آمد و انسان را به یاد خدا می انداخت که دیگر نیست. 

 

نزدیکی های طلوع آفتاب صدای خروسها از تمام محله ها می آمد

  

 که دیگر نیست.

  

با رفتن پدر در صبح زود صدای درب چوبی خانه می آمد،دیگر

 

 

 نیست.

  

مادرم درب کجۀ مرغ و خروس ها را باز می کرد و صدای جیک

  

جیک جوجه ها گوش ما را نوازش می داد،دیگر نیست.

  

آفتاب کمی با لا آ مده بود که دهقانان و کشاورزان سوار الاغ های

 

  

خود بودند و به صحرا می رفتند و بلند بلند با هم حرف می زدند

 

 

که دیگر نیست.

  

صدای گنجشکها و پرندگانی که در شکاف چینه های خشتی و گلی

  

لانه داشتند چه زیبا بود اما دیوارهای امروزه سنگ،سرامیک و

  

آجرنماست و لانه ی پرنده دیگر نیست. 

 

صدای غارغار کلاغها ازدرختان سر به  فلک کشیده کارخانۀ برق

 

بیدگل می آمددیگرنیست.

 

جهاز دختر خانمها بر روی خونچه و چرخ گاری دیگر نیست.

 

عمارت قعله ی بزرگ معین آباد سلخ جلوی آن باغ بزرگ ودیدنی

 

پشت آن دیگر نیست که اگر می بود امروزه بزرگترین مرکز

 

توریستی این شهر برای گردشگران داخلی وخارجی بود.

 

جغدی که غروب آفتاب در دیوارهای کهنه و قدیمی زیارت

 

شاهزاده اسماعیل با صدای بلند می خواند یا به قول ما شیون می  

 

کرد دیگر نیست .

  

درختهای توت میدان سلمقان دیگر نیست .

 

قبرستان شاهزاده حسین بیدگل دیگر مخوف و تر سناک نیست. 

 

قنات مبارکه نیست،جوی کلتی نیست،آب دست زیر نیست،گردوله

 

نیست،محگل نیست،صفا نیست،صمیمیت نیست،یک رنگی نیست.

  

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

  

                         هیچ کس غصۀ این را که چه می کرد نداشت

 

همیشه سادگی و لطف و صفا می جوشید

 

                                 خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

 

جمله هایی که نوشتم برای هر یک صفحه ای از کتاب را لازم

 

است که برای ما وقت دیگرنیست. 


تانکر هوایی


در قدیم الایام که سازمان آب و فاضلاب نبود آب منطقه ای بید گل را به وسیله ی یک تانکر هوای  

تأمین می کردند و بعدها به علت های می خواستند این تانکر هوایی را از شهربیرون ببرند و

 لذا دست بکار شدند وچند روزی ستونهای تانکر رابه وسیله دستگاه 

هوا برش می دادند تااینکه یک روز از انجا رد می شدیم که دیدیم دو

 جرثقیل ایستاده اند ومیخواهند تانکررابه وسیله ی جرثقیل بلند کنند

 وجمعیت زیادی برای تماشا آمده بودند .  جرثقیلها تانکررا ازروی

 ستونهای بریده شده بلند کردناما حریف وزن آن نشدند وتانکر

 بزرگ قول پیکربه وسط خیابان پرتاب شد . 

 

درابتدای افتادنش آرام آرام به پایین می آمد وسپس کمی سرعت گرفت وپس از چند لحظه چنان

 با سرعتزیادی بر زمین خورد که موقع افتادنش گرد و خاک زیادی به هوا بر میخواست پس از 

برخوردش با آسفالت کف خیابان تمام مغازهای اطراف به شدت لرزید ودر حین پایین آمدنتانکر

 جمعیت زیادی که در اطراف بودند پا به فرار گذاشتند وحدود پانصد نفر دریکلحظه فرار می کردند که 

بسیاری از آنها به روی هم ریختند واز روی بدن یکدیگر رد می شدند  وخود را نجات می دادند 

وعده ای هم در آن طرف صحنه را تماشا می کردند ومی خندیدند.


نوروز و بچگی ما


هنوز دو ماه مانده بود به عید نوروز که آرام آرام مردم درتدارک نوروز بودند. 

هرکس که قالیش دوخت آخر بود سعی میکرد شاگرد پشتقالی کند تاقبل از عید قالیش پایین بیاید، ما هم که بچه بودیم چند ماه مانده به عیدبه دکان بشکن نشکنه میرفتیم و یک قلک سفالی می خریدیم و گوشه زیر داغۀ سرداب (طاقچه سرداب)خانه امان کار می گذاشتیم تا پول هایمان را جمع کنیم و درروز عید برای خریدن آب تُرشاله پول داشته باشیم.

صبح ها به مدرسه میرفتیم وبعد از ظهرها ضمن انجام دادن تکالیف زیاد مدرسه باید به پدرو مادرمان در کارهای خانه کمک می کردیم جمعه ها هروقت قالی می بافتیم پولش از خودمان بود، یک رچ که پر می کردیم پدرمان پنج ریال به ما می داد و ما در قلک می انداختیم عید که قلکهایمان را می شکستیم هفت تومان یا هشت تومان داشتیم.

یک هفته مانده به عید مادرم تخمۀ هندوانه هایی را که در تابستان جمع آوری کرده بود  داخل دیگچه ای می ریخت و آن را می جوشاند،جُله ای در ایوان پهن می کرد وتخمه ها را با نمک درشت قاطی می کرد وروی جُله شید می کرد تا در نور آفتاب خشک شوند.

روزعید که مهمانها می آمدند خانه مان از آنها با تخمه هندوانه پذیرایی می کردیم چند روز مانده به چهار شنبه سوری خانه تکانی ها شروع می شد و بچه ها با شور و حال عجیبی در خانه تکانی به بزرگترها کمک می کردند ، سحرگاه روز عید ما به همراه پدرمان به حمام رئیسه می رفتیم تا درروزعید به قول از قدیمی ها نو باشیم.

ساعت حدوداً هشت ونیم صبح بود پدرم وعمویم و خواهرو برادرنم و چند نفر از فامیلهایمان درکناردیوارخشتی خانه مان سینه ی آفتاب روایستاده بودند ورادیو روشن بودپس از چنددقیقه همه ساکت شدند گوینده ی رادیو اعلام کردآغازسال یک هزاروسیصدونمی دونم چند را به شمامردم ایران تبریک می گوییم واینک توجه شمارابه پیام نوروزی شاهنشاه آریامهرجلب می کنم ، ماکه گوشمان به این حرفها بدهکارنبود تاصدای فروشنده آب تُرشاله راشنیدیم که می گوید آی آب ترشاله با بچه هابه داخل خیابان دویدیم  تاببینیم آب ترشاله لیوانی چند است.

 

هاجر طلایی

در سالهای دهه 1350 در کوچه های  خاکی محله های دربریگ و علی اکبر بیدگل زنی را می شد در حال قدم زدن درگذر ها  دید که معروف  بود به هاجر طلایی ، البته این نام  را به خاطر این به او داده بودند  که او موهایی  به رنگ طلایی  داشت .

هاجر همیشه یک بستنه ای پر از لباس و چیزهای دیگر به همراه داشت ، همانند چیزی شبیه به کیف زنهای امروزی .

من هر وقت او را در کوچه ها می دیدم دقایقی می ایستادم و او را تماشا می کردم وبا خود می گفتم او کیست  و چرا همیشه نوعی آوارگی غریبی را با خود همراه دارد ، خانه و کاشانه اش کجاست ؟ ولی هیچ وقت پاسخی برای سوال هایم نمی یافتم.، فقط می دانستم به او می گویند هاجر طلایی.

آن سالها شغل بیشتر مردم بیدگل ما قالی بافی و دامداری بود مردم صبح ها چند ساعتی  راکه قالی بافی می کردند از تخته قالی پایین می آمدند تا چاشتونه ( صبحانه ) بخورند در تابستانها چاشتونه شامل تره وبار( هندوا نه و خربزه  )  ونان پنیر بود ودرزمستان سیب زمینی آب پز شده و نان وپنیر و...

یک روز که اهل خانه ی ما چاشتونه را خورده بودند پدرم رفت روی تخت قالی تا سیا بزند و کار را برای بافندهای قالی آماده کند .


 ما یک رادیو کنار تخته قالی داشتیم که گاهی برای تنوع  آن را روشن می کردیم ، آن روزصبح که پدرم با خوردن صبحانه سر کیف آمده بود روی تخته که نشست پیچ رادیو را روشن کرد و خواننده رادیو که زنی ترانه خوان بود  با آواز زیبایی شروع به خواندن این ترانه کرد :

ای دل بلایی دلبرم / بالا بلایی دلبرم

                                       ای دل بلایی دلبرم / هاجر طلایی دلبرم....

پدرم رادیو را خاموش کرد و گفت : من نمی دانم اینها هاجر طلایی را از کجا می شناسند.؟