پدرم به من یاد داد

پدرم به من یاد داد

 

پدرم به من یاد داد

بارها و بارهاچیزهایی را برای ما تعریف کرد.

 تاریخ فرهنگ قدیم بیدگل را تعریف کرد.

تاریخ کشاورزی بیدگل راتعریف کرد.

تاریخ نساجی بیدگل را توضیح داد.

جریان سمبک وآوردن هِیمِه از صحرا را به ما گفت.

وصدها مطلب از نسل های گذشته که سینه به سینه به او رسیده بود را برای ما تعریف کرد ،که ما برای آیندگان تعریف کنیم که می بایست همچنان ادامه پیدا می کرد وپدرم سفارش می کرد که به بچه هایتان بگویید تا آنها نیز بدانند.

جریان ساختن مسجد نقشینه ، جریان ساختن حمام حاجی محمدو....و مطالب مهمی که شاید صدها سال سینه به سینه گشته تا به امروزیها رسید است اما نسل ما ناگهان مثل موجی که به صخره ای برخورد کند با تغییر زمان برخورد کردیم ونتوانستیم اسرار گذشتگان را به آیندگان تزریق کنیم.

زمان ما طوری شد که با دولت الکتورنیک برخورد کردیم یعنی

کامپیوتر،موبایل،وبلاگ،ایمیل،ماهواره،و............همچنین ارتباط پدرها با فرزندانشان کم شد.

مثلاًروزی چند ساعت بر روی دار قالی یا پای تنور یا موقع دوشیدن بُزها یا موقع وجین کردن زمین های کشاورزی با هم حرف می زدیم که این چیزها دیگر نیست.

پدرم به من یاد داد که چگونه خمیر را دانه های ریز کنم وبه جوجه ها بدهم.

پدرم به من یاد داد که چگونه بُز را بدوشم.

پدرم به من یاد داد که پشت بام را باید با ماله سر گرد اندو کرد.

پدرم به من یاد داد که چقدر روغن آب کوب داخل پاتیل رنگ رزی بریزم وکلافه سفید را بشویم.

پدرم به من یاد داد که چگونه نخ چله را دور میخی که سینه دیوار کوبیده بود بگردانم و نخ شش لایه درست کنم به نام ریسمان.

پدرم به من یاد داده بود که چگونه موم را به ریسمان بمالم تا موقع دوختِ در گونی ریسمان لیز باشد.

پدرم به من یاد داده بود که چگونه خشت های نیمه خشک را کنار یکدیگر قِره کنم تا بهتر خشک شوند.

پدرم به من یاد داده بود چگونه کشمش سیاه را تبدیل به سرکه کنم.

پدرم به من یاد داده بود که چگونه کُنجاله آب کنم با سبوس و پوسه دانه غذا به حیوانات بدهم.

پدرم به من یاد داد که ماهی یک بار جلبگهای کف حوض را باید شست.

پدرم به من یاد داد که اول مهر باید زغالِ تا شب عید راخرید.

پدرم به من یاد داد عصر که برف شروع به باریدن کند پاروی چوبی را از داخل سرداب بیاورم بالا و پشت درب اتاق بگذارم.

  هیچ یک از حرفهای پدرم را نتوانستم بگویم چون قبل از این که بخواهم یاد پسرم بدهم     پسرم به من یاد داد که

چگونه کلیک کنم

چگونه سیو کنم

چگونه نظر بفرستم

چگونه پاسخ به نظر بدهم

چگونه اس ام اس بفرستم

چگونه ایمیل بفرستم

چگونه...................

جمعه خونین مکه

جمعه خونین مکه

اواخر خدمت سربازیم را در یکی از بخش های اطراف نائین می گذراندم یک روز مرخصی گرفته بودم که به شهر خود برگردم.

صبح روز شنبه بود لباس سربازی را پوشیده بودم بند پوتین ها را می بستم که بیایم بیرون رادیو ساعت هفت صبح را اعلام و در اخبار گفت دیروز در شهر مکه نیروهای نظامیِ آل سعود راهپیمایی حجاج ایرانی را محاصره کرده و آنها را به رگبار بستند.

من که خوشحالی خوبی برای رفتن به مرخصی داشتم با شنیدن این خبر حالم گرفته شد بند پوتین را که سریع داشتم می بستم دستانم شُل شد و آن حرکت قبلی را نداشتم.

به هر حال:

برگه مرخصی در دستم بود و بدون ذوق و شوق از آن پایگاه آمدم بیرون.

در یکی از میادین بیرون از شهر نائین ایستاده بودم کامیونی در چند متری من ایستاد تا چرخ هایش را برسی کند راننده که مرا دید گفت : کجا می روی گفتم کاشان گفت سوار شو من هم به تهران می روم.

(در زمان جنگ رانندگان از سربازان کرایه نمی گرفتند)

چند ساعت بعد وارد خانه شدم پس از سلام و احوال پرسی به حمام رفتم از حمام که آمدم بیرون مادرم سماور نفتی را روشن کرده بود تا یک چای به من بدهد هر وقت در خانه بیکار بودم کتاب می خواندم به طرف طاقچه رفتم کتابی را برداشتم و در کنار میز سماور نشستم نگاه به کتاب کردم دیدم دیوان پروین را برداشته ام همین که لای کتاب را باز کردم ناگهان نگاهم به این بیت شعر افتاد.

            در اینجا ، رُخصتِ تیغ آختن نیست 

                                                کسی را دستِ بَر کس تاختن نیست

توضیح

دیوان قدیمی پروین اعتصامی صفحه ۲۰۱ بیت اول

سه قلوهای معین آباد

سه قلوهای معین آباد

دو سالی از جنگ گذشته بود که یک روز خبر شهادت شهید مهدی توکلی را آوردند .

قبل از او ده ها  شهید دیگر هم برای بیدگل آورده بودند.

اما در محله کوچک معین آباد آن زمان او چندمین شهید بود در سال ۱۳۶۰

عموم مردم که برای هر صحبتی ابزارهای خوبی هستند بعضاً آن روزها می گفتند اگر جنگ طولانی بشود جوانان بیشتری کشته خواهند شد و ایا در آینده کمبود نیروخواهیم داشت یا نه.

مدت زمانی از این جریان گذشت که خبر تولد سه نوزاد پسراز خانه شهید مهدی توکلی در بیدگل پیچید وتا چند روز همه شهر ازاین تولد خجسته صحبت می کردند و می گفتند اگر خدا یک پسر از اینها گرفت در عوض سه پسر به این خانواده شهید داد .

بعضی ها که انقلابی بودند می گفتند باید به یک عده ای ثابت بشود که در این جنگ دلواپس چیزی نباشند که دست خدا با ماست.

اگر چه رسیدگی به سه کوچولو در خانه مشکلات زیادی دارد اما این تولد را مردم به فال نیک گرفتند وخبر آن در خیلی از شهرها پیچید ورسانه ها خبر آن را منعکس کردند.

هم چنین از طرف آیت الله منتظری دران زمان هدایا و اسباب بازی هایی برای انها فرستاده شد  واینک هر یک از این سه قولو ها دارای یک فرزند می باشند.

خواستگاری

خواستگاری

زمانی که کارگر شرکت حریر مخمل کاشان بودم .کسی مطلب جالبی تعریف می کرد که در ذهنم ماند .

می گفت:که خانواده آقا پسری به منزل ما آمدند برای خواستگاری ما از آنها به خوبی پذیرایی کردیم و گفتیم:

که بعداً جواب خواهیم داد.

آقای داماد را من به خوبی می شناختم مهندسی عمران داشت ودر یک شرکت ساختمان سازی مشغول کار بود.

ودختر خانم من هم سال آخردانشگاه را می خواند(رشته پرستاری)

پس ازرفتنشان با مخالفت شدید زنم روبرو شدم او گفت:دختر به اینها نمی دهم .

من گفتم: او پسر خوبی است بارها او را در مسجد محله دیده ام اهل هیچ خطا وکار اشتباهی نیست زنم گفت:تو اگر پسره را می شناسی من مادرش را می شناسم.

زن راست می گفت  :مادرش ضمن این که بیماری اعصاب داشت همیشه سر کوچک ترین بهانه ای دعوا راه می انداخت.

اما پسرش وبقیه اعضای خانواده اش خوب بودند ما جریان را گذاشتیم برای مشورت ، فامیلهایمان که فهمیدند گفتند:

این اشتباه را نکنید دختر شما با این زن نمی تواند زندگی کند.

من قبل از این که روی نظر ات دیگران فکر کنم با دخترم صحبت کردم ،دخترم گفت: اختیار با شما ست با این حال روی نظرات دیگران بیشتر فکر کن که گرفتار مشکلات بعدی نباشیم.

خانه داماد چند کوچه بالاتر از خانه ما بود ما  دو  خانواده تقریباً همدیگر را می شناختیم به دخترم گفتم: هر ازدواجی خواه نا خواه گرفتار مشکلاتی می شود اما با تدبیر ، گذشت و هم فکری خوب دیگران می شود مشکلات را حل کرد .ولذا نظرش را راجع به آقای داماد پرسیدم دیدم موافق است .

پس به همسرم گفتم: اگر زنگ زدند خودم جواب می دهم واو گفت: پس هرچه پیش آمد مسؤلیتش با خودت.

پس از چند روز که زنگ زدند موافقت خود را اعلام کردم وقرار بله برون را گذاشتیم.

اما قبل از این که به منزل ما بیایند یک روز به سر کوچه آنها رفتم داخل ماشین نشستم تا با پدر داماد صحبت کنم . موقعی که پدرش از آن جا رد می شد صدایش زدم! و همه چیز را درباره دلواپسی خودمان و درباره مادر آقای داماد به او گفتم.

و گفتم:که هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده است خانواده و فامیل ها با این ازدواج موافق نیستند . اما من میدانم که این آقا پسر و دختر خانم مناسب زندگی با هم هستند و لذا نمی خواهم کوچکترین مشکلی از طرف خانم شما پیش بیاید .

او هم حرفهای من را خوب درک می کرد و گفت:که با همسرش صحبت خواهد کرد و باهم توافق کردیم که بعد ها خانه ای در محله ای دیگر برایشان موقتا اجاره کنیم و خیلی جدی قرار گذاشتیم که حرف هایی که با هم می زنیم زن ها نفهمند. به هر حال :

مراسم ها به خوبی و خوشی تمام شد تا پس از یک سال که میخواستند که جهاز ببرند در این یک سال چند بار به مهمانی هم دیگر رفتیم اگر احیاناً کدورتی هم بود با زنم و دخترم صحبت می کردم و به آن ها می گفتم که بگذرید ، صبور و خویشتن دار باشید .

چند ماه طول کشید تا همه جهاز را جور کردیم خوب حواسم جمع بود که سوزنی از قلم نیافتد ، حتی وسائل مذهبی مثل رحل قرآن جا نماز سجاده و... را در شهر قم خریدیم .

فقط یک قطعه از وسائل مذهبی را نخردیم چون یکی از فامیل ها می گفت: من بهترش را در منزلم دارم آن را به شما خواهم داد.

و اتفاقاً یادش رفت.

جهاز را بردند و خانم ها در حال چیدمان بودند مادر داماد رفت نماز بخواند متوجه شد که چیزی کم است حالا بیا و درستش کن.

او که در این یک سال تقریباً چیزی نگفته بود بهانه ای به دستش آمد در آن گیرو دار بنای صحبت کردن را گذاشت و به فامیل هایش می گفت: این ها حاضر نشدند یک چیز کوچک را برای دخترشان بخرند .

در اینجا باید زن من جوابش را می داد اما من قبلاً به او گفته بودم هر برنامه ای پیش آمد هیچی به او نگو و او هم تحمل کرد و تحمل کرد .

تا شب که قرار بود مردها به آن جا بروند می دانست که من کی خواهم آمد.

آمده بود پشت در خانه ایستاده بود وقتی از ماشین پیاده شدم به طرفم آمد و شروع کرد به گریه کردند و گفت من میدانستم که او آبروی ما را خواهد برد من می دانستم که با آن ها نمی شود زندگی کرد.

جریان را پرسیدم او که همچنان گریه می کرد گفت اگر بدانی از صبح تا حالا در مقابل فامیلهایش چه با ما کرده و به خاطر یک چیز کوچک چه بلوایی به راه انداخته و همه چیز را گفت.

از ماشین پیاده شدم درب را بستم و داخل خانه شدم بدون توجه به همسرم که پی درپی صدایم میزد از پله ها بالا رفتم فقط یک کلمه یا الله گفتم وداخل ساختمان شدم .

ومستقیماً به طرف مادر داماد رفتم .

من که همیشه همه را به خویشتن داری دعوت می کنم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

همه نگاهها به من بود نزدیکش که رسیدم در مقابل شوهر و پسرش فریاد زدم زنکۀ سلیطه فلو فلو شده، زنکۀ رقاص فلان شده، آخر احمق عوضی من این همه چیزی برای دخترم خریدم تو ندیدی .....؟؟؟

یک چیز کوچک که در این جهاز نبود دیدی ؟

ان شب سنگ تمام را برای آن زن گذاشتم تا دخترم یک عمر راحت زندگی کند.

نکته :

شاید این مرد کار درستی نکرده وطریقه برخوردش درست نبوده اما چگونه می شود درخانواده ها کاری کرد که این مشکلات پیش نیاید .

در این وضعیت گرانی و مشکلات زندگی اگر جهاز عروس خانمی کم است نیازی نیست که به او بگویید.

اگر دامادی در زندگی دچار کمبود مالی هست واجب نیست که به رخش بکشید کمی ملاحظه کنید و صبور باشید و مطمئن باشید  زمان به نفع آنها تمام خواهد شد.

کلاه مسی

کلاه مسی

یکی دو روز قبل از اینکه عملیات شروع بشود به نیروهای نظامی ادوات جنگی تحویل می دهند که شامل اسلحه ، خشاب ، فانسخه ، بند حمایل ، قمقمۀ آب و کلاه مسی واحیاناً سر نیزه می باشد چنانچه از عملیات سالم برگردی باید همه تجهیزات جنگی تحویل اسلحه خانه یا به عبارتی (واحد تسلیحات) بدهی.

اگر چیزی کم داشته باشی شما را به دفتر قضایی لشکر معرفی می کنند اما اگر عملیات عقب نشینی شده باشد هر چی را نیاورده باشی به شما ایراد نمی گیرند.

از عملیات بر گشته بودیم روز بعد در صف ایستاده بودیم تا تجهیزات خود را تحویل بدهیم ، هر کس هر چه را با خود آورده بود تحویل می داد ، نفر جلویی من که از بچه محله خودمان می باشد نوبتش شد تا وسایلش را تحویل بدهد اما به علت اینکه عملیات عقب نشینی شده بود همه چیزش را گذاشته  و جانش را برداشته بود و فرار کرده بود ، موقعی که در پشت پنجره ی اسلحه خانه از او پرسیدند اسلحه ات کو گفت: جا گذاشتم ، گفتند بند حمایلت کو گفت: می خواستم فرار کنم آن را گذاشتم ، گفتند فانسخه و خشاب هایت کو گفت: آن ها را گذاشتم تا راحت تر بدوم ، به او گفتند پس چه با خود آورده ای ؟ او که از خجالت می خواست سر خود را بخاراند ، ناگهان دستش به کلاه مسی اش برخورد کرد فوری کلاه را برداشت و گفت بیا این کلاه را بگیر مسئول اسلحه خانه به او گفت : تو که همه چیز را گذاشتی این کلاه را هم می گذاشتی و فرار می کردی! او گفت کلاه روی سرم بود آن را ندیدم.

مردم در جنگ

مردم در جنگ

اکثر آنهایی که در جبهه بوده اند و خاطره می نویسند از خودشان یا رفیقشان یا اتفاقات جبهه را می نویسند .

کم پیش می آید کسی از مردم زمان جنگ بنویسد.

آنهایی که جبهه بوده اند نقش بازیگر را داشته اند اما باید این واقعیت را قبول کرد که کارگردان این سریال با عظمت مردم بوده اند .در این جا خاطره ای از مردم تهران رابرایتان می نویسم.

مدتی قبل از این که عملیات بدر شروع بشود مجروح شدم مرا به اهواز سپس به تهران اعزام کردند و در بیمارستان  (پاستورنو) عباس آباد تهران بستری شدم آن جا یکی از بیمارستانهای خصوصی تهران بود و اکثریت اعیان در آن جا بستری می شدند .

اتاقی که من در آن بستری بودم  دو  عدد تخت خواب داشت پس از  دو  سه  روز بیماری را آن جا بستری کردند. روز بعد عده ای از خانواده آن بیمار به عیادتش آمدند.از طریق رفتار و صحبت کردنشان معلوم بود از افراد مُرفه و مدل بالای آن منطقه تهران هستند .

حدوداً یک ساعتی از ملاقاتی گذشت یکی از فامیل هایش که کمی خسته شده بود آرام آرام به طرف من آمد

 گفت:چرا کسی به عیادت شما نیامده؟

گفتم : من اهل تهران نیستم

گفت:پس چرا این جا بستری شده ای؟

گفتم: مرا از جبهه به این جا آورده اند

گفت: شما مجروح جنگی هستی؟

گفتم: بله

کمی به من نگاه کرد و رو به طرف آشنا هایش کرد و صدا زد مادر مادر........

این آقا را از جبهه به این جا آورده اند و کمی بلند تر گفت:این آقا یک مجروح جنگی است.

در این حال تمام نگاهها به طرف من دوخته شد.

ابتدا کمی خجالت کشیدم در این حین دیدم خانم مسنی را که برایش راه باز کردند  به طرف تخت من آمد.

پیش من که رسید گفت:شما مجروح جنگی هستی؟

گفتم: اگر خدا قبول کند

همین را گفتم: دیدم بنا کرد گریه کردن  

 نگاهی به آن آقا کردم که صدایش کرده بود او با اشاره گفت: ناراحت نباش .

آن مادر همان طور که داشت گریه می کرد و بچه هایش او را آرام می کردند به من گفت: خیلی وقت است که می خواهم یکی از شماها را ببینم

خیلی وقت است که می خواهم با یکی از شماها حرف بزنم شما ها خیلی حق به گردن ما دارید .من همیشه بچه های جبهه را دعا می کنم و .........

لحظاتی طول نکشید که همه اطراف تختم ایستاده بودند و سؤالاتی می پرسیدند

و من هم خاطراتی از جبهه برایشان تعریف می کردم.

آن روزها شهر ما تلفن نداشت . اگر چه خانواه ام از این اتفاق خبر نداشتند اما من در آن جا بیشترین ملاقات کننده مردمی را داشتم.

  لازم است در این جا از پرسنل محترم بیمارستان پاستورنو  تهران تشکر کنم.

ماه مهر

باز فرخنده مهرگان آمد         جشن ایران باستان آمد

 

آغاز سال تحصیلی بر مدیران معلمان دانشجویان و دانش آموزان مبارک باشد.