جمعه خونین مکه
جمعه خونین مکه
اواخر خدمت سربازیم را در یکی از بخش های اطراف نائین می گذراندم یک روز مرخصی گرفته بودم که به شهر خود برگردم.
صبح روز شنبه بود لباس سربازی را پوشیده بودم بند پوتین ها را می بستم که بیایم بیرون رادیو ساعت هفت صبح را اعلام و در اخبار گفت دیروز در شهر مکه نیروهای نظامیِ آل سعود راهپیمایی حجاج ایرانی را محاصره کرده و آنها را به رگبار بستند.
من که خوشحالی خوبی برای رفتن به مرخصی داشتم با شنیدن این خبر حالم گرفته شد بند پوتین را که سریع داشتم می بستم دستانم شُل شد و آن حرکت قبلی را نداشتم.
به هر حال:
برگه مرخصی در دستم بود و بدون ذوق و شوق از آن پایگاه آمدم بیرون.
در یکی از میادین بیرون از شهر نائین ایستاده بودم کامیونی در چند متری من ایستاد تا چرخ هایش را برسی کند راننده که مرا دید گفت : کجا می روی گفتم کاشان گفت سوار شو من هم به تهران می روم.
(در زمان جنگ رانندگان از سربازان کرایه نمی گرفتند)
چند ساعت بعد وارد خانه شدم پس از سلام و احوال پرسی به حمام رفتم از حمام که آمدم بیرون مادرم سماور نفتی را روشن کرده بود تا یک چای به من بدهد هر وقت در خانه بیکار بودم کتاب می خواندم به طرف طاقچه رفتم کتابی را برداشتم و در کنار میز سماور نشستم نگاه به کتاب کردم دیدم دیوان پروین را برداشته ام همین که لای کتاب را باز کردم ناگهان نگاهم به این بیت شعر افتاد.
در اینجا ، رُخصتِ تیغ آختن نیست
کسی را دستِ بَر کس تاختن نیست
توضیح
دیوان قدیمی پروین اعتصامی صفحه ۲۰۱ بیت اول
محمد بیدگلی هستم