سختی

 دوران کودکی را داخل سرداب قرصی خانه پدرم زندگی می کردیم آخر سرداب جایی را درست کرده بودند برای انبار ذغال که بهش میگفتند (پَرگه)بعد از پرگه ذغال چاله دستگاه قالی بود بعد محوطه کوچکی بود که بهش میگفتیم کف سرداب  ،این محوطه خاکی بود بعد یک تخگاه بود که محل زندگی ما بود یک لامپ بزرگ به طاق این سرداب آویزان بود که روشنایی شبهای ما بود به این سرداب میگفتیم سردابه بزرگه ، در کنار این سرداب یک راهگذار و دو سرداب دیگر نیز بود که از یکی از انها مادرم به عنوان مطبخ استفاده می کرد یک چراغ سه فتیله ای ،یک سرکوب سنگی ،یک برمه ،دوتا بسو،یک تغار کوچک ،دو عدد کوزه آب، یک نوبنده ،وچند پاتنی در این سرداب بود شبها که مادرم میرفت دیزو گوشت را برای ما بیاورد یک کبریت روشن میکرد از نورش استفاده می کرد تا پیش چراغ سه فتیله ای می رسید . در کنار تخگاه سردابه بزرگه دوتا طاقچه بلند بود که به زیر این طاقچه ها می گفتند زیر داغه  من هرشب در کنار یکی از این زیر داغه ها میخوابیدم  وقتی میخواستم بخوابم می دیدم که دو یا سه متکا مار در گوشه دیوار این زیر داغه ها بودند (جانورانی سیاه رنگ از نرم تنان که دارای شش دست وپا و دو شاخک بودند ) اسم علمی اش را نمی دانم در عالم کودکی به آنها میگفتیم متکا مار شبها که مادرم جای ما  راشید می کرد اطراف تشک ورختخواب خودمان را می دیدیم اگر کجول یا چیز دیگری بود ان را میگرفتم وبه داخل زیر داغه پرت می کردم بعد میخوابیدم. بعداز ان ایام نوبت مدرسه رفتن من شد ان زمان مثل حالا نبود تا دوسانت برف بیاید مدارس را تعطیل کنند زمین ها خاکی بود وزمستانها همه کفشمان گلی می شد وارد مدرسه که می شدیم هر کسی یک چوب کوچک دستش بود وکفش های خود را پاک میکرد بعد وارد کلاس می شد  نمی خواهم اشاره ای به ان زمان داشته باشم  اما اگر برای همه ی بچه ها دوران دبستان دوران شادی هست  برای من دوران سختی بود.                                                                                              شبهای عملیات در جبهه بسیار سخت وطاقت فرسا بود هر لحظه احتمال کشته شدن بود ،گردوخاک عبور ومرور تانگها ،بوی دود باروت، صدای شلیک آرپیجی هفت ، شهید شدن دوستان ،بی خوابی ، وخستگی زیاد  بلایی بر سر آدم می آورد که پیش خود می گفتیم اگر سالم برگردم دیگر به جبهه نخواهم آمد اما.........

منظور من از نوشتن این متن سختی هایی بود که در زندگی کشیده ام اگر چه خداوند طاقت وتحملش را هم به من داده است اما انگار تمامی ندارد سختی هایی که مدتی پیش به برگه زندگی من وارد شد  پس از مدتی متوجه حکمت ان نیز شدم                                                                                              در مقابل ناملایمات زندگی تحمل داشته باشید  شاید اجری در کنارش باشد.          تنها کسی که دوستار شماست خداوند است .......تا اعمال شما چگونه باشد.                                                                                                                   باید بگویم در زندگی من روزهای شاد زیادی هم وجود داشته که به درگاه خداوند شکرگذارم.                       

مادر امام رضا(ع)

هشام ابن احمد می گوید

یک روز امام هفتم فرمود هیج میدانی که از تجار مغرب (اروپا)کسی آمده  خوب است به دیدن او برویم  رفتیم تا به تاجر مغربی رسیدیم  دیدیم کنیزانی برای فروش آورده  گفتیم آنچه کنیز داری به ما بنما هفت کنیز نشان داد وحضرت موسی هیچکدام را قبول نفرمود وگفت  دیگری را بیاور ، تاجرمغربی گفت جز یک کنیز بیمار باقی نمانده حضرت فرمود او را بیاور تاجر امتنا داشت  تا روز دیگر فرمود تو برو  وبه هرچه گوید آنرا خریداری کن  باز رفتم وبدان مبلغ که گفت  خریداری کردم  صاحب کنیز گفت آن مردی که دیروز همراه تو بود کیست؟ گفتم مردیست از بنی هاشم پرسید از بطن کی؟  جواب دادم از بطن فاطمه  آن تاجر گفت چون این کنیز را خریدم مردی از اهل کتاب (اسقف یا پاپ اعظم) به من گفت  این کنیز را برای چه خریدی؟ گفتم برای خودم  گفت اینطور نیست او نسیب بهترین شخصیتی از اهل شرق خواهد شد واز او مرد بزرگی که در شرق وغرب نظیر ندارد به وجود خواهد آمد  این خبر را به امام هفتم گزارش دادم  فرمود از او ولی خدا بدنیا خواهد آمد  نام این کنیز نجمه و کنیزک حمیده بوده است حمیده شبی پیامبر خدا را در خواب دید  که به او فرمود نجمه را به پسر خود موسی ببخش که بزودی از او فرزندی متولد خواهد شد که بهترین اهل زمین است .

برگرفته از کتاب چهارده معصوم نوشته حسین عماد زاده صفحه 1062

تسلیت

آقای جعفر شاهیان امروز به رحمت خدا رفت

این مصیبت را خدمت دوست عزیزم آقای حسین شاهیان تسلیت می گویم