صبح زیبا

بعضی از کسانی که از جبهه خاطره تعریف می کنند جریانات منفی را بازگو می کنند.

مثلاً جاهایی که عقب نشینی می شد ، یا در فلان جا محاصره شده بودیم ،یا در فلان جا آتش دشمن خیلی زیاد بود !!

اینها باعث می شود که بعضی از امروزیها فکر کنند غلبه دشمن بر ما بیشتر بوده است .

خاطره جالبی دارم از یک صبح زیبای بهاری ازجبهه.

چند ماه از عملیات والفجر هشت گذشته بود حدود چند کیلومتر ازخط اول جبهه (خط پدافندی فاو)در دست واحد ما بود .

(واحد زرهی از لشکرهشت نجف اشرف)

از سنگر اجتماعی آمدم بیرون  هنوز آفتاب طلوع نکرده بود اما هوا کاملاً روشن بودکه واردسنگرنگهبانی شدم.

چیزهایی که داخل سنگر نگهبانی داشتیم عبارت بود از یک دوربین شکاری ،چند عدد نارنجک ، یک مسلسل گرینف ،چندین نوار فشنگ ،و یک جعبه مهمات خالی که به جای صندلی از آن استفاده می شد .

آن صبح زیبا چند دقیقه از نگهبانی من نگذشته بود که دیدم صدای هواپیما می آید سمت چپ خود را نگاه کردم دیدم دو عدد هواپیمای ایرانی از روی نخلستانهای اروند کنار به این طرف می آیند بسیار پایین بودند و با سرعت کم از روی اروند رود گذشتند وبه طرف خاکریز عراقی ها رفتند . به خاکریز اول دشمن که رسیدند ناگهان اوج گرفتند .

هنوز تصویر آن روز در ذهنم هست موقعی که در حال اوج گرفتن بودند چیزهایی شبیه آبگرمکنهای نفتی 60 گالنی از آنهامی ریخت پایین سرتا سر خط کاملاً آرام بود هواپیماها بمبهایشان را ریختند و بلافاصله رو به عقب برگشتند .

فاصله آنها با من خیلی کم بود به طوری که با نگاهم آنها را دنبال کردم تا از اروند رود  رد شدند واز نخلستانها گذشتند .

اما ناگهان چنان زمین و زمان به هم لرزید و صدای انفجارهای مهیب و پی در پی آمد که ابتدا خودم را در گوشه سنگر پنهان کردم و ترسیدم که ترکشی از بمبها به من بخورد .

پس از چند لحظه سرم را بالا آوردم دیدم که در خط دوم دشمن چه قیامتی بر پا شده است مقر مهمی از دشمن رابشدت بمباران کرده بودند که دود  و آتش آن به خوبی دیده می شد عراقی ها انگار تا آن موقع در خواب بودند .

این بمباران آنها رابه خود آورد پس از چند لحطه آتش بارهای ضد هوایی دشمن به کار افتاد این در حالی بود که از هواپیما خبری نبود .

من که تا این موقع فقط شاهد این جریان بودم متوجه صدای رگبار مسلسل از دشمن شدم که روزهای قبل از آن خبری نبود دوربین را برداشتم و با دقت خاکریزدشمن را زیر نظر گرفتم .

عراقی ها یک مسلسل دوشکا آورده بودند روی خاکریز و آسمان منطقه ما را به رگبار می بستد .

اسلحه گرینف را برداشتم پایه هایش را از هم باز کردم و روی دیواره سنگر گذاشتم از ضامن خارج کردم وبه طور دایره وار مسلسل دشمن را به رکبار گرفتم .

رفتم نوارفشنگ را عوض کنم که یکی از بچه ها از سنگر اجتماعی بیرون آمد و گفت : بیدگلی بیدگلی چه خبر است ؟

فریاد زدم آنجا را بزن ،آنجا را بزن،  او که آرپیچی زن بود به داخل سنگر دوید و با رفیقش یک قبضه آرپیچی وشش گلوله آورد

بااولین گلوله آرپیچی دوشکا را ازکار انداخت.

خوب که دقت کردم دیدم در بقیه سنگرها بچه ها عراقی ها رازیر  آتش گرفته اند .

ارتشییانی که  در نخلستانهای ایران  صاحب مو شکهای کاتیوشا بودند خط سوم عراق را زیر آتش گرفتند اگر چه در گیری در بین ما و عراقیها یک ربع بیشتر طول نکشید اما آن روز سوای ازبمباران دو انبار مهمات عراقیها منفجر شد و مکان بمباران شده تا ساعت یازده ظهر در آتش می سوخت که دودش همه منطقه را گرفته بود........     پس از دقایقی خورشید که ازداخل آبهای خلیج فارس بیرون آمده بوداز آن بالا همه چیز را می دیدوبه ما ایرانیها لبخند میزد.

اولین باری که رادیو ظبط خریدیم

بیش تر از چهل سال می گذرد

علی جان که از جوانان آن زمان بود مدت زمانی بود به بابا حاجی می گفت یک رادیو ظبط بخر اما باباحاجی می گفت نمی خواهیم دوباره بعد از چند روز علی جان یادآوری می کرد که یک رادیو ظبط بخر باباحاجی می گفت ما احتیاجی به رادیو ظبط نداریم اما اصرار علی جان تمام شدنی نبود تا این که یک روز عمو عباس آمد خانه ما قالی دوخت بزند و صحبت از خرید رادیو ظبط شد ومشاجره علی جان با ،باباحاجی که چرا رادیو ظبط نمی خری .....عموعباس پا در میانی کرد ومقداری با  باباحاجی صحبت کرد و گفت که چیزهایی که مُد می شود به آنها نیاز هم می شود وباید شما هم اخبار گوش کنید واز دنیا با خبر بشوید واز این جور مطالب.

بعد به باباحاجی گفت من یکی را می شناسم که می تواند رادیو ظبط خوبی از تهران برایتان بیاورد . پس از چند روزدرب خانه زده شد عمو عباس با حاجی نعمت گرمابی آمدند تو و یک رادیو ظبط با خود آوردند درب جعبه را باز کردند رادیو ظبط را آوردند بیرون حاجی نعمت کلیدهای ظبط وگرداندن موج رادیو را برای علی جان توضیح داد .

شب همه در ایوان خانه دور رادیو ظبط را که دست علی جان بود گرفته بودیم .

علی جان دو کلید ظبط را با هم نگه داشت و به من گفت حرف بزن من کمی حرف زدم بعد کلید دیگری را زد ظبط حرفهای مرا تکرار کرد و همه خندیدیم علی جان گفت این کلید قرمز و بغلیش را که بزنی حرفهایتان را ظبط می کند چند شبی بود که این پدیده جالب نقل مجلس ما شده بود ودر محله هم پیچیده بود که علی بیدگلی هم رادیو ظبط خریده از آن موقع به بعد هر وقت حاجی کافی به آران و بیدگل می آمد علی جان رادیو ظبط را می برد و روضه هایش را ظبط می کرد من خاطره زیادی از آن رادیو ظبط دارم مخصوصاًغروبهای ماه مبارک رمضان که صدای شنیدن ربنای آقای شجریان در فضای بزرگ خانه ما می پیچید وبسیار دل انگیز بود .