شبی که دزد به خانه باباحاجی امد
قسمت دوم
صبح روز بعد طبق معمول ننه حاجی می رود خانه آقاجواد آقایی پنیربومی بگیرد باران دیشب جلو گردو خاک را گرفته بود هوا صاف و آفتابی بود.
آن روزها هنوز فلکه معن آباد نبود یک طرف دیوار بلند گلی بود که بهش می گفتند قلعه معین آباد وطرف دیگر را بهش می گفتند باغه حاجی ماشاالله مجیدی .
ننه حاجی در آن صبح اول وقت پنیر را می خرد و به طرف خانه که می آ ید همین جایی که الان میدان معین آباد هست خانمی را می بیند که با نگرانی این طرف و آن طرف را می بیند ننه حاجی نزد او می رود و می گوید اینجا چه می کنی چرا دلواپسی ؟؟او می گوید پسرم رفته بیرون ودیر کرده ننه حاجی می گوید اگه صبحیه رفته بیرون هنوز دیر نکرده ......
بعد ننه حاجی می خواهد به راه خود ادامه دهد اما برمی گردد وبه آن زن می گوید ببینم پسرت صبحیه رفته بیرون یا دیشب ؟ این را که می گوید آن زن بلافاصله می گوید آمده بوده خانه شما ؟؟
بعد ننه حاجی می گوید ببینم پسرت کفش دمپایی آبی رنگ زنانه پایش نبود ....؟
صبح زود که ننه حاجی به پشت خانه می رود در کنار طویله بزها یک جفت دمپایی زنانه می بیند احتمال می دهد مال یکی از دخترهای همسایه باشد که دیروز اینجاجا گذاشته . به هر حال....
مادرم وآن زن وارد خانه شدند ابتدا به پدرم می گوید کسی که دیشب به خانه ما آمده بود پسر این زن است........
همه با هم به پشت خانه رفتیم تا کفش دمپایی را بررسی کنیم .
آن زن گفت این کفش از ماست اثر جای کفش بر روی پهن حیوانات بود .
دزد از دیوار قبرستان شاهزاده اسماعیل داخل طویله حیوانات پریده بود ...
خبرش خیلی زود در همه محله معین آباد پیچید. چند روزی بود هر کسانی که ما ها را می دیدند به هم می گفتند دزد رفته خانه اینها کفش دزد را دزدیده اند .....
پایان
محمد بیدگلی هستم