خواستگاری
خواستگاری
زمانی که کارگر شرکت حریر مخمل کاشان بودم .کسی مطلب جالبی تعریف می کرد که در ذهنم ماند .
می گفت:که خانواده آقا پسری به منزل ما آمدند برای خواستگاری ما از آنها به خوبی پذیرایی کردیم و گفتیم:
که بعداً جواب خواهیم داد.
آقای داماد را من به خوبی می شناختم مهندسی عمران داشت ودر یک شرکت ساختمان سازی مشغول کار بود.
ودختر خانم من هم سال آخردانشگاه را می خواند(رشته پرستاری)
پس ازرفتنشان با مخالفت شدید زنم روبرو شدم او گفت:دختر به اینها نمی دهم .
من گفتم: او پسر خوبی است بارها او را در مسجد محله دیده ام اهل هیچ خطا وکار اشتباهی نیست زنم گفت:تو اگر پسره را می شناسی من مادرش را می شناسم.
زن راست می گفت :مادرش ضمن این که بیماری اعصاب داشت همیشه سر کوچک ترین بهانه ای دعوا راه می انداخت.
اما پسرش وبقیه اعضای خانواده اش خوب بودند ما جریان را گذاشتیم برای مشورت ، فامیلهایمان که فهمیدند گفتند:
این اشتباه را نکنید دختر شما با این زن نمی تواند زندگی کند.
من قبل از این که روی نظر ات دیگران فکر کنم با دخترم صحبت کردم ،دخترم گفت: اختیار با شما ست با این حال روی نظرات دیگران بیشتر فکر کن که گرفتار مشکلات بعدی نباشیم.
خانه داماد چند کوچه بالاتر از خانه ما بود ما دو خانواده تقریباً همدیگر را می شناختیم به دخترم گفتم: هر ازدواجی خواه نا خواه گرفتار مشکلاتی می شود اما با تدبیر ، گذشت و هم فکری خوب دیگران می شود مشکلات را حل کرد .ولذا نظرش را راجع به آقای داماد پرسیدم دیدم موافق است .
پس به همسرم گفتم: اگر زنگ زدند خودم جواب می دهم واو گفت: پس هرچه پیش آمد مسؤلیتش با خودت.
پس از چند روز که زنگ زدند موافقت خود را اعلام کردم وقرار بله برون را گذاشتیم.
اما قبل از این که به منزل ما بیایند یک روز به سر کوچه آنها رفتم داخل ماشین نشستم تا با پدر داماد صحبت کنم . موقعی که پدرش از آن جا رد می شد صدایش زدم! و همه چیز را درباره دلواپسی خودمان و درباره مادر آقای داماد به او گفتم.
و گفتم:که هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده است خانواده و فامیل ها با این ازدواج موافق نیستند . اما من میدانم که این آقا پسر و دختر خانم مناسب زندگی با هم هستند و لذا نمی خواهم کوچکترین مشکلی از طرف خانم شما پیش بیاید .
او هم حرفهای من را خوب درک می کرد و گفت:که با همسرش صحبت خواهد کرد و باهم توافق کردیم که بعد ها خانه ای در محله ای دیگر برایشان موقتا اجاره کنیم و خیلی جدی قرار گذاشتیم که حرف هایی که با هم می زنیم زن ها نفهمند. به هر حال :
مراسم ها به خوبی و خوشی تمام شد تا پس از یک سال که میخواستند که جهاز ببرند در این یک سال چند بار به مهمانی هم دیگر رفتیم اگر احیاناً کدورتی هم بود با زنم و دخترم صحبت می کردم و به آن ها می گفتم که بگذرید ، صبور و خویشتن دار باشید .
چند ماه طول کشید تا همه جهاز را جور کردیم خوب حواسم جمع بود که سوزنی از قلم نیافتد ، حتی وسائل مذهبی مثل رحل قرآن جا نماز سجاده و... را در شهر قم خریدیم .
فقط یک قطعه از وسائل مذهبی را نخردیم چون یکی از فامیل ها می گفت: من بهترش را در منزلم دارم آن را به شما خواهم داد.
و اتفاقاً یادش رفت.
جهاز را بردند و خانم ها در حال چیدمان بودند مادر داماد رفت نماز بخواند متوجه شد که چیزی کم است حالا بیا و درستش کن.
او که در این یک سال تقریباً چیزی نگفته بود بهانه ای به دستش آمد در آن گیرو دار بنای صحبت کردن را گذاشت و به فامیل هایش می گفت: این ها حاضر نشدند یک چیز کوچک را برای دخترشان بخرند .
در اینجا باید زن من جوابش را می داد اما من قبلاً به او گفته بودم هر برنامه ای پیش آمد هیچی به او نگو و او هم تحمل کرد و تحمل کرد .
تا شب که قرار بود مردها به آن جا بروند می دانست که من کی خواهم آمد.
آمده بود پشت در خانه ایستاده بود وقتی از ماشین پیاده شدم به طرفم آمد و شروع کرد به گریه کردند و گفت من میدانستم که او آبروی ما را خواهد برد من می دانستم که با آن ها نمی شود زندگی کرد.
جریان را پرسیدم او که همچنان گریه می کرد گفت اگر بدانی از صبح تا حالا در مقابل فامیلهایش چه با ما کرده و به خاطر یک چیز کوچک چه بلوایی به راه انداخته و همه چیز را گفت.
از ماشین پیاده شدم درب را بستم و داخل خانه شدم بدون توجه به همسرم که پی درپی صدایم میزد از پله ها بالا رفتم فقط یک کلمه یا الله گفتم وداخل ساختمان شدم .
ومستقیماً به طرف مادر داماد رفتم .
من که همیشه همه را به خویشتن داری دعوت می کنم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
همه نگاهها به من بود نزدیکش که رسیدم در مقابل شوهر و پسرش فریاد زدم زنکۀ سلیطه فلو فلو شده، زنکۀ رقاص فلان شده، آخر احمق عوضی من این همه چیزی برای دخترم خریدم تو ندیدی .....؟؟؟
یک چیز کوچک که در این جهاز نبود دیدی ؟
ان شب سنگ تمام را برای آن زن گذاشتم تا دخترم یک عمر راحت زندگی کند.
نکته :
شاید این مرد کار درستی نکرده وطریقه برخوردش درست نبوده اما چگونه می شود درخانواده ها کاری کرد که این مشکلات پیش نیاید .
در این وضعیت گرانی و مشکلات زندگی اگر جهاز عروس خانمی کم است نیازی نیست که به او بگویید.
اگر دامادی در زندگی دچار کمبود مالی هست واجب نیست که به رخش بکشید کمی ملاحظه کنید و صبور باشید و مطمئن باشید زمان به نفع آنها تمام خواهد شد.
محمد بیدگلی هستم