می دونید امروز چه روزیه ؟؟؟

امروز 1/5/1394 است.

در سال 1345 یه همچین روزی در بیدگل دو نفر به دنیا آمدند ،یکی من بودم یکی هم پسر مکرمه ،نبیره رضا بابایی یعنی پسر حبیب علی اکبر زاده یا به عبارت بهتر بگویم علی عباس علی اکبر زاده.                            

به عکس زیر نگاه کنید ما دوتا با چند ساعت اختلاف هم سن هستیم.  

                                                  

دنیایک دنیای عجیبی هست من فکر میکنم در بین مخلوقات آدمیزاد بیشتر از همه میدود وخیلی هم جمع می کند وبلا خره برای دیگران می گذارد و                    می میرد.                   

روزگار به هیچکس رحم نمی کند همه به یک طریقی گرفتار بلاهای مصنوعی انسانها می شوند.  این آقای هم سن ما در یک صانحه تصادف به مدت هشت روز به کما رفت وبعد از اینکه به هوش آمد دیگه مثل قبلش نشد  من هم یک بار تصادف کردم و استخوان قلم پام سه تیکه شد اطبا با پیچ وپلاتین آنرا درست کردند اما مثل قبلش نشد.               

به هرحال: امروزکه چهل ونه سالگی من تمام شد هرچه فکرش را میکنم که ببینم چه نمره ای میتوانم به خودم بدهم میبینم نمره نُه میتوانم به خودم بدهم (زمانی که به مدرسه میرفتیم نُه یعنی مردود)درست که حسابش را کرده ام  میبینم بیماریهایم بیست سال جلو تر از خودم هستند وازدیگر نظرها بیست سال عقب هستم این شد چهل سال ،می ماند نُه سال دیگرکه آنرا هم نمی شود مفید خواند واگر ایمان را به عنوان انضباط دنیا حساب کنیم در حد صفر هستم.     

دراین روزهایی که قالیم از نصفه برگشته وعمر مفیدم را از دست داده ام دارم فکر می کنم آیا راهی برای تقویت مجدد همه چیز هست...؟؟؟؟                               

لااقل شماها مواظب باشید عمر گرانبها را  ارزان از دست ندهید.