یک جاده خاکی داخل نخلستان بود که مستقیم به طرف اروند می رفت از جاده آسفالته اصلی که یک کیلومتر فاصله می گرفتیم به یک سه راهی می رسیدیم که باید به چپ بپیچیم تا به مقر خودمان برسیم (اگریادتان باشدقبلاً در یکی از خاطراتم نوشته بودم که بر اثر بمباران شیمیایی عراق در عملیات والفجرهشت مصدوم شدم وبعد از یک ماه ونیم استراحت دوباره به منطقه برگشتم ) پیاده بودم  به سه راهی که رسیدم طرف چپ پیچیدم چند ده متر که جلو رفتم سمت چپ داخل نخلستان صحنه عجیبی پیدا بود صحنه ای که با نگاه اول وحشت سراپای آدم را فرا می گرفت قبلاً که من این مناطق را دیده بودم همه درختان خرما با نظم و با فاصله کم بطور منظم در کنار یکدیگر بودند اما حالا صحنه عجیبی بود صحنه ای که نشان می داد اینجا اتفاق عجیبی افتاده است محدو ده ای در حدود هزار متر مربع بدون نخل بود گودالی دایره شکل اما بسیاربزرگ در آنجا درست شده بود که داخل آن پر از آب بود نخلهای اطراف این گودال اکثریت سر نداشتند (یعنی قسمتی که میوه می دهد کنده شده بود)                                                                                                                                        

چه قدرتی می توانست این کار را بکند...؟؟؟          نخل درخت بسیار محکمی است اما در آنجابعضی ها از وسط شکسته بود وبعضی ها از ریشه در آمده بود دقایقی به این صحنه نگاه کردم من در بمب بارانهای پی در پی روزهای اول عملیات بودم امامطمئن بودم حتی بمب های دو هزار کیلویی نمی تواند این گودال را درست کند و این بلا را سر این درخت ها بیاورد خلاصه آنجا را ترک کردم و به طرف مقر که بیش ازپانصد متر با این صحنه فاصله داشت رفتم پس از دیدار و احوال پرسی با دوستان قبلی سری به اطراف هم زدم ولی آن صحنه را فراموش کردم که ازبچه ها بپرسم. پایه های اصلی خانه های داخل نخلستان را با خشت خام و گل ساخته بودند اما سقف این خانه ها از چوب و حصیر یا شاخهای بزرگ درخت خرما بودکه روی آنها را کاه گل کرده بودند اما خانه ها کمی با قبل فرق کرده بود انگار رانش خفیف زمین یا زلزله ای کوچک اتفاق افتاده بود چارچوب بعضی پنجرها بیرون زده شده بود سپره ها با دیوار فاصله پیدا کرده بود و تَرکهای زیادی داخل خانه ها بود دو روز دیگر گذشت دوباره گذرم به همان گودال وحشت افتاد و با خودگفتم چرا یادم رفت جریان اینجا را از بچه ها بپرسم ؟؟

به محضی که برگشتم داخل مقر جریان گودال و نخلهای بی سر را از بچه ها پرسیدم و تعریف کردن بچه ها که انگار چیز تازه ای یادشان آمده بود شروع شد          نمی خواهم دردسرتان را بدهم و حرفهای بچه ها رابگویم که چه بر سرشان آمده بود اما از حرفهای بچه ها متوجه شدم که عراق یک موشک نُه متری به داخل منطقه عملیاتی ما شلیک کرده بود و باعث این صحنه وحشتناک شده بود قانوناً موشک های جنگی بزرگ را به داخل شهرهای پر جمعیت شلیک می کنند که یک محله را یک جا و در دم ویران می کند اگر چه ظاهراً این موشک تلفات جانی برای نیروهای ما نداشت اما بعید می دانم که این اتفاق در جایی ثبت شده باشد یا در اخبار آن زمان گفته شده باشد اما بعضی وقتها که در اخبارهای امروزی برای خارجی ها صحبت از سلاحهای کشتار جمعی می کنند یاد بچه های خودمان می افتم که چه قدر مظلوم بودند.