مریوان قسمت اول

این روز ها دیگر کسی دوست ندارد از زمان جنگ برایشان تعریف کنیم یا خاطرات جبهه را در وبلاگ بنویسیم به قول معروف :

به ویلای شمالی خو گرفتیم           شهیدان جنوبی یادمان رفت

متنی را که نوشته ام داستان نیست یک واقعیت هست واقعیتی از جنگ ایران وعراق  که ان را در سه قسمت خواهید خواند واقعیتی که شبیه آن را اوایل انقلاب در فیلمهای سینمایی پارتیزانها می دیدیم اما ان روزها نمی دانستیم زمانی صحنه های واقعی آن را درکشور خودمان خواهیم دید.               قرار بود عملیات والفجر چهاراز منطقه مریوان انجام شود.

و لذا لشگر 14 امام حسین (ع) را از اهواز به سنندج اعزام کردند .

چند صباحی که در سنندج بودیم تصمیم گرفتم به شهر مریوان بروم شنیده بودم که مریوان پی در پی بمباران می شود اما من قبلاً ها به عنوان نیروی تدارکاتی به مدت سه ماه در شهر مریوان خدمت کرده بودم                    کوه های بلند ،رودخانه ، جنگلهای سرسبز وخانه هایی که به طور پلکانی به روی تپه ها ساخته شده بود ،زیبایی خاصی به این شهر داده بود فاصله سنندج تا مریوان سه ساعت بود طرف صبح بود که بیست وچهار ساعت مرخصی گرفتم و از پادگان هفت تیر سنندج آمدم بیرون یک ماشین نظامی که به طرف مریوان می رفت سوار شدم نزدیک ظهر به مریوان رسیدم اما این مریوان آن مریوان قبلی نبود شهرخالی بود هیچ ترددی در آن وجود نداشت کرکره مغازه ها پایین بود این دفعه دیگه می شد موزایکهای کف پیاده روها را دید این دفعه دیگه می شد فهمید دیوار و درخت ها هم می توانند خودنمایی بکنند .

به مقری که قبلاً در آنجابودیم رفتم احدی آنجا نبود یکی پیدا نمی شد که ازاو  بپرسی چه خبر است ؟ درازای خیابان را گرفتم ومستقیم به جلو رفتم در اولین چهاراه به چپ پیچیدم وارد خیابانی شدم که قبلاً ها تردد زیادی در آن داشتم ،خیابانی که پاساژعدالت در آن بود ، خیابانی که سینمادرآن بود ، خیابانی که سپاه پاسداران درآن بود .

قسمتهایی از این خیابان را ویران دیدم داروخانه ای بود در این خیابان که چند بار ازآن خرید کرده بودم و با جوان فروشنده آشنا شده بودم روی این حساب به طرف داروخانه رفتم مغازه بغلی کاملاً ویران شده بود درب داروخانه مچاله شده بود و به یک طرف افتاده بود اما داخل قفسها پراز دارو بود که گردو خاک زیاد ی آنها را فرا گرفته بود همان طور که داشتم تماشا می کردم ناگهان صدای غرش هواپیما آمد ودر پی آن صدای شلیک توپها و چهار لولهای زد هوایی در این حال از طرف ساختمان سپاه صدای فریادی می آمد که می گفت بیا اینجا، بیا اینجا ،که ناگهان صدای مهیبی شهر مریوان را لرزاند به طوری که از دیوارهای نیمه خراب خاک زیادی فرو ریخت ناخاسته به طرف صدا دویدم که می گفت بیا اینجا .

پایان قسمت اول