خدمت شما عرض کنم که مدرک تحصیلی من پنجم ابتدایی می باشد از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان همان کلاس پنجم را هم در سال 56 13 شش ماه بیشتر نرفتم و درنهایت رفوزه شدم . در اداره ها نیز سواد مرا خواندن ونوشتن ثبت می کنند.

مدرسه را که ترک کردم حدود دو سال پشت قالی بودم بعد شاگرد یک مغازه جوشکاری شدم روز اولی که به مغازه جوشکاری رفتم دقیقا برابر بود با روز اول جنگ ، ده سال در ان مغازه شاگردی کردم در این مدت فنون زیادی را آموختم ودر این ده سال چند مرتبه به جبهه اعزام شدم وخدمت سربازیم نیز در این مدت بود در این سالها فکر می کردم سوادم نم کشیده هیچوقت قلم دست نمی گرفتم و هیچ متنی نمی نوشتم حتی بعضی وقتها که نامه ای  یا تقاضایی می خواستم بنویسم به دیگران می گفتم برایم بنویسند حتی در بانک ها به دیگران می گفتم فیشهای بانکی ام را بنویسند.

گمان کنم سال 1390  بود شبی در عالم رویا دیدم که به نجف اشرف مشرف شده ام (لازم است بدانید قبل از این جریان در بیداری نیز به زیارت عتبات عالیات مشرف شده بودم) درصحن زیارت علی ابن ابی طالب (ع) مردمی را دیدم که داخل صف ایستاده اند باخود گفتم من که برای زیارت به اینجا آمده ام لازم نیست در صف بایستم با این حال بهتر است بپرسم که صف چی هست ، نزد دربان رفتم و گفتم ببخشید اینها برای چه در این صف ایستاده اند گفت این صف ملاقات شوندگان با امام جعفر صادق ( ع) هست . پشیمان شدم که چرا داخل صف نرفتم اما دربان پرسید شما که هستی؟ من برعکس کارهای دنیایی که در بیداری همه جا خودم را از طرف فامیلی  پدری معرفی می کنم در انجا خودم را از طایفه مادری معرفی کردم و گفتم : من نوه ملا محمد خا لوئیان هستم  دربان گفت شما بفرما داخل ،وقتی داخل شدم دیدم اتاقی بود عجیب وبسیار روشن ابتدا محو تماشای انجا شدم وشخصیت بزرگواری را دیدم که روی زمین نشسته بود ویک قلم درشت یک دوات یک تیکه چرم به روی میزی که روبرویش بود قرار داشت خدمت کاری که در کنارش ایستاده بود با اشاره گفت به نزدش برو ، رفتم جلو  و روبرویش قرار گرفتم  اما قدرت تکلم از من گرفته شده بود او سرش را بلند کرد وبه من گفت :سلام من را به مادرت برسان.

صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم پیش خود تعجب کردم بودم که رو سیاه گنه کاری مثل من چطورمی تواند امام معصومی را در عالم رویا ببیند، اما مادرم زن با ایمانی بود او دختر ملا محمد خالوئیان وخواهر مداح اهلبیت شیخ عبدالله خالوئیان ومادر یک شهید بود او در هیج مکتبی درس نخوانده بود اما قران را به خوبی می خواند جای تعجب نداشت که شخصیتی در عالم رویا بگو ید سلام مرا به مادرت برسان.

به هر حال از آن روز به بعد هر وقت قلم به دست می گرفتم به راحتی می توانستم بنویسم متنهای زیادی نوشتم خاطره های زیادی نوشتم دو نشریه چاپ کردم ودر سطح شهر پخش کردم و خوشحالم که به عنوان یک مغازه دار با داشتن سواد پنجم ابتدایی در خدمت شما هستم.