درقدیم وقتی می خواستند پسرهاشون را زن بدهند بهانه خوبی برای دیدن دختر خانم داشتند . مثلاً مادر پسربه بهانه گرفتن پنیر می رفت خونه دختره یا یه چیز دیگری را بهونه می کرد ، مثلاً می گفت یه بسو ماست می خوام . یا اگه پدر طرف کشاورز بود می گفتند به پدر بچه ها بگو اگه فردا رفت صحرا یه چند تا کلم برای ما بیار این حرفها را بهونه می کردند و دختر ه  را می دیدن . اگه می پسندیدند بعداً به خواستگاری می رفتند و می گفتند آمده ایم یه لقمه نون از سفرتون کم کنیم

یک روز یک زن از محله معین آباد به محله توی ده می رود برای خواستگاری ، از روی آدرسی که قبلاً به او داده بودند وارد خانه مورد نظر می شود از قبل هم بهانه ای در فکر خود داشته وقتی که با زن صاحب خانه روبرو می شود می گوید آمده ام چند تا تخم مرغ بگیرم اتفاقاًخانمی دیگر هم آنجا بوده که از خیابان معین آبادو همسایه خواستگار بوده قدمی جلو می گذارد و می گوید خودت که بیست تا مرغ و خروس داری...!!! چرا این همه راه اومدی اینجا تخم مرغ بگیری ؟؟؟

زن خواستگار قافیه را نمی بازد و پس از چند لحظه مکث می گوید آخه می دونی چیه ؟ مرغ سیاهمون تازه قُپ شده می خوام امشب بخوابونمش می خواستم تخم مرغ تازه زیرش بگذارم ، زن صاحب خانه که از حرف زدن آنها کمی تعجب می کند به دختر جوانش می گوید برو تو سرداب چند تا تخم مرغ برای حاج خانم بیار موقعی که زن خواستگار تخم مرغ ها را تحویل می گیرد دختر خانم را هم خوب برانداز می کند و چند روز بعد نه تنها چند تا تخم مرغ بلکه لقمه نانی هم از سفره آنها کم می کنند.