کاغذ پاره

زمانی در سال 1359 کارگر یک مغازه جوشکاری  در کوچه مسجد صادقیه بیدگل بودم یک روز پاییزی نزدیک غروب آفتاب باد تندی می آمد همراه با گرد و غبار زیاد.

در شهر ما وقتی باد می آید چیز های زیادی همراه خود می آورد مثل کاغذ پاره ، عکس ، پوستر ، پاکت وپلاستیک ، برگ درخت ، تکه های روزنامه یا عکس هایی از کاندیدا های معروف ، خلاصه آن روز بعد از ظهر موقعی که باد چیز هایی با خود می آورد چشمم به یک پوستر رنگی افتاد که همراه باد می رفت با زحمت آن را گرفتم و خواندم ، یک رباعی روی آن نوشته شده بود شعر را خواندم و دوباره کاغذ را به دست باد دادم تا به دست دیگری برساند .

روی کاغذ این چنین نوشته شده بود:

خواهی که شود قلب تو چون آیینه

                      ده عیب برون کن از درون سینه

حرص و حسد و کذب و حرام وغیبت

                     شرک و غضب و کبر و ریا و کینه