از یک هفته مانده به عید قربان شتری را تزئین می کردند یک قالیچه زیبا رویش می انداختند همراه با یک پارچه سبز رنگ

یک آیینه کوچک همراه با چندمنگوله و چند قرقرچه به حالت خاصی به روی صورتش آویزان می کردند یک زنگوله بزرگ به گردنش می آویختند که صدایش تا چند کوچه آنطرفتر می رفت و مردم متوجه می شدند که شتر قربونی میآید ساربانِ این شتر افسرش را دست گرفته بود و یک بلند گوی دستی را به کتف خود آویزان کرده بود و با یک دستش کاسه ای یا (کشکول) در دست داشت و در کوچه پست کوچه های بیدگل می گشت به درب خانه ها می رفت و اشعاری می خواند جلوی هر در خانه ای که می ایستاد اعضای خانواده می آمدند بیرون عده ای هم آنجا جمع می شدند و شتردار یا ساربان اشعار سوزناکی در مدح حضرت ابراهیم و اسماعیل (ع) راجع به واقع قربانگاه می خواند و در پایان صاحب خانه پولی در کاسه می انداخت  یادم هست در زمان کودکی داخل کوچه ای سه خانم مسن پولهایشان را جمع کردند که جمعا شد پانزده ریال به ساربان دادند تا برایشان شعر قربانی را بخواند

خلیل الله در ذی الحج، بگفت از حکم ربانی

که اسماعیل را خواهم ،برای دوست قربانی

به هاجر گفت، پوشان رخت نو این نور عینم را              

 که خواهد رفت این مهمان ،با عزت به مهمانی

بزن بر کاکلش ،مشک و گلاب و عنبر و شانه                 

بکش برهر دو چشمش ، سرمه از سنگ سلیمانی

اینجانب اشعاری را که شتر دار می خواند به طور کامل از حفظ نیستم اما به نظر من سنت جالب و پسندیده ای بود این شتر را صبح روز عید قربان در یکی از میادین بیدگل ذبح می کردند.