آقای بنی هاشمی
((اگر یادتان باشد سال نود وسه این متن را در وبلاگم گذاشته بودم مدت زمانی که بلگفا متوقف شد یک سال از نوشته های من حذف گردید که این متن نیز جزء آنها بود.))
آقای بنی هاشمی از رنگ کارهای قدیم بیدگل بود دارای سواد بالایی نبود اما اطلاعات عمومی خوبی داشت .
در کودکی از هر کسی نمی توانستیم سوالی بپرسیم یا هم صحبت بشویم موقعی که سوالی از او می پرسیدیم با لفظی جالب و دوست داشتنی جوابمان را می داد. هرگز یادم نمی رود موقعی که نرده های کارخانه برق را رنگ می کرد بعضی وقتها کنارش می ایستادیم و تماشا می کردیم . کارخونه برقیها اگر چه خود ادعای فرهنگی داشتند اما بسیار پیش می آمد که سوال های تاریخی وسنتی بیدگل را از او می پرسیدند. در زمان جنگ یک روز حدوداً ساعت یازده صبح بود در شیب ابتدای خیابان معین آباد به کارخانه برق کنار دیوار نشسته بود وعده ای هم دورش را گرفته بودند یک ماسوره خالی جلو خود روی زمین به طور عمودی گذاشته بود وعملیات فتح المبین رابرای بقیه توضیح می داد ،دوچرخه سواری قصد عبور از انجا را داشت آن جماعت را که دید ایستاد و دقایقی آن صحنه را تماشا کرد سپس از آقای بنی هاشمی پرسید این ماسوره خالی چیست که اینجا گذاشته ای ، آقای بنی هاشمی گفت این سایت موشکی عراق است که دیشب ما آن را گرفته ایم، دوچرخه سوار گفت شماها آن را گرفته اید؟؟
آقای بنی هاشمی گفت بله خود ما آن را گرفته ایم . دوچرخه سوار گفت: شماها کیا هستید؟ آقای بنی هاشمی خیلی جدی ومحکم گفت: ما سی وسه ملیون نفریم .
محمد بیدگلی هستم