کودکی در منبر
بچه که بودم مادرم برایم تعریف می کرد و می گفت شخصی که اهل بیدگل است و در قم زندگی می کند در سن ده سالگی خواب دید که حضرت زهرا(س) او را به منبر نشاند و پس از مدتی او معمم شد و به منبر رفت و موقعی که به منبر می رفت از همه ی محله ها جمعیت می آمدند مادرم می گفت که یک بار در حسینیه محله ی باغ علوی سخنرانی می کرد و من در حسینیه بودم جعمیت گروه گروه می آمدند حتی از آران و نوش آباد و مردم آن زمان منبر رفتن او را یک اعجاز می دانستند و یک روز جمعه صبح در آران سخنرانی کرده بود که جمعیت زیادی در آنجا حضور داشتند و موقعی که جمعیت بر می گشتند همه درباره او صحبت می کردند و من از شخصی به اسم رحمت الله تمسکی شنیدم که می گفت آخرین شعر مصیبتش این بود.
لب شیرین و چوب تلخ سخت است
نزن ظالم که زینب پای تخت است
و ما در عالم بچگیمان این چیز هارا درست متوجه نمی شدیم اما شنیدنش را دوست داشتیم.
و اینک پس از ده ها سال امروز که وبلاگ آقای علیرضا توحیدی را می خواندم متوجه شدم آقای محقق بیدگلی که پارسال در قم به رحمت خدا رفت چه کسی بود.
اگر چه من در بهمن ماه 91 بنرهایی از در گذشت او در میادین شهر دیدم ولی از آنجای که او را نمی شناختم زیاد جدی نگرفتم اما امروز که جریان را در وبلاگ آقای علیرضا توحیدی خواندم متوجه شدم چه کسی را از دست داده ایم.
محمد بیدگلی هستم