لطیفه ای در زیر آتش

لطیفه ای در زیر آتش

آن شب گردان ما خط شکن بود ابتدا قرار بود گروهان امام حسن (ع) وارد عمل شود و خط را بشکند و سپس گروهان ما به عراق حمله کند. نام گردان ما بود علی ابن ابیطالب دارای چهار گردان 100نفری به نام های امام حسن امام حسین امام سجاد و قمر بنی هاشم (ع). در خط اول سنگر هایی را برای ما در نظر گرفته بودند تا موقعی که خط می شکند گردان تلفات کمتری بدهد .

حدوداًبیست نفری بودیم که داخل یک سنگراجتماعی به طور فشرده نشسته بودیم عملیات شروع شده بود عراق به شدت منطقه را می کوبید شاید در هر چند متر مربع گلوله ای بر زمین می خورد .

ماه خرداد در خوزستان هوا بسیار گرم است .

گروهان امام حسن که باید از نهر آب 10متری رد می شد و به خط عراق می زد احتمالاً با مشکلی روبرو شده بود و نشستن ما درآن سنگر کمی طول کشید .

پو تین هایی که به پایمان بود ،کلاه مسی که روی سرمان بود،اسلحه وبند حمایل در آن هوای گرم آزار دهنده بود .

مدتی که گذشت صدای اعتراض بعضی ها بلند شد من دیدم که بچه ها دارند روحیه خود را از دست می دهند ،در آن موقعیتِ سخت لطیفه ای برای آنها تعریف کردم که در اینجا برای شما می نویسم.

به آنها گفتم:یک روز مسابقه ای تشکیل داده بودند وازهمه مراکز استانها افرادی شرکت کرده بودند ابتدا از استان خراسان شروع کردند.

به آن شرکت کننده گفتند:شما یکی از افراد معروف استان خراسان را نام ببر اوگفت:خواجه نصیرالدین طوسی  

سپس به شرکت کننده ای که از استان آذربایجان بود گفتند: دونفر از افراد معروف استان آذربایجان را نام ببر .واوگفت:خواجه نصیرالدین قهوای ، خواجه نصیرالدین مشکی   هنوز لبخند روی لب بچه ها بود که یکی از بیرون صدا زد جاده بهشت باز شد مسافرین آماده شوید.

ویژه نامه

ویژه نامه

اخیراً ویژه نامه ای با نام ویزه نامه هفته دقاع مقدس نوشته ام.

بعد از سرمقاله عکس شهیدان اربابی را همراه با مشخصات آنها گذاشته ام و سپس اشعاری از سید علی طباطبایی گذاشته ام که جوانان این زمان بهتر او را بشناسند.

اولین موشک    

همچنین جریان اولین موشک از مستند های صدا و سیما میباشد که شخصاَ آن را از تلوزیون تماشا کردم.

شبهای خاموشی

واقعیتی است که برای خودم پیش آمد.

وصیت نامه شهید باکری

را از یکی از سایتهای برداشته ام اما خط آخر که نوشته ام نکته این خط نوشته خودم می باشد.

صفحه دوم

کامیونی طعمه حریق شد   

این سرگذشت سید جعفر سیدی می باشد که برای این مطلب بارها با او صحبت کردم تا توانستم مطالب زیادی جمع آوری کنم که خلاصه آن را برای شما نوشتم.

کاشان در جنگ  

آن روزها در خدمت سربازی بودم اخباری که از بمب باران کاشان می رسید همچنان در ذهنم هست.

شرمنده مردم 

این جریان از مجروح شدن من در پاسگاه زید عراق است  

                                                                                                 جریان چادر از این سایت است.         جهان نیوز    کد مطلب:274883

صفحه سوم                                         

مربوط به عملیات هوایی سلطان می باشد که توضیحات لازم را داده ام.

صفحه چهارم

در این صفحه اشعاری از استاد صهبای بیدگلی که در رابطه با شهید سروده است چاپ کرده ام.

و اما در پایان         

     رفیقانم دعا کردن و رفتند           مرا زخمی رها کردند و رفتند                         به هر حال سعی کردم نشریه ای زیبا به مناسبت هفته دفاع مقدس تقدیم شما همشهریان عزیز کنم.امیدوارم از آن لذت ببرید و اشکالات را به ما بگویید تا بعد از این بهتر بتوانم بنویسم.

جنگ و پرندگان مهاجر

جنگ و پرندگان مهاجر 

از جمله خوراکیهایی که از عراق به غنیمت گرفته بودیم قوطی های شیر خشک بود که تا ماهها بعد از عملیات آن را داشتیم.

نهرها ی آبی که از بین نخلستانهای اروند کنار آبادان می گذردهمراه با خانه هایی که از خشت خام در اطرافش ساخته شده است زیبایی خاصی به آن منطقه داده است .

ساعتی به غروب آفتاب مانده بود کتري سیاه شده را با آب گالن پر کردم با چوبهای جعبه ی مهمات آتش درست کردم و برای درست کردن شیر،آب را جوش آوردم ،آب جوش را همراه با شیر خشک ولیوان پلاستیکی قرمز رنگ برداشتم و از پله های گلی یکی از خانه ها بالا رفتم ،درختی که از پشت این خانه رشد کرده بود یکی از شاخه های تنومندش قسمتی از پشت بام را سایه انداخته بود .

پتوی سیاه رنگ سربازی را زیر سایه درخت پهن کردم دو پیمانه شیر خشک و مقداری آب جوش داخل لیوان ریختم و دراز کشیدم تا شیر کمی سرد بشود .در حالی که داشتم آسمان آبی وزیبای اروند کنار را تماشا می کردم ناگهان نگاهم افتاد به دسته بزرگی از پرندگان مهاجری که تقریباً از روی رودخانه اروند به طرف خلیج فارس در حال پرواز بودند با دیدن پرندگان یاد خانواده ام افتادم با این فکر که اگر حالا یکی ار برادران کوچکترم اینجا می بودند پرندگان را نشانشان می دادم در این فکرها بودم که ناگهان صدای هواپیماهای جنگی عراق آمد وبه دنبال آن صدای شلیک چهار لوله های ضد هوایی .

فوری از پشت بام پایین آمدم وجلوی درب سنگر ایستادم صدای پدافندهای ضدهوایی همه ی منطقه را پر کرده بودهواپیماها بمبهایشان را در دور دستها ریختند و رفتند ،دقایقی گذشت دوباره به پشت بام رفتم جای شما خالی شیر را خوردم وبساطم را جمع کردم که بیا یم داخل سنگر ناگهان یک پردر کنارم روی زمین افتاد تعجب کردم چون آن منطقه خالی از سکنه  بود قبل از این که به  پله ها برسم یک پر دیگر روی زمین افتاد به اطراف نگاه کردم دیدم پرهایی با فاصله های زیاد از هم در حال پایین آمدن است که با صدای یکی از بچه ها به خود آمدم به داخل سنگر رفتم و تقریباًهمه چیز را فراموش کردم.

زمان گذشت و گذشت  جنگ تمام شد و ما برگشتیم وچیزهایی را جا گذاشتیم و برگشتیم.

یاد شهدا را جاگذاشتیم

معنویت را جا گذاشتیم

دعاهای کمیل را جا گذاشتیم

اخلاص را جا گذاشتیم

صفای بهشت را جاگذاشتیم

وکوله باری از خاطرات را جمع آوری کرده وبرای نسل آینده با خود آوردیم که خیلی ها آن را هم به دست صاحبا نش نرساندند چون زمان سریع عوض شد.

به هر حال:

(محمد بیدگلی قبل از عملیات ولفجر 8)

سالها بعد از جنگ زمانی که علیرضا سه سالش بود زمین فوتبالی در بیدگل بود به نام زمین افسر که اطرافش را تپه هایی از خاک درست کرده بودند تا تماشاچیان روی بلندی بنشینند وفوتبال را تماشا کنند یک روز پاییزی ،بعد از ظهر علیرضا را سوار موتور سیکلت کردم وبه آنجا بردم وبا موتور از روی تپه ها بالا و پایین می آمدیم وخنده می کردیم تا اینکه خسته شدیم و موتور را وسط زمین فوتبال جک کردم در حال دراز کشیدن روی زمین بودم که ناگهان نگاهم به دسته بزرگی از پرندگان مهاجر افتاد.

در حالی که نگاهشان می کردم به یاد زمان جنگ افتادم ........

اروند کنار،غرش هواپیماها، شلیک توپهای ضد هوایی، وپرهایی که بر زمین می ریخت.......

علیرضا بیدگلی بعد از اینکه از زمین افسر برگشتیم


محمود باغ بالا

                         محمود باغ بالا  

در کودکیم بعضی وقتها پیش می آمد که باید به خانه پدر بزرگم بروم.

خانه پدربزرگم درکوچه رادارها کمی بالاتر از مسجد خلوص بود.

این کوچه یکی از بزرگترین کوچه های بیدگل بود که مسجد خلوص را به حسینیه حاجی عبدالصمد وصل می کرد که در امتداد آن چند بازار،چهارراه، وسَاباط وجود داشت .

جمعه بعد از ظهر بود که از خانه پدر بزرگم بر می گشتم لب پیچ مسجد خلوص رسیدم و  وارد کوچه بهداری شدم ،همان کوچه ارفعی قدیم،مردم آن زمان بیدگل طبع شعر خوبی داشتند وخیلی از شعرهایشان فکاهی وحالت طنز داشت.

بعضی وقتها چند نفر در زیر سَباطه ها یا در زیر طاقهای بلند بازار باهم می نشستند وبرای یکدیگر داستان تعریف می کردند یا شعر می خواندند آن روز موقعی که می خواستم به خانه برگردم چند نفر جوانان روی لبه ی پله های مسجد خلوص روبروی نجاری مرشدی نشسته بودند همانطور که رد می شدم نگاه به آنها داشتم و آهسته آهسته می رفتم که یکی از آنها کمی به من خیره شد و با صدای بلند این اشعار را خواند:

    محمودِباغ بالا

                  سرکردۀ شغالا

  یک مرغ زردی داشتیم

                    درست نگه نداشتیم

  شغاله اومد بردش

                 سر پا نشست خوردش

کاغذ پاره

                           کاغذ پاره

زمانی در سال 1359 کارگر یک مغازه جوشکاری  در کوچه مسجد صادقیه بیدگل بودم یک روز پاییزی نزدیک غروب آفتاب باد تندی می آمد همراه با گرد و غبار زیاد.

در شهر ما وقتی باد می آید چیز های زیادی همراه خود می آورد مثل کاغذ پاره ، عکس ، پوستر ، پاکت وپلاستیک ، برگ درخت ، تکه های روزنامه یا عکس هایی از کاندیدا های معروف ، خلاصه آن روز بعد از ظهر موقعی که باد چیز هایی با خود می آورد چشمم به یک پوستر رنگی افتاد که همراه باد می رفت با زحمت آن را گرفتم و خواندم ، یک رباعی روی آن نوشته شده بود شعر را خواندم و دوباره کاغذ را به دست باد دادم تا به دست دیگری برساند .

روی کاغذ این چنین نوشته شده بود:

خواهی که شود قلب تو چون آیینه

                      ده عیب برون کن از درون سینه

حرص و حسد و کذب و حرام وغیبت

                     شرک و غضب و کبر و ریا و کینه                               

خاطر جنگ جهانی دوم از زبان پدرم

           خاطره جنگ جهانی دوم از زبان پدرم      

بر روی دار قالی می گفت قالی می بافتیم و او تعریف می کرد از همه جا از همه چیز از مسافرت های قدیمش که به خار ورامین می رفت از پارچه های شعر بافی که به ملایر و همدان می برد از پی ریزی کارخانه ریسندگی و بافندگی کاشان از کارگری در بازار کاشان و خوردن نهار در مسجد سر سنگ در زمان پهلوی اول از زمان سیل و پرشدن قنات ها و زمان قحطی.

از مرض وبا و از زمانی که به بیابان های اطراف بیدگل می رفت و هیزم می آورد و امور می گذراند و از جنگ جهانی دوم.

می گفت که ساعت حدوداً ده صبح بود صدای غرش هواپیماها بیدگل را به لرزه در آورد مردمی که تا آن زمان هواپیما ندیده بودند ناگهان چندین دسته هواپیماهای جنگی در بالای سر آنها به پرواز در آمده بود خیلی از مردم از خانه ها آمدند بیرون تا ببینند چه خبر است و عده ای هم به پشت بام ها رفته بودن تا هواپیما ها را تماشا کنند من هم به پشت بام خانه رفته بودم هواپیماها سه دسته بودند دستۀ اول از فاصلۀ چندین متری پشت بام ها پرواز می کردند که بسیار به زمین نزدیک بودند و عجب صدای وحشت ناکی داشتند دسته دوم مقداری بالا تر از دسته اول بودند و دسته سوم بالای بالا بودند که ما آنهارا خیلی کوچک می دیدیم کسانی که خدمت سربازی را انجام داده بودند به بیابانهای پشت آبادی فرار کردند و خیلی از آنها به داخل جوی های سرپوشیده خزیدند.

روزهای بعد چند نفری که از بیدگل در خدمت سربازی بودند برگشتند و در قنات های قدیمی غایم شدند و چندین شب و روز اصلاً از داخل قناتها بیرون نیامدند.پس از چند روز ما شنیدیم که روس ها به کاشان آمده اند یا به قول از امروزی ها سربازان روسیه کاشان را اشغال کرده بودند دو روز پس از این خبر من به کاشان رفتم ببینم چه خبر است در بازار کاشان سربازانی را دیدم که تفنگ داشتند و چندتا چندتا باهم راه می رفتند آنها قد بلندی داشتند موهای طلایی و رنگ چشمانشان آبی بود و آنها مواد غذایی زیادی می خریدند که ما از این کارشان تعجب می کردیم بعد ها شنیدیم که آنها قصد داشتند در منطقه ی ما قحطی بوجود بیاورند.

یک ماه گذشت یک روز دوباره صدای هواپیما شنیدیم این دفعه از بالا پرواز می کردند و کاغذ های زیادی از آن بالا ریختند پایین شب که یک نفر از کاشان برگشته بود می گفت هواپیماهای امروز انگلیسی بودند که در اعلامیه هایشان نوشته بودند روس ها را از کشورتان بیرون کنید.

از پدرم پرسیدم شما چگونه روس ها را که تفنگ داشتند بیرون کردید پدرم گفت روس ها خودشان رفتند.


وام

وام

می گفتند اقای احمدی نژاد به اصفهان می آید(دوره اول )هرکس نامه ای انتقادی پیشنهادی دارد بنویسد وبه فرمانداری تحویل بدهد من هم دست به کار شدم و نامه ای به ریاست جمهورمملکت نوشتم تقر یباً به این مضمون {پس از سلام وتشریفات}من در مغاره ام دستگاهی دارم که تیکه لوله های دوسر رزوه تولید می کند اما این دستگاه فقط لوله لهای 1/2 ، 3/4 ، 1 ، 1/2 1،

1/4 1 و2اینج رزوه می کند اما این شهرستان که دارای یک شهرک صنعتی بزرگ ، کوره های فخاری ،مرغداریهای متعدد وچاه های عمیق می باشد نیاز به دستگاه رزوه ای دارد که لوله های 2 اینج به بالارا تولید کند صاحبان مشاغل موقعی که برای این محصول به ما مراجعه می کنند آنها را به شهرک صنعتی راوند به فلان کارگاه معرفی می کنیم . اگر فقط یک عدد از این دستگاه در این شهر باشد نیاز راتأمین می کند ودر وقت و انرژی تأثیر به سزایی دارد . ودر ادامه نوشتم چنانچه بتوانید 10 میلون تومان به این جانب وام بدهید می توانم کار گاهی برای تولید این محصول راه اندازی کنم که  2 نفر به طور مستقیم دارای اشتغال خواهند شد .

 نامه را نوشتم به همراه مدارک لازم اداری آن را داخل پاکتی گذاشتم و به فرمانداری شهرستان بردم. در اتاق نگهبانی فرمانداری سبدی گذاشته بودند و نامه هایی در آن بود . به نکهبان گفتم نامه ای برای رئیس جمهور نوشته ام گفت داخل همین سبد بینداز پاکت را داخل سبد انداختم {تو نیکی می کنی در دجله انداز}

و تقریباً با نا امیدی به منزل برگشتم .

پس از 2ماه مأمور اداره پست جلوی مغازه ام ایستاد و گفت: بیا این نامه را بگیر و این دفتر را امضاء کن .نامه را تحویل گرفتم و با تعجب دیدم ! نامه رئیس جمهور است برای اینجانب ..........

درب پاکت را باز کردم رئیس جمهور جواب نا مه ام را داده بود پس از مراتب تشکر از اینجانب آرم تمام بانکهای کشور اعم از خصوصی و دولتی در آن بود.{من تا آن روز نمی دانستم مملکت ایران این همه بانک دارد}

ودر ادامه نوشته بود در هر کدام از این بانکها حساب جاری دارید کارکرد حسابتان را همراه با تأئیدیه اداره بازرگانی شهر خود به این آدرس بفرستید.......

(ما آدمهای درجه سه و معمولی جامعه هستیم که همیشه فقر زده ایم فقر مالی، فقرفرهنگی ، فقر درک مسائل ، فقر در احساس نیاز ، فقر در صحبت کردن و.......)

مدیران که کت وشلوارهای خوب می پوشند  پشت میزهای بزرگ می نشینند نگاه که به ارباب رجوع می کنند می دانند با چه کسی چگونه باید رفتار کرد.

به هر حال:

نامه رئیس جمهور را برداشتم همراه با کپی نامه ای که به رئیس جمهور نوشته بودم بردم به اداره بازرگانی وپیش رئیس جریان را گفتم:آقای رئیس هر  دو  نامه را خواند گفت به هر بانکی که می دانی برو  و کار کرد حسابت را بیاور.

در  دو  بانک تجارت و ملی کار کرد حساب داشتم ابتدا به بانک ملی رفتم و نزد رئیس وهمه نامه ها را نشانش دادم(این کارمن اشتباه من بود) رئیس بانک ملی موقعی که نامه رئیس جمهور را خواند گفت:ما به نامه پاسخ می دهیم شما از اداره بازرگانی نامه ای برای ما بیاورتا ما پاسخ بدهیم.

به اداره بازرگانی رفتم گفت:شما فقط کارکرد حسابت را بگیر وبیاور و دوباره به بانک ملی رفتم کارکرد حساب به من ندادند وگفتند : باید اداره بازرگانی نامه ای به تو بدهد تا ما جواب بدهیم.

از آن جا نا  امید شدم و به بانک تجارت مراجعه کردم تقریباًحالتی شبیه بانک ملی برای من درست شد و مدت زمانی بین بانکها و اداره بازرگانی پا سکاری شدم.

پس از چند روز پیش یکی از کارمندان بانک تجارت رفتم وگفتم: یک چیزهایی است که ما نمی دانیم ونباید بدانیم اما اینکه من نامه رئیس جمهور را دارم و تو جهی نمی کنند یعنی چه؟

این کارمند گفت: پیش رئیس برو و شماره حسابت را بده بگو کارکرد حساب دارم  وام را نیاز دارم.

این دفعه کمی جدیتر از طرف خودم صحبت کردم رئیس حساب من را برسی کرد و گفت: شما اگر وام نیاز داری نیاز به نامه رئیس جمهور نیست این مدارک را بیاور ما 10 میلون تومان وام به تو می دهیم و من خوشحال شدم و ظرف یک هفته مدارک را آوردم.

و کاغذ های زیادی را نخوانده امضاء کردم وگفتند:تا چند روز آینده پول را به حسابت خواهیم ریخت . پس از چند روز که مراجعه کردم گفتند:پول به حسابت واریز شده شش ماه دیگر باید با 15درصد کارمزد به بانک برگردانی ..............

نمی دانم تا کنون سر گیجه گرفته ای یا نه من آن روز سر گیجه نگرفتم اما حالت راه رفتنم کمی فرق کرد ....

چشمان من دیده خوبی دارد اما آن روز از بانک تجارت بیدگل تامنزل نمی دانم چرا هیچ جا را ندیدم ....

مو قعی که به منزل رسیدم هر چه فکر کردم دیدم با این پول و این فرصت کم و این بهره زیاد نمی توانم هیچ کاری بکنم.

تا شب با هیچ کس حرف نزدم .

صبح روز بعد رفتم نان بربری خریدم می خواستم برگردم کسی که مرا می شناخت و می دانست فرزند بزرگ ندارم به من گفت:

 بعضی ازمردم می توانند نام پدر پدربزرگ واجداد خود را بگویند.آیا تو می توانی آیندگانت را نام ببری؟

من که عصبانیت دیروز همچنان در ذهنم بود بلافاصله وبا صدای بلند به او گفتم: آری می توانم:

اینجانب آقای رآم

فرزندم رآم درآم

نوه ام  رآم درآم... رآم دآم دآم

آیندگنم   رآم درآم.... رآم دآم درآم.....رآم دآم دآم