حسن

حسن

در زمانهای قدیم شاعری یک شعر بلند پایه در تبریک عید نوروز ساخت ودر آن از خوبیهای پادشاه زمان خود  خیلی تعریف کرد.

ودر روز عید نوروز برای خواندن آن وگرفتن عیدی به در بار پادشاه رفت و شعر را با آب وتاب خوبی خواند و پادشاه گفت: هزار دینار به او بدهید .

پادشاه وزیری داشت به نام کما الدین حسن،  که مرد دانشمندی بود.به پادشاه گفت: اجازه بدهید به او ده هزار دینار بدهیم چون شعرش خیلی عالی بود.پادشاه مخالفت کرد.

اما وزیر که خیلی سخاوتمند بود گفت:او می تواند برای ما خوب تبلیغات کند، ما باید او را تشویق کنیم تا با شمشیر زبانش در رکاب پادشاه خدمت کند.وپادشاه راضی شد ده هزار دینار به او دادند.

شاعر موقع خروج به کارکنان قصرگفت: من شنیده بودم جایزه شعر گفتن هزار دینار هست اما حالا خیلی بیشتر شد، کار کنان گفتند این از سیاست کماالین حسن است که این جایزه را به تو دادند، شاعر گفت که این طور، و نام کماالین حسن در ذهنش ماند ... سالها گذشت وشاعر قصۀ ما دوباره قرض دار شد قصیده بلند پایه و خوبی ساخت .وبه دربار رفت و شعرش را خواند ولی این بار وزیر قبلی دیگر نبود .وزیر دیگری جایش را گرفته بود که بسیار حسابگر و خسیس بود.پادشاه گفت:هزار دینار به او بدهید،وزیر آهسته به پادشاه گفت:هزار دینار زیاد است خودم یه طوری درستش می کنم وبه شاعر گفت:می خواستم هزار به تو بدهم اما الان موجودی کافی نیست چند هفته ای به ما مهلت بدهید برایت می فرستیم. یک ماهی گذشت شاعر دوباره مراجعه کرد. وزیر گفت:می خواستیم به تو نهصد دینار بدهیم اما  الان در خزانه هفتصد دینار بیشتر نداریم به ما مهلت بده درستش می کنیم.

وهمین طور ماهها گذشت و پاداش تبدیل شد به هشتصد دینا ر،ششصد دینارو آخر یک روزعصبانی شد و آمد چیزی بگوید، که اتفاقاً یکی از کارکنان قدیم قصر را دید و تمام جریان را به او گفت: وگفت که قبلاً هزار دینار گفتند و ده هزار دینار دادند اما حالا آن هزار دینار را هم نمی دهند ، رفیق قدیمی گفت، حالا اگر صد دینار هم گفتند زود بگیر وبرو چون وزیر قبلی مرده و این وزیر خیلی خسیس است.شاعر گفت:من که قیافه وزیر قبلی در ذهنم نیست اما نام او حسن بود واین را هم حسن می نامند، دربان گفت:این حسن با آن حسن خیلی فرق دارد .او دست ودلباز بود ولی این نم پس نمی دهد.

شاعر پیش وزیر رفت و گفت: امروز آمده ام تا جایزه خود را بگیرم  وزیر گفت:خوب کردی صفا آوردی اما امروز صد دینار بیشتر نداریم شاعر گفت:همان صد دینار را بدهید تا خبر مهمی را به شما بدهم، وزیر به طمعه خبر مهم صد دینار به او داد وگفت: خبر چیست، شاعر گفت: من فکر می کردم که تو کماالدین حسن هستی وزیر گفت: پس فکر می کنی که کی هستم ، شاعر گفت: نام تو کماالدین حسن است ومن فریب نام تو را خوردم .

(از قدیم گفته اند هر که به نام فریفته شود به نان در می ماند)

نکته:

می گویند مردم ایران خوش استقبال هستند و بد بدرقه.

قضاوت در باره حسن هنوز زود است

آقای احمدی نژاد در اوایل ریاست جمهوریش  کارهای مثبت زیادی انجام داد.

مانند ساختن مسکن مهر ، وام بیست میلیون تومانی برای ساختن مسکن که بازار کار را فعال کرد، سهمه بندی بنزین، رایگان بودن مجروحین تصادفات در بیمارستانها، ساخت جاده ها که فاصله شهر ها را کمتر کرد،............ اما در این هشت ماهه گذشته چنان گرانی به مردم فشار آورد که هشت ساله گذشته را فراموش کردند.

امیدواریم دولت آقای حسن روحانی مقتدرانه مردم مستضعف کوچه وبازار را در نظر بگیرد.   

خدا رحم کند

به نفر آخری دقت کنید 

اگر از برخوردش با زمین نمیره

حتما از فشار ناگهانی نفر وسطی هوالباقی خواهد شد !

عکس های فقط محض خنده ! (65)

 

حج نرفته

                                حج نرفته

در تاریخ 28شهریور ماه 1359پدر و مادر اینجانب همراه با چند نفر دیگراز مردم بیدگل به قصد عظیمت به سفر حج واجب عازم تهران شدند ودر خانه ی نماینده رئیس کاروان (کارگردان کاروان) در (خیابان گرگان منزل آقای روحانی تاجر فرش) رفتند آنها که از قبل تشکیل  

پرونده داده بودند وکارهای مربو طه را انجام داده بودند. یکی دو روز زود تر حرکت کرده بودند که به مشکل بر نخورند و در منزل آقای ر وحانی ماندند تا ساعت حرکت که سوار اتوبوس شدندو به طرف فرودگاه مهرآباد رفتند، موقعی که به پشت درب فرودگاه رسیدند دیدند که درب فرودگاه بسته است، وجمعیت زیادی آنجا جمع بودند،اتوبوس آنهابه هر طریقی که بود تا درب فرودگاه رفت اما نگهبان اجازه ورود به فرودگاه را نداد.

به طوری که مادرم تعریف می کرد می گفت که:

آقای روحانی از صندلی بلند شد ودر رکاب اتوبوس

ایستاد شیشه را پایین کشید وبه نگهبان گفت:اجازه بدهید ما داخل شویم، ما مجوز حرکت داریم.اما نگهبان درب را باز نکرد وگفت:فرودگاه بسته است ونمی توانید داخل شوید.

آقای روحانی به نمایندگی از رئیس کاروان اسرار کرد و گفت : پرواز حجاج دارم باید سر ساعت مسافران سوار هواپیما شوند اگر درب را باز نکنی به پرواز نخواهیم رسید.نگهبان با صدای بلند گفت:هواپیمایی که باید مسافرین شما سوار شوند توسط هواپیمای عراقی بمباران شده است،حجاج شما امروز پرواز نخواهند کرد لطفا بر گردید.آنهادو مرتبه به منزل آقای روحانی بر گشتند وچند روزی در تهران ماندند وامکان رفتن حج برایشان میسر نشد.

ان سال دیگر مسافرین به حج اعزام شدند ولی مسافران آن هواپیما به خانه هایشان برگشتند.

خوب یادم هست که پدرم ساکش دستش بود ومادرم به دنبالش در خیابان معین آباد به طرف منزل می آمد به جلوی مغازه رنگرزی آقاعباس صباغیان که رسید چند نفر به طرفش رفتند وبه او زیارت قبول گفتند وبا او روبوسی کردند من و برادرانم به طرف پدر رفتیم،

پدری که بدون سوغاتی برگشته بود.(لازم به یادآوری است این مسافرین در سال بعد با مو فقیت به سفر حج اعزام شدند)

اسامی افرادی که از بیدگل در این کاروان بودند.

حاجی آقاعلی شریفی(محله در بریگ)

حاجی علی بیدگلی(محله معین آباد)

حاجی محمد دادخواه (محله مختص آباد)

حاجی رضا آذرنگ (محله هاشمیه)

حاجی حسن گنگی(محله هاشمیه)

حاجی علی اکبر بیکی (محل حاج عبد الصمد)

حاجی علی محمد رحیمی(محله حاج عبدالصمد)

حاجی حسن عقیقی (محله دربریگ)

حاجی یدالله لامه (محله فخارخانه)

حاجی حبیب دهقانی(محله در بریگ)

وهفت تن از خانمها که از بیدگل در این کاروان بودند.

 مسافرینی که دراین چندروزدرمنزل اقای روحانی مهمان بودندازخوبیهای این مردشریف بسیار تعریف کردند.

ولذا ازاقای روحانی وخانواده محترمشان تشکر وقدردانی میشود.

افطار

                            افطار

این دهان بستی دهانی باز شد

                             کو خورنده ي لقمه های رازشد

لب فرو بند از طعام و از شرآب

                              سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان زنان خالی کنی

                               پُر ز گوهر های اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن

                             بعد از آنش با ملک انباز کن

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

                             امتحان کن چند روزی با صیام

چند شبها خواب را گشتی اسیر

                            یک شبی بیدار شو دولت بگیر

  

نزدیک افطار که می شد قالی بافی را ترک می کردند.

مادرشربت خاک شیر درست میکرد و نان خانگی آب می کشید.

خواهرم به داخل سرداب می رفت و درب کهنه ای بَسو را باز می کرد و مقداری پنیر بومی می آورد سر سفره افطاری.

برادرم از آخر راه گذار سرداب کوزه آبی که داخل تغار لعابی بود بر می داشت و به ایوان می اورد تا موقعی که پدرم از مسجد برگردد سفره افطاری هم آماده باشد.

یک رادیو که روکش مشکی رنگی داشت و بند دار بود به میخی که به دیوار ایوان کوبیده بود ،اویزان و صدایش در همۀ حیاط خانه پیچیده بود که می گفت:

رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ

پدرم آستین هایش را بالا زده بود از حوض حیاط وضو می گرفت و من نگاهم به او بود موقعی که از کنار گلهای شیپوری رد می شد و درب چوبی خانه را باز کرد تا به مسجد برود.

بعضی وقت ها که نان خانگی نداشتیم من به مغازه سنگکی سید رضا حسین زاده در کوچه میانه محله مختص آباد می رفتم تا از مغازه سید رضا نان سنگک بخرم .

آن روز ها از اول تا آخر کوچه هفت عدد طاق یا سَباطه داشت موقع برگشت درلب پیچ منزل آقای کیانی (راننده پیکان بیدگل) شخصی زندگی می کرد به نام رضا گل مال.

او چوب بلندی در پشت بام خانه خود نسب کرده بود و دو عدد بوق بلندگوی بزرگ به آن چوب بسته بود که دعای سحر های ماه مبارک رمضان را پخش می کرد و صدای آن در همه ی بیدگل می پیچید و اگر کسی احیاناً خواب مانده بود با صدای بلند گوی آقای رضا گل مال بلند می شد. (خداوند او را مورد لطف و رحمت خود قرار دهد)

ساعتی بعد از افطار مادرم پشه بند را داخل ایوان می بست تا ما داخل پشه بند بخوابیم من در پشه بند و در کنار نرده ایوان خوابیده بودم با همان حالت بچگی حیاط ، حوض آب و درختان را تماشا می کردم ، قورباغه ای را که از داخل باغچه به حیاط می آمد و در حوض آب می پرید ، پرنده ای را که روی درخت کرچک نشسته بود ، عقرب سیاه بزرگی که بعضاً از داخل سرداب قرصی بیرون می آمد و به طرف باغچه می رفت ، و رادیو که می گفت:

      گفتگو آئینه درویشی نبود   

                               ما که باهم ماجرا ها داشتیم.  

قناعت


مورِ قانع بودن و مُلک سُلیمان داشتن

نماز


                                        نماز

    موذّن،شام جانم را سحر کن

                                            در خت باورم را بارور کن

        خدایا طاعتی ده با طراوت

                                             حلاوت در حلاوت در حلاوت

     دلی ده تا نماز عشق خواند

                                             از اینجا تا به معراجم رساند

       نمازی مسجدش درکوچۀ یار

                                             نمازی قبله اش ابروی دلدار

رکوعی،خم شدن با شرمساری

                                             سجودی،هر چه در سر واگذاری

قنوتی از دو عالم دست شستن

                                             ز مردم چشم بستن،یار جستن

    نمازی،باغ هجران و گل وصل

                                             نمازی پاک،چون چشم ابالفضل

   نمازی ده عجین با حبّ حیدر

                                             که تنها این شود تنها ز منکر

نمازی،با خدای خود هم عهدی

                                             نمازی،رنگ و بویش عطر مهدی

رابطه

رابطه

خیلی از افرادی که دارای سی سال سن هستند نمی دانند رابطه قدیم بین بچه ها و والدین چگونه بود.

رابطه بین بچه ها و طبیعت چگونه بود.

رابطه بین بچه ها و حیوانات چگونه بود.

رابطه اهل خانواده با یکدیگر چگونه بود.

خانه های قدیمی با اتاقهای گبری و  اتاقهای خشت گلی، راه گذارهای سردابه ها، اتاقهای پنجدری، ایوان ها بزرگ، دربهای چوبی که سرما و گرما از آن رد نمی شد شیشه های رنگی زیبا ، باغچه های بزرگ با درخت انار،مو،گلهای پاپیچال و لاله عباسی و گلهای شیپوری در هنگام غروب آفتاب، حوض بزرگ آب، پاشور و جوبچه.

پشت خانه و کجۀ مرغها،پاتنور، تغار و پاتنی(طبق) و آغل بزها و بزغاله ها، لانۀ قوقو و لانه های گنجیشک در اتاق های پشت خانه تقریباً از بین رفته است.

امروزه علم به اصطلاح پیشرفت کرده است و خیلی چیزها عوض شده است.

ساختمانهای جدید بتون آرمه، اسکلتهای فلزی، حیاط های کوچک بدون حوض و باغچه، نداشتن وقت برای بچه ها،بیماری اعصاب بزرگترها،کم حوصله گری بزرگترها برای بچه ها،جای خوشی های قدیم را گرفته است در این میان هیچکس حساب این را نمی کند که بچه ها هم سهمی دارند.بچه ها دیگر صبح زود از خواب بیدار نمی شوند. این در حالی است که ما صبح زود از خواب بیدار می شدیم در لب حوض دست و صورتمان را می شستیم، درب کجه‌ی مرغ و خروس ها را باز می‌کردیم،به گلهای پاپیچال که از درخت انار بالا رفته بودند نگاه می‌کردیم تا ببینیم کدام غنچه ها که دیشب بسته بودند امروز باز شده اند.

اما امروزه اگر فرزندم یک روز صبح از خواب بیدار شود به حیاط می‌رود کمی حیاط را نگاه می کند و به رختخواب بر می گردد حیاطی ده متری موزایک شده با دیواری آجرنما که هیچ باغچه،حوض آب، درخت، گل و پرنده ای در آن نیست.

بعضی از پدرهای امروزی که شغلشان فرهنگی است، یا در حال نوشتن می باشند یا پای کامپیوتر و وبلاگ ویا در حال دیدن برنامه های سیاسی تلوزیون هستند  اگر کودکشان به آن ها مراجعه کند می گویند حالا و قت ندارم اگر بچه به اتاق کامپیوتر برود شکلاتی به او می دهند و با حرفهایی او را از اتاق بیرون می کنند غافل از این هستند که کودک شکلات نمی خواهد خود بابا را می خواهد.

خوب یادم هست موقعی که بچه بودیم شبهای تابستان همه در ایوان خانه‌مان دور هم می نشستیم و می گفتیم و می خندیدیم یا در زمستان همه دور تا دور کرسی نشسته بودیم و از آنجایی که تلوزیون نبود نگاهمان با لبخند به یکدیگر بود و قصه هایی که پدرم تعریف می کرد و نظرهایی که ما می دادیم و لطیفه هایی که می گفتیم چقدر با صفا بود.

فکر می کنم یک جای کار اشکال دارد.

نمی گویم علم و پیشرفت بد است اما این حالتی که در خانواده ها درست شده چیز خوبی نیست حوض و درخت را که از بچه ها گرفتند حیوانات اهلی را که از بچه ها گرفتند بازی سرگذاشتنی،گرگم به هوا ، عمو زنجیر باف و...  را از بچه ها گرفتند.

خوابیدن در پشت بام ها دیدن شهاب سنگ و شمردن ستاره ها را از بچه‌ها گرفتند الاغ سواری ،چاله کندن و خاک بازی را از بچه ها گرفتند .و آنها را مجبور به دیدن تلوزیون و بازی های کامپیوتری که خیلی هایشان مضر است کردند.

یک روز دخترم اتفاقی وبلاگ آقای ستاری(بیدار شهر)را دید که شعری کودکانه در آن نوشته بود موس را از من گرفت چهره اش از هم باز شد و چند بار با لبخند آن شعر را خواند.

فکر می کنم کودکان و نوجوانان به چیزی نیازمند باشند که بزرگتر ها نمی دانند چیست؟

 

رادیو ضبط

                        رادیو ضبط 

زمانی مردی از آران و بیدگل به تهران می رود و در آن جا با یک تهرانی آشنا و دوست می شود و گاهاً که به تهران می رفته در خانه دوست تهرانی اتراق می کرده .

یک روز برای انجام کاری به تهران رفت کارش را در بازار تهران انجام داد و پیش خود گفت خوب است سری به رفیق خودم بزنم با این فکر به طرف خانه رفیق حرکت کرد نزدیک غروب آفتاب بود که به خانه رفیق رسید در زد رفیق خانه بود از او به گرمی استقبال کرد و او را به داخل خانه برد و باهم چای خوردند رفیق تهرانی به رفیقش گفت خوب بود که آمدی چون امشب قرار بود به مهمانی یکی از رفقای پولدارم در محله....... بروم و قرار است بقیه رفقا هم بیایند شما هم امشب با من بیا.

در آن روز ها رسم بود کسانی که در پارتی ها شرکت می کردند یک کلاه شاب گاه سر می کردند مرد تهرانی مهمان خود را پی گرفت و به مغازه ای رفت و یک کلاه شابگاه برایش خرید و سپس به طرف محله مورد نظر حرکت کردند تقریباً هوا تاریک شده بود که به منزل مورد نظر رسیدند و دیگر رفقا همراه خانم هایشان یا احتمالاً رفیق و آشناهایشان یکی یکی از راه رسیدند و مبحث مهمانی گرم و گرم تر شد و بلاخره شام را آوردند و دوستان شام را میل کردند عده ای رفتند و عده ای هم به اسرار صاحب خانه معروف که نمی خواست کم آورده باشد در همان خانه ماندند و راحت خوابیدند.

شب از نیمه گذشته بود که رفیق مهمان نیاز به قضاء حاجت داشت ازجا بلند شد و پاورچین پاورچین خود را به ایوان خانه رساند و از همانجا نگاه کرد به دستشوئی که کنج حیاط بود.

اما رسیدن به دستشوئی مشکل بود چون تمام خانم های مهمان در حیاط خوابیده بودند با آن وضعی که آن خانم ها داشتند و با این تعصبی که رفیق ما داشت دست رسی به توالت امکان پذیر نبود و لذا کمی فکر کرد و پیش خود گفت صبح به دستشوئی خواهم رفت و با زحمت به سر جای خود برگشت و خوابید کمی که استراحت کرد دید نه نمی تواند طاقت بیاورد بلند شد و نشست ابتدا می خواست رفیقش را بلند کند و به او بگوید که دستشوئی دارد اما خجالت می کشید و این کار را نکرد.

(شاید بعضی وقت ها حرف زدن و مشورت کردن بهترین راه برای حل کردن مشکلی باشد اما ادعا یا خجالت جلو این امر مهم را می گیرد)

به هر حال : در این فکر بود که چه کند آرام آرام سرش را به طرف بالا آورد نگاهش به چوب لباسی افتاد که کلاه شاب گاه به آن آویزان بود و کمی بالاتر را نگاه کرد سوراخ هواکش گرد مانندی را دید که در زیر سقف تازه سفید شده آن اتاق هست  ناگهان فکری مثل برق در مغزش خطور کرد و آرام آرام بلند شد و کلاه شاب گاه را برداشت و کاری را که باید در توالت انجام بدهد در کلاه شابگاه انجام داد و کلاه را دست گرفت و آن سوراخ گرد مانند هواکش را در نظر گرفت و با مهارت خاصی کلاه را به شدت پرتاب کرد تا از آن سوراخ بیرون بی افتد که کلاه ده سانت آن طرف تر خورد و مدفوع به دیوار چسبید و کلاه افتاد پایین و در دلش گفت ای وای چه کار کردم.

کلاه را برداشت آهسته و آرام از داخل ساختمان آمد بیرون از بین خانم ها هر طور بود رد شد و به در خانه رسید آهسته در را باز کرد بیرون رفت و با سرعت تمام شروع کرد به دویدن تا اینکه به یک پارک رسید و داخل آن پارک شد کلاه را شست و روی یکی از نیمکت ها دراز کشید.

هوا کمی که روشن شد به لب خیابان آمد به اولین ماشینی که از آنجا رد می شد گفت دربست ماشین نگه داشت و به راننده گفت من را به خیابان مولوی گاراژ ماشین های کاشان برسان هر چه بخواهی به تو میدهم.

با اولین ماشین به طرف کاشان حرکت کرد موقعی که از تهران بیرون آمد نفس راحتی کشید.

وزمان گذشت وگذشت حدوداً پانزده سالی طول کشید واو هرگزبه تهران نرفت.

ان روزها رادیو ضبط به بازار امده بود ومردم رادیو ضبط می خریدند.

بعضی ازجوانان به تهران می رفتند و از دست فروشان اطراف میدان توپخانه تهران رادیو ضبط می خریدند و به آران و بیدگل می آوردند.

چقدر جالب بود موقعی که کلید ضبط را می زدی درب کوچکی از جلوی آن باز می شد و نواری را داخل آن می گذاشتند و دو کلید را باهم فشار می دادند و به بچه ها می گفتند حرف بزنید ما هم حرف می زدیم و سپس نوارمان را بر می گرداندند و حرف های خودمان را تکرار می کرد و همه ی اهل خانواده خنده می کردند. بگذریم.

ان مردی که در تهران کا را خراب کرده بود تصمیم گرفت برای خرید رادیو ضبط به تهران برود عزم را جزم کرد و به تهران رفت و به میدان توپخانه در کنار بساط یک دست فروشی رادیو ضبطی را داشت نگاه می کرد که ناگهان در بساط دست فروشی بغلی رادیو ضبطی را دید که بسیار زیبا و جذاب بود بدون اینکه صاحب بساط بغلی را  ببیند به طرف بساطش رفت رادیو ضبط را برداشت با دقت نگاه می کرد پیچ ایستگاهش را می گرداند و در این هنگام بدون اینکه نگاهش را بالا کند به صاحب بساط گفت این رادیو ضبط چند است اما جوابی نشنید کمی دیگر به رایو نگاه کرد و دوباره سوال خود را تکرار کرد اما بازهم جوابی نشنید سرش را بالا آورد تا دوباره سوالش را تکرار کند که ناگهان خوشکش زد......

صاحب بساط همان رفیق قدیمیش بود.

رادیو را زمین گذاشت و آرام آرام بلند شد ابتدا خود را به کوچه علی چپ زد که یعنی من تو را نشناختم و به او گفت : چیه مگه .

من گفتم قیمت این رادیو ضبط چند است چرا نگاه می کنی و رفیق قدیمیش همچنان او را نگاه می کرد او نه جایی برای ماندن داشت نه فرصتی برای فرار که رفیق قدیمیش یا بهتر بگویم صاحب بساط شروع کرد به صحبت کردند و گفت.

بگذریم از آن شب که روز بعد چه گرفتاری هایی درست شد اما در ان خانه برای همه یک سوالی پیش آمده بود که بی جواب ماند.  و ادامه داد که در این پانزده سال گذشته چند بار به کاشان آمدم اما تو را پیدا نکردم و حالا هم هیچ کاری به تو ندارم فقط می خواستم از تو بپرسم تو آن شب چه طور بر آنجای طاق ریدی. 

شب های خاموشی

                         شب های خاموشی  

درزمان جنگ بعضی وقتها پیش می آمد که جنگ شهر ها شروع می شد ودو طرف دعوا شهرهای یک دیگررا می زدند.

مملکت ایران که ازنظر وسعت بزرگتر از عراق است اکثریت شهرهایش درتیرس هواپیماهای جنگی کشور عراق بود.

اگرچه اکثرمراکز استانها خالی از جمعیت می شد

 اداره ها ومدارس

 تعطیل می شد ومشکلات اجتمایی زیادی به همراه داشت

اما بعضی وقت

 ها جریانات جالبی بهمراه داشت که برای نوجوانان 

آن زمان سرگرمی

 خوبی بود.

به محض اینکه وضعیت قرمزمی شد بلا فاصله برق شهرها هم قطع می شد وتمام محله ها در خاموشی کامل فرو می رفتند و مردم از خانه ها بیرون می آمدند ودر سرکوچه ها یا در کنار تیرهای چراغ برق دورهم جمع می شدندوداستان ها تعریف می کردند. هرکس هرچه رانمی دانست آن موقع می گفت بعضی ها از جنگ جهانی دوم می گفتند بعضی ها از زمان خدمت سربازیشان می گفتندوهر کس جریانی را با آب وتاب درآن تاریکی تعریف می کرد تا وضعیت سفید می شد وبه خانه ها برمی گشتند این حالت بعضی وقت ها تا یک ماه طول می کشید وپیش می آمد که یک شب از غروب آفتاب تا ساعت دوازده شب چند مرتبه وضعیت قرمز می شد.

یادم هست یک شب حدوداً ساعت هشت شب بود که وضعیت قرمز شد و بلا فاصله برق رفت و از خانه آمدم بیرون به سر کوچه آن طرف خیابان رفتم چند نفر دیگر هم آمدند و در کنار تیر چراغ برق نشستیم و هر کسی از یک دری صحبت می کرد حدوداً ده دقیقه ای طول کشید و من دردی را در یکی از پاهایم احساس می کردم اما بی توجه بودم پس از چند دقیقه وضعیت سفید شد ناگهان تمام برق ها روشن شد من نگاه به پاهایم کردم دیدم یک لنگه کفش خودم را پا کرده ام و یک لنگه کفش خواهرم را باسایه خودم رویش را پوشاندم تا کسی نبیند.

شخصی که با آب و تاب مشغول صحبت کردن بود ناگهان گذاشت و رفت و آن شخصی که گوش به حرفش می داد صدایش زد و گفت کجا می روی بقیه اش را تعریف کن او گفت پشت تنبانم را پا کرده ام و شخصی که کنار من ایستاده بود آرام آرام از ما فاصله می گرفت تا از آنجا دور بشود خوب که نگاهش کردم دیدم پیراهن زنش را پوشیده است من که می خواستم کسی متوجه کفشهایم نشود به طرف خانه حرکت کردم به وسط خیابان که رسیدم کوچه بعدی را برانداز کردم دیدم هر کسی به سویی در حال فرار است.