بدون شرح



  

         

 

 

به ياد ندارم نا بينايي به من تنه زده باشد.

اما هر وقت تنم به جماعت بينا خورد گفتند:مگر كوري

روزگارت بي نياز باد ازين جماعت بينا كه دينشان را به شكمشان فروختند.

منبع: http://www.atlasiii.blogfa.com/

شهر دو تیکه

                      شهر دو تیکه  

ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم  چه شد

ما دهان از گله بستیم ونگفتیم چه شد

 

جای بنشین و بفرما بتمرگی گفتند

ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چه شد

 

تو نگفتیم و شمایی نشنیدیم هنوز

ساده مثل کف دستیم ونگفتیم چه شد

 

دل سپردیم به آن(دال)سر دشمن ودوست

دشمن ودوست پرستیم ونگفتیم چه شد

 

چه چراها که شنیدیم و ندانیم چه شد

ما همین بوده وهستیم ونگفتیم چه شد

 

شهرمایک شهر دوتیکه است.  یک قسمت به نام اران ویک قسمت به نام بیدگل .

اماقانونی برای شورای شهرهای دوتیکه وجودندارد.

و لذا چند روزمانده به انتخابات شورای شهرها بزرگان اران   دورهم می نشینند وقانون هایی برای خوددرست میکنند و کاغذ هایی می نویسند وازیک عده ای امضا می گیرند وچند نفری راکه خود می پسندند راهی شورای شهرمیکنند.

وباعث میشوند اران 9 نفررادرشورای شهر داشته باشند وجمعیت بیدگل هیچکس را.

وازاین جریان پیداست که فقط به اران رسیدگی خواهد شد.

وموقعی که درشورای شهرجلساتی بگیرند فقط اران خودشان

درذهنشان خواهد بود.چون بیدگل کسی را دراین جلسات نخواهد داشت.

لازم به یاد آوری است تمام جمعیت بیدگل پای صندوق های رای حاضر میشوند وبه منتخبین خود رای میدهند اما جمعیت بیدگل چند هزارنفرکمتر از اران است.

ازدولت جمهوری اسلا می وزارت کشور ومجلس شورای اسلامی تقاضا میکنیم تمنا می کنیم خواهش میکنیم برای شورای شهرهای دوتیکه قانونی وضع کنند که ازدو طرف شهرافراد خبره درشورای شهر حضور داشته باشند.

مسکن مهر در آران

مسکن مهر در بیدگل

شپش

شپش

از جمله چیزهایی که در قدیم مردم خیلی گرفتارش بودند و امروزه تقریباً خبری از آن نیست .شپش بود که در موی سر بچه ها لانه داشتند و بسیار زیاد تولید مثل می کردند و بعضاً بزرگترها هم به خاطر شپش خیلی اذیت می شدند وهمیشه سرشان را می خاران دند.

وبا آمدن بهداشت و مواد شوینده شیمیایی مثل فابر،صابون و شامپو شپشها هم تمام شد وبه جای آن کله خیلی مردها کچل شد ولی بهتر از شپش است بعضی وقتها که چند نفر دور هم نشسته بودند اگر یک نفر در بدن خود شپش گنده ای پیدا می کرد روی زمین می گذاشت و ناخن انگشت شستش راروی شپش می گذاشت و فشار می داد واو را می کُشت وبعد در جمع این شعر را می خواند  

کشتم شپشِ، شش شپشِ، شپش کشِ، شش پا را

وبعد از اطرافیان این سؤال را می پرسید:

شعری که من خواندم چند کلمۀ شپش داشت؟

دراین شعر چند حرف شین به کار رفته بود؟

این شعر چند تا نقطه داشت؟

در این شعر چند عدد ریاضی و چند بار به کار رفته بود؟

لازم به یادآوری است که:

در ادبیات فارسی این تنها شعری است که بیشترین نقطه را به خود اختصاص داده است.

عملیات بیت المقدس هفت

                       عملیات بیت المقدس هفت   

این روزها سالگرد عملیات بیت المقدس هفت می باشد.

یکی از عملیاتهای نفوذی ایران دراواخرجنگ.

از جمله گردانهایی که در این عملیات شرکت کرد و حضورفعال داشت گردان علی ابن ابیطالب از لشگر هشت نجف اشرف به فرماندهی آقای علی اربابی بود.این گردان تشکیل شده بود از بچه های کاشان و آران وبیدگل.پایگاه ا صلی این گردان درلشگر هشت نجف اشرف درشهر شوشتر و در پادگان خاتم ال انبیا بود.

این گردان دارای چهار گروهان به نام امام حسن امام حسین قمر بنی ها شم وامام سجاد بود.من به همراه رفقا درگروهان امام سجاد فعالیت داشتیم.روزهای قبل از عملیات تمام دستورات لازم را به ما دادند یا به قول از نظا میها گردان را توجیح کردند.

عملیات حدوداًساعت یازده شب در منطقه عمومی شلمچه آغاز شد

ابتدا گروهان امام حسن وارد عمل شد که خط عراق را شکست وپیروزی خوبی به دست آورد.سپس نوبت گروهان امام سجاد بود

به فرماندهی آقای کوه کن که آقای علی اربابی همراه ما بود.ما پس از مقداری پیشروی به یک مقر فرماندهی عراق برخوردیم که نیروهای عراقی بسیار مقاومت می کردند.

آقای علی اربابی با چند نفر از نیروهای با تجربه از پشت مقر عراق حرکت کردند وبه ما گفتند که مستقیم به جلو بروید ودر حقیقت ما مقر فرماندهی دشمن را در آن موقعیت محاصره کردیم مو قع پیشروی ما عراقیها خیلی مقاومت می کردند وما در حدی به آنها نزدیک بودیم که صدای حرف زدن آنها را می شنیدیم.درگیری سختی بین ما و آنها رُخ داده بود با پیشنهاد یکی از بچه ها چند نفر با هم شدیم وبا فریاد بلند 

الله اکبروتیراندازیهای پی درپی به طرف آنها یُرش بردیم.عراقیها از فریاد الله اکبر ما بیش از تیراندازی ما می ترسیدند.آقای اربابی و همراهانش از آن سو با عراقیها در گیر شدند و واردمقرآنها شدند ودر حقیقت این فرمانده با تجربه آن مقر را بدون اینکه گروهان ما تلفاتی بدهد آنجا را فتح کرد وسپس گروهانهای بعد از ما وارد عمل شدند همراه با آقای علی اربابی پیش روی کردندوبه اهداف از پیش تعین شده دست یافتند.

در این عملیات هزاران عراقی به اسارت ایران در آمدند واز عراق هزارا ن کشته بر جای ماند.

اما ظهر روز بعد عراق پاتک شدیدی انجام داد ولشگرهای سمت چپ وراست ما به علتهایی نتوانستند مقاومت کنند و دستور عقب نشینی برای ما صادر شد.

آقای اربابی همراه چند نفر دیگر در خط اول با عراقیها درگیر شدند ودستور عقب نشینی را برای بقیه گردان صادر کردند وخود مورد اثابت یک گلوله خمپاره دشمن قرار گرفت و شهید شد ودر حقیقت این مرد بزرگ جان خود را فدای کُل نیروهای گردان کرد.

سردار شهيد علي اربابي بيدگلي

من بارها با آقای علی اربابی هم صحبت شده بودم وخاطرات زیادی ازایشان دارم فقط این را به شما بگویم اگر کسی ایمان به درگاه خدا نداشت کافی بود یک بارپای صحبتهای آقای علی اربابی بنشیند به خدا و پیامبر وقیامت عقیده پیدا می کرد .شب بعد موقعی که به موقعیت گردان در پادگان خاتم ال انبیا برگشتیم ، بعداز نماز مغرب وعشاء جلسه عزاداری برای شهدا گرفتیم و آقای هارونی برای ما مداحی کرد .ابتداچراغهای آسایشگاه راخاموش کردند تا بچه ها راحت گریه کنند و آقای هارونی بسم الله الرحمن الرحیم را که گفت :

صدای گریه بچه ها بلند شد.

وبلاگ نویسان محترم چنانچه اطلاعاتی درباره شهیدان اربابی ها می خواهید به وبلاگ شقایق و گلهای عاشق مراجعه کنید. http://farhang222.blogfa.com/  و این وبلاگ را در پیوند های خود قرار بدهید تا یادی از این عزیزان کرده باشید.

 با تشکر از شما.

آخرین میلگرد

      خاطره ای از ارتحال حضرت امام

آن روزها من یک کارگر جوشکار بودم جوشکاری اسکلت ساختمان.

سه روز قبل از اینکه حضرت امام به رحمت خدا برود در یکی از کوچه های بیدگل مشغول جوشکاری یک ساختمان شده بودم.

خانه های آن روز شهر ما فقط دو طبقه بودند یک زیر زمین و یک همکف روز سیزدهم خرداد باید کار من در آن خانه تمام می شد.

بعد از ظهربودکه آهن ریزی کل خانه را انجام داده بودم فقط آهن های سَرسِرای آن خانه را باید به وسیلۀ یک میلگرد به هم وصل می کردم تا کارم تمام بشود. میلگرد را بریدم و به بالای آن ساختمان بردم و یک سرش را جوش دادم که برق رفت تا غروب منتظر ماندم برق نیامد.

صبح روز بعد دوباره مشغول شدم دستگاه جوشکاری را روشن کردم و از چوب بست بالا رفتم هنوز مشغول کار نشده بودم که رادیو ساعت هفت را علام کرد. کمی صبر کردم تا خلاصه اخبار را بشنوم که گوینده گفت:

«روح امام به ملکوت اعلاءِ پیوست» دست هایم سست شد به قول امروزی ها حالم گرفته شد در آن لحظه شدم مثل بچه یتیم هایی که امیدی به جایی ندارند باید کارم را تعطیل می کردم،اما فقط یک میلگرد مانده بود برای جوش دادن.

رادیو های همسایه ها یکی یکی روشن می شد و صدایش را بلند می کردند.

مردم از خانه ها بیرون می آمدند.و من سعی داشتم زودتر کارم را تمام کنم.که یکی از داخل کوچه فریاد زد«آهای مگر نمی دانی امام از بین رفته است، چرا هنوز هم کار می کنی؟»گفتم الان می آیم پایین و مشغول جوش دادن شدم و دوباره فریاد زد خجالت نمی کشی همه تعطیل کرده اند و تو با اینکه می دانی امام مرده است باز کار می کنی.   چه قدر بی تربیت بود  نگاهش کردم و شناختمش در سال 57 که ما در تظاهرات شرکت می کردیم به او می گفتند شاه دوست موقعی که به جبهه می رفتیم آنها کنار می ایستادند و می خندیدند.

من که بارها در جبهه بودم و یک برادرم شهید شده بود و یکی از یاران امام بودم و حالا اشک در چشمانم حلقه زده بود مورد داد و بیداد او قرار گرفته بودم، که عده ای را دور خود جمع کرده بود و من را نشان می داد و می گفت:

نگاهش کنید با اینکه می داند امام از بین رفته است اما همچنان کار می کند من آخرین میلگرد را جوش دادم،آمدم پایین ابزار هایم را جمع کردم و گوشه ای گذاشتم از آن خانه آمدم بیرون و به طرف خانه ی خودمان حرکت کردم وقتی از جلوی آن جماعت می رفتم همه نگاهم می کردند می خواستم فریاد بزنم بگویم!من طرف دار امام هستم یا تو،من یار امام هستم یا تو،من به جبهه رفتم یا تو،من مجروح شدم یا تو،من درراه امام خون از بدنم ریخته شده یا تو،من برادرم را از دست دادیم یا تو.اما بغض گلویم را گرفته بود و آن جماعت با دیدن اشک چشمانم همه چیز را فهمیدند. آری آن روز متوجه شدم ما تنها شده ایم یاران امام تنها شدند کسانی که سالهای سال در جبهه ها بودند و کسانی که شهید داده بودند و دلشان به وجود امام خوش بود احساس یتیمی می کردند.و از همه ی خانه ها صدای گریه بلند بود.

پلی در تهران

      پلی در تهران

بزرگراه امام علی (ع)در تهران

اشکنه

اشکنه

ازجمله غذاهای قدیمی است که خیلی ساده ومقوی بود وتشکیل شده بود از:

پیاز،روغن،تخم مرغ،نمک،ادویه،گشنیز و درست کردنش ساده وارزان بود.

چندغذای قدیمی دیگرنیزطبخ می کردند که نام بعضی ازآنها را می نویسم مثلا تاس کباب که تشکیل می شدازگوشت سیب زمینی سیب ترش ومخلفات دیگر.

 گوشت عدس وبادمجان ، گوشت لوبیا با زردک،  شامی که باگوشت گرد نخوچی ادویه وخاک قند، شیره وسرکه درست می شد وآب گوشت آن را خالی می شد خورد.

غذایی که احتیاج به آتش نداشت غذایی به نام آب سکنجبین بود ، آب را با شربت سکنجبین قاطی میکردند ونان داخل آن می ریختند وبا اشتهای تمام می خوردند.

اگر یک روز در یک خانه دو خروس برهم می پریدند و گردن هم دیگر را خونی می کردند می شد فهمید نهار فردای آن خانه چیست.صاحب خانه یکی از خروس ها را سر می برید و بقیه کارها با زن خانه بود.

 خروس را داخل آب جوش می انداختن سپس پرو بالش را می کندند و تمیزش می کردند و روز بعد با نخود در زود پز می انداختند و از صبح روی اجاق می گذاشتند.

 نزدیک ظهر مقداری برنج به آن اضافه می کردند و چقدرموقع خوردن خوشمزه می شد.

امروزه ماست به عنوان دسر غذا حساب می شود اما باور کنید در قدیم ماست یک وعده ی کامل غذای ما بود.

یکی از غذاهای قدیمی گوشت نخود با اسفناج بود پس از اینکه آب گوشتش را با نان خشک خانگی می خوردند گوشت و نخودش را در کاسه ی روحی بزرگی می ریختند و با گوشت کوب چوبی می کوبیدند و همه ی اعضای خانه از همان کاسه غذا می خوردند.

در اینجا شعری درباره ی اشکنه از روزنامه ی توفیق ازقدیم الایام است را برایتان می نویسم تابخوانید و لذت ببرید.

دو روز پیش برفتم به خانه و قت ناهار

                            تنم زحادثه ی چرخ سفله بود نزار

گرسنه بودم و از رنج راه خسته روان

                              صدا زدم که عیالم بیا ناهار بیار

زجای جست و بگفتا دمی تحمل کن

                       که دیگ اشکنه را من نهاده ام سر بار

نگشت لحظه و آورد سفره را گسترد

                       پنیر و سبزی اندر یمین و ماست یسار

چهار سنگک در چهار گوشه ی سفره

                   نهادو رفت به مطبخ چو سرو خوش رفتار

سپس بیامدو آورد دیگه اشکنه را

                   چه اشکنه که ز دل رنگ و بوی برد قرار

چه اشکنه که شد از بوی شنبلیلۀ او   

                              همه اطاق معطر چو دکه عطار

کنار سفره نشستم به مثل نره پلنگ

                         به دست کاسه ترشی چو آهوی تاتار

نشستم و بزدم آستین خود بالا

                  شروع کردم و خوردم چو ضیغم خونخوار

دو لقمه ای بگرفتم چو کله گربه

                        بسان شیر که آهو کند به دشت شکار

چوسیر گشتم سر سوی آسمان بردم

                    خدای را شدم از روی صدق شکر گذار

به شکر آنکه چو توفیق جان و ثروت خویش

                         به راه ملت کردم ز راه صدق نثار   

حسین بیدگلی

          حسین بیدگلی   

 

اکثرشماوبلاگ نویسان حسین بیدگلی رامیشناسید.  اودروبلاگ نویسی سابقه چندساله دارد ومن سابقه چندماهه. حسین وبلاگ من را درست و راه اندازی کرده است اما من کامپیوتر بلد نیستم ومطالبم را روی کاغذ می نویسم و پسرم علیرضا آن را وارد کامپیوتر می کند ودر وبلاگ ثبت می کند . برادرم حسین در کودکی هیچ وقت در خانه نبود صبح زود تکه ای از نان بربری را دست می گرفت واز خانه بیرون می آمد.او با همسایمان که      گله دار بود به صحرا می رفت و پدرم خاطرش جمع بود که او دنبال گوسفندان همسایه به صحرا می رود.وبه او ایراد نمی گرفت.حسین هر روز از بیابانها یک چیزی به خانه می آورد وبه ما نشان می داد و آخر شبها مادرم با نوک سوزن خارهای کف پای او را در می آورد. 

او هنوز هم به صحرا میرود و به بیابانهای اطراف سری می زند اما حالا مسلح است به دوربین عکاسی .واز هر سنگ و خاروخرو اسب و کلبه و بوته و گل و درخت و آسمان  وزمین  و سیخه و آب انبارو جوی و علف و ریگ و قرص و کفش و کهنه و دیوارو و چاه وچینه وخرمن و سگ و شغال و روباه و پرنده و چرنده و خزنده و ملخ و سوسک و کجول و طو فان و ابر و ماهی و سنوبر و سنبله عکس میگیرد و بعضی از آنها را در وبلاگ می گذارد وشاید بعضا شما آنها را مشاهده کرده اید ومن هرچه در وبلاگم می نویسم از خاطرات خودم است اما او با افراد سالخورده  

محله ها صحبت می کند ویا از بزرگان طایفه ها سوال می پرسد ومطلب هایی راجمع آوری می کند .

من سالهادر جبهه جنگ بودم ودومرتبه مجروح شدم یادم هست موقعی که قطعنامه امضا شد ومن از جنگ برگشتم ساکم در دستم بود که وارد خانه شدم با اول کسی که برخورد کردم حسین بود حسین قبل از سلام و احوال پرسی به من گفت خواب چه کردید ومن هیچ حرفی  برای گفتن نداشتم و من گفتم هیچی.

هر چه منتظر شما شدیم نیامدید وجنگ تمام شد. او گفت اگر منتظر من بودید باید همان اول جنگ را تمام می کردید.

به هر حال شاید این چند روز در وبلاگ وطن من بیدگل چیزی نوشته نشود چون حسین به اعتکاف رفته است او این روز ها به خیل زاهدان خدا جو پیوسته است دیشب که با هم بودیم به من گفت امشب به اعتکاف می رود ودوربین عکاسی اش را با خود می برد در حالی که بردن دوربین ممنوع می باشد به او این اجازه را دادن که برای تهیه گزارش بادوربین وارد شود.

به هر حال او به مسجد محقق رفت تا ضمن به جا آوردن اعمال ماه رجب عکسها و گزارشهایی برای شما خوانندگان محترم تهیه کند.که این کارش اجر عظیمی خواهد داشت.