دخترم به مدرسه ابریشم چی می رود.

        دخترم به مدرسه ابریشم چی می رود.

مریم کلاس دوم مدرسه ابتدایی حاجیه خانم ابریشم چی است.

هر روز او را با ماشین خودمان به مدرسه می برم.موقعی که می روم تا او را بیاورم جلوی درب مدرسه شلوغ است و خیلی ها برای بردن بچه هایشان آمده اند.بعضی موقعها پیش  می آید که کلاس به علتی دیرتر تعطیل می شود.و والدین کمی معطل می شوند ومو قعی که دانش آموز آمد به او می گویند چرا دیر کر دی من کار داشتم و تو مرا این قدر معطل کردی. به نظر من این را به محصل گفتن اشتباه است.چون او هیچ گناهی ندارد.بعضی موقع ها از مدرسه که می آیند کاغذ نوشته هایی در دست آنهاست بعضی والدین در جلو درب مدرسه بدون اینکه متن کاغذ را بخوانند می گو یند این کاغذ را برای چه آورده ای.کار دیگری ندارند فقط بلدند کاغذ به شماها بدهند.چندی پیش موقعی که دخترم را به خانه آوردم کیف خود را باز کرد و از لابلای کتابها کاغذ نوشته ای به من داد که در آن نوشته شده بود سهم شما از هوشمند کردن کلاس ها فلان مبلغ می باشد صبح روز بعد فلان مبلغ را به او دادم و به او گفتم همراه با آن کاغذ به مدیر مدرسه بده.سالی چندمرتبه دعوت نامه ای به خانه می آورد بدون اینکه چیزی به اوبگویم وبا توجه به اینکه در مشاغل آزاد کار و گرفتاری بسیار زیاد است در همان جلسه شرکت می کنم.یک روز در جلسه اولیا و مربیان شرکت کرده بودم آقایی را آورده بودند و او از همه دری صحبت کرد به غیر از بچه ها ی مدرسه و جلسه بدون هیچ هد ف و نتیجه ای تمام شد.و یک روز یک مربی را از کاشان آورده بودند که بسیار خوب برای ما صحبت کرد و حرف دل بچه ها را گفت و چگونه رفتار کردن با بچه را به ما یاد داد که تقریباًدر آن جلسه اثر مثبتی گذاشت.بعضی مواقع پیش می آید دانش آموزی با پدرش به مغازه ما می آیدتا وسائلی برای کاردستی مدرسه بخرد مثل،کمان اره مویی یا لوله پلیکا برای درست کردن دوربین زیر دریایی می بینم موقع پول دادن به دانش آموز چقدر نق می زند و می گو ید معلم ها بجای اینکه درس بدهند این کارها را به بچه ها می گویند ،یا می گویند زمانی که ما درس می خواندیم این چیزها نبود این در حالی است که خودشان چقدر پول خرج اَتینا می کنند ولی فرزندشان باید با خجالت از مغازه ما بیرون برود.

بزرگتر ها برای رفتن به سر کار به چه چیزی نیاز مندند بعضی ها به سرویس ایاب وذهاب،بعضی ها به آرامش محل کار،بعضی هابه.........

که همه چیز برای آنها مهیا می شود اما بچه ها برای بهتر درس خواندند در مدرسه به غیر از کیف و کتاب به چه چیزهای دیگری نیازمندند...... 

مردی ازتهران

                                 مردی ازتهران

درسالهای خیلی دور که نزد پدر و مادرمان مشغول شغل قالی بافی بودیم خیلی جریانها را می دیدیم ،یا از زبان پدر و مادرمان و یا از زبان دیگران می شنیدیم .

واز آنجایی که فیلم، تلویزیون ،سریال،مبایل وبازیها ی کامپییوتری نبود همۀ جریانها در ذهن ما نقش می بستند وحالا پس از ده ها سال یکی یکی به یادمان می آید و بعضی از آنها را به روی کاغذ می آوریم.

موضوعی را که در اینجا می خوانید واقعیتی است که شاید برای دیگر خانواده ها نیز به طریقی دیگر اتفاق افتاده باشد.پدرم از طریق قالی بافی اِمرار معاش می کرد وزندگی یک خانواده نُه نفره را با سختی می گذراند.قالیهایش که پایین می آمد آن را به بازار کاشان می برد وپس از چند ماه با چک به دلالان یا بازاریان کاشان می فروخت وآنها هم چک مشتریانشان را به او می دادند و بعضی وقتها پیش می آمد مو قعی که تاریخ چک می رسید به در خانۀ ما می آمدند وچک را می گرفتند وبا یک کلمۀ ببخشید چند ماه دیگر سر می بستند. یک روز بعد از ظهر شخصی در خانۀ ما را زد و گفت که فلانی ور شکست کرده و به کشورهای خارج فرار کرده است.پدرم به اتاق آمد و جریان را به مادرم گفت وبعد گفت سی هزار تومان چک او را داریم که یک جفت قالی بوم گُلی دوازده متری به او فروخته بودیم (سی هزار تومان پول سال 55،56 )که پدرم با مشکلات زیادی روبرو شد. پس از مدتی پدرم دو تا قالی زد یکی را مزدی برای ارباب دیگری را برای خودمان که با پول قالی مزدی خرجی ما را تأمین کرد. ده ها سال طول کشید بچه ها بزرگ شدند واز خانۀ پدرم رفتند وپدرم در سن کهولت قرار گرفته است واز دو پا عاجز شده است. سال گذشته شخصی از تهران به مغازه من آمد و به قفسها و اجناس داخل مغازه من خیره شده بود ومغازه من را با دقت نگاه می کرد من برای چند لحظه او را زیر نظر گرفتم از لباس و  حالتش فهمیدم که او مشتری نیست. پس ازاینکه مشتریهای مغازه من رفتند به او گفتم :بفرمایید،واو به طرفم آمد وپس ازچند لحظه مکث به من گفت حاجی علی بیدگلی کیست؟ابتدا فکر کردم اشباه آمده است  کمی فکر کردم وگفتم: درطایفه ما دو حاجی علی بیدگلی هست. باکدامیک کار دارید؟گقت حاجی علی بیدگلی درخیابان معین آباد.گفتم پدر من است . گفت:در چه وضعیتی است؟ گفتم ازدو پا عاجزشده ودر خانه خوابیده است و حواسش کمی پرت شده و در کهولت سن قرار دارد. اگر با او کاری دارید می توانید به پسرهایش مراجعه  کنید. گفت: حقیقت این است که زمانی شخصی از تهران یک جفت قالی از پدر تو خریده ودو جفت قالی از دو نفر دیگر که جمعاً می شود شش عدد قالی دوازده متری که از پول آن فرشها در بیابانهای اطراف تهران قطعه زمین بزرگی خرید. وپس از مدتی به دلایلی ورشکست کرد وبه کشورهای خارج فرار کرد . اما حالا مدت زمانی است که به ایران آمده و آن زمینی را که در بیابان خریده بود اطرافش راشهر گرفته و ازیک طرف آن زمین اتوبان واز طرف دیگر بلواری کشیده اند. واطرافش را آسمان خراشهایی ساخته اند .وقیمت آن زمین دوازده میلیارد تومان است.حالا آمده ام تا رضایت پدرت را برای آن شخص بگیرم. چندحاضرید بگیرید تا رضایت بدهید ؟ کمی فکرکردم و گفتم پول سه جفت قالی تبدیل به دوازده میلیارد تومان شده است. پس چهار میلیاردش از پول پدر من است. دو میلیارد تومان از آن چهار میلیارد را به ما بدهید تا رضایت دنیا و آخرت پدرم را بگیرید.

او کمی فکر کرد و دستی به صورت خود کشید و دوباره مغازه من را برانداز می کرد وآرام آرام به طرف درب مغازه رفت وسپس رو به من کرد وگفت:دوباره برمی گردم و رفت و دیگر بر نگشت.

و اما اینکه این شخص خود تاجر بوده یا واسطه آن بوده نمی دانم.

او می توانست با صحبت کردن خوب رضایت ما را بگیرد و قلاده آتش قیامت را از گردن خود بردارد.

هستند افرادی که قیامت خود را که دائم العمر زنده هستند به دنیایشان که چند ده سال بیشتر زنده نیستند می فروشند.آن هم به خاطر پول.

دایی خیرالله

دایی خیرالله به رحمت خدا رفت

خیرالله خالوئیان دایی بزرگوار بنده امروز به دیدار معبود شتافت.

او اگر چه هنرمند نبود اما همین بس که هنرمندی همچون شهید محمد خالوئیان را به جامعه تقدیم کرده بود او امروز به جمع هنرمندانی از

 خانواده اش پیوست که از دیرباز به دیار باقی رفته بودند .اوامروز به دیدار پدر مرحومش که شاعری هنرمند بود رفت. او امروز به دیدار پسرش رفت هنرمندی که در نقاشی و خوشنویسی ماهر بود.او امروز به دیدار برادرش رفت که مداح اهلبیت بود برادرش نه تنها مداح بود بلکه هنر مداحی و چاوشی را دارا بود و در حسینیه سلمقان قدیم بیدگل بحر طویل مرحوم وصاف را به طریقه هفت ضرب زنجیر زنی می خواند او به دیدار مادر بزرگوارش رفت مادری که هنر مند بود و هنر مامایی قدیم را داشت و در بیدگل قدیم خانم خورشید خالوئیان تنها زنی بود که مدرک مامایی را از حکومت وقت داشت خورشید خالوئیان هفتمین پشت مامایی در بیدگل بود و دایی خیرالله امروز به جمع هنرمندان خانوادگی اش پیوست خداوند آنها را مورد رحمت خود قرار دهد.   

 اشعار زیر از پدر مرحوم خیرالله خالوئیان می باشد:

شب شدو مشعله ی شاه جهان روشن شد          

                                     عالمی را به نور قدمش گلشن شد         

 آنجا که زدن سیخ چراغی به زمین                       

                                       بر کاسه ی چشم خارجی محکم شد     

...........................


 پسر موسی کاظم،دوبرادر شاهند        

                                       اولی شاه خراسان دومی شاه چراغ

ما به دل آرزوی شاه خراسان داریم    

                                       داریم امید ببینیم پدر شاه چراغ

اولویت

خیابان معین آباد جزوء اولین خیابانهای بیدگل می باشد .پس از انقلاب از طرف مسؤلین بنا بر این شد که این خیابان

اصلاح و عریض تر بشود.ابتدا کمی جدی گرفتند واخطار به مردم دادند.پس از مدتی سرد شدند و بی توجه .بعد ها مردم محله دنبالش را گرفتند و بارها به شهرداری رفتند و همیشه مسؤلین به مردم گفتند خیابان معین آباد در اولویت است.

ودر آینده درست خواهد شد.بعضی ها خانه هایشان را به شهرداری فرو ختند ولی نه تنها خرابش                                                                

نکردند بلکه آن را به اداره یا پایگاه نظامی تبدیل کردند. مسؤلین که می توانند بیابانهای اطراف شهر را آباد کنند

،در این محله در خم یک کوچه مانده اند. بعضی ازروسای کارخانجات بزرگ شهرک صنعتی            

از دامن این مادر پرورش دیده اند اما موقعی که باید قِدمی برایش بردارند ویا حرفی بزنند او را ترک کردند و رفتنند.

در این محله هستند افرادی که دارای مدرک تحصیلی بالا مدیریت عالی ومسؤل ادارات می باشند.

اما موقعی که ماشینشان از این خیابان عبور می کند فقط جلوی خودشان را می بینند.

این محله توانسته است هشت مهندس واُستاد دانشگاه با مدرک بالای تحصیلی تحویل جامعه بدهد اما این مهندسین یادشان رفته است که نان و نمک این محله را خورده اند تا به جایی رسیدند وحالا به دیگران خدمت می کنند.

این محله پنج روحانی تقدیم دامن پر مهر اسلام کرده است که ..........

محلۀ معین آباد تنها محله ایست که دو نفر را در شورای شهر دارد اما پست ومقام بعضی وقتها به جایی می رسد که انسان فراموش می کند چه کسانی انها را اَصلح دانستند وانتخا بشان کردند شهرداری ناحیۀ دو در این محله متولد شده وتا کنون به هیچ کجا کوچ نکرده است. و ای کاش امیدی به آن می بود.

محله معین آباد با تقدیم دوازده شهید سه آزاده یک مفقودالاثر چندین جانباز دین خودرا به انقلاب ادا کرده است تا ببیند مسولین چگونه دین خود را به این محله ادا خواهند کرد.        

   دولت چه شد که چهره زدرماندگان بتافت

                                                    اقبال از چه راه زبیچارگان رمید

    پروین توانگران غم مسکین نمی خورند 
                
                                     بیهوده اش مکوب که سرداست این حدید 


نوروز و اس ام اس

سالها قبل که دولت الکترونیک نبود مردم نوروز را
به طریقی دیگر تبریک می گفتند چند روز مانده به عید نوروز برای آشناها و فامیل
کارت تبریک می فرستادند کارتهای تبریک بسیار زیبا بودند بعضی از کارتها عکس طبیعت
را نشان می داد که علامت آمدن بهار بود بعضی از کارتها عکس گل محمدی یا گل یاس یا
گل رُز بود که بسیار زیبا بود. بعضی ازکارت تبریکها عکس شمع،گل وپروانه  داشت که ما می خریدیم ودر عالم بچه گی یمان با دقت به آن نگاه می کردیم وچقدر لذت می بردیم.وبعضی از کارت تبریک ها عکس جاده پل و منظره  شهرهای بزرگ بود. روزهای نزدیک نوروز موقعی که پستچی درب خانمان را می
 زد ونامه ای می آورد می دانستیم که کارت تبریک آورده است از او می گرفتیم منظره اش را می دیدیم و آن را می خواندیم ومتقا بلاً کا رت تبریکی برایش می فرستادیم. امروزه این چیزها تقریبا از مُد افتاده است و به جای آن اس ام اس آمده است.

تعدادی چند از اس ام اس هایی که در نوروز امسال از طرف دوستان و آشنایان برای اینجانب آمده است در اینجا ذکر می کنم.

   یا مقلب قلب من در دست توست

                                                    یا محول حال من سرمست توست

         کن تو تد بیری که درلیل و نهار

                                                    حال قلب من شود همچون بهار

                                                           ****                                    سال و فال و حال واصل ونسل و تخت وبخت 

                                                    بادت اندر شهریاری برقرار وبردوام

سال خرّم فال نیکو مال وافر حال خوش

                                          اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

                                                                ****

درودی به نام اهورا مزدا، با بزرگی فلات آریایی، به زرینی برگهای اَوستا، به بزرگی تاریخ پارس، به گرمی آتش زرتشت، هدیه به تو که از نسل کورش هخامنشی هستی، جشن باستان آریایی بر تو و خانواده ات مبارک.

                                                              ****            

ایستادن اجبار کوه بود     رفتن سرنوشت آب   افتادن تقدیر برگ   صبر پاداش آدمی

پس بی هیچ چشم داشتی حراج محبت کنیم که همگی خاطره ایم.

                                                               ****

چه نیکو رسمی است هر چند یکبار تازه شدن را به اشتراک گذراندن .

در هیاهوی سبقت ثانیه ها،کمی آرام بگیریم و آرامش رابه دیگران هدیه دهیم و نوروز زیباترین فرصتها ست.

تازگی نوروز برشما وآنانکه شادی شما شادشان می کند فرخنده باد.


ماشین کمر

درسالهای هزاروسیصدوچهل وپنج تا هزارو سیصدوپنجاه وپنج مردم موقعی    که می خواستند به کاشان بروند با ماشینی به اسم کُمر   به کاشان می رفتند ماشین کُمر شبیه مینی بوس بود اما کوچکترو  گوشه هایش گرد بود و در پشت کُمر پله ای بود که  از آن برای رفتن به بالای ماشین استفاده می کردند در بیدگل دو ایستگاه برای رفتن به کاشان بود به یکی از آنها میگفتندایستگاه پا منبع وبه یکی می گفتند طاق نُصرت ایستگاه طاق نُصرت در میدان امام خمینی و در ابتدای خیابان امام بود ما از ایستگاه طاقنُصرت سوار می شدیم وبه کاشان می رفتیم و موقعی که کُمر از آبادی بیرون می رفتگردو خاک زیادی در پشت سر آن به هوا بر می خواست که از فاصله دور می شد فهمید که ماشینی به کاشان می رود و موقعی که به کاشان می رسید اگر قطار نمی آمد از روی ریل  راه آهن رد می شد و به خیابان فرح می رسید که امروزه  به آن می گویند خیابان طالقانی و سپس به ایستگاه ماشین های بیدگل می رفت که به آن می گفتند تلگراف خانه مردم از ماشین پیاده می شدند واکثر آنها برای خرید و فروش به بازار کاشان می رفتند چیزهایی  که مردم برای فروش به کاشان می بردند،عبارت بود از ماست ،پنیر،تخم مرغ،مرغ وخروس زنده، شلغم وچغندرو ...


بعد مایحتاج خود را می خریدند وبرمی گشتند که خرید آنها اکثراً چله،پودزیر،پودرو،


بقچه رنگ قالی وخُورد وخوراک و مایحتاج زندگی بود .


آن روزها رسم بر این بود که وقتی ماشینی می خواست از روی ریل راه آهن رد بشود برای سلامتی  مسافرها صلوات می فرستادند مثلاً یک نفرذکری می گفت و بقیه صلوات می فرستادند یک روز موقعی که ماشین کُمر از کاشان برمی گشت و می خواست از


 بلندی راه آهن بالا برود هیچ کس صلوات نفرستاد به روی ریل رسید باز هیچ کس


 صلوات نفرستاد در حال پایین  آمدن از خط راه آهن بود که ناگهان پیرمردی  که آخر  ماشین


 نشسته بود باصدایبلند گفت:


برای سلامتی آقای راننده،مَنِ گوینده، شُمای شنونده ، چرخِ دونده، تُرمزه گیرنده

 

 

 بلند صلوات بفرست.                


دیگر نیست

شبهای گرم تابستان توی تارامی می خوابیدیم.اول شب از حوض 

 

 بزرگ خانه مان صدای قورباغه واز لابلای گلهای لاله عباسی

 

 

صدای جیر جیرک و سوسک باغی می آمد که دیگر نیست.  

 

در نیمه های شب صدای زوزه شغالها از یک طرف آبادی می آمد  

 

که فقط برای چند لحظه صدا می کردند و بعد از چند ثانیه شغالهای  

 

آن طرف آبادی جوابشان را می دادند،دیگر نیست. 

 

در اواخر شب از روی دیوار کاهگلی همسایه نور فانوسی را می

  

 دیدی که نشان می داد پیر مردی برای آبیاری به صحرا می رورد

 

 

که دیگر نیست.

  

 

نزدیکی های اذان صبح صدای مناجات اهل دل از دور دست ها

  

می آمد و انسان را به یاد خدا می انداخت که دیگر نیست. 

 

نزدیکی های طلوع آفتاب صدای خروسها از تمام محله ها می آمد

  

 که دیگر نیست.

  

با رفتن پدر در صبح زود صدای درب چوبی خانه می آمد،دیگر

 

 

 نیست.

  

مادرم درب کجۀ مرغ و خروس ها را باز می کرد و صدای جیک

  

جیک جوجه ها گوش ما را نوازش می داد،دیگر نیست.

  

آفتاب کمی با لا آ مده بود که دهقانان و کشاورزان سوار الاغ های

 

  

خود بودند و به صحرا می رفتند و بلند بلند با هم حرف می زدند

 

 

که دیگر نیست.

  

صدای گنجشکها و پرندگانی که در شکاف چینه های خشتی و گلی

  

لانه داشتند چه زیبا بود اما دیوارهای امروزه سنگ،سرامیک و

  

آجرنماست و لانه ی پرنده دیگر نیست. 

 

صدای غارغار کلاغها ازدرختان سر به  فلک کشیده کارخانۀ برق

 

بیدگل می آمددیگرنیست.

 

جهاز دختر خانمها بر روی خونچه و چرخ گاری دیگر نیست.

 

عمارت قعله ی بزرگ معین آباد سلخ جلوی آن باغ بزرگ ودیدنی

 

پشت آن دیگر نیست که اگر می بود امروزه بزرگترین مرکز

 

توریستی این شهر برای گردشگران داخلی وخارجی بود.

 

جغدی که غروب آفتاب در دیوارهای کهنه و قدیمی زیارت

 

شاهزاده اسماعیل با صدای بلند می خواند یا به قول ما شیون می  

 

کرد دیگر نیست .

  

درختهای توت میدان سلمقان دیگر نیست .

 

قبرستان شاهزاده حسین بیدگل دیگر مخوف و تر سناک نیست. 

 

قنات مبارکه نیست،جوی کلتی نیست،آب دست زیر نیست،گردوله

 

نیست،محگل نیست،صفا نیست،صمیمیت نیست،یک رنگی نیست.

  

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

  

                         هیچ کس غصۀ این را که چه می کرد نداشت

 

همیشه سادگی و لطف و صفا می جوشید

 

                                 خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

 

جمله هایی که نوشتم برای هر یک صفحه ای از کتاب را لازم

 

است که برای ما وقت دیگرنیست. 


تانکر هوایی


در قدیم الایام که سازمان آب و فاضلاب نبود آب منطقه ای بید گل را به وسیله ی یک تانکر هوای  

تأمین می کردند و بعدها به علت های می خواستند این تانکر هوایی را از شهربیرون ببرند و

 لذا دست بکار شدند وچند روزی ستونهای تانکر رابه وسیله دستگاه 

هوا برش می دادند تااینکه یک روز از انجا رد می شدیم که دیدیم دو

 جرثقیل ایستاده اند ومیخواهند تانکررابه وسیله ی جرثقیل بلند کنند

 وجمعیت زیادی برای تماشا آمده بودند .  جرثقیلها تانکررا ازروی

 ستونهای بریده شده بلند کردناما حریف وزن آن نشدند وتانکر

 بزرگ قول پیکربه وسط خیابان پرتاب شد . 

 

درابتدای افتادنش آرام آرام به پایین می آمد وسپس کمی سرعت گرفت وپس از چند لحظه چنان

 با سرعتزیادی بر زمین خورد که موقع افتادنش گرد و خاک زیادی به هوا بر میخواست پس از 

برخوردش با آسفالت کف خیابان تمام مغازهای اطراف به شدت لرزید ودر حین پایین آمدنتانکر

 جمعیت زیادی که در اطراف بودند پا به فرار گذاشتند وحدود پانصد نفر دریکلحظه فرار می کردند که 

بسیاری از آنها به روی هم ریختند واز روی بدن یکدیگر رد می شدند  وخود را نجات می دادند 

وعده ای هم در آن طرف صحنه را تماشا می کردند ومی خندیدند.