نوروز و بچگی ما


هنوز دو ماه مانده بود به عید نوروز که آرام آرام مردم درتدارک نوروز بودند. 

هرکس که قالیش دوخت آخر بود سعی میکرد شاگرد پشتقالی کند تاقبل از عید قالیش پایین بیاید، ما هم که بچه بودیم چند ماه مانده به عیدبه دکان بشکن نشکنه میرفتیم و یک قلک سفالی می خریدیم و گوشه زیر داغۀ سرداب (طاقچه سرداب)خانه امان کار می گذاشتیم تا پول هایمان را جمع کنیم و درروز عید برای خریدن آب تُرشاله پول داشته باشیم.

صبح ها به مدرسه میرفتیم وبعد از ظهرها ضمن انجام دادن تکالیف زیاد مدرسه باید به پدرو مادرمان در کارهای خانه کمک می کردیم جمعه ها هروقت قالی می بافتیم پولش از خودمان بود، یک رچ که پر می کردیم پدرمان پنج ریال به ما می داد و ما در قلک می انداختیم عید که قلکهایمان را می شکستیم هفت تومان یا هشت تومان داشتیم.

یک هفته مانده به عید مادرم تخمۀ هندوانه هایی را که در تابستان جمع آوری کرده بود  داخل دیگچه ای می ریخت و آن را می جوشاند،جُله ای در ایوان پهن می کرد وتخمه ها را با نمک درشت قاطی می کرد وروی جُله شید می کرد تا در نور آفتاب خشک شوند.

روزعید که مهمانها می آمدند خانه مان از آنها با تخمه هندوانه پذیرایی می کردیم چند روز مانده به چهار شنبه سوری خانه تکانی ها شروع می شد و بچه ها با شور و حال عجیبی در خانه تکانی به بزرگترها کمک می کردند ، سحرگاه روز عید ما به همراه پدرمان به حمام رئیسه می رفتیم تا درروزعید به قول از قدیمی ها نو باشیم.

ساعت حدوداً هشت ونیم صبح بود پدرم وعمویم و خواهرو برادرنم و چند نفر از فامیلهایمان درکناردیوارخشتی خانه مان سینه ی آفتاب روایستاده بودند ورادیو روشن بودپس از چنددقیقه همه ساکت شدند گوینده ی رادیو اعلام کردآغازسال یک هزاروسیصدونمی دونم چند را به شمامردم ایران تبریک می گوییم واینک توجه شمارابه پیام نوروزی شاهنشاه آریامهرجلب می کنم ، ماکه گوشمان به این حرفها بدهکارنبود تاصدای فروشنده آب تُرشاله راشنیدیم که می گوید آی آب ترشاله با بچه هابه داخل خیابان دویدیم  تاببینیم آب ترشاله لیوانی چند است.

 

لنگه کفش


سال 1357 بود. انقلاب تقریباً به اوج خود رسیده بود. هر روز از یک محله ای تظاهرات می کردند و به دیگر محله ها می رفتند و در آخر هر تظاهرات یک نفر سخنرانی می کرد. صبح روز جمعه بود، تاریخ دقیقش را نمی دانم. اما این را می دانم که قرار بود تظاهرات از حسینیه محله مختص آباد شروع شود. من و برادرانم به حسینیه مختص آباد رفتیم و با تظاهرکنندگان همراه شدیم. از طرف مختص آباد به سمت کارخانه برق بیدگل حرکت کردیم. کارخانه برق را دور زدیم و به طرف آران رفتیم. ما بچه ها طبیعتاً در جلوی راهپیمایی حرکت می کردیم اما آن روز من در بین بزرگترها بودم و شعار می دادم. شعار آن روز قشنگ یادم هست:

             پیک فتح و ظفر مژده به ما می دهد 

                                                 روز پیروزی روح خدا می رسد

            این شعار من است این ندای حق است

                                       مرگ بر شاه مرگ بر شاه مرگ بر شاه مرگ بر شاه

دسته دوم

           کربلا نبودیم نمونه اش بنگریم

                                               تا خمینی حسین، شاه به مثل یزید

            این شعار حق است این ندای حق است

                                              مرگ بر شاه مرگ بر شاه مرگ بر شاه مرگ بر شاه

خلاصه با این شعار به سمت صحن زیارت محمدهلال حرکت کردیم و در آنجا آقای شیخ علی روحانی سخنرانی کرد. سپس به طرف بیدگل حرکت کردیم. کوچه پس کوچه های آران را که طی کردیم به جایی رسیدیم که یک آسیاب بزرگ بود و الان به جای آن آسیاب، اداره آتش نشانی می باشد. فلکه شهرداری را دور زدیم  و به پامنبع رسیدیم و وارد خیابان شدیم که امروزه به آنجا می گویند خیابان ۱۷ شهریور.

روبروی مدرسه کاشانچی بودیم که ناگهان با صدای گلوله مردم خشکشان زد و بلافاصله دومین گلوله شلیک شد و جمعیت هر کس به سویی فرار کرد. ما به منزل حاج حسینعلی حقیقیان دویدیم. ظرف چند لحظه، منزل حاجی پر از جمعیت شد. در منزل را سریع بستند تا مامورین داخل خانه نیایند. چند دقیقه ای در آن خانه بودیم اما همچنان صدای تیر می آمد. آسمانی که تا چند لحظه پیش هیچ پرنده ای در آن نبود پر شده بود از کبوتر و من که از ترس زانوهایم می لرزید نگران دیگر برادرهایم بودم که تا چند دقیقه پیش با هم بودیم اما هیچ کدام در آن خانه نبودند. خلاصه پس از چند دقیقه یک نفر از دیوار همسایه بغلی بالا رفت و ما را یکی یکی به داخل خانه همسایه فرستاد و از در پشتی آن خانه وارد کوچه ای شدیم که به بیابانهای اطراف امامزاده هادی راه داشت. از آنجا به طرف خانه آمدم. اما با یک لنگه کفش و موقعی که به جلو در منزلمان رسیدم دیدم حسین برادرم قبل از من رسیده بود اما بدون کفش. موقعی که مرا دید به مادرم گفت: نگاه کن محمد هم با یک کفش آمده، فهمیدم که به خاطر از دست دادن کفشهایش  از پدرم ترسیده و داخل خانه نرفته است.

زن همسایه مادرم را دلداری می داد و می گفت ناراحت کفش نباش. خوشحال باش که خودشان سالم برگشته اند و خلاصه پس از چند ساعت برای پیدا کردن کفشهایمان به همان مکان برگشتیم اما این دفعه با پدرم و از افرادی که آنجا بودند سراغ کفشهایمان را گرفتیم. مکانی را نشانمان دادند و گفتند پیش فلانی بروید و کفشهایتان را بگیرید. به آنجا رفتیم، چیزی که برای من جالب بود؛

جمع کردن چند گونی کفش آن هم از همه رنگ!

امنیه

سالهای قبل از انقلاب که تلویزیون و وسایل کنونی نبود. مردم برای سرگرمی خود به بازی روی می آوردند و اکثر بازیها دسته جمعی بود. مثلاً عده ای بازی گوی گرفتنی می کردند، عده ای بازی هفت سنگ، عده ای بازی تاویزی و عده ای بازی تیله یا بازی زل که هر کدام از بازیها احتیاج به توضیحات خاص خود را دارد.

 مکانی که جوانان و بزرگسالان بازی می کردند پشت آبادی بود که به آنها می گفتند پُشتا. بعضی وقتها عده ای در آن دور دستها بازی قمار می کردند. برای همین خاطر هفته ای یکبار نیروهای پاسگاه ژاندارمری (که ما به آنها می گفتیم امنیه) برای متفرق کردن آنها به بیابانهای اطراف سری می زدند. به محض آمدن امنیه هرکس مشغول هر بازی بود فرار می کرد. حتی رهگذرها و کشاورزها نیز فرار می کردند.

یک روز بعد از ظهر که هر کسی مشغول بازی خودش بود ناگهان جیپ ژاندارمری آمد و یک مامور از آن پیاده شد و یک نفر با صدای بلند گفت: امنیه!

در یک لحظه همه با صدای بلند گفتند: امنیه امنیه و همه پا به فرار گذاشتند. من که کودکی بودم و برای پیدا کردن اسباب بازی به آنجاها رفته بودم تا در زباله هایی که پولدارها در اطراف آبادی می ریختند اسباب بازی پیدا کنم. تا دیدم همه فرار می کنند من هم فرار کردم و مسافت زیادی را دویدم و خود را بر روی تپه ای از ریگ رساندم و ایستادم تا خستگی در کنم. دیدم جمعیت زیادی در حال فرارند. پیرمردی که از صحرا بر می گشت تا دید همه فرار می کنند کوله پشتی خود را گذاشت و او نیز فرار کرد. من پشت سر خود را دیدم و دیدم که آن مامور در حال برگشتن است ولی جمعیت هم چنان در حال فرار هستند. من با صدای بلند گفتم: برگشت! و سپس همه جمعیت گفتند برگشت برگشت!

مامور با جمعیت چند قدم فاصله گرفته بود و داشت بر می گشت و همه جمعیت پشت سر او برگشتند که ناگهان دو مرتبه دنبال مردم گذاشت و دوباره جمعیت شروع به فرار کردند. مامور چند قدمی بیشتر نیامد و سپس برگشت و سوار جیپش شد و رفت و خاطرات زمان شاه در ذهن ما که آن روزها بچه بودیم ماند.

بعدها پس از پیروزی انقلاب فهمیدیم در زمان شاه در چه ترس و خفقانی به سر می بردیم که بعضی مواقع صدها نفر از ترس 

یک مامور که حتی بچه محل خودشان بود فرار می کردند.