در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

رادیو ضبط

                        رادیو ضبط 

زمانی مردی از آران و بیدگل به تهران می رود و در آن جا با یک تهرانی آشنا و دوست می شود و گاهاً که به تهران می رفته در خانه دوست تهرانی اتراق می کرده .

یک روز برای انجام کاری به تهران رفت کارش را در بازار تهران انجام داد و پیش خود گفت خوب است سری به رفیق خودم بزنم با این فکر به طرف خانه رفیق حرکت کرد نزدیک غروب آفتاب بود که به خانه رفیق رسید در زد رفیق خانه بود از او به گرمی استقبال کرد و او را به داخل خانه برد و باهم چای خوردند رفیق تهرانی به رفیقش گفت خوب بود که آمدی چون امشب قرار بود به مهمانی یکی از رفقای پولدارم در محله....... بروم و قرار است بقیه رفقا هم بیایند شما هم امشب با من بیا.

در آن روز ها رسم بود کسانی که در پارتی ها شرکت می کردند یک کلاه شاب گاه سر می کردند مرد تهرانی مهمان خود را پی گرفت و به مغازه ای رفت و یک کلاه شابگاه برایش خرید و سپس به طرف محله مورد نظر حرکت کردند تقریباً هوا تاریک شده بود که به منزل مورد نظر رسیدند و دیگر رفقا همراه خانم هایشان یا احتمالاً رفیق و آشناهایشان یکی یکی از راه رسیدند و مبحث مهمانی گرم و گرم تر شد و بلاخره شام را آوردند و دوستان شام را میل کردند عده ای رفتند و عده ای هم به اسرار صاحب خانه معروف که نمی خواست کم آورده باشد در همان خانه ماندند و راحت خوابیدند.

شب از نیمه گذشته بود که رفیق مهمان نیاز به قضاء حاجت داشت ازجا بلند شد و پاورچین پاورچین خود را به ایوان خانه رساند و از همانجا نگاه کرد به دستشوئی که کنج حیاط بود.

اما رسیدن به دستشوئی مشکل بود چون تمام خانم های مهمان در حیاط خوابیده بودند با آن وضعی که آن خانم ها داشتند و با این تعصبی که رفیق ما داشت دست رسی به توالت امکان پذیر نبود و لذا کمی فکر کرد و پیش خود گفت صبح به دستشوئی خواهم رفت و با زحمت به سر جای خود برگشت و خوابید کمی که استراحت کرد دید نه نمی تواند طاقت بیاورد بلند شد و نشست ابتدا می خواست رفیقش را بلند کند و به او بگوید که دستشوئی دارد اما خجالت می کشید و این کار را نکرد.

(شاید بعضی وقت ها حرف زدن و مشورت کردن بهترین راه برای حل کردن مشکلی باشد اما ادعا یا خجالت جلو این امر مهم را می گیرد)

به هر حال : در این فکر بود که چه کند آرام آرام سرش را به طرف بالا آورد نگاهش به چوب لباسی افتاد که کلاه شاب گاه به آن آویزان بود و کمی بالاتر را نگاه کرد سوراخ هواکش گرد مانندی را دید که در زیر سقف تازه سفید شده آن اتاق هست  ناگهان فکری مثل برق در مغزش خطور کرد و آرام آرام بلند شد و کلاه شاب گاه را برداشت و کاری را که باید در توالت انجام بدهد در کلاه شابگاه انجام داد و کلاه را دست گرفت و آن سوراخ گرد مانند هواکش را در نظر گرفت و با مهارت خاصی کلاه را به شدت پرتاب کرد تا از آن سوراخ بیرون بی افتد که کلاه ده سانت آن طرف تر خورد و مدفوع به دیوار چسبید و کلاه افتاد پایین و در دلش گفت ای وای چه کار کردم.

کلاه را برداشت آهسته و آرام از داخل ساختمان آمد بیرون از بین خانم ها هر طور بود رد شد و به در خانه رسید آهسته در را باز کرد بیرون رفت و با سرعت تمام شروع کرد به دویدن تا اینکه به یک پارک رسید و داخل آن پارک شد کلاه را شست و روی یکی از نیمکت ها دراز کشید.

هوا کمی که روشن شد به لب خیابان آمد به اولین ماشینی که از آنجا رد می شد گفت دربست ماشین نگه داشت و به راننده گفت من را به خیابان مولوی گاراژ ماشین های کاشان برسان هر چه بخواهی به تو میدهم.

با اولین ماشین به طرف کاشان حرکت کرد موقعی که از تهران بیرون آمد نفس راحتی کشید.

وزمان گذشت وگذشت حدوداً پانزده سالی طول کشید واو هرگزبه تهران نرفت.

ان روزها رادیو ضبط به بازار امده بود ومردم رادیو ضبط می خریدند.

بعضی ازجوانان به تهران می رفتند و از دست فروشان اطراف میدان توپخانه تهران رادیو ضبط می خریدند و به آران و بیدگل می آوردند.

چقدر جالب بود موقعی که کلید ضبط را می زدی درب کوچکی از جلوی آن باز می شد و نواری را داخل آن می گذاشتند و دو کلید را باهم فشار می دادند و به بچه ها می گفتند حرف بزنید ما هم حرف می زدیم و سپس نوارمان را بر می گرداندند و حرف های خودمان را تکرار می کرد و همه ی اهل خانواده خنده می کردند. بگذریم.

ان مردی که در تهران کا را خراب کرده بود تصمیم گرفت برای خرید رادیو ضبط به تهران برود عزم را جزم کرد و به تهران رفت و به میدان توپخانه در کنار بساط یک دست فروشی رادیو ضبطی را داشت نگاه می کرد که ناگهان در بساط دست فروشی بغلی رادیو ضبطی را دید که بسیار زیبا و جذاب بود بدون اینکه صاحب بساط بغلی را  ببیند به طرف بساطش رفت رادیو ضبط را برداشت با دقت نگاه می کرد پیچ ایستگاهش را می گرداند و در این هنگام بدون اینکه نگاهش را بالا کند به صاحب بساط گفت این رادیو ضبط چند است اما جوابی نشنید کمی دیگر به رایو نگاه کرد و دوباره سوال خود را تکرار کرد اما بازهم جوابی نشنید سرش را بالا آورد تا دوباره سوالش را تکرار کند که ناگهان خوشکش زد......

صاحب بساط همان رفیق قدیمیش بود.

رادیو را زمین گذاشت و آرام آرام بلند شد ابتدا خود را به کوچه علی چپ زد که یعنی من تو را نشناختم و به او گفت : چیه مگه .

من گفتم قیمت این رادیو ضبط چند است چرا نگاه می کنی و رفیق قدیمیش همچنان او را نگاه می کرد او نه جایی برای ماندن داشت نه فرصتی برای فرار که رفیق قدیمیش یا بهتر بگویم صاحب بساط شروع کرد به صحبت کردند و گفت.

بگذریم از آن شب که روز بعد چه گرفتاری هایی درست شد اما در ان خانه برای همه یک سوالی پیش آمده بود که بی جواب ماند.  و ادامه داد که در این پانزده سال گذشته چند بار به کاشان آمدم اما تو را پیدا نکردم و حالا هم هیچ کاری به تو ندارم فقط می خواستم از تو بپرسم تو آن شب چه طور بر آنجای طاق ریدی. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 2:17  توسط محمد بیدگلی  |