در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

آقای صنعت کار


اهل کاشان بود .
یکی از فرماندهان فعال جنگ ، فرمانده یگان دریایی در لشکر هشت نجف اشرف .
از همه واحدها تجربه داشت هر جا فرمانده کم می آوردند به او می گفتند موقتاً فرمانده فلان جا باش .
گفتنی در باره او بسیار است که امید وارم همرزمانش بنویسند ، اما حساسیت را ببینید.
یکی از مسیرهایی که ما تردد بسیاری داشتیم مسیر شوشتر به اهواز بود در اطراف این جاده گاوهای سرگردان زیاد دیده می شد یک روز آقای صنعت کار همین طور که در حال رانندگی بود با یکی از گاوها تصادف کرد و گاو از بین رفت . آقای صنعت کار از ماشین پیاده شد و از اهالی اطراف سراغ صاحب گاو را گرفت اما هیچکس صاحب گاو را نمی شناخت .
آقای صنعت کار مأموریت را ادامه نداد ومجدداً به شوشتر برگشت وبه پایگاه رفت به چند تن از بچه ها گفت در فلان کیلومتر جاده گاوی به وسیله ماشین من کشته شد به روستاهای اطراف بروید و صاحب گاو را پیدا کنید .
.............
خلاصه پنج نفر ازبچه ها همراه با چند نفر از افراد محلی حدود بیست و پنج روز دنبال صاحب گاو گشتند تا بالاخره در یکی از روستاها او را پیدا کردند و به آقای صنعت کار اطلاع دادند .
آقای صنعت کار به دیدن او رفت و ضمن معذرت خواهی بهای آن گاو را پرداخت.
آقای صنعت کار در جبهه غرب به شهادت رسید روحش شاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 17:15  توسط محمد بیدگلی  | 

رادیو

 

پیشرویِ بچه ها خیلی عالی بود

عملیات ساعت یازده شب شروع شده بود، تا ساعت ده صبح روز بعد به اهداف از پیش تائین شده رسیدیم .

اما لشکرهای دست راست و چپ ما نتوانستند خود را به موقع برسانند و لذا ما ازسه طرف در محاصره عراقی ها قرار گرفتیم .

ظهر از نیمه گذشته بود که خبر شهادت فرمانده گردان را شنیدیم .

حدوداً ساعت سه بعد از ظهر بود که دستور عقب نشینی برای ما صادر شد، اُسرا،غنیمتهای جنگی ،مجروحین و جنازه شهدا را به عقب بردند و ما جزء آخرین کسانی بودیم که باید برمی گشتیم .

شب گذشته چند ساعت بعد از شروع  عملیات یک مقر نسبتاًبزرگ و فعال عراق را فتح کردیم وگروهان ما همان جا مستقر شد . صبح روز بعد من داخل سنگرهای اجتماعی آنها را می گشتم که یک رادیو قشنگ پیدا کردم

آن را آوردم بیرون  روشن کردم  موج آن را چرخاندم و رادیو تهران را گرفتم که داشت آهنگ زورخانه یا ورزش باستانی را می زد ،صدایش را بلند کردم  بچه هایی که اطراف بودند برگشتند وبا لبخند نگاه می کردند.

رادیو چیز خیلی مشدی بود، اصلاً آن را از خودم جدا نمی کردم .

ساعت یک بعد از ظهر نهار که خوردم داخل سنگر اجتماعی دراز کشیده بودم که خوابم برد موقع عقب نشینی همه بچه ها را صدا می زدند و گفتند سریع حرکت کنید و روی زود عقب نشینی کردن بسیار تأکید داشتند . یکی از بچه ها به نام قاسم رمضانی به داخل سنگر آمد و گفت محمد، بلند شو عقب نشینی شده است همه دارند  می رود زود بیا بیرون ! بلند شدم اسلحه ام را برداشتم آمدم بیرون و گردان را دیدم که به ستون یک در حال عقب گرد هستند .همراه بچه ها به عقب برگشتیم حدوداً پانصد متر از آن مقر فاصله گرفته بودیم که ناگهان یادم آمد رادیو را بر نداشته ام خیلی حالم گرفته شد هیچ راهی برای برگشتن نبود به قاسم رمضانی

 گفتم : یادم رفت رادیو را بردارم

 گفت :ولش کن رادیو نمی خواهی

.گفتم : ولی این رادیو چیز خوبی بود

 گفت : از خیرش بگذر

 چند قدم دیگر هم رفتم اما دلم پی رادیو بود دوباره به قاسم گفتم: من می روم رادیو را بیاورم

گفت : نرو

گفتم : کس دیگری نمی داند فقط من می دانم و تو حواست باشد من رفتم. امداً از افراد یکی یکی عقب می افتادم تا به نفر آخری رسیدم برگشتم که سریع تر بروم که دیدم یک نفر با فاصله چند ین مترعقب تر دارد می آید او را شناختم آقای شکراللهی بود از نوش آباد

گفت : کجا می روی؟

گفتم: رادیونم را جا گذاشته ام می روم بردارم

گفت:نه اجازه نداری برگردی و ادامه داد مسؤلیت آخر ستون را به من داده اند نمی توانم این اجازه را به تو بدهم، با او رفیق بودم کمی اصرار کردم و

گفتم: زود برمی گردم ، و شروع کردم به دویدن

عراقیها همه جا را زیر آتش قرارداده بودند و به شدت می کوبیدند هر طور بود تا جلو درب همان سنگر رسیدم که ناگهان یک خمپاره صدو بیست عراق پشت سرم به زمین خورد و موجش مرا به شدت به دیوار داخل سنگر کوبید و از هوش رفتم ، پس از دقایقی که هوش آمدم کمی منگ بودم در ضمن بیرون سنگر هیچ خبری نبود. .

بدون توجه به رادیوبا دلواپسی از سنگر آمدم بیرون .

صدای حرف زدن عراقیها را به خوبی می شنیدم معلوم بود دارند به خاکریز آن مقر نزدیک می شوند مانده بودم که چه کنم تنها چیزی را که می دانستم این بود که باید برعکس غروب آفتاب حرکت کنم اسلحه ام را از دوشم برداشتم وبه دستم گرفتم می رفتم بدوم  که ناگهان پایم به دست جنازه یکی از عراقیها خورد و در یک لحظه صدها مگس و خرمگس از روی آن بلند شد که من کمی وحشت کردم ،برای یک لحظه اطراف را نکاه کردم دیدم  بقیه جنازه عراقیها نیز سیاه شده بود از مگسهایی که روی آنها نشسته بود .

با سرعت تمام و با ترس از آنجا فرار کردم .

توپخانه عراقیها مقداری جلوتر را می کوبید . بدون تأمل می دویدم تا  بالاخره به بچه ها رسیدم می خواستم به آقای شکراللهی بگویم برگشتم، از بس نفس نفس می زدم نتوانستم .

خودم را به قاسم رساندم گفت : چه کردی ؟رادیو را آوردی ؟ گفتم  رادیو که هیچ اگر چند دقیقه دیگر به هوش نمی آمدم خودم هم اسیر می شدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 17:24  توسط محمد بیدگلی  | 

سالن دوازده هزار نفری

 

حتماً خیلی از شما نام سالن دوازده هزارنفری راشنیده اید.

در مجموعه ورزشگاه آزادی تهران سالنی وجود دارد به نام سالن دوازده هزارنفری که بعضی از ورزشها را در آنجا انجام می دهند .

شاید بعض از شما خاطره ای از آن جا داشته باشید.

من مدت ده روز آنجا بوده ام و خاطره ای از این سالن دارم که می خواهم برایتان تعریف کنم .

اگر یادتان باشد در یکی از متنهایم نوشته بودم که در عملیات والفجر هشت بر اثر بمب باران هواپیمای عراق شیمیایی شدم ومرا به اهواز و سپس به تهران اعزام کردند.

در تهران سالن دوازده هزارنفری مجموعه آزادی را به عنوان نقاهتگاه مجروحین شیمیایی در نظر گرفته بودند وتمام مجروحین را به آنجا می فرستادند.

پرستاران واطباع زیادی در خدمت جانبازان شیمیایی بودند بعضی ها که حالشان خیلی بد بود به بیمارستانهای تهران وبرخی را به کشورهای خارج اعزام می کردند .

یکی از سالنهای ورودی طبقه بالا ی این ورزشگاه اتاق ملاقات مجروحین با خانواده خود بود .

بعضی وقتها من به این اتاق سری می زدم و می دیدم خانواده های زیادی از شهرستانها به دیدن عزیزانشان می آیند .

یک روزحدوداًساعت 4 بعداز ظهر بود وارد سالن ملاقات شدم .چند خانواده با فرزندانشان دیدار داشتند در گوشه ای از سالن زوج جوانی را دیدم که روی صندلی ملاقات شوندگان نشسته بودند و پاکت میوه ای روی میز گذاشته بودند ودیگران را تماشا می کردند نگاهی به آنها کردم و فکر می کردم منتظر کسی هستند از کنارشان رد شدم و بیرون رفتم دقایقی در محوطه قدم زدم دوباره برگشتم که به تخت خود بروم دیدم هنوز تنها نشسته اند به نزدشان رفتم عرض سلامی کردم و گفتم شما منتظر کسی هستید ؟گفتند :نه

گفتم اگر منتظر کسی هستید من می توانم بروم داخل و صدایش بزنم ،گفتند ما اینجا کسی را نداریم

(ورود عموم مردم به داخل ورزشگاه به خاطر آلوده بودن ممنوع بود فقط بلندگو اسامی را می خواند )

گفتم، تعارف نکنید اگر کاری دارید بگویید حتماً آمدن شما بی دلیل نیست ، آقا گفت بنشین : نزدشان نشستم گفت :خانه ما همین حوالی میدان آزادی است موقعی که از اخبار شنیدیم مجروحین شیمیایی را به اینجا آورده اند تصمیم گرفتیم یک روز به دیدنشان بیاییم هیچ شخصی هم در نظر ما نیست چون شما مجروحین دِینِ زیادی به گردن ما دارید خواستیم انجام وظیفه کرده باشیم .

حدوداً بیست دقیقه نزدشان نشستم .

طریقه حمله به شهر فاو را برایشان تعریف کردم

نحوه مجروحیتم را برایشان گفتم و خاطره ای از نخلستانهای آبادان وجنگ در اَروند رود را .

پس از این که خواستیم از هم خداحافظی کنیم گفتند این پاکت میوه رابردار گفتم نیازی نیست ،با خودببرید .

 خانمش گفت :موقعی که می خریدیم به نیت مجروحین اینجا می خریدیم لطفاً از ما قبول کنید.

پاکت میوه را برداشتم وگفتم ما را شرمنده کردید، امیدوارم خداوند اجرتان را بدهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 9:20  توسط محمد بیدگلی  | 

حاجی شیخ مندعلی محمد رضایی


در شغل بنایی از اساتید پر کار وبا تجربه می باشد.
می توان او را از بناهای هنرمند آران و بیدگل نامید .
استاد حاجی شیخ مندعلی محمد رضایی متولد سال 1308 دارای هنر زیبای گلدسته سازی در معماری اسلامی می باشد
هنر زیبای گلدسته سازی او در چند جای این شهر مشاهده می شود . که می توان به این موارد اشاره کرد.
مناره مسجد صادقیه بیدگل
گلدسته های زیارت پنج امام زاده در آران.
گلدسته های زیارت محله بازار.
گلدسته های زیارت سرمحله آران.
او با آقای مهندس لرزاده، یکی از معماران هنرمند شهر تهران رفت و آمد دارد ،آقای لرزاده یکی از معمارهایی می باشد که تا کنون بیش از سیصد مسجد تهران به دست او ساخته شده است.
استاد حاج شیخ مانده علی محمد رضایی می گوید که محراب چهارمسجد از مساجد بیدگل را تنظیم کرده است ،که از جمله آنها محراب مسجد صاحب الزمان در محله سلمقان می باشد که در چهل سال پیش به آنجا رفتم محراب را دقیق رو به قبله تنظیم کردم و آن را تحویل مهندس آن مسجد دادم.
حاج شیخ مانده علی محمد رضایی دارای شش فرزند پسر بود که یکی از آنها درسال61 در، درگیریهای کردستان به شهادت رسید .
اینجانب درمراسم تشیع جنازه فرزند او حضور داشتم.
در حالی که در مراسم تشیع جنازه فرزندش همه لباس سیاه به تن کرده بودند او لباس سفیدی پوشیده بود،بدون این که اشکی بریزد و گریه کند ، عکس فرزندش را به دست گرفته بود و پیشاپیش جنازه حرکت می کرد وبا این کارش درس صبوری به مردم آن زمان می داد که بسیار هم لازم بود.
شاید در بین پدر شهدا او تنها کسی بود که شخصاً به داخل قبر رفت وجنازه فرزندش را گرفت و داخل قبر گذاشت ............
فکر می کنم لازم است اینچنین جریاناتی نوشته شود تا آیندگان بدانند ما با وجود چنین ملت مقاومی توانستیم هشت سال در مقابل قدرتهای بزرگ دنیا بایستیم

موقعی که پای صحبتهای آقای محمد رضایی بنشینی می بینی چه زیبا و قدیمی صحبت می کند انگار دوست داردی یکسره برایت حرف بزند .
او ضمن تعریف کردن خاطراتی زیبا می گوید حیف که جوانی ما تمام شد و نتوانستیم با وجود علوم امروزی در خدمت مردم باشیم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 17:22  توسط محمد بیدگلی  | 

جنگ تن به تن

 

هر کسی که شروع کننده عملیات بود و حمله را شروع می کرد در همان ساعت اولیه پیروز بود

و نیروهای مقابل را تارو مار می کرد بعضی وقتها ممکن بود دو طرف شروع کننده باشند و هیچ کدام حاضر به عقب نشینی یا تسلیم شدن نباشند.

که دراین حال یا جنگ سختی ساعتها طول می کشید

یا دو طرف به حدی پیش روی می کردند که کار به جنگ تن به تن می رسید .

من شخصاًهرگز در جنگ تن به تن نبوده ام .

اما یکی از بچه ها جریانی را از جنگ تن به تن برایم تعریف می کرد که تقریباً در حد لطیفه است.

او می گفت عملیاتی را شروع کردیم وبه طرف عراقیها هجوم بردیم ،خاکریزهای خط اول وخط دوم آنها را تصرف کردیم .

نزدیک ظهر روز بعد مرحله دوم عملیات با نیروهای پیاده نظام و تازه نفس مجدداً از طرف ایران شروع شد.

در این هنگام عراق  نیز اقدام به پاتک کرد تا مکانهای تصرف شده دیشب را باز پس بگیرد .

لذا جنگ سختی بین عراقیها و بچه ها شروع شد. وهر دو در حال پیش روی بودند تا جایی که کار به جنگ تن به تن رسید عراقیها با یک تیپ زرهی وارد عمل شده بودند .

و ما با چند گردان پیاده نظام.

 و نیروهای پیاده نظام عراق به ستون دو در پشت تانکها می آمدندجلو.

اگرچه ما چند تانک آنها را زدیم اما حاضر به عقب نشینی نشدند و با آنها در گیر شدیم.

عراقیها قدی بلند و هیکلی دُرُشتر از ایرانیها دارند .

اما در آن عملیات تعداد نیروهای ما بیشتر از نیروهای پیاده عراق بود .

در جنگ تن به تن اسلحه حکم چوب دستی را دارد اگر کلت کمری یا سرنیزه داشته باشی بهتر به کار می آید.

به هر حال:

چهار تن از دوستانم با یک سرتیپ عراقی در گیر شدند سرتیپ عراقی قدی بلند و هیکل دُرشتی داشت به حدی که بچه بسیجی های ما به قول معروف اندازه یک پای او بودند.

هر یک از بچه ها با اسلحه ضربه ای به او می زد تا این سرتیپ می رفت جواب یکی را بدهد دیگری از پشت ضربه محکمتری به اومی زد می آمد تا جواب این یکی را بدهد یکی از پهلو قنداقه تفنگ به او می زد.

بچه ها خیلی جدی با او در گیر بودند اما او بسیار قوی و ورزیده بود .

در این حال من که صحنه را تماشا می کردم یاد فیلم ، رازبقا افتادم که چند گرگ به یک کرگدن حمله می کردند و هر کدام از سویی زخمی به اومیزدند .

ضمن این که حواسم جمع بود اگر بچه ها باقی بیاورند به کمکشان بروم  بلند بلند خنده می کردم یکی از بچه ها که کمی خسته شده بود با ناراحتی فریاد زد پس چرا نمی آیی ؟

من صدای خنده ام بلند تر شد و قاه قاه می خندیدم .

فرمانده عراقی که حاضر نبود از رو، برود بعضی وقتها با تعجب بسیار نگاهی به من کرد که در این مو قعیت این طور می خندیدم .

در این هنگام یکی از بچه ها مشتی خاک برداشت و به طور ناگهانی به صورت سرتیپ عراقی پرتاپ کرد، گردو خاک زیادی داخل چشمهایش رفت تا می خواست چشمان خود را پاک کند یکی از بچه ها یک سر نیزه روی اسلحه خود قرار داد و محکم سرنیزه را به دست عراقی فرو کرد به طوری که اسلحه از دست او افتاد.

 پاک کردن چشمهایش چند لحظه بیشتر طول نکشید باز هم حاضر به تسلیم شدن نبود، با دست دیگرش جلوی خونریزی را گرفته بود و با لگد با بچه ها در گیر شد موقعی که پایش را بلند کرد تا لگدی به بچه ها بزند یکی محکم با قنداقه تفنگ بر مچ پای دیگرش زد و او محکم بر زمین خورد.

 تا بر زمین خورد فوری دویدم و سر لوله تفنگم را روی سینه اش گذاشتم و به عربی گفتم تسلیم شو .

دستهایش را بالا برد و نشست زخمش را بستیم و همراه با چند اسیر دیگر او را تحویل کمپ اسرا دادیم .

موقعی که زخمش را می بستیم یکی ازبچه ها گفت می بینی حریفش نمی شویم کنار ایستاده ای و خنده می کنی...؟  

(تصویر زیر مربوط به جنگ نیست)

 ایا آقا با کی دعوا میکنه ؟! (+ تصویر متحرک)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 19:10  توسط محمد بیدگلی  | 

رسوایی

مدت زمانی درپاسگاه یکی از شهرها ماموریت نظامی داشتم طی تقریباً یک ماه نه نفر را در این شهربه خاطریک زن بدکاره دستگیر کردندهر که را دستگیرمیکردند چند روزی در آنجا بازداشت بود سپس پرونده ای برایش تشکیل می شد واو را تحویل دادگاه می دادند

در بین مجرمین یک نفر خیلی بی تابی میکرد وپی درپی گریه میکرد او ظاهراً آدم معتبری به نظر می آمد بعضی وقتها که سری به او می زدم می دیدم راه میرود وگریه می کند در صورتی که بقیه مجرمین در این خصوص تا این حد بی تابی نمی کردند  او حتی حاظر نبود با کسی ملاقات داشته باشد.

چند ساعت قبل از اینکه اورا تحویل دادگاه بدهند نزد او رفتم وگفتم در این چند روز چند نفر دیگر را هم به این علت اینجا آورده اند  اما هیچکدام به اندازه شما بی تابی نمی کرده اند چرا شما اینچنین حالتی دارید؟  گفت: این جریان از چند سال پیش است من که اینکاره نبودم آن زن مرا به این کار دعوت کرد سپس ادامه داد در بین بستگان وافراد فامیل من آدم معتبری حساب میشوم و برای حل بعضی از مشکلات ومشورت نزد من می آیند ...وبا ناراحتی تمام گفت اخیراً دخترم با خانواده ای محترم ازدواج کرده است پنج شنبه آینده جلسه عروسی آنها می باشد  می بینی که خبر رسوایی ما در همه شهر پیچیده هرگز من فکر نمی کردم زمانی چنین آبرو ریزی برایم بشود با این اتفاقی که افتاده حالا جواب خانواده داماد را چه بدهیم

چگونه به صورت دخترم نگاه کنم....... وبنا کرد گریه کردن.

.................

............

........

شاید حتی آدم کم سوادی مثل من بتواند گذشته راتعریف کندو بعضی چیزها را یاد آوری نماید ،اما هرگز احدی نمی تواندآینده را پیش بینی کند که در ساعات آینده چگونه خواهد بود و چطور خواهد شد اما اگر بخواهیم هر کاری را الان انجام بدهیم بهتر است فکر آینده آن را بکنیم.

یادمان باشد یک لحظه غفلت واشتباه شاید زمانی باعث پشیمانی خود وسر افکندگی فرزندانمان بشود.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 21:12  توسط محمد بیدگلی  | 

آقا محمد بنی هاشمی


از رنگ کارهای قدیم بیدگل بود
دارای سواد بالایی نبود اما اطلاعات عمومی خوبی داشت
خدا سلامتی به او بدهد سالهاست که به علت بیماری و کهولت سن از منزل بیرون نیامده است
در کودکی از هر کسی نمی توانستیم سؤالی بپرسیم یا هم صحبت بشویم . اما موقعی که ازاو سؤالی می پرسیدیم با لفظی جالب و دوست داشتنی جوابمان را می داد.
هرگز یادم نمی رود ،موقعی که نرده های کارخانه برق را رنگ می کردبعضی وقتها کنارش می ایستادیم و تماشا می کردیم .
کارخونه برقی ها اگر چه ادعای فرهنگی داشتن اما بسیار پیش می آمد که سؤالهای تاریخی و سنتی بیدگل را از او می پرسیدند .
در زمان جنگ یک روزحدوداًساعت یازده صبح بود که آقای بنی هاشمی در شیب ابتدای خیابان معین آباد به کارخانه برق کنار دیوار نشسته بود و عده ای هم دورش را گرفته بودند ، یک ماسوره خالی جلو خود روی زمین به طور عمودی گذاشته بود و عملیات فتح المبین را برای بقیه توضیح می داد.
دوچرخه سواری قصد عبور از آنجا را داشت آن جماعت را که دید ایستاد یک پایش را روی زمین گذاشت و دقایقی آن صحنه را تماشا کرد سپس از آقای بنی هاشمی پرسید این ماسوره خالی چیست که این جا گذاشته ای، آقای بنی هاشمی گفت : این سایت موشکی عراق است که دیشب ما آن را گرفته ایم. دوچرخه سوار گفت : شماها آن را گرفته اید ؟ آقای بنی هاشمی جواب داد بله خود ما آن را گرفته ایم .
دوچرخه سوار ادامه داد شماها کیا هستید ؟ آقای بنی هاشمی خیلی جدی و محکم گفت :ما سی و شش میلیون نفریم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 12:15  توسط محمد بیدگلی  | 

حرفهایی که دیگر نخواهیم شنید

 

بُنچار را سر پا کن می خواهم ماسوره وَر کنم

یه جوراب بیار می خوام جارو ببندم

برو خَره های کف حوض را بشوی

از نانوایی دخیل بشرزادگان مقداری خمیر تُرش بگیر فرداجمعه است می خواهیم نان خانگی بپزیم

بابابزرگ چپقش را خانه ما جا گذاشته وردار براش ببر

برومحله سلمقان به سلطون بلقیسه بگوبیاد، برامو، جُله بدوزه

می رم برم قم قنات لایروبی کنم تا یه هفته دیگه نمی یام

امسال که پشم بره را واچینی باهاش شال خوام بافت

می خوام این چارقد را رنگش راعوض کنم ببین کی حاجی آقا عباس مشکی رنگ خواهد کرد این چارقد را بینداز تو پاتیلش

برو دکان حاجی آقا حسن مسعودی یه جوالدوز بخربیا

یه سال عید فطر یه روز کم و زیاد شد، یه مجتهد مُرد

برو به حسین شخصی بگو فردا می خواهیم پشت بام را اَندو کنیم

پود زیر را به جای بند قنداق بسته ای... ؟؟

کجا می ری؟  برای دختر جمیله ،قربونی،آوردن می رم ببینم چی چی هست

یه نصف گونی خشخاش بگیر بیا بچه ها بخورند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 23:17  توسط محمد بیدگلی  | 

کلاه نمدیها


با عرض سلام حضور شما بزرگواران .
تابستان هرسال همراه خانواده به دیاری سفرمی کنیم حدوداً شش سال بود به مشهد نرفته بودیم .
امسال خداوند توفیق داد و ما زائرحضرت رضا (ع)شدیم .
در این جا می خواستم خاطره ای برای شما تعریف کنم که سالها پیش درپای منبر یکی از روحانیت بیدگل شنیده بودم به نام (کلاه نمدیها)
در سالهای خیلی دور یکی از روحانیت روستای( بَرزُک از توابع کاشان) تصمیم می گیرد به زیارت حضرت رضا برود .
بعضی ها به خاطر خلوت بودن فصل زمستان را برای مشهد رفتن انتخاب می کنند ،ولذا به بستگان می گوید بلیط اتوبوس برایش بخرند و اتفاقاً چند تن از رعایای برزُک متوجه موضوع می شوند ودیگر کشاورزان را خبر می کنند که آقای موسوی می خواهد به مشهد برود .
کشاورزان آن زمان پیراهن سفید بلندی می پوشیدند و جلیقه ای بر روی آن با یک زیر شلواری مشکی رنگ گشاد و کلاه نمدی هم روی سر می گذاشتند .
چند تن از کشاورزان به منزل حاجی آقای موسوی می روند و می گویند ما هم می خواهیم با شما به مشهد برویم حاجی آقا می گوید ایرادی ندارد آنها نیزبه رفقای خود خبرمی دهند .
موقع سفر حاجی آقا می بیند ده نفر کلاه نمدی همراهش هست .
به مشهد می روند و در مسافرخانه ای مستقر می شوند پس از چند ساعت استراحت آقای موسوی می خواهد به حرم برود عرض سلام داشته باشد و زیارت نامه بخواند .همراهن نیز متوجه می شوند وبه حاجی آقا می گویند ما هم با شما می آییم.
حاجی آقا می گوید من هر روز خواهم خواست به زیارت بروم و زیارتنامه بخوانم نمی توانم هر روز شما را با خود ببرم شما فقط امروز همراه من بیایید وبا من زیارتنامه بخوانید . اما روزهای بعد خودم تنها خواهم رفت.
و همه به حرم می روند حاجی آقا جلو می ایستد زیارتنامه می خواند و کلاه نمدیها پشت سرش تکرار می کنند .
ده روزی در مشهد می مانند روز نهم حاجی آقای موسوی می خواسته بداند که زیارتنامه هایی که خوانده است مورد قبول حضرت قرار گرفته یا نه. شب آخر که خواب می رود در عالم روئیا می بیند در صحن علی ابن مو سی الرضا هست و دارد به طرف حرم مطهر می رود در این حال سیدی نورانی را در صحن مطهر می بیند به طرف او می رود نزدیک سید که می رسد سؤال می کند که زیارتنامه هایی که خوانده ام مورد قبول شما بوده است یا نه ؟ آقا به او می فرماید فقط زیارتنامه روز اول تو که با کلاه نمدیها بودی مورد قبول قرار گرفت ما زیارت آنها را قبول کردیم و زیارتنامه شما راهم به خاطر آنها قبول کردیم...........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 16:54  توسط محمد بیدگلی  | 

تجربه

لازم نیست انسان حتماً ضربه ای بخورد تا تجربه ای به دست بیاورد به راحتی می شود از تجربه دیگران استفاده کرد

اینجانب کسی نیستم که خدایی نکرده بخواهم شما را نصیحت کنم یا کاری یاد شما بدهم چون من هم شاگرد شما هستم .

اما لازم است انسان درباره احترام گذاشتن به بزرگترها بیشتر بداند .

باور کنید اگر به خاطر پدر و مادرها یی که دارای کهولت سن هستندنمی بود من این متن را نمی نوشتم.

اگر چه آنها از نظر سن بزرکتر هستند اما از نظر رسیدگی همچون خردسالانی هستند که نیاز به مراقبتهای ویژه ای دارند.

در این چند سال اواخر که در خدمت پدر و مادرم بودم تجربه هایی کسب کردم که چند سطری از آن را دراینجا می نویسم .

سعی کنید ضمن احترام به دیگرخواهرو برادرها یتان طوری حساب کنید که پدر و مادرتان فقط یک فرزند دارند

و آن هم شما هستید حال ببینید وظیفه شما در قبال پدر و مادر چگونه است .

همیشه با لبخند وارد اتاق آنها شوید.

هرگز آنها را به خودتان وابسته نکنید.مثلاًنگوییدمن چند کارخانه دارم و ماهی دهها میلیون تومان درآمد پس آنها را می توانم پیش خود نگهدارم ، آنها در همان محله قدیمی و همان خانه خشت و گلی بسیار راحت ترند. موقعی که وارد اتاق آنها می شوید اگر احیاناً بویی می آید روی در هم نکشید.

 موقعی که وارد می شوید دقایقی کنار آنها بنشینید و با آنها هم کلام شوید.

بعضی وقتها چیزی از آنها بخواهید مثلاًیک لیوان آب ،یا لیوانی آب برداشته و در کنار آنها میل کنید.

سعی کنید با دست پر وارد اتاق آنها بشوید مثلاًبا یک پاکت میوه.

مو قعی که اتاقشان را تمیز می کنید خود را شاد نشان دهید.                                             ا             اگریک شب چند خواهر و برادر در اتاقشان هستید یکسره با هم صحبت نکنید بعضی وقتها ،با پدر ومادر هم کلام شوید .

هرگز این حساب را نکنید که مثلاًپدرم فلان چیز را به آن برادرم بیشتر داده است حالا هم او برود و پرستارشان باشد این فکر اشتباه بزرگی است .   

(وباالوالدین احسانا)

حتماً بسیاردرجلسات ختم از مداحان شنیده اید که می گویند قدر پدر ومادر خود را بدانید.

من هم می شنیدم اما فقط گوشهایم می شنید.

بعد از این که پدر ومادر خود را از دست دادم تاره متوجه شدم که مداحان چه می گفتند .

مدتها پیش شخصی (یک مرد )  خدمت یکی از روحانیت بزرگ بیدگل رسید و گفت: مادرم در کهولت سن است از راه رفتن عاجز شده هواسش نیز پرت شده کسی را هم نمی شناسد خواهر هایم برای فلان جریان دور مادر خود نمی آیند عروسهایش نیز بی توجه هستند این وسط فقط من یکی مانده ام که روزی چند بار او را ترو خشک می کنم نظر شما دراین باره چیست ؟

این روحانی بزرگوار در پاسخ گفت : با مادرت همان حالتی را داشته باش که مادر با فرزند نوزاد خود دارد مادر موقعی که نوزادش را لباس می پوشاند با خنده با او حرف می زند نوازشش می کند و او را هم می بوسد.

شما نیز برای مادرت مادر باش.

یادتان باشدزمانی خواهد آمد که برای خدمت به پدر و مادر  دیر شده خواهد بود.

...........................

...................

..........

امروز29\5\1393ساعت 6 بعد از ظهر از راه آهن کاشان به مشهد برای پابوس آقا خواهیم رفت انشاالله

نائب الزیاره همه شما خواهیم بود.

این وبلاگ تا 7 /6 / به روز نخواهد شد.                شادی شما آرزوی ماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 16:26  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر