در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

تجربه

لازم نیست انسان حتماً ضربه ای بخورد تا تجربه ای به دست بیاورد به راحتی می شود از تجربه دیگران استفاده کرد

اینجانب کسی نیستم که خدایی نکرده بخواهم شما را نصیحت کنم یا کاری یاد شما بدهم چون من هم شاگرد شما هستم .

اما لازم است انسان درباره احترام گذاشتن به بزرگترها بیشتر بداند .

باور کنید اگر به خاطر پدر و مادرها یی که دارای کهولت سن هستندنمی بود من این متن را نمی نوشتم.

اگر چه آنها از نظر سن بزرکتر هستند اما از نظر رسیدگی همچون خردسالانی هستند که نیاز به مراقبتهای ویژه ای دارند.

در این چند سال اواخر که در خدمت پدر و مادرم بودم تجربه هایی کسب کردم که چند سطری از آن را دراینجا می نویسم .

سعی کنید ضمن احترام به دیگرخواهرو برادرها یتان طوری حساب کنید که پدر و مادرتان فقط یک فرزند دارند

و آن هم شما هستید حال ببینید وظیفه شما در قبال پدر و مادر چگونه است .

همیشه با لبخند وارد اتاق آنها شوید.

هرگز آنها را به خودتان وابسته نکنید.مثلاًنگوییدمن چند کارخانه دارم و ماهی دهها میلیون تومان درآمد پس آنها را می توانم پیش خود نگهدارم ، آنها در همان محله قدیمی و همان خانه خشت و گلی بسیار راحت ترند. موقعی که وارد اتاق آنها می شوید اگر احیاناً بویی می آید روی در هم نکشید.

 موقعی که وارد می شوید دقایقی کنار آنها بنشینید و با آنها هم کلام شوید.

بعضی وقتها چیزی از آنها بخواهید مثلاًیک لیوان آب ،یا لیوانی آب برداشته و در کنار آنها میل کنید.

سعی کنید با دست پر وارد اتاق آنها بشوید مثلاًبا یک پاکت میوه.

مو قعی که اتاقشان را تمیز می کنید خود را شاد نشان دهید.                                             ا             اگریک شب چند خواهر و برادر در اتاقشان هستید یکسره با هم صحبت نکنید بعضی وقتها ،با پدر ومادر هم کلام شوید .

هرگز این حساب را نکنید که مثلاًپدرم فلان چیز را به آن برادرم بیشتر داده است حالا هم او برود و پرستارشان باشد این فکر اشتباه بزرگی است .   

(وباالوالدین احسانا)

حتماً بسیاردرجلسات ختم از مداحان شنیده اید که می گویند قدر پدر ومادر خود را بدانید.

من هم می شنیدم اما فقط گوشهایم می شنید.

بعد از این که پدر ومادر خود را از دست دادم تاره متوجه شدم که مداحان چه می گفتند .

مدتها پیش شخصی (یک مرد )  خدمت یکی از روحانیت بزرگ بیدگل رسید و گفت: مادرم در کهولت سن است از راه رفتن عاجز شده هواسش نیز پرت شده کسی را هم نمی شناسد خواهر هایم برای فلان جریان دور مادر خود نمی آیند عروسهایش نیز بی توجه هستند این وسط فقط من یکی مانده ام که روزی چند بار او را ترو خشک می کنم نظر شما دراین باره چیست ؟

این روحانی بزرگوار در پاسخ گفت : با مادرت همان حالتی را داشته باش که مادر با فرزند نوزاد خود دارد مادر موقعی که نوزادش را لباس می پوشاند با خنده با او حرف می زند نوازشش می کند و او را هم می بوسد.

شما نیز برای مادرت مادر باش.

یادتان باشدزمانی خواهد آمد که برای خدمت به پدر و مادر  دیر شده خواهد بود.

...........................

...................

..........

امروز29\5\1393ساعت 6 بعد از ظهر از راه آهن کاشان به مشهد برای پابوس آقا خواهیم رفت انشاالله

نائب الزیاره همه شما خواهیم بود.

این وبلاگ تا 7 /6 / به روز نخواهد شد.                شادی شما آرزوی ماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 16:26  توسط محمد بیدگلی  | 

اولین زنگ اخبار

 

اینکه چه کسی اولین زنگ اخبار را در بیدگل به درب منزلش کار گذاشت نمی دانم که بود اما اولین زنگ اخبار در محله معین آباد را شخصی به نام حسن رئیس زاده به درب منزل خود نصب کرد .

او حدود چهل سال پیش کلیدی به دیوار کنار درب منزلش وصل کرد که اگر آن را فشار می دادی صدای زنگ اخبار به داخل منزلش می پیچید.

بعضی ها می آمدند آن را تماشا می کردند .

و بعضی وقتها برای مردم توضیح می داد که نگاه کنید اینجوری کار می کندو زنگ را می زد .

چند روزی که گذشت بچه ها یاد گرفته بودند و زنگ او را می زدند و فرار می کردند.

 یک شب تابستانی آخر شب بود که برادرم گفت بیا برویم زنگ خانه حسن رئیسی را بزنیم و فرار کنیم خانه او تا منزل ما حدوداً 30 متر فاصله داشت اما او آن ور خیابان بود و داخل کوچه .

از آن جایی که من بچه بودم برادرم گفت : تو جلو تر نیا و سر کوچه بایست برادرم زنگ را زد و شروع کرد به فرار کردن من هم بدون توجه به خیابان فوری فرار کردم اما ناگهان با دوچرخه سواری تصادف کردم و بر زمین خوردم او نیز با دوچرخه اش بر روی من افتاد واز هوش رفتم .

موقعی که به هوش آمدم دیدم در ایوان خانه پدرم خوابیده ام و کت پدرم را روی من انداخته اند و همسایه ها اطراف من هستند.

البته حسن رئیس زاده که صدای زنگ را شنید ، پس از دقایقی از خانه بیرون آمده ، و دیده بود که خیابان شلوغ است او فکر کرده بود یکی زنگش را زده که بیاید و صحنه تصادف را تماشا کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 17:50  توسط محمد بیدگلی  | 

حرفهای بزرگ


اجازه بدهید قبل از اینکه برویم سر اصل مطلب داستانی را برای شما تعریف کنم .
می گویند در قدیم الایام جوان ساده دلی ازدواج کرده بود موقعی که به خانه مادر خانم می رفت همان جا کناردرب اتاق می نشست و حرفهای سبک می زد .
مادر خانم که اینچنین دید یک روز به داماد گفت : هر وقت به خانه ما می آیی برو بالا بالا و حرفهای بزرگ بزرگ بزن .
یک روز داماد آمد و بر حسب اتفاق مادر خانم مهمانهای عزیزی داشت .
موقعی که داماد از درب آمد داخل ومهمانها را دید یاد حرفهای مادر زن خود افتاد که به او گفته بود برو بالا بالا بنشین وحرفهای بزرگ بزرگ بزن ولذا داماد رفت جلو ، رفت جلو، تا به آخر اتاق رسید طاقچه را گرفت و بالا رفت ،آن سیم کلاف زیر سقف را گرفت و بالاتر رفت و روی رفه نشست و با صدای بلند گفت :
اسب ، شتر ، گاو ، شیر ، زرافه، فیل .
حالا حکایت کسانی است که به شهرهای ما می آیند و سخنرانی ها می کنند وقولهای خوبی به مردم می دهند و از مردم رأی می گیرند و در بین چند کاندید خودشان را می کشند بالا .
اما موقعی که به تهران رفتند . با از ما بهترون روبرو می شوند و تقریباً طرز فکرشان عوض می شود .
اما مردم با همان طرز فکر قبلی نگاه به کارکرد اینها دارند .
کاش یکی پیدا می شد فیلم صحبتهای دوران تبلیغاتشان را برای خودشان نشان می داد که شما اینچنین می گفتید . چرا اینجوری شدید؟
حالا که اینجوری شده اید لااقل بیایید از خانمها یاد بگیرید .
خانمها هر چند ماهی یک بار دکور خانه را عوض می کنند .مثلاًمبلها را جابجا می کنند ، میز کامپیوتر را ده سانت آن طرفتر می گذارند ، یا دستگاه قالیچه را می برند اون اتاق.
حکومت شما حدوداً بیست سال است که یک حالت دارد ما مردم مثل طفلی می مانیم که نیاز به محبت دارد .
اما شما مثل پدر و مادری می مانید که با هم دعوا می کنند.
مدت زمانی است که فروش ما مغازه دارها حدوداً پنجاه در صد کاهش پیداکرده است .
حدوداًصد خانه درشهرک حسین آباد ساخته شده که به طور نیمه کاره رها شده است.
اخیراًپول قرض کردن مردم از مغازه دارن محل بیشتر شده . گرانی ، مردم ضعیف محله ها را تهدید می کند.
اما اخبار را که می گیریم حکومت شما انطور که دلمان می خواهد نیست ملت ایران مردمی هستند فهیم با ارزش و درعین حال بسیار صبور، و دوست دارند به دیگر کشور های دنیا فخر بفروشند پس باعث فخر ملت خود باشید.
ما مردم نظام مقدس جمهوری اسلامی را دوست داریم واین را در عمل ثابت کرده ایم
مردم با امید به تدبیر رأی داده اند بیایید تدبیر بهتری برای مردم بی اندیشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:22  توسط محمد بیدگلی  | 

برگشتیم


تقریبا همین روز ها بود اما درسال 67
جنگ تمام شده بود وباید برمی گشتیم
تمام شدن جنگ برای آنهایی که در کارزارند و
هدفی دارند بسیار سخت است .
آنقدر که تمام شدن جنگ برای بچه ها سخت بود خود جنگ با تمام دشواریهایش سخت نبود.
یادم هست موقعی که قطعنامه امضا شد من در پادگان خاتم الانبیا مقر لشگر هشت نجف اشرف بودم ،صدای رادیواز طریق بلندگو می آمد که ساعت 14 را اعلام کرد و در اول اخبار رادیو گفت : قطعنامه 598 از طریق ایران مورد قبول قرار گرفت ...ناگهان معاون گروهان دست روی دست زد و گفت : اِ اِ ،دیگری گفت : ای وای ،یکی با تعجب گفت یعنی جنگ تمام شد؟ هر کسی با یک حالت عجیبی چیزی می گفت ؟
من در آن موقع یاد خانواده ام افتادم یاد تشیع جنازه برادرم ،یاد مردمی که جنگ را یاری می کردند ،یاد معلولین ،که با چه رویی با آنها روبروخواهیم شد
به هر حال جنگ تمام شده بود وباید بر می گشتیم اما نمی دانستیم به چه دنیایی بر می گردیم
چندین روز گذشت ما آن موقعیت را ترک کردیم اما با غمی عجیب در این فکر بودیم ،اسیرانی که الان در زندانهای عراق هستند چه حالی دارند، جنازه خیلی از بچه ها در گل ولای مانده بود وما بر می گشتیم سر زمینی را که دران دعای کمیل میخواندیم ترک کردیم مراسم های معنوی، سینه زنی، رازو نیازبا خداوند، و نمازهای شب را ترک کردیم چاره ای نبود بایدبه دیار خود بر می گشتیم
به اهواز امدم کارون را برای آخرین بار دیدم و آرام آرام رفتم تا رسیدم جلو گارژهای مسافربری که دیدم مملو از جمعیت نظامی است که می خواهند به شهر های خود بر گردند اما هیچ بلیطی گیر نمی آمد به ایستگاه راه آهن رفتم وبا تعجب دیدم بیرون از ایستگاه ، سالن انتظار، وجایگاه سوار شدن مسافرین مملواز مسافرین نظامی بود که حتی رد شدن از بین آنها دشوار بود هر قطاری که می ایستاد همه بدون بلیط وامریه هجوم می آوردند حتی از پنجره قطار سوار می شدند(امریه نوعی بلیط رایگان بود) سومین قطار که آمد دیدم اگر بخواهم با نظم سوار شوم نخواهم توانست، ساکم را از پنجره به یکی از دوستان دادم و هر طور که بود از زیر دست وپای بچه ها سوار شدم اما جایی برای نشستن نبود حتی راه روهای قطار پر شده بود ، قطار حرکت کرد و خود را از لابلای جمعیت بیرون کشید.
ریل راه آهن خوزستان از دوکوهه می گذرد انگار ان روز پادگان دو کوهه غریب بود دو کوهه را که ترک می کردیم اشک را در چشم بعضی از بچه ها دیدم...........
واما ......زمانی که در جبهه بودیم در کلاسهای عقیدتی از دو جهاد برای ما صحبت می کردند یکی جهاد اصغر، یکی جهاد اکبر، ومی گفتند جنگیدن شما برای اسلام جهاد اصغرهست از جنگ که برگردید تازه برای شما جهاد اکبر شروع خواهد شد، سوال اینجاست که : آیا ما در جهاد اکبر توانستیم درست بجنگیم..؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 16:16  توسط محمد بیدگلی  | 

کمک حالگی

حدودا پانزده سال پیش بود
پدرم بعلت بیماری پروستات عمل جراحی شده بود ودر بیمارستان نقوی کاشان بستری بود
نوبت من بود که نصف روزهمراهش باشم اتاقی که پدرم بستری بود شش تخت داشت ضمن کمک حالگی بابا به بقیه بیماران نیز سری می زدم، واحوالپرسی وحرف هایی دیگر.....
پس از چند روزیکی از آنها مرخص شدو قبل از خداحافظی کمی مرا نصیحت کرد ضمن پندهایی که می داد اشعاری نیز برایم خواند که برایتان مینویسم:
گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند
طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می خواهند
تمام مردشویان راضییند بر مردن مردم
بنازم مطربان را خلق را مسرور می خواهند
البته اشعار راکه می خواند معنی هم میکرد وتوضیحاتی هم می دادکه نیازی نیست حضور شما بزرگواران اشعار را معنی کنم که خود همه استادید
اما مصرع اول از بیت دوم را اینچنین معنی کرد وگفت منظوراز تمام مردشویان فقط شخص مردشوی نیست بلکه منظورشاعر:مردشوی، قبرکن، کلید دار حسینیه، قاری، مداح، گلاب بده، و......تمام کسانی که از یک مرده پولی به دست می اورند همه را مردشوی حساب کرده ومنظورش این بوده که اکثر کارهای دنیابه خاطر پول انجام می شود.
(مدت زمانی است که در شهر ما تعداد تشییع جنازه ها بیشتر از عروسی هاست در دو سال گذشته در طا یفه ما پنج تشییع جنازه داشته ایم ولی یک زایمان
این یعنی دلواپسی برای آینده. دولت می گوید فرزند بیشتری داشته باشید......دراجتماع ما خانواده های مرفح همیشه فرزند کمتری داشته اند مدیران واهل علم نیز پر جمعیت نبوده اند، می ماند مستضعفین وطبقه سه که آنها نیز حالا دیگر می دانند این توبمیری آن تو بمیری نیست که ....) بگذریم: صحبت از پرستاری پدر بودو شخصی که مرخص شده بود، لباسهایش را پوشید و می خواست برود دست روی کتف من گذاشت وگفت: پسر، سعی کن وضع مالیت خوب باشد یعنی پولدار باش اما با ایمان که هم نزد مردم احترام داشته باشی هم انشا الله آخرتت خوب باشد....
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی /  که در نظام طبیعت ضعیف پای مال است

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 19:52  توسط محمد بیدگلی  | 

عمو حبیب


خانه آنها در کوچه رنگرزها بود
چهار برادر بودند با اینکه متاهل بودند همراه پدر بزرگوارشان در یک خانه زندگی می کردند که به آن میگفتند خانه همسایه داری
عمو حبیب پسر دوم خانواده بود، در حالی که همیشه با فقر پنجه نرم می کرد اما از زندگی وآینده نا امید نبود او دارای چند فرزند بود
روزی برای امرار معاش خود به کاشان رفته بود پس از بازگشت از ماشین که پیاده شد برای برداشت اجناس خود(احتمالا یک کرسی چوبی) به روی سقف ماشین میرود راننده که بالا رفتن او را فراموش می کند حرکت می کند وعمو حبیب به پایین می افتد وکمرش میشکندمدتها در منزل بستری میشود ودر این مدت فرزندانش را ازدست میدهد
فقر ازیک طرف بیماری ازطرف دیگر و داغ فرزندان ازطرفی باعث میشود که عمو حبیب دل شکسته دست به دامن ائمه بشود واز دیگران می خواهد کتاب خزائنل اشعار(مجموعه ای در مدح اهلبیت) را برایش بخوانند.
پس از مقداری بهبودی روزی به برادرانش می گوید می خواهم به شهر قم بروم اما با او مخالفت می کنند روز بعد دوباره می گوید می خواهم به شهر قم بروم اهل ان خانه بااو مخالفت می کنند او میگوید انگار یکی از شهر قم مرا می خواند، انگار دختر موسی ابن جعفر(ع) می خواهد به من پناه بدهد بدون توجه به دلسوزی دیگران راهی شهر قم میشود
داستان زندگی عمو حبیب طولانیست که در این اندک جا گنجایش نمیشود او در شهر قم پس از سختی های زیاد صاحب خانه، زندگی وفرزندانی صالح می شود......واما منظور من زیبایی روز آخر ماه مبارک رمضان بود راستی یادم رفت بگویم پس ازرفتن عمو حبیب پدر من هم از آن خانه همسایه داری کوچ کرد ودر خیابان معین آباد خانه ای ساخت وتعغیر زندگی داد عمو حبیب همه ساله برای مراسم عید فطر به بیدگل وبه خانه ما می آمد.
روز آخر ماه مبارک رمضان بود ساعتی به غروب آفتاب مانده بود که صدای درب چوبی خانه آمد یکی از بچه ها درب را باز کرد وبا صدای بلند گفت ...
عمو حبیب آمده ...عمو حبیب آمده...بچه ها از گوشه وکنار به وسط حیاط آمدند، قالی دیگر بافته نشد وصدای یا الله عمو حبیب لبخند را روی لب همه آورد عمو حبیب با چمدانی که در دستش بود از پله های ایوان بالا رفت و پدرم از دار قالی پایین آمد و به استقبالش رفت .....
پدرم ظهر که از مسجد برگشته بودمی خواست زکات فطر را کنار بگذارد ولذا منتظر مهمانها بود.
آدمهای آن زمان دوست داشتند غروب آخرین روز ماه مبارک رمضان مهمانهایی داشته باشند تا زکات بیشتری بپردازند واجر بیشتری ببرند.
ساعتی بعد پدرم را دیدم که دراتاق پنجدری سکه های دوریالی پنچ ریالی ویک تومانی را شمارش کرد وزیر طاقچه پوش اتاق پنجدری گذاشت وبه مادرم گفت فطریه را اینجا گذاشتم وبعد با عمو حبیبب آماده رفتن به مسجد شدند........
کاش میشد داستان روزبعد راهم تعریف کرد که پسر بچه ها داخل اتاقهای نیمه ساخته پشت خانه ودختر خانمها کنار درختان انارو درسایه تالار انگور کنار حوض آب چه خوش بودند وبازی می کردند وبزرگترها داخل راه گذار سرداب چه داستانها که برای هم تعریف می کردند و  زن عمو که در پختن غذا به مادر کمک میکرد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 19:31  توسط محمد بیدگلی  | 

شب بیست یکم

بعد از شهر اصفهان پرجمعیت ترین شهرستانهای استان شهرهای کاشان و نجف آباد می باشد.

درزمان جنگ استان اصفهان دو لشکر از نیروهای مردمی در جبهه ها داشت یکی به نام لشکر 14 امام حسین (ع) که از شهر اصفهان وشهرهای اطراف بودند (به فرماندهی حاجی حسین خرازی )

یکی به نام لشکر8 نجف اشرف از شهرهای کاشان ونجف آباد (به فرماندهی حاجی احمد کاظمی )

اینجانب توفیق داشتم که در هر دو لشکر انجام وظیفه کنم

اما لشگر نجف اشرف نیروی کمتر و امکانات کمتری داشت.

مقرهای اصلی لشگر نجف اشرف یکی در دانشگاه شهر اهواز به نام پایگاه شهید مدنی(1) و(2) بود.و

یکی در شهر شوشترپادگان جدیدالاحداث خاتم الانبیا.

مدت زمانی ما در پایگاه شهید مدنی (2) مستقر بودیم اگر اشتباه نکنم ماه مبارک رمضان 1364بود .

ساختمانی که ما در آن بودیم ساختمان چهار طبقه با سالنهای بزرگ بود که ساخت و ساز آن به طور نیمه کاره رها شده بود سیمان دیواها پیدا بود محوطه خاکی بود کف سالنها موزایک یا سرامیک نبود ،دستشوییها بهداشتی ساخته نشده بود ،اما در بین بچه ها ایثار بود از خود گذشتگی بود ،شهامت بود ، و لذا کوچکترین کمبودی حس نمی شد یکی از سالنها را به عنوان مسجد قرار داده بودند که مراسمها در آنجا بود .

آن روزها بچه ها همه سوای بر تسبیح و جانماز و عطر محمدی یک عدد دفترچه جیبی همراه خود داشتند .

یادم هست شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان بود در یک مراسم سینه زنی مداح اشعار زیبایی خواند که من آن را در دفترچه ام یاداشت کردم او اینچنین می خواند .

سرخ شد چهره زردم اگر از خون سرم

                   باز شد راه وصال از طرف داد گرم

خون دلها که پس ازمرگ پیامبر خوردم

                ریخت در دامن محراب عبادت زسرم

مسجد کوفه تو در روز جزا شاهد باش

             من که معصوم ترم از همه مظلوم ترم

مسجد کوفه خداوند نگهدار تو باد

             که دگر نشنوی آوای دعای سحرم

در دل قبر بلرزد بدنم گرطفلی

             پرسدای مسجد کوفه چه شد اخر پدرم

هرچه باشد حسنم خون علی دررگ توست

                  مهربان باش تو با قاتل من ای پسرم

  بدنم را به سوی خانه عزیزان مبرید

                 بگذارید غذا بهر یتیمان ببرم    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:50  توسط محمد بیدگلی  | 

رمضان 57

 

ظهر روز بیست ویکم ماه مبارک رمضان بود

نماز جماعت مسجد نقشینه بیدگل به امامت حاجی آقا اسدلله روحانی ودر قسمت زیر زمین مسجدبر پا شده بود ،آنروزها گفتن اسم خمینی ممنوع بود و،جَوّی که در بین مردم بود کمتر کسی پیش می آمد که اسم حضرت امام را در جمع بگوید

آن روز ظهر در بین دو نماز، شخصی به اسم حسین صفا زاده با صدای بلند گفت (برای سلامتی حضرت ایت الله العظمی نایب الامام خمینی صلوات) وجمعیت چنان با صدای بلند صلوات فرستادند که انگاردنبال چنین بهانه ای می گشتند.

همان روز دربین نماز مغرب وعشا در مسجد صاحب ازمان بیدگل یکی همین جمله را تکرار کرد وجماعت صلوات رسائی فرستادند.

ان زمان اگر چه خیابانها وکوچه ها خاکی بود دیوارها خشتی وکاهگلی بود اما آدمها بیشتر با هم حرف میزدند ودلها به هم نزدیکتر بود مردم پولدار نبودند اما لبخند روی لبهایشان بود ،به هرحال:

روز بعد نزدیک افطارموقعی که مردم کنار دیوارها وسر کوچه ها تجمع داشتند خبر رسید که امروز ظهر در نماز جماعت زیارت محمد هلال شخصی اسم آقای خمینی را برده ومردم صلوات فرستاده اند

آن روزها به بعد بود که حکومت در ایران آرام آرام پوست اندازی کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 16:24  توسط محمد بیدگلی  | 

بچه زین

بچه زین

بعضی از مردم بیدگل در قدیم روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان را به زیارت هلال ابن علی می رفتند .

پدرم یک عدد بچه زین جلو دوچرخه نوار شده اش بسته بود وچقدر زیبا بود رشته های قرمز رنگی که از اطراف بچه زین آویزان بود.

حدواً ساعت هشت صبح روز بیست و یکم بود مرا سوار دوچرخه کرد که با هم به هلال ابن علی برویم .

آن روز ها خیابان محمد هلال نبود ما از کوچه پس کوچه ها تا آران رفتیم مو قع ورود به زیارت من محوتماشای آن شیر زیبای بالای هشتی ورودی زیارت شده بودم .

شیر شمشیری در دست داشت و خورشیدی از روی کمرش نمایان بود .

هنوز نمی دانم این شیر و خورشید نماد چه بود .

به هر حال: نزدیک ظهر بود که از محمد هلال به طرف خانه برگشتیم .

در حال برگشت داخل یکی از بازارهای بزرگ و سرپوشیده آران شدیم ، یک سوراخ دایره شکل در بالای سقف گبری پوش بازار بود ،با نوری که از این سوراخ به داخل بازار تابیده بود می شد غبار را تماشاکرد، مغازه هاتعطیل بود و تقریباً هیچ کس در بازار نبود .

با دوچرخه تقریباً به اواسط بازار رسیده بودیم و نزدیک آن سوراخ .

جوانی شرور که به پشت بام بازار رفته بود سرش را داخل آن سوراخ کرد به محض این که ما زیر سوراخ رسیدیم وَقی کرد، یعنی صدای بلندی سر داد به طوری که من ورجستم، یعنی ترسیدم به محضی که صدا آمد پدرم فوری جوابش را داد و با صدای بلند گفت: چخه !

من بنا کردم خندیدن پس از چند دقیقه از پدرم پرسیدم چخه یعنی چه ؟

گفت موقعی که سگ صدا می کند به او می گویند چخه، یعنی چه خبر است.

شاد باشید

نیمه رمضان مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 13:55  توسط محمد بیدگلی  | 

اشکی در فرودگاه

اشکی در فرودگاه

یکی از جریاناتی را که مقداری روی آن حساس بودند و چند مرتبه گوش زد کردند ، جریان مواد مخدر بود در سفر حج.

در همان اولین جلسه روحانی کاروان ضمن توضیح مسائل شرعی سفر حج گفت : که هیچکس نباید مواد مخدر همراه خود داشته باشد .

در جلسات بعدی رئیس کاروان فرمودند اگر کسی احیانا اعتیاد دارد قبلا ما رامطلع کند تا راهنماییش کنیم  که مشکلی برایش پیش نیاید و روحانی کاروان پی در پی تذکر دادند که مواد مخدر همراه خود نیاورید همه جا مجهز به دستگاه های الکتورنیک یابنده مواد مخدر هست .

حتی حاجی آقا علی روحانی گفت :شما اگر مواد مخدر را از دستگاه های فرودگاه تهران هم بتوانید عبور بدهید دستگاه های کشور عربستان بسیار دقیق و حساس تر هستند..........

ساعت هشت شب در فرودگاه مهرآباد بودیم پرواز ما قرار بود ساعت یازده شب باشد اما به ساعت یک بامداد  تأخیر پیدا کرده بود.

ساعتی بعد وارد سالنی شدیم که قرار بود ساکها را بازرسی کنند .

 ساعتی را در آن سالن نشستیم یک ربعی که گذشت بلند گوی فرودگاه اعلام کرد کسانی که احتمالاًمواد مخدر و (یک چیز دیگر هم اعلام کرد که من اسمش را نمی دانم ) دارند به دستشویی بروند و مخدوش کنند .

بیست دقیقه ای گذشت ،حالا نوبت کاروان ما بود که ساکها را تحویل بدهند .

مجدداً آقای روحانی بلند شد رو به زوار کرد وگفت:

عزیزان من ،اگر چه می دانم شما اهلش نیستید اما محض احتیاط می گویم اگر کسی بین شما احیاناً مواد همراهش هست هنوز دیر نشده کسی هم متوجه نمی شود برای رفاه حال خودتان و همسفری هایتان بروید وآن را مخدومش نمایید تا همه سفر خوشی داشته باشیم (اینجانب بعدها درباره این جریان با آقای حاجی جواد روحانی رئیس کاروان صحبت کردم ایشان فرمودند چنانچه جریان را بگویند آنها را به پزشکان هتلها در شهر مدینه و مکه معرفی می کنیم و داروهای مخصوص این عزیزان در آنجا هست که رایگان در اختیارشان گذاشته می شود و در این مدت هیچ کمبودی در بدن خود اساس نمی کنند و می توانند همچون دیگر حجاج تمام اعمال را به جا بیاورند ) به هرحال..... ساکها را شماره زدند و به روی ریل فرستادندسپس وسائل شخصی ما مثل گوشی همراه ،

کمربند،وکُت را تحویل دادیم و چند متر آن طرفتر تحویل گرفتیم خودمان را هم بازرسی بدنی کردند . سپس پاسبورتها را کنترل کردند و وارد سالن دیگری شدیم .

از شیشه ها ی سالن ،محوطه فرودگاه و هواپیماها پیدا بود به طرف درب خروجی می رفتیم که گفتند داخل صف بروید ،متوجه شدیم مجدداًبازرسی می کنند . اما اینجا با بازرسی قبلی فرق داشت،مأمورین این بازرسی نیروهای نظامی بودند وبسیار دقیق، از جلوی دوربینهایشان رد شدیم عده ای هم پشت سر ما بودند که آمدنشان تقریباًطولانی شد و به دنبال آن هم همهمه ای در کاروان بود . بله: اتفاقی که نباید بیفتد افتاده بود.

و یکی را به جرم داشتن مواد مخدر دستگیر کرده بودند، بطوری که رفقا میگفتند

همسرش در کنارش ایستاده بود و اشک می ریخت

اگر چه می گفتند همسرش گناهی ندارد و می تواند همراه کاروان برود .

اما وفای زنانه به او این اجازه را نمی داد. او پشت سر کاروانیان را می دید که داشتن از او فاصله می گرفتند و به طرف هواپیما می رفتند واو گریه میکرد....

گریه درحسرت بازماندن از سفرحج ان هم به خاطر مقداری مواد مخدر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 17:11  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر