در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

درس: قسمت اول

درس اول :

در چند روز آخر سال خانواده ها در تکاپوی تمیز کردن خانه هستند که البته با مشکلاتی نیزروبرو می شوند نمی خواهم در این باره خیلی توضیح بدهم اما : مقداری از تجربه خودم را در اختیار شما می گذارم .

بعضی ها شیر آبشان چکه می کند و هر چه واشر عوض می کنند اثری ندارد و علتش این است آخر این شیر مخلوط همان جایی که واشر مغزی روی آن قرار می گیرد شیار کوچکی پیدا کرده است . ما وسیله ای داریم که داخل شیر مخلوط را سوهان می کند و این شیار رفع می شود اگر این شیار بزرگتر باشد چپ گردش باید عوض شود .

درس دوم :

خیلی از خانواده ها گرفتار علم شیر مخلوط هستند از آن جایی که اکثرعلم های شیر مخلوط چرخشی هستند واشرهای پایین آن سائیده می شود وبه مرور زمان کوچکتر و کوچکتر می شودو از پایین آن آب هرز می رود حتی کسانی که شیرهای اهرمی گران قیمت هم می خرند دچار این مشکل هستند.لازم هست بدانید شما می توانید از علم های فنری استفاده کنید علم های فنری کاربردهای زیادی دارند .

اولا: از پایین نمی چرخند .

دوما: به راحتی می توان ازبالابه پایین وازراست به چپ حرکت داد.

 سوما:کلید کوچکی روی علم هست که اگربزنی به حالت دوش، آب از آن می آید و عمرش چند برابر دیگرعلم هاست.

درس سوم :

خیلی از خانواده ها گرفتار حیوانات موزی هستند که امان را از آنها بریده است مثل ، سوسک ، موش ، بزمجه و ........

ما در مغازه مان چسبی می فروشیم به نام چسب موش این چسب حالت کتابی دارد و به طریقه ای رنگ آمیزی شده که خزندگان را به طرف خود جذب می کند شما می توانید این چسب را در مسیر عبور خزندگان خانگی قرار دهید مثلاً : زیر یخچال ، زیر کابینت ، زیر ماشین لباسشویی ، حیوانات موقع عبور روی آن خواهند چسبید وبه هیچ عنوان نمی توانند خود را نجات بدهند این چسب هر گز خشک نمی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:19  توسط محمد بیدگلی  | 

اسفند ماه

در دهه های گذشته درماه اسفند رسوماتی در بین مردم بود که امروزه بعضی هایش در حال از مُد افتادن است مثلاً: شب اول اسفند (اسفند ملتی)خانواده ها پلو می پختند یعنی اگر همه سال برنج نمی خوردند شب اول اسفند طرف عصر دیگچه ای در کنار حیاط بار می گذاشتند وبا هیزم برنج می پختند کشمشی را که از قبل سرخ کرده بودند موقع دم کردن برنج قاطی برنج می ریختند ومرغ را هم با نخود و اسفناج می پختند       مجمه ی بزرگی را روی کرسی می گذاشتند یک نان سفید رو توی مجمه شید می کردند ودیگ برنج را توی مجمه خالی می کردند (مجمه سینی بزرگ مسی بود که لبه ی آن کُنگره ای بود)همه اهل خانواده دور مجمه را می گرفتند و......خوردن پلو شب اسفند عجب لذتی داشت.

یکی دیگر از جریانات ماه اسفند بردن اسفندی بود برای عروس خانم هایی که اسفند سال اولشان بود که عروس شده بودند، رسم بود دوعدد صندوق چوبی بزرگ که از مخمل جیرقرمز روکش شده بود ودو عدد گل سفید پارچه ای روی آن نقش بسته بود همراه با یک جعبه شیرینی برایش می بردند برای بچه های آن زمان این شیرینی خوردن داشت.

گوسفندان در ماه اسفند بچه بدنیا می آورند ولذا یکی از چیزهایی که در ماه اسفند مردم می خوردند آغوز بود بعد از زایمان گوسفند مایع غلیظ وزرد رنگی در پستان حیوان بود که ان را می دوشیدند و نگه می داشتند پس از چند ساعت که بزغاله مقداری پستان مادر را مُک میزد شیر در پستان جمع میشد آن شیر را می دوشیدند وبا مایع زرد رنگ اولیه قاطی می کردند آغوز درست می شد که بسیار خوشمزه بود.

یکی دیگر از کارهای اسفندماه فرستادن کارت تبریک برای همدیگر بود در عالم بچگی چقدر کارتهای تبریک را دوست داشتیم  یادم هست بچه های کلاس می خواستند کارت تبریک برای خانم معلم بفرستند به خانم معلم گفتند : آدرست کجاست؟           خانم معلم روی تخته سیاه مدرسه میرعماد اینچنین نوشت                      (کاشان خیابان محتشم کوچه پاقپان پلاک شماره2 منزل خانم فرش باف) تقریباً تمام دانش آموزان برایش کارت تبریک فرستادند.

از دیگر دوست داشتنی های اسفند ماه جوشاندن تخمه هندوانه، خریدن لباس عید، شکستن قلک بچه ها، خانه تکانی، چهارشنبه سوری (البته به سبک قدیم)       کاشتن جو یا گندم توی (دوری) حمام رفتن اخر سال، خلاصه ماه اسفند برای ایرانیان ماهی است پُر جنب وجوش که آرام آرام به استقبال شادیها و زیبایی ها میروند ، مبارک وجودشان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:24  توسط محمد بیدگلی  | 

جوالدوز

پنج ریال به من داد و گفت برو دکان آقا حسن مسعودی یک جوالدوز بخر بیا . می خواست در گونی های کُنجا له را بدوزد

پدرم مرد زحمتکشی بود و به خاطر شیطونی های ما جوالدوزش گم شده بود .

به برادرکوچکترم احمد گفتم بیا با هم برویم .

 به طرف کارخانه برق حرکت کردیم . همین طور که می رفتیم نگاهمان به آسمان بود ودودهایی را می دیدیم که از زیر پاتیلهای رنگ رزی مغازه حاجی آقا عباس صباغیان وارد دودکش می شد وبه طرف آسمان می رفت و چند ده متر جلوتر محو می شد .

اگر چه آن روزها خیابانها خاکی و دیوارها کاه گلی بود اما آسمان صاف ،تمیز و روشن تر از حالا بود نمی دانم من فرق کرده ام یا طبیعت .

شیب کارخانه برق رابه طرف پائین دویدیم و پیچیدیم به طرف تو آبادی .

کمی جلو تر رفتیم پیرمردی را دیدیم که از داخل آن کوچه بن بست بیرون می آمد می شناختمش بهش می گفتند اکبر آقا طباطبایی می دانستم که حالا خواهد رفت و درب کارخانه برق را باز خواهد کرد ما هم پشت سرش رفتیم تا داخل کارخانه برق را ببینیم درب کارخانه را باز کرد و داخل شد می خواست درب را ببندد که نگاهش به ما خورد ما هم خیره خیره او را نگاه می کردیم او متوجه شد که ما دو تا کوچولو می خواهیم داخل کارخانه برق را ببینیم درب را نبست و به ما گفت بیایید تو . رفتیم داخل اما از پشت درب حتی یک قدم جلوتر نرفتیم همانجا ایستادیم و داخل کارخانه برق را تماشا می کردیم .

درختهای کاج بلند ،حوض بزرگ آب ، زمینهای شنی ، کاجهایی که روی زمین افتاده بود ، و جیرجیر بسیار زیاد گنجشکها ما را محو تماشای خود کرده بود که ناگهان یادم آمد  باید جوالدوز بخرم .

از کارخانه برق آمدیم بیرون وبه طرف آن برج گلی بزرگ که ورودی کوچه  بنی طباء بود رفتیم . از کوچه بنی طباء گذشتیم و داخل هشتی شدیم آن طرف هشتی روی تختگاه آب انبار حاجی آقا شهاب نشستیم چه قدر آنجا خنک و جالب بود اگر چه لب یک سه راهی بیشتر نبود اما از یک طرف داخل آب انبار را می دیدی از یک طرف داخل هشتی را می دیدی از یک طرف کوچه حسینیه ویرانه از یک طرف کوچه حسینیه درب مختص آباد و کوچک ترین مغاره بیدگل همان جا قرار داشت .

یک قصابی بود که مساحتش فقط چهار عدد موزایک سی سانتی بود . صاحب مغازه شخصی بود که بهش می گفتند

 حسینه ی پنا(حسین درزی)یک کت سیاه بلند می پوشید ،یک کلاه نمدی سرش بود و لب تختگاه آب انبارکه می نشست چپقش را چاق می کرد و لبخندی روی لبانش بود .

به هر حال :مقداری روی تختگاه نشستیم یادم آمد که باید جوالدوز بخرم . بلند شدیم ورفتیم از فالوده فروشی شعوری و حسینیه درب مختص آباد گذشتیم . رسیدیم زیر سباطه نزدیک مسجد نقشینه.

آن روزها روبروی مسجد یک حوض خانه بود که چند پله می خورد می رفتند پایین برای وضو گرفتن باغچه زیبایی درآن پایین بود ما کمی باغچه را نگاه می کردیم کمی عظمت مسجد را (کاش قصه هایی که مادرم در باره این مسجد برایم تعریف میکرد می توانستم برایتان بگویم) به هرحال......

 چاره ای نبود بایدجوالدوز می خریدم بازجلوتر رفتیم تا رسیدیم به  بازار رضوانی همان جایی که  نانوایی حاجی اکبر آقا خاص بود . بعد از آن نانوایی مغازه آقا حسن مسعود ی بود پنج ریال را دادیم و یک جوالدز خریدیم .

مو قع برگشت از زیرگذر مسجد ابولولو و از جلو حسینیه ویرانه و ازجلو دکان خانی مردادی واز جلو مسجد ملا محمود و از جلو جوبِ مَدّی واز جلوحمام رئیسه و از جلو مغازه کبابی ماشاالله نرگسی (فینی زاده) رد شدیم و به کارخانه برق رسیدیم .

وقتی به دکان پدرم رسیدیم آن مشتری که قرار بود در گونیش را با جوالدوز بدوزیم رفته بود .

پدرم گفت : چه قدر وقته رفته ای یه جوالدوز بخری ؟ خوب بود بشد نگفتم یه گونی زغال بخر .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:36  توسط محمد بیدگلی  | 

سفربه بندر عباس

درچند روز تعطیلی آخر هفته گذشته فرصتی پیش آمد تا سفری به شهر بندر عباس داشته باشیم .

اگر ساعت پنج بعد از ظهراز کاشان سوار قطار بشوی ساعت نه صبح  روز بعد در بندر عباس خواهی بود .

صبح روز 22بهمن بود که در بندر عباس بودیم  ابتدا به زیارت سید مظفر رفتیم .

این زیارت را از نظر ساخت و ساز بسیار جالب ساخته اند .

سپس به معبد هندوها رفتیم .

 بعد از آنجایی که بچه ها عجله داشتند رفتیم لب دریا و ساعتی آنجا بودیم وبسیار خوش گذشت.

 وسپس به پارک غدیر بندر عباس رفتیم قایق سواری ،شتر سواری ، کایت سواری و جماعت مسافرینی که از شهرستانها آمده بودند و اُلکو زده بودند جالب و دیدنی بود .

صبح روز بعد به جزیره قشم رفتیم .

اگر مرتبه اولتان هست که می خواهید به جزیره قشم بروید صبح اول وقت  در اسکله باشید اگر دیر برسید باید ساعتی را در صف بمانید .

قشم شهر بسیار زیبایی است انگار آنجا را شبیه شهرهای اروپایی ساخته اند .

در قشم پارکی بزرگی هست به نام پارک زیتون که در کنار دریا واقع شده وبسیار با صفا است.

منطقه هرمزگان در بهمن ماه هوای خوب و دلپذیری دارد .

سپس به غار خوربس و سپس به بازار قشم رفتیم .

در بازگشت از جزیره سوار یکی از قایقهای مسافربری شدیم که به آنها می گفتند تندرو .

ما به طبقه بالا که روباز بود رفتیم.

برای بچه ها دیدن دریا ،کشتی ها و نسیمی که به صورتشان می وزید دوست داشتنی بود.

احتمالا لحجه ما بیدگلیها با لحجه یزدی ها یکی می باشد چون در بازار بندر یا با رانندگان تاکسی که صحبت می کردیم ابتدا به ما می گفتند یزدی هستید؟                                                  واما تا آنجایی که ما متوجه شدیم اهالی بندر عباس امسال از نباریدن باران خیلی دلواپس بودند ومی گفتند اگر باران نبارد برای دیم کارها سال خوبی نخواهد بود.                                  جایتان خالی مسافرت خوبی بود.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:35  توسط محمد بیدگلی  | 

اولین

اولین دوچرخه ای که وارد بیدگل شد توسط شخصی به نام حاجی آقامحمداحمدی خریداری شد وبه بیدگل آورده شد حاجی آقا محمد احمدی پدر حاجی آقا احمد احمدی سالهاست که به رحمت خدا رفته است اگر یادتان باشد او در کوچه میرزا عبدالباقی (کوچه مصباحی) ساعت سازی داشت او هنرساعت سازی  را نزد هیچ استادی یاد نگرفته بوداما بسیار خوب کار می کرد منزلی که در کوچه مصباحی داشتند یک معماری سنتی داشت که توسط خودش ساخته شده بود او زمانی که دوچرخه را وارد بیدگل کرد ابتدا بلد نبود چگونه باید سوار شود دوچرخه را دست می گرفت عده ای زیادی هم به دنبالش می رفتند دوچرخه را می برد  همین جایی که امروزه میدان امام هست در آنجا یک شیب تندی بود مردم دوچرخه را نگه می داشتند او سوار می شد و سپس او را هُل می دادند واز سرازیری به طرف پایین می رفت و همه مردم دست می زدند

همچنین او اولین کسی بود که چراغ برق را وارد بیدگل کرد که بعدها به چراغ توری معروف شد هوا که تاریک می شدنفت به چراغ می کرد  تلمبه می زد وروشن می کرد عده زیادی هم اوایل شبها به خانه او می رفتند تا نور چراغ برق را تماشا کننداین چراغ یک شیشه اضافه داشت که به آن می گفتند لامپا، موقعی که این شیشه را روی کلاهک چراغ قرار می دادند نورش دو برابر می شد.

واما اولین پنکه درست دو روز بعد از اینکه برق به بیدگل آمد توسط شخصی به اسم حاجی محمد شفیعی خریداری وبه بید گل آورده شد حاجی محمد شفیعی در بازار دربریگ صاحب چند مغازه بوداو اولین پنکه را به سقف اتاق خود آویزان کرد اگر چه بعدها آن خانه را فروخت وآن خانه چندین بار دست به دست گشت اما آن پنکه همچنان برسقف آن اتاق که بعدها به یک کارگاه چوب بری تبدیل شد نصب بود چند سال پیش که برای اولین بار این پنکه را دیدم با وجودی که دوده گرفته وپُر از گرد نجاری بود اما نقش نگارهای پره هایش از زیر گردو خاک به خوبی خود نمایی می کرد وزن کلید این پنکه نزدیک به دو کیلو بود حسین پور محسنی صاحب کارگاه چوب بری می گفت این پنکه از روز اول که به اینجا نصب شده تا کنون باز نشده وهمچنان کار میکند.

.......................   

این پنکه چند ماه پیش از بیدگل خارج گردید                   

وتا انجایی که اینجانب اطلاع دارم در حال حاضر در قمصر نگهداری میشود.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:59  توسط محمد بیدگلی  | 

روزهای شلوغ انقلاب

انقلاب سال 1357 به همین راحتی هم نبود که بعضی از امروزی ها فکر می کنند.

مشکلات زیادی برای خانواده ها درست شده بود.

دو قشر جامعه بیشتر از همه در صدد توسعه هر چه بیشتر انقلاب بودن.

یکی قشر دانشجو و فرهنگیان یکی طلبه ها و روحانیت اگر چه عاقبت اعتصاب کارگران شرکت نفت آبادان دولت پهلوی را فلج کرد و در آخر نیروی هوایی تهران (هوانیروز) باعث پیروزی انقلاب شد اما در روزهای شلوغی انقلاب روحانیت و فرهنگیان دیگر اقشار و مردم را به راهپیمایی ها و حمایت از انقلاب دعوت می کردند اوایل انقلاب یکی از بحث های داخل خانه ها این بود که بعضی پیرونی ها مخالف انقلاب کردن جوانان بودند و می گفتند این کارها را نکنید و با شاه طرف نشوید آن روزها برادر بزرگ من جزء دانشجویان آن زمان بوداو اکثراً در راهپیمایی های کاشان شرکت می کرد یادم هست که یک روز برای راهپیمایی به کاشان رفته بود موقع ناهار ظهر برگشت اما با موهای ژولیده لباس های خاکی و سرو وضعی نا مرتب و صحبت از درگیری با ماموران شاه در دبیرستان پهلوی کاشان رامی کرد .

پدرم قبلاً هم با این کارهایش مخالف بود .

اما آن روز با هم دعوایشان شد مادرم خیلی سعی کرد آنها را آرام کند

اما نتوانست برادرم از خانه بیرون رفت وتا آخر شب نیامد .

عصر که روی تخته قالی بودیم ومی بافتیم مادرم به پدرم گفت جوان است و می خواهد ببیند دنیا چه خبر است از این گذشته او که تنها نیست همه بیرون ریخته اند .

پدرم می گفت :چرا اینها عکس شاه را پاره می کنند ؟چرا مرگ بر شاه می گویند؟ چرا شیشه بانکها را می شکنند؟ حالا اینها جوان هستند و جاهل تو که زمان قحطی را یادت هست این شاه بود که گندم از امریکا خرید تو که جریان یاغیها و نائب حسین کاشی و دار ودسته اش را میدانی این رضا شاه بود که نائب حسین را گرفت و اعدامش کرد درقدیم جاده ها نا امن بود این پدروپسر بودند که مملکت را امن کردند حالا چهارتا جوان که رنگ شهر را دیده اند می خواهند حکومت عوض کنند ؟؟؟؟؟

خلاصه هر چنتا رج قالی که می بافتیم یکی از ما می آمدیم پائین به داخل خیابان می رفتیم  خبری می آوردیم وبه همدیگرمی گفتیم همه ما طرفدار برادرم بودیم اما نمی گذاشتیم پدرم بفهمد .

ای سرود آوران سپیده

ای شهیدان در خون تپیده

مژده مژده شد ستم گم

خشم مردم

باز علم کرد پرچم کاوه از دادخواهی

تا رباید از سر بد کنش تاج شاهی

ای فتاده به زنجیر

یک هش مانده تا برکنی دام

یک قدم مانده یک خیز یک گام

بشکنی این قفس

تا بر آری نفس

چون درای جرس

بانگ برداری از دل به هر بام

  روز سرکوبی استبداد - روز جمهوری و آزادی 

ای سرود آوران سپیده

ای شهیدان در خون تپیده

درود، درود، درود درود درود

نزدیک اذان مغرب آمدم در خیابان جلو کوچه مسجد چند نفر جمع بودند دوچرخه سواری خبر آورده بود می گفت در پا منبع لاستیک آتش زده اند وعده زیادی شعار می دهند در این حال پدرم از خانه آمدبود بیرون و به طرف ما می آمد آن شخص به پدرم گفت پسر تو هم آنجا بود پدرم گفت دیگر نمی شود جلو اینها را گرفت یکی دو ماه که گذشت پدرم هم بعضی وقتها در راهپیمایی ها شرکت می کرد یک روز بعد از ظهر قرار بود راهپیمایی از مسجد قائمیه شروع شود و به مسجد ملا شکرالله درآران بروند آن روز پدرم و برادرم با هم به راهپیمایی رفتند.

.............

می خواستیم مثل پرنده ها باشیم     آسمونا حس کنیم رها باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:55  توسط محمد بیدگلی  | 

بعضی وقتها

  در سال 1357 در چنین روزهایی انقلاب به اوج خود رسیده بود شاه از مملکت فرار کرده بود و همه می دانستند پیروزی نزدیک است

آنهایی که خیلی انقلابی بودند حرفهای خوبی می زدند 

اجتماعات ، سوای از راهپیمایها وسخنرانی ها در محله ها و سرکوچه ها نیز بود که هر کسی اظهار نظر می کرد یا منتظر خبری بودند (کجا مجسمه پایین کشیدند کجا سینما آتش زدند، کدام شهر چند نفر کشته شدند، امام کی خواهد آمد و....)

واما حرف خوب آن عده این بود که آینده ی،بعد از پیروزی را برای مردم تشریح می کردند

مثلا می گفتند

انقلاب که پیروز بشود مملکت مال خودمان(ملت) خواهد بود

خارجی ها دیگر دخالتی نخواهند داشت

زندانیان سیاسی از زندان آزاد خواهند شد

هر نفری را 75 تومان پول نفت خواهند داد

در دستگاههای دولتی دیگر دزدی نخواهد شد

آب و برق مجانی خواهد بود

اما مردم کاری به این حرفها نداشتند برای مردم اصل انقلاب با رهبری حضرت امام مهم بودشاه با آن حالتی که خود و اُمالش داشتند دیگر نمی توانستد بر این مملکت حکومت کنند و باید می رفتند

مردم که از دست اجنبی ها خسته شده بودند

رهبری امام بهترین گزینه برایشان بود و در زیر سایه رهبری او واقعاً از جان مایه گذاشتند و با دست خالی بر بزرگترین قدرت منطقه پیروز شدند

اگر چه در آن سال در چنین روزهایی همه جا بوی دود و آتش و خون ، ترس و حکومت نظامی می آمد اما همین حالت برای جوانان عشق بود ، صفا بود  ، مردانگی بود ، فداکاری بود

تمام گروه ها یکی شده بودند فقط با یک هدف ، پیروزی انقلاب

اینجانب یکی از کسانی هستم که انقلاب 57 را دیده ام کمکهای مردمی به جبهه های جنگ درقالب کاروانهای بزرگ را دیده ام، بارها در جبهه های جنگ شرکت کرده ام ، دو مرتبه مجروح شده ام واگر خدا قبول کند از خانوادهای شهدا هستم

یکی مثل من نمی تواند از حکومتی که خودشان آن هم به وسیله خون شهید به دست آورده اند خدایی نکرده فاصله بگیرد

اما بعضی وقتها با خود فکر می کنم آیا انقلاب (باطرز فکرهای سال 57 ) به هدفهایی که می خواستیم رسید ؟

بعضی وقتها می خواهم از آنهایی که آن زمان حرفهای خوب می گفتند سوالهایی بپرسم ....

بعضی وقتها با خود می گویم ای کاش آن جوری که می خواستیم می شد

بعضی وقتها با خود می گویم....................

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم 

ولی دل به پاییز نسپرده ایم 

 

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم 

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

  

اگر دل دلیل است، آورده ایم 

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

  

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم 

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

 

گواهی بخواهید، اینک گواه 

همین زخم هایی که نشمرده ایم

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:55  توسط محمد بیدگلی  | 

گَل به گَله نَمی گَله

گَل به گَله نَمی گَله

در داستانها آورده اند روزی شخصی همسرش را سوار براُلاغی کرده بود وبه مسافرت می رفت نزدیک یک آبادی که رسید دید در کنار جاده مرد کوری نشسته وظاهراً می خواهد به آبادی برود ونیاز به کمک دارد

مرد فکری کرد وبا خود گفت ،این مرد که کور است وجایی را نمی بیند همسر من هم که حجاب دارد خوب است او را تا آبادی ببرم با همین فکرمرد کور را پشت سر زن خود سوار کرد وخر را به طرف آبادی هی کرد.

ساعتی گذشت تا به آبادی رسیدند

یکی دو کوچه که رد شدند مرد کور از همهمه مردم متوجه شد کمی جلوتر میدانی هست با بازاری شلوغ ولذا همین طور که می رفتند ناگهان با پاهایش بر زیر شکم خر زد وبا صدای بلند گفت...هی....هی....هی....وخر را تاخت داد

صاحب خر که اینچنین دیدفریاد زد :آهای خرم را کجا میبری

زنم را کجا می بری.....وبه دنبال آنها می دوید   مردکور توجهی نمی کرد وپی درپی خر را هی می کردتا وسط میدان که رسید ایستاد رو به مرد کرد وگفت :  برای چه دنبال ما می آیی؟ مرد گفت: چرا زنم را برداشته ای؟ چرا خرم را می دزدی؟؟..... ودعوایشان شد مردم ورهگزران دورشان را گرفتند اما قضاوت دشوار بود             چون مرد کور سوار اُلاغ بود وزن در بغل مرد کور.                                           گزمه ها دخالت کردند اما هردو مرد ادعا می کردند که صاحب خر و زن هستند هرسه را به طرف محکمه قاضی بردند مردی که صاحب اصلی الاغ بود جریان را توضیح داد اما مرد کور گفت  دروغ می گوید همه مردم دیدند وشاهدند  که او دنباله ما می دوید ومی خواست زن وخرم را از من بگیرد...(درآن زمان حرف زن دلیل بر قضاوت نبود)   به هر حال :هر سه نفر را در سه اتاق سوا زندانی کردند         ساعتی گذشت قاضی با خود گفت بروم سر وگوشی آب بدهم ببینم چه می کنند

ابتدا پشت در اتاق مردی که صاحب اصلی بود رفت و دید با خود می گوید خدایا تومی دانی که قصد من خوبی بود من می خواستم به این بیچاره کمک کنم  چرا او این کار را کرد حالاهم می خواهد زنم و خرم را صاحب شود.

سپس قاضی پشت درب اتاق زن رفت دید زن با خود می گوید :ای مرد چرا این کار را کردی ؟؟ چرا این مرد کور را سوار الاغ کردی کنار جاده نشسته بگذار بنشیند به ما چه مربوط که گناه است چرا با این کارت آبروی مرا ریختی...  سپس قاضی پشت درب اتاق مرد کور رفت از پنجره درب   نگاهی داخل اتاق انداخت دید مرد کور عورتش را در دست گرفته ومی گوید: گَل به گَله نمی گَله اَگه بگله خوب میگَله  هم صاحب زن می شوم هم صاحب خر.                                                                   قاضی همه چیز را فهمید مرد وزن را آزاد کرد والاغ را هم به آنها داد وبه گزمه ها گفت: مرد کور را برای محا کمه به نزد من بیاورید.                                                .......................     

..................

..........

کسانی که قصد داشته باشنداز این مردم بدزدند یا با این مملکت نامردی کنند امروزه کورند مطمئنّاً زمانی گرفتارقُضات دادگاه عدل الهی خواهند شد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 20:28  توسط محمد بیدگلی  | 

روزنامه خوانی

قبل از ورود به سالن کارت زنی دو عدد تابلو بزرگ به دیوار نصب کرده بودند و هر روز روزنامه کار و کارگر را داخل این تابلوها می زدند و شیشه اش را می کشیدند جلو تا دیگران نتوانند دخالت کنند .

آن روزها شرکت حریر مخمل کاشان دارای چند هزار نفر پرسنل بود . من در قسمت مخمل بافی کار می کردم .

آخر وقت که می خواستیم خارج بشویم چند دقیقه ای هنوز وقت بود تا بخواهیم کارتمان را داخل ساعت بکشیم جلو تابلوها می ایستادیم تا روزنامه ها را بخوانیم .

چند تا خبر مهم آن روزها هنوز در ذهنم هست .

یکی این که ایران موشک شهاب 4 را تولید کرده بود .

یکی آن روزی که یکی از شهرهای بزرگ ترکیه زلزله شده بود و ساختمانهای بزرگ به هم ریخته شده بودند .

ویکی ازمهمترین خبرهایی که بسیار جالب بود حادثه 11 سپتامبر کشور آمریکا بود  که برجهای دو قلو منهدم شد و عکس رنگی آن را داخل روزنامه زده بودند .

آن روز من محو تماشای آن عکس شده بودم و تیتر درشت روزنامه را خواندم .

یکی از کارگران مُسنی که  کنار من ایستاده بود و گفت :

بخوان ببینیم چی چی نوشته ؟

گفتم :آن چیز که عیان است، چه حاجت به بیان است

بعد از ترک شرکت حریر مخمل دیگر به آن صورت روزنامه نخواندم ، مگر آن که داخل جعبه میوه باشد و یا دور سبزی خوردن پیچیده باشند .

به هر حال.......

بعضی وقتها نشریات محلی را به مغازه ام می آورند

یکی از این نشریات اسمش هست منادی در شهرهر وقت این نشریه چاپ می شود حدوداً 10 تایی از آن را به مغازه من می آورند ومی گویند آنها را به مسجد قائمیه ببر . من هم موقع نماز مغرب آنها را به مسجد می برم .

چند روز پیش که نشریه منادی در شهر را آوردند مقداری از مشکلات مردم سفید شهر را در آن نوشته بودند خیلی ها خواندند و هر کس به طریقی اظهار نظر می کرد .

یکی می گفت: چه طور جرأت کرده اند بنویسند

یکی می گفت :خوبه بازم حرفاشونا زدند

یکی می گفت :بیدگل ماهم دست کمی ازسفید شهر نداره    البته اظهار نظر بعضی ها درست بود

به عنوان مثل در ابتدای ورودی شهر از طرف ابوزیدآبادمیدانی هست به نام ابریشم چی ، دراین میدان به جای درخت ،گل ،و فواره بوته های تیغ سبز شده .

پروژه چند منظوره نزدیک پارک زیتون فقط شناژ بندی و رها شد                    1500متر بلوارسردارشهید محمدجندقیان که بیدگل را به جاده کنار گذر وصل میکندسالهاست اسفالت نشده

حدوده بیست سال است که جاده قدیم را درست می کنند                                 مسکن مهر بیدگل درحد اسکلت باقی ماند

کوچک ترین خیابان بیدگل که بسیار مورد نیاز است (خیابان امامزاده هاشم )اصلاح نشده است

از قدیم تا حالا مرکز بیدگل کارخانه برق بیدگل هست فلکه ای در آنجا ساخته اند بیایید یه کمی نگاهش کنید ببینید مایه آبروریزی هست یا نه

آیا یک شهرستان با وجود دو شهرک صنعتی باید این چنین فلکه ای داشته باشد؟

 بیایید با دیده بهتری تمام نقاط شهرستان را ببینیم و با یک مدیریت خوب در پی رفع مشکلات باشیم تا انشا الله آینده ای روشن برای شهرستان داشته باشیم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:49  توسط محمد بیدگلی  | 

تلفن

اوائل که تلفن به شهرما آمد جریان خوبی بود برای خانواده ها

در مرحله دوم واگذاری قرعه به نام خانه ما زده شد و ما هم تلفن گرفتیم ( احتمالا سال66)

وقتی خط تلفن را به منزل ما آوردند من جبهه بودم .

موقعی که از جبهه برگشتم اولین چیزی که بچه ها به من گفتند ، گفتند تلفن گرفته ایم وگفتند شماره اش 2528 است .

هنوز ساکم را زمین نگذاشته بودم که مرا پیش تلفن بردند و گفتند نگاه کن اینه .......

یک گوشی نارنجی رنگ بود که به وسیله یک سیم سیاه رنگ به پریزی که به دیوار خشتی کوبیده بودند وصل بود ،وشده بود باعث رابطه دنیا با اتاق خشت و گلی پدر من .

آن روزها تلفن شده بود نقل مجالس موقعی که دور هم جمع بودند صحبتش را می کردند .....

کي شماره اش چنده....!!

کي قرعه به اسمش در نیومده...!!

کیا را شماره رُند بهشون دادن....!!

خلاصه ماجرایی بود برای خودش .

یکی از روحانیت بیدگل را شماره رند بهش داده بودند که همه جا پیچیده بود البته نه این که منظوری  در کار باشد یا این که خود حاجی آقا اینچنین تقاضایی کرده باشند .

اداره محترم مخابرات برای رفاه حال مردمی که می خواهند به منزل حاجی آقا زنگ بزنند که مسائل شرعی بپرسند و یا استخاره بگیرند این کار را کرده بود تا خودِ مردم راحتر باشند .

بگذریم......

می خواستم خاطره جالبی را از آن زمان برایتان تعریف کنم .

چند ماهی گذشته بود هنوز هم در کوچه محله های شهر کانال می کنند و کابل گذاری می کردند  که یک روز بعد از ظهر اشکالی در خطوط تلفن پیش آمد و گفتند خط رو خط افتاده اگر چه دو ساعت بیشتر طول نکشید .

اما بین مردم شایع شده بود که کسی گوشی را برندارد تا درست بشود وگرنه قبض تلفنتان زیاد می آید .

یک ساعتی که گذشت من گوشی را برداشتم ببینم درست شده یا نه دیدم در آن سوی خط مثل این که دو هزار نفر آدم از راه دور و نزدیک با هم صحبت می کنند. هر کسی هم چیزی می گفت مثل حمام عمومی بود .

چند لحظه ای گوشی را دم گوشم نگه داشتم و به صداها دقت می کردم که ناگهان یک نفر که صدایش تقریباً نزدیک بود گفت :

علی علی دُدُنبه گوشت و برنج و دُنبه

 من هم با صدای بلند در گوشی فریاد زدم

مُرده نمی رود به گور/  می برنش به جبر و زور

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 10:34  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر