در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

عمو حبیب


خانه آنها در کوچه رنگرزها بود
چهار برادر بودند با اینکه متاهل بودند همراه پدر بزرگوارشان در یک خانه زندگی می کردند که به آن میگفتند خانه همسایه داری
عمو حبیب پسر دوم خانواده بود، در حالی که همیشه با فقر پنجه نرم می کرد اما از زندگی وآینده نا امید نبود او دارای چند فرزند بود
روزی برای امرار معاش خود به کاشان رفته بود پس از بازگشت از ماشین که پیاده شد برای برداشت اجناس خود(احتمالا یک کرسی چوبی) به روی سقف ماشین میرود راننده که بالا رفتن او را فراموش می کند حرکت می کند وعمو حبیب به پایین می افتد وکمرش میشکندمدتها در منزل بستری میشود ودر این مدت فرزندانش را ازدست میدهد
فقر ازیک طرف بیماری ازطرف دیگر و داغ فرزندان ازطرفی باعث میشود که عمو حبیب دل شکسته دست به دامن ائمه بشود واز دیگران می خواهد کتاب خزائنل اشعار(مجموعه ای در مدح اهلبیت) را برایش بخوانند.
پس از مقداری بهبودی روزی به برادرانش می گوید می خواهم به شهر قم بروم اما با او مخالفت می کنند روز بعد دوباره می گوید می خواهم به شهر قم بروم اهل ان خانه بااو مخالفت می کنند او میگوید انگار یکی از شهر قم مرا می خواند، انگار دختر موسی ابن جعفر(ع) می خواهد به من پناه بدهد بدون توجه به دلسوزی دیگران راهی شهر قم میشود
داستان زندگی عمو حبیب طولانیست که در این اندک جا گنجایش نمیشود او در شهر قم پس از سختی های زیاد صاحب خانه، زندگی وفرزندانی صالح می شود......واما منظور من زیبایی روز آخر ماه مبارک رمضان بود راستی یادم رفت بگویم پس ازرفتن عمو حبیب پدر من هم از آن خانه همسایه داری کوچ کرد ودر خیابان معین آباد خانه ای ساخت وتعغیر زندگی داد عمو حبیب همه ساله برای مراسم عید فطر به بیدگل وبه خانه ما می آمد.
روز آخر ماه مبارک رمضان بود ساعتی به غروب آفتاب مانده بود که صدای درب چوبی خانه آمد یکی از بچه ها درب را باز کرد وبا صدای بلند گفت ...
عمو حبیب آمده ...عمو حبیب آمده...بچه ها از گوشه وکنار به وسط حیاط آمدند، قالی دیگر بافته نشد وصدای یا الله عمو حبیب لبخند را روی لب همه آورد عمو حبیب با چمدانی که در دستش بود از پله های ایوان بالا رفت و پدرم از دار قالی پایین آمد و به استقبالش رفت .....
پدرم ظهر که از مسجد برگشته بودمی خواست زکات فطر را کنار بگذارد ولذا منتظر مهمانها بود.
آدمهای آن زمان دوست داشتند غروب آخرین روز ماه مبارک رمضان مهمانهایی داشته باشند تا زکات بیشتری بپردازند واجر بیشتری ببرند.
ساعتی بعد پدرم را دیدم که دراتاق پنجدری سکه های دوریالی پنچ ریالی ویک تومانی را شمارش کرد وزیر طاقچه پوش اتاق پنجدری گذاشت وبه مادرم گفت فطریه را اینجا گذاشتم وبعد با عمو حبیبب آماده رفتن به مسجد شدند........
کاش میشد داستان روزبعد راهم تعریف کرد که پسر بچه ها داخل اتاقهای نیمه ساخته پشت خانه ودختر خانمها کنار درختان انارو درسایه تالار انگور کنار حوض آب چه خوش بودند وبازی می کردند وبزرگترها داخل راه گذار سرداب چه داستانها که برای هم تعریف می کردند و  زن عمو که در پختن غذا به مادر کمک میکرد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 19:31  توسط محمد بیدگلی  | 

شب بیست یکم

بعد از شهر اصفهان پرجمعیت ترین شهرستانهای استان شهرهای کاشان و نجف آباد می باشد.

درزمان جنگ استان اصفهان دو لشکر از نیروهای مردمی در جبهه ها داشت یکی به نام لشکر 14 امام حسین (ع) که از شهر اصفهان وشهرهای اطراف بودند (به فرماندهی حاجی حسین خرازی )

یکی به نام لشکر8 نجف اشرف از شهرهای کاشان ونجف آباد (به فرماندهی حاجی احمد کاظمی )

اینجانب توفیق داشتم که در هر دو لشکر انجام وظیفه کنم

اما لشگر نجف اشرف نیروی کمتر و امکانات کمتری داشت.

مقرهای اصلی لشگر نجف اشرف یکی در دانشگاه شهر اهواز به نام پایگاه شهید مدنی(1) و(2) بود.و

یکی در شهر شوشترپادگان جدیدالاحداث خاتم الانبیا.

مدت زمانی ما در پایگاه شهید مدنی (2) مستقر بودیم اگر اشتباه نکنم ماه مبارک رمضان 1364بود .

ساختمانی که ما در آن بودیم ساختمان چهار طبقه با سالنهای بزرگ بود که ساخت و ساز آن به طور نیمه کاره رها شده بود سیمان دیواها پیدا بود محوطه خاکی بود کف سالنها موزایک یا سرامیک نبود ،دستشوییها بهداشتی ساخته نشده بود ،اما در بین بچه ها ایثار بود از خود گذشتگی بود ،شهامت بود ، و لذا کوچکترین کمبودی حس نمی شد یکی از سالنها را به عنوان مسجد قرار داده بودند که مراسمها در آنجا بود .

آن روزها بچه ها همه سوای بر تسبیح و جانماز و عطر محمدی یک عدد دفترچه جیبی همراه خود داشتند .

یادم هست شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان بود در یک مراسم سینه زنی مداح اشعار زیبایی خواند که من آن را در دفترچه ام یاداشت کردم او اینچنین می خواند .

سرخ شد چهره زردم اگر از خون سرم

                   باز شد راه وصالم طرف داد گرم

خون دلها که پس ازمرگ پیامبر خوردم

                ریخت در دامن محراب عبادت زسرم

مسجد کوفه تو در روز جزا شاهد باش

             من که معصوم ترم از همه مظلوم ترم

مسجد کوفه خداوند نگهدار تو باد

             که دگر نشنوی آوای دعای سحرم

در دل قبر بلرزد بدنم گرطفلی

             پرسدای مسجد کوفه چه شد اخر پدرم

هرچه باشد حسنم خون علی دررگ توست

                  مهربان باش تو با قاتل من ای پسرم

  بدنم را به سوی خانه عزیزان مبرید

                 بگذارید غذا بهر یتیمان ببرم    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:50  توسط محمد بیدگلی  | 

رمضان 57

 

ظهر روز بیست ویکم ماه مبارک رمضان بود

نماز جماعت مسجد نقشینه بیدگل به امامت حاجی آقا اسدلله روحانی ودر قسمت زیر زمین مسجدبر پا شده بود ،آنروزها گفتن اسم خمینی ممنوع بود و،جَوّی که در بین مردم بود کمتر کسی پیش می آمد که اسم حضرت امام را در جمع بگوید

آن روز ظهر در بین دو نماز، شخصی به اسم حسین صفا زاده با صدای بلند گفت (برای سلامتی حضرت ایت الله العظمی نایب الامام خمینی صلوات) وجمعیت چنان با صدای بلند صلوات فرستادند که انگاردنبال چنین بهانه ای می گشتند.

همان روز دربین نماز مغرب وعشا در مسجد صاحب ازمان بیدگل یکی همین جمله را تکرار کرد وجماعت صلوات رسائی فرستادند.

ان زمان اگر چه خیابانها وکوچه ها خاکی بود دیوارها خشتی وکاهگلی بود اما آدمها بیشتر با هم حرف میزدند ودلها به هم نزدیکتر بود مردم پولدار نبودند اما لبخند روی لبهایشان بود ،به هرحال:

روز بعد نزدیک افطارموقعی که مردم کنار دیوارها وسر کوچه ها تجمع داشتند خبر رسید که امروز ظهر در نماز جماعت زیارت محمد هلال شخصی اسم آقای خمینی را برده ومردم صلوات فرستاده اند

آن روزها به بعد بود که حکومت در ایران آرام آرام پوست اندازی کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 16:24  توسط محمد بیدگلی  | 

بچه زین

بچه زین

بعضی از مردم بیدگل در قدیم روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان را به زیارت هلال ابن علی می رفتند .

پدرم یک عدد بچه زین جلو دوچرخه نوار شده اش بسته بود وچقدر زیبا بود رشته های قرمز رنگی که از اطراف بچه زین آویزان بود.

حدواً ساعت هشت صبح روز بیست و یکم بود مرا سوار دوچرخه کرد که با هم به هلال ابن علی برویم .

آن روز ها خیابان محمد هلال نبود ما از کوچه پس کوچه ها تا آران رفتیم مو قع ورود به زیارت من محوتماشای آن شیر زیبای بالای هشتی ورودی زیارت شده بودم .

شیر شمشیری در دست داشت و خورشیدی از روی کمرش نمایان بود .

هنوز نمی دانم این شیر و خورشید نماد چه بود .

به هر حال: نزدیک ظهر بود که از محمد هلال به طرف خانه برگشتیم .

در حال برگشت داخل یکی از بازارهای بزرگ و سرپوشیده آران شدیم ، یک سوراخ دایره شکل در بالای سقف گبری پوش بازار بود ،با نوری که از این سوراخ به داخل بازار تابیده بود می شد غبار را تماشاکرد، مغازه هاتعطیل بود و تقریباً هیچ کس در بازار نبود .

با دوچرخه تقریباً به اواسط بازار رسیده بودیم و نزدیک آن سوراخ .

جوانی شرور که به پشت بام بازار رفته بود سرش را داخل آن سوراخ کرد به محض این که ما زیر سوراخ رسیدیم وَقی کرد، یعنی صدای بلندی سر داد به طوری که من ورجستم، یعنی ترسیدم به محضی که صدا آمد پدرم فوری جوابش را داد و با صدای بلند گفت: چخه !

من بنا کردم خندیدن پس از چند دقیقه از پدرم پرسیدم چخه یعنی چه ؟

گفت موقعی که سگ صدا می کند به او می گویند چخه، یعنی چه خبر است.

شاد باشید

نیمه رمضان مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 13:55  توسط محمد بیدگلی  | 

اشکی در فرودگاه

اشکی در فرودگاه

یکی از جریاناتی را که مقداری روی آن حساس بودند و چند مرتبه گوش زد کردند ، جریان مواد مخدر بود در سفر حج.

در همان اولین جلسه روحانی کاروان ضمن توضیح مسائل شرعی سفر حج گفت : که هیچکس نباید مواد مخدر همراه خود داشته باشد .

در جلسات بعدی رئیس کاروان فرمودند اگر کسی احیانا اعتیاد دارد قبلا ما رامطلع کند تا راهنماییش کنیم  که مشکلی برایش پیش نیاید و روحانی کاروان پی در پی تذکر دادند که مواد مخدر همراه خود نیاورید همه جا مجهز به دستگاه های الکتورنیک یابنده مواد مخدر هست .

حتی حاجی آقا علی روحانی گفت :شما اگر مواد مخدر را از دستگاه های فرودگاه تهران هم بتوانید عبور بدهید دستگاه های کشور عربستان بسیار دقیق و حساس تر هستند..........

ساعت هشت شب در فرودگاه مهرآباد بودیم پرواز ما قرار بود ساعت یازده شب باشد اما به ساعت یک بامداد  تأخیر پیدا کرده بود.

ساعتی بعد وارد سالنی شدیم که قرار بود ساکها را بازرسی کنند .

 ساعتی را در آن سالن نشستیم یک ربعی که گذشت بلند گوی فرودگاه اعلام کرد کسانی که احتمالاًمواد مخدر و (یک چیز دیگر هم اعلام کرد که من اسمش را نمی دانم ) دارند به دستشویی بروند و مخدوش کنند .

بیست دقیقه ای گذشت ،حالا نوبت کاروان ما بود که ساکها را تحویل بدهند .

مجدداً آقای روحانی بلند شد رو به زوار کرد وگفت:

عزیزان من ،اگر چه می دانم شما اهلش نیستید اما محض احتیاط می گویم اگر کسی بین شما احیاناً مواد همراهش هست هنوز دیر نشده کسی هم متوجه نمی شود برای رفاه حال خودتان و همسفری هایتان بروید وآن را مخدومش نمایید تا همه سفر خوشی داشته باشیم (اینجانب بعدها درباره این جریان با آقای حاجی جواد روحانی رئیس کاروان صحبت کردم ایشان فرمودند چنانچه جریان را بگویند آنها را به پزشکان هتلها در شهر مدینه و مکه معرفی می کنیم و داروهای مخصوص این عزیزان در آنجا هست که رایگان در اختیارشان گذاشته می شود و در این مدت هیچ کمبودی در بدن خود اساس نمی کنند و می توانند همچون دیگر حجاج تمام اعمال را به جا بیاورند ) به هرحال..... ساکها را شماره زدند و به روی ریل فرستادندسپس وسائل شخصی ما مثل گوشی همراه ،

کمربند،وکُت را تحویل دادیم و چند متر آن طرفتر تحویل گرفتیم خودمان را هم بازرسی بدنی کردند . سپس پاسبورتها را کنترل کردند و وارد سالن دیگری شدیم .

از شیشه ها ی سالن ،محوطه فرودگاه و هواپیماها پیدا بود به طرف درب خروجی می رفتیم که گفتند داخل صف بروید ،متوجه شدیم مجدداًبازرسی می کنند . اما اینجا با بازرسی قبلی فرق داشت،مأمورین این بازرسی نیروهای نظامی بودند وبسیار دقیق، از جلوی دوربینهایشان رد شدیم عده ای هم پشت سر ما بودند که آمدنشان تقریباًطولانی شد و به دنبال آن هم همهمه ای در کاروان بود . بله: اتفاقی که نباید بیفتد افتاده بود.

و یکی را به جرم داشتن مواد مخدر دستگیر کرده بودند، بطوری که رفقا میگفتند

همسرش در کنارش ایستاده بود و اشک می ریخت

اگر چه می گفتند همسرش گناهی ندارد و می تواند همراه کاروان برود .

اما وفای زنانه به او این اجازه را نمی داد. او پشت سر کاروانیان را می دید که داشتن از او فاصله می گرفتند و به طرف هواپیما می رفتند واو گریه میکرد....

گریه درحسرت بازماندن از سفرحج ان هم به خاطر مقداری مواد مخدر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 17:11  توسط محمد بیدگلی  | 

افطاری در انارک


ماه مبارک رمضان سال 1365را اینجانب در بخش
انارک نائین مشغول خدمت سربازی بودم.
در این ماه بود که یک روحانی از شهر قم به آنجا اعزام شده بود .
او را به پایگاه بسیج فرستادند و یک ماه را در خدمتش بودم .
چند روزی که از ماه مبارک گذشت اهالی انارک او را برای مراسم افطاری به خانه خود دعوت می کردند که البته من هم از این جریان بی بهره نبودم باید اعتراف کنم که غذای روستائیان بسیار بهتر از غذای شهریها می باشد .
در این یک ماهی که افطار به منازل اهالی می رفتیم لذت غذا خوردن را متوجه شدم.
اکثراً غذاها دسترنج خودشان بود . مثلاً نان خانگی پنیربومی ، دوغ گله ، کره ،همراه با مربا که پخت خودشان بود، روشیر که از گله داران اطراف انارک بود ،تخم مرغ بومی همراه با روغن دنبه که بوی خاصی به غذا می داد ،خورشت آنها به قدری خوشمزه بود که بدون برنج می شد خُرد .
فکر کنم به استثناء برنج تقریباً همه محتویات سفره تولید خودشان بود.
دردسرتان را ندهم .
بعضی وقتها حاجی آقا را برای سحری نگه می داشتند و به من هم می گفتند تو هم بمان .
اما از آنجایی که سرباز بودم و بی سیم چی پایگاه اجازه ماندن نداشتم .
موقعی که می خواستم به پایگاه برگردم زن صاحب خانه مقداری خشکبار که اطراف سفره چیده شده بود داخل نایلونی می گذاشت و دست من می داد که عبارت بود از انجیر که به وسیله نخ به هم دوخته شده بود ، رطب خشک ، و چند چیز دیگر.
و اما این حاجی آقای ما هر روز یک جزء قرآن را تلاوت می کرد .
از افطاری که برمی گشتیم یک ساعتی دعاهای مفاتیح را می خواند ،اوقات بیکاری اش رادر بیابانهای اطراف انارک گشت می زد و هر روز یک چیز تازه ای از داروهای گیاهی پیدا می کرد و به پایگاه می آورد و نشان من می داد و می گفت :این بوته برای فلان مرض خوب است .
روی بعضی هایشان خیلی تأکید داشت و به من می گفت برگ این دارو را داخل آب جوش بریز 20دقیقه دم کن و روزی یک لیوان بخور.
موقعی که می خواست از انارک برود علاوه بروسائل شخصی یک گونی از بوته ها وخار وخاشاکهای بیابانهای اطراف انارک را همراه با خود می برد .
به او گفتم حاجی آقا! اینها را برای چه می بری
گفت اینها در شهر قم پیدا نمی شود ، افرادی هستند که اگر بدانند این چیزها در این بیابان هست هر ماه می آمدند و جمع آوری می کردند.
پس از مراسم نمازعید فطرگله داران انارک مقداری پول داخل پاکت نامه ای گذاشتند وبه او دادند و حاجی آقا را تا نائین همراهی کردند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 17:39  توسط محمد بیدگلی  | 

رمضان

رمضان

ساعت های شب نمای طاقچه ای را کوک کنید.

برای رادیو ها باطری بخرید.

از مغازه علی آقا محمد اسفرزه و خاکشیر بخرید.

بسوهای پنیر را هنگام غروب آفتاب از سرداب های قرصی به ایوان بیاورید.

راه گذار های سرداب ها را آب جارو کنید.

چند ساعت بعد از ظهر را داخل آب انبار حاجی آقا شهاب خود را خنک نگه دارید.

 قبل از افطار مرغ و خروس هارا جا کنید

در حیاط مسجد عده ای نگاهشان به آسمان است تا خط سیاه رنگ آسمان را ببینند و به مؤذن بگویند میشود اذان گفت.

داخل سفره پنیر و خرما و نان سنگک حاضر است تا بابا از مسجد بیاید.

راستی: امشب قرائت خانه که خواهد بود .....؟؟

حلول ماه مبارک رمضان بر شما خوانندگان محترم مبارک باد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت 22:1  توسط محمد بیدگلی  | 

بازگشت به سوی حق

حاجی ماشاالله بیدگلی به رحمت خدا رفت
حاجی ماشاالله بیدگلی عموی بزرگوارم(متولد1306) دیروزهمزمان باغروب خورشید، خورشیدزندگیش غروب کرد، او یکی ازانسانهای متدینی بودکه درسنین جوانی ضمن مطالعه کتابهای علمی ومذهبی مناجات پیش ازاذان صبح را در مسجد رحیم بیدگل میخواند این بزرگواردو سال خدمت سربازیش را در پادگان جلدیان آذربایجان بطور یکسره انجام داد
وچه رنجهایی در زمان قحطی وفقرتحمل کرد و باهمیاری همسر بزرگوارش مرحومه (بانوسلیمان زاده) وبا داشتن شغل شریف قالی بافی وکشاورزی فرزندان شریفی رابه جامعه تحویل داد
فرزندانش هریک گوشه ای از فرهنگ و اقتصاد شهر ما را به عهده گرفته و به خوبی مدیریت کردند .
فرزند بزرگش حاجی محمد بیدگلی در سنین جوانی دارای هنرآهنگری بودو موفق شداکثر دربهای مساجد وحسینیه های آران وبیدگل را بسازدودر این زمان مدیرشرکت فرش (گل فرش مشهد) می باشد
دومین فرزند پسرش حاجی علی بیدگلی به عنوان مدیر شرکت فرش نوبهار کاشان دارای همت اقتصادی بلندی می باشد .
سومین پسر او حاجی احمد بید گلی که در شغل شریف در و پنجره سازی بسیار مردم را یاری کرد حالا مدیریت شرکت فرش یاقوت رز کاشان را به عهده دارد.
حاجی ماشاالله بیدگلی در دوران هشت سال دفاع مقدس دین خود را به خوبی به کشور ادا کرد و دارای یک فرزند جانبازبالای هفتاد درصد می باشد .آقای سرتیپ مهندس جواد بیدگلی (فوق لیسانس شیمی)یکی از فرماندهان زمان جنگ در سپاه پاسداران بود که در جبهه رشادتهای زیادی از خود به یادگار گذاشت وبه افتخارجانبازی نائل شد.
او پس از دوران جابنازی به عنوان مدیر صنایع قطعات هلکوپترسازی کاشان (طرح سیدالشهدا )مشغول کار شد.
وبعد از جنگ تا زمان باز نشستگی از نیروهای فعال سپاه پاسداران تهران بود .
پنجمین فرزند پسرش آقای مهندس حسن بیدگلی(لیسانس صنایع) رئیس مهندسی صنایع ماشین سازی اراک میباشد.
یکی از فرزندان دخترش درسالن 92 به عنوان معلم نمونه کشوری درآموزش وپرورش شناخته شد که باعث افتخار فرهنگ ومردم شهر ما گردید.
پس می توان اعتراف کرد حاجی ماشاالله بیدگلی دین خود را به خوبی به جامعه اهدا کرد، باشد که مورد لطف و عنایت خداوند قرار گیرد.
شادی روحش صلوات.

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 9:51  توسط محمد بیدگلی  | 

گل کوئیس

گل کوئیس

صبح اول وقت بود که درب خانه را زد ،درب را باز کردم گفت : بیا درب و پنجره های ساختمان ما را به ستونها جوش بده وپولش را نقداًبگیر. من که شیفت بعد از ظهر بودم گفتم چشم .

ماشین فرستاد ابزارم را بردم وتا نزدیک ظهر کار را تمام کردم .گفتم دو هزارو پانصد تومان شد او دوهزارو دویست و پنجاه تومان به من داد وگفت بقیه اش تخفیف، برای برگرداندن ابزارها زنگ زدم آژانس الف....

در حال برگشت کنار راننده نشستم  که شروع کرد به تعریف کردن از یک شرکت هرمی که چه قدر خوب است با پول کمی می توانی صاحب سرمایه بزرگی بشوی و .......

سرتان را درد نیاورم مُخ ما را زد موقعی که می خواستم پیاده شوم برگهایی به من دادو گفت هفت برگه است هریک را باید به یک نفر بفروشی آنها که بفروشند شما کل پولت را دریافت خواهی کرد  هر چه شاخه ها بیشتر شود پول بیشتری به حسابت ریخته خواهد شد وطی چند ماه صاحب سی و شش میلیون خواهی شد .(شماره حسابی دربرگه بود وتوضیحاتی برای من دادکه حالا یادم نیست)

آن روزها که او صحبت از سی و شش میلیون تومان می کرد زمین نبش خیابان معین آباد متری پنج هزار تومان بود امروز متری یک میلیون تومان است .

به هر حال

صدو پنجاه تومان کرایه آژانس را گرفت برگه ها هم دو هزارو صد تومان شد ومن همه پول کارکردم را به او دادم .

ابزارها را کنار حیاط گذاشتم به داخل ساختمان رفتم زنم گفت علیرضا مریض است پول بده بعد از ظهر او را به دکتر ببرم .

گفتم :پول ندارم

گفت :امروز که سر کار بودی پس پولش را چه کار کردی؟

نگاه کردم به برگه ها یی که در دستم بود و نگاهی کردم به علیرضا که در آتش تب می سوخت،پیش خود گفتم ای وای چه اشتباهی کردم مثل ادمهایی بودم که در قمارباخته بودند

گفتم از مادرم قرض کن ..........

برگه ها را به شرکت حریر مخمل بردم تا بلکه آبش کنم .

در رختکن شرکت مشغول عوض کردن لباسم بودم  یکی از بچه ها ی بیدگل که ازپله های رختکن می آمد بالاصدای رفیقش زد که همیشه باهم در رویای پول در آوردن بودند

وگفت یک شرکت هرمی به اسم شرکت سینا در شهر شیراز درست شده که اگر عضوش بشوی پس از چند ماه سی و شش میلیون به حسابت ریخته می شود ...

و در ادامه آنها دور هم ایستادن و صحبت کردند .ما بره های ساده دل جامعه که گرگهای قوی پنجه هر چند گاهی یک بار خونمان را می مکند وچوپانهای ما به چوب شبانی خود تکیه داده اند و از صفر جلویشان را نمی گیرند انگار از گرگها حساب می برند.....  بگذریم           

 برگه ها را داخل کمد گذاشتم پس از چند سال که از شرکت آمدم بیرون آنها را داخل سطل زباله ریختم .

پس از چند سال صحبت گل کویئس بود و عده ای به تهران می رفتند تا شاید با زانتیا برگردند .

به قول معروف،( یک نفر رفت تهران امین الدوله شد  صد نفر دیگر هم رفتند همه کونشان پاره شد)راجع به جریان گل کوئیس

شخصی به مغازه من آمد  و پیشنهاد رفتن به گل کویئس را داد من مخالفت کردم و او اصرار کرد من قبول نکردم .

پس از چند روز دوباره آمد واصرار کرد بیا برویم تهران در شرکت گل کویئس چه قدر وضعت خوب خواهد شد واز این بدبختیها نجات پیدا خواهی کرد.

گفتم :بد بختیهایم را به پول شرکت گل کویئس ترجیح می دهم و هر دفعه که می آمد چهره تب دار علیرضا جلو چشمانم بود و برگهای شرکت هرمی سینا که در دستم ماند.

برای مرتبه سوم که آمد و اصرار داشت مسئله شرعیش را پیش کشیدم و گفتم: این پول حرام است و گناه دارد .

گفت : اگر گناهی داشت من گناه تو یکی را گردن می گیرم.

این را که گفت من او را شیطانی حساب کردم که می خواهد مرا گول بزند و لذا سرش فریاد زدم وگفتم لطفاً از مغازه من برو بیرون .

کسانی که پول قرض کرده بودند واز بیدگل به گل کویئس رفته بودند هر چه داشتند باختند .

البته یک نفرهم با زانتیا برگشت او که سر گروه همه بود وبا زانتیا برگشته بود پس از مدتی توسط عده ای که شناخته نشدند یک دست کتک سیر خورد که چند روز در بستر بیماری افتاد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 16:49  توسط محمد بیدگلی  | 

موضوع انشاء

علم بهتر است یا ثروت

نمی دانم چه کسی این جمله را کشف کرد وآن را وارد زنگ انشاء بچه های مدارس کرد.

معلم کلاس سوم درزمان شاه روی تخته سیاه نوشت.

موضوع انشاء:

علم بهتر است یا ثروت، وگفت :درباره این جمله یک انشاءبنویسید.

ما دلمان می خواست بنویسیم ثروت اما راستش را بخواهید می ترسیدیم ،می دانستیم که ثروت از آن آدمهای پولدار است (البته آن زمان را در نظر بگیرید)

موقعی که صبح روزهای سرد زمستان پسر همسایه مان که پدرش پولدار بودبا ماشین سواری جوانان به مدرسه می رفت وما باید آن چکمه های تنگ را به زور پا می کردیم و لباسهای پارسال و امسال را روی هم می پوشیدیم و از جلوی خانه آنها رد می شدیم ونگاهمان به دود سفید رنگی بود که از اگزوز ماشین آنها بیرون می آمد .

بچه هایی بودند که پدرهایشان پولدار بودند و می توانستند آب نبات چوبی بخرند می توانستند بسته های مداد رنگی دوازده تایی بخرند .خانواده های مستضعفی هم بودند که یک مداد می خریدند آن را از وسط دوتامی کردندیکی رادست این فرزند میدادند یکی را دست دیگری.

حالا قضاوت کنید ما باید می گفتیم علم بهتر است یا ثروت.

به هر حال: قلم به دست می گرفتیم و از ترس معلم می نوشتیم (علم بهتر از ثروت است ) وجملاتی را پیرامون آن توضیح می دادیم چون فکر می کردیم معلم خود دارای علم است واگر ما بنویسیم ثروت بهتر است معلم با ما دعوا خواهد کرد و نمره تک به ما خواهد داد .

اما امروزه که سن وسالی پیدا کرده ام میخواهم بگویم،نه علم عالمهای این زمان را می پسندم ،نه ثروت پولدارها،بااین فاصله طبقاتی که در جامعه افتاده است، دارای ارزش هست ......

 یادم هست آن روزی که معلم موضوع انشاء را اینچنین روی تخته سیاه نوشت مو قعی که مدرسه تعطیل شد وبچه ها وارد خیابان میرعماد شدند باصدای بلند این شعر را می خواندند.

شیخ بهتراست یا مُلا       البته آیت الله

+ نوشته شده در  جمعه سی ام خرداد 1393ساعت 13:13  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر