در کوچه های بیدگل

ماجوجواهر

من نوه ماجو جواهر هستم

نام مادر مادربزرگ من زبیده بوده، روی این حساب به ماجون من می گفتند جواهره ی زبیده .

ماجو جواهر زن حسینعلی بیدگلی بود .

 طایفه ی دادایها ، نگاریها و دارایی نژادهای بیدگل از عموزاده های حسینعلی بیدگلی پدربزرگم هستند.

ماجو جواهر نانوا بود به خانه ها می رفت و نان خانگی برای مردم می پخت وامرار معاش می کرد ،او کار جولایی می بافت و نخ ریسی هم می کرد .

شوهرش رعیت دشت حسین آباد بیدگل بود .

آنها زندگی مشقت باری داشتند آنها قحطی جنگ جهانی را پشت سر گذاشتند و به هر فلاکتی که بود فرزندان خود را بزرگ کردند .

آنها دارای چهار پسر و چهار دختر بودند ، امروزه اگر بخواهی نوه ها ونوشره های آنها را شمارش کنید متجاوز از صد نفر هستند .

ماجو جواهر که این همه سختی کشید و فرزندانش را بزرگ کرد امروزه نوه هایش بعضاً صاحب کارخانجات تولید فرش ماشینی هستند

بعضی نوه هایش مدیران مدارس ویا رئیس اداره در کاشان یا از مدیران کارخانجات صنایع اراک می باشند .

فرزند یکی از نوه های ماجو جواهر دردانشگاه کشور سوئد مشغول تحصیل می باشد .

این روزها شاید شنیده باشید یکی از کاندیدهای شهرستان آران وبیدگل شخصی است به نام مهندس حاجی جواد بیدگلی او نیز از نوه های ماجو جواهر است .

ماجو جواهر نان مردم را تأمین می کرد و نان حلال می خورد نمی دانم زمانی که زجر زندگی را می کشید آیا میدانست که یک روزی نوه هایش چه کاره خواهند بود ؟؟؟

هرچه فکر می کنم می بینم من کم سوادترین نوه ماجو جواهردر بین پسرها هستم .

خدا همه گذشتگان را رحمت کند می گویند قرن یک مرده سی و سه سال هست یعنی یک نفر را که دفن می کنند بعد از سی و سه سال می شود یکی دیگر را در همان قبر خاک کرد نزدیک به دو قرن از مرگ ماجو جواهر می گذرد .

در کودکی بعضی وقتها عموهایم را می دیدم که در پای گلدسته سمت چپ شاهزاده حسین بیدگل در کنار سنگ قبری که روی آن نوشته (آرامگاه جواهر فرزند مشهدی باقر ،فوت 1340 ) ایستاده اند و فاتحه می خوانند به آنها می گفتم اینجا قبر کیست ؟ می گفتند قبر ماجو جواهر.

خداوند اجرتان بدهد، بد نیست شما خوانندگان هم هدیه ای بفرستید به روح ماجو جواهر فقط با ذکر یک صلوات.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 0:7  توسط محمد بیدگلی  | 

تاسیسات نفتی

تاسیساتی را که در پشت سر ما می بینید تاسیسات نفتی شهر فاو عراق است         بطوری که بچه ها میگفتند یکی دو روز بعد از اینکه این جایگاه نفتی به دست ایرانیان افتاد هواپیماهای عراق خودشان قسمتهایی از آن را بمباران کردند پس از چند روز نیز مهندسین شرکت نفت اهواز  از انجا باز دید کردند وبعد در انجا را بستند به قول معروف افراد متفرقه را راه نمی دادند وبرای این تاسیسات نفتی دژبانی ونگهبان گذاشته بودند ولذا اجازه ندادند ما به داخل انجا برویم وعکس بگیریم در این عکس از راست من نفر دومی هستم بغل شخصی که کلاه روی سرش هست ایستاده ام .

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 22:44  توسط محمد بیدگلی  | 

شبی غمناک

قرار بود چند ماه به عنوان کمک آشپز در آشپزخانه سپاه شهر نطنز اواخر خدمت سربازیم را سپری کنم .

تقریباً یک ماه گذشته بود یک شب خسته از کار روزانه موقعی که می خواستم بخوابم تلفن آسایشگاه زنگ خورد یکی از بچه ها گوشی را برداشت و بعد گفت ، بیدگلی کار به شما دارند در آن طرف خط یکی از بچه های محله مان بود گفت : می تونی به بیدگل بیایی .

گفتم :برای چه ، گفت شوهر خواهرت مجروح شده گفتم خوب اگر مجروح شده فردا می آیم ، گفت نه امشب بیا گفتم بگو ببینم چه خبر است گفت راستش را بخواهی شهید شده و بچه ها دارن حجله برایش می زنند

با مسولمان صحبت کردم گفت برو . ساعت 10 شب بود .

یکی بود به نام آقای ..... که از طرف کارخانجات کاشان در سپاه مأموریت داشت او هم می خواست همان شب با ماشین شخصی اش به کاشان بیاید موقعی که متوجه جریام من شد گفت پس بیا با هم برویم دو تا از سربازها هم برای فردا مرخصی گرفته بودند که جمعاً شدیم چهار نفرحدوداً 5 کیلومتراز نطنز آمده بودیم بیرون که ماشین خراب شد تا درست شدن مجدد ماشین یک ساعت طول کشید دوباره حرکت کردیم در مسیر راه(جاده قدیم نطنز) داشتم به خواهرم فکر می کردم و به روزگار سیاه خانوادمان در آن زمان که درسن نوجوانی گرفتار بیماری شد چندین بارپدرم اورا به بیمارستانهای کاشان برد اطباع کاشان از درمان او عاجز ماندند و در آخر یکی از پزشگان کاشان به پدرم گفت: باید اورا به تهران ببری و آدرس یکی ازبیمارستانهای تهران رابه او داده بود موقعی که پدر به خانه آمد گفت باید شمسی را به تهران ببریم مادرم گفت با چه پولی ، پدر کمی فکر کرد وگفت وقتی قالی پایین بیاد می فروشیم و با پولش او را به تهران می بریم  قالی دوخت آخر بود موقعی که پایین آمد شمسی را به تهران بردند ومتوجه شدند برای درمانش باید ماهی سه روز به تهران بروند تا بهبود یابد درست موقعی که باید ازدواج می کرد راهی بیمارستانهای تهران بود  وقتی هم که خوب شد به اصطلاح مردم منطقه ی ما از سن ازدواجش گذشته بود ولذا در سن بیست و یک سالگی او را به یک عراقی شوهر دادند برحسب اتفاق این عراقی مردی بود مومن و درست کار که هیچ ایراد منفی نمیشدگرفت  او فرمانده گردان ذالفقار از تیپ نه بدر بود درست کاری هایش را که می دیدیم از بابت خواهرمان خوشحال بودیم که بلاخره شانس در خانه اش را زد اما افسوس که این ازدواج دو ماه بیشتر طول نکشید   ماشین داشت پیچ وخمهای جاده نطنز به طرف کاشان را پشت سر می گذاشت بقیه مسافرین که باید می گفتند و می خندیدند به احترام من سکوت کرده بودند  ساعت نزدیک یک بعداز نصف شب بود که جلو درب خانمان بودم آن روزها خانه پدرم دو در داشت یکی به حیاط باز می شد یکی به ساختمان درب ساختمان را زدم  برادر بزرگم در را باز کرد سلام کردم و وارد شدم  پدر ومادرم را دیدم که آمدند داخل پزیرایی  مادرم گفت: چطور با خبر شدی ؟ گفتم پسر فلانی به نطنز زنگ زد گفت به همه سپرده بودیم که تا فردا به محمد نگویید  در این حال خواهرم به طرف ما آمد نگاهش که کردم با روز وحالی که او داشت سرم را به طرف پایین خم کردم وبغض راه گلویم را گرفت از راهگذار به طرف ایوان رفتم . مادرم نفت به سماور کردوفتیله را بالا سوزاند که چایی برای من درست کند با هر زحمتی بود گفتم چایی درست نکن اشتها ندارم کنار نرده ایوان ایستاده بودم و نگاهی به حیاط کردم درختهای انار ، حوض آب ،گلهای پاپیچال که از تیر تالار انگور بالا رفته بودند دوباره می خواستند زیبایی خود را به من نشان بدهند اما من برگشتم و صورت بچه ها را دیدم که توی ایوان جلو درب اتاق پنجدری خوابیده بودند از چهره گرفته شان معلوم بود شب غمناکی را پشت سر گذاشته اند ......

آری .....جنگ زخم سنگین را بر پیکر جامعه ما زد که متجاوز از یک قرن نیز بهبود نخواهد یافت یکی از کسانی که زندگی اش گرفتار ناملایمت های جنگ شد خواهرم بود که داستانی طولانی دارد اما برای شما عزیزان تا همین جا بسنده می کنم ودر پایان باید بگویم صبح روز بعد برای تشیع شهدای عراق به شهر قم رفتیم که متوجه شدیم جنازه ابراهیم در بین شهدا نیست مسؤلین تیپ 9 بدر به ما گفتند او در یک عملیات برون مرزی شهید شد و جنازه اش را در حیاط مسجد جامع شهر کفری عراق دفن کردیم .

اگر زمانی به مسجد جامع شهر کفری عراق رفتید شاید سنگ قبری ببینید که روی آن نوشته ان (بهاالدین احمد الکوفی ابن محمد هندی ) و نام مستعار (ابراهیم الکوفی ) بدانید که او یار محرومین بوده است .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 22:40  توسط محمد بیدگلی  | 

سختی

 دوران کودکی را داخل سرداب قرصی خانه پدرم زندگی می کردیم آخر سرداب جایی را درست کرده بودند برای انبار ذغال که بهش میگفتند (پَرگه)بعد از پرگه ذغال چاله دستگاه قالی بود بعد محوطه کوچکی بود که بهش میگفتیم کف سرداب  ،این محوطه خاکی بود بعد یک تخگاه بود که محل زندگی ما بود یک لامپ بزرگ به طاق این سرداب آویزان بود که روشنایی شبهای ما بود به این سرداب میگفتیم سردابه بزرگه ، در کنار این سرداب یک راهگذار و دو سرداب دیگر نیز بود که از یکی از انها مادرم به عنوان مطبخ استفاده می کرد یک چراغ سه فتیله ای ،یک سرکوب سنگی ،یک برمه ،دوتا بسو،یک تغار کوچک ،دو عدد کوزه آب، یک نوبنده ،وچند پاتنی در این سرداب بود شبها که مادرم میرفت دیزو گوشت را برای ما بیاورد یک کبریت روشن میکرد از نورش استفاده می کرد تا پیش چراغ سه فتیله ای می رسید . در کنار تخگاه سردابه بزرگه دوتا طاقچه بلند بود که به زیر این طاقچه ها می گفتند زیر داغه  من هرشب در کنار یکی از این زیر داغه ها میخوابیدم  وقتی میخواستم بخوابم می دیدم که دو یا سه متکا مار در گوشه دیوار این زیر داغه ها بودند (جانورانی سیاه رنگ از نرم تنان که دارای شش دست وپا و دو شاخک بودند ) اسم علمی اش را نمی دانم در عالم کودکی به آنها میگفتیم متکا مار شبها که مادرم جای ما  راشید می کرد اطراف تشک ورختخواب خودمان را می دیدیم اگر کجول یا چیز دیگری بود ان را میگرفتم وبه داخل زیر داغه پرت می کردم بعد میخوابیدم. بعداز ان ایام نوبت مدرسه رفتن من شد ان زمان مثل حالا نبود تا دوسانت برف بیاید مدارس را تعطیل کنند زمین ها خاکی بود وزمستانها همه کفشمان گلی می شد وارد مدرسه که می شدیم هر کسی یک چوب کوچک دستش بود وکفش های خود را پاک میکرد بعد وارد کلاس می شد  نمی خواهم اشاره ای به ان زمان داشته باشم  اما اگر برای همه ی بچه ها دوران دبستان دوران شادی هست  برای من دوران سختی بود.                                                                                              شبهای عملیات در جبهه بسیار سخت وطاقت فرسا بود هر لحظه احتمال کشته شدن بود ،گردوخاک عبور ومرور تانگها ،بوی دود باروت، صدای شلیک آرپیجی هفت ، شهید شدن دوستان ،بی خوابی ، وخستگی زیاد  بلایی بر سر آدم می آورد که پیش خود می گفتیم اگر سالم برگردم دیگر به جبهه نخواهم آمد اما.........

منظور من از نوشتن این متن سختی هایی بود که در زندگی کشیده ام اگر چه خداوند طاقت وتحملش را هم به من داده است اما انگار تمامی ندارد سختی هایی که مدتی پیش به برگه زندگی من وارد شد  پس از مدتی متوجه حکمت ان نیز شدم                                                                                              در مقابل ناملایمات زندگی تحمل داشته باشید  شاید اجری در کنارش باشد.          تنها کسی که دوستار شماست خداوند است .......تا اعمال شما چگونه باشد.                                                                                                                   باید بگویم در زندگی من روزهای شاد زیادی هم وجود داشته که به درگاه خداوند شکرگذارم.                       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:23  توسط محمد بیدگلی  | 

مادر امام رضا(ع)

هشام ابن احمد می گوید

یک روز امام هفتم فرمود هیج میدانی که از تجار مغرب (اروپا)کسی آمده  خوب است به دیدن او برویم  رفتیم تا به تاجر مغربی رسیدیم  دیدیم کنیزانی برای فروش آورده  گفتیم آنچه کنیز داری به ما بنما هفت کنیز نشان داد وحضرت موسی هیچکدام را قبول نفرمود وگفت  دیگری را بیاور ، تاجرمغربی گفت جز یک کنیز بیمار باقی نمانده حضرت فرمود او را بیاور تاجر امتنا داشت  تا روز دیگر فرمود تو برو  وبه هرچه گوید آنرا خریداری کن  باز رفتم وبدان مبلغ که گفت  خریداری کردم  صاحب کنیز گفت آن مردی که دیروز همراه تو بود کیست؟ گفتم مردیست از بنی هاشم پرسید از بطن کی؟  جواب دادم از بطن فاطمه  آن تاجر گفت چون این کنیز را خریدم مردی از اهل کتاب (اسقف یا پاپ اعظم) به من گفت  این کنیز را برای چه خریدی؟ گفتم برای خودم  گفت اینطور نیست او نسیب بهترین شخصیتی از اهل شرق خواهد شد واز او مرد بزرگی که در شرق وغرب نظیر ندارد به وجود خواهد آمد  این خبر را به امام هفتم گزارش دادم  فرمود از او ولی خدا بدنیا خواهد آمد  نام این کنیز نجمه و کنیزک حمیده بوده است حمیده شبی پیامبر خدا را در خواب دید  که به او فرمود نجمه را به پسر خود موسی ببخش که بزودی از او فرزندی متولد خواهد شد که بهترین اهل زمین است .

برگرفته از کتاب چهارده معصوم نوشته حسین عماد زاده صفحه 1062

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:29  توسط محمد بیدگلی  | 

تسلیت

آقای جعفر شاهیان امروز به رحمت خدا رفت

این مصیبت را خدمت دوست عزیزم آقای حسین شاهیان تسلیت می گویم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:59  توسط محمد بیدگلی  | 

برقی ها

بچه بودم نمی دانم چند سالم بود اما یادم هست زمانی که تیر های برق خیابان معین آباد را کار میگذاشتند از سر خیابان که حالا فلکه معین آباد هست تا اواسط خیابان را سیم کشی کردند ظهر که می خواستند تعطیل کنند ابزارها و وسائلشان را داخل دالان خانه ما گذاشتند ورفتند روز دیگه صبح که آمدند وسایل را بردند ما هم در عالم کودکی آنها را تماشا می کردیم دستکش بزرگی که دست کرده بودند کلاهی که روی سرشان بود  کفش بزرگ وظمختی که پایشان بود  همراه با آن ماشین سیمرغ سبز پسته ای برای ما که اولین بار بود می دیدیم عجیب بود.

چاشت بود پدرم رفته بود تربار بخرد مادرم جله ای در سایه دیوار خشتی طرف خیابان شید کرد تروبار را که خوردیم هرکسی مشغول کار خودش شد بزرگتر ها هم رفتند روی تخته قالی ،یک قطعه ای از وسایل برقی ها داخل خانه ما جا مانده بود حالا یا یادشان رفته بود با خود ببرند یا یکی از بچه ها ان را به داخل خانه آورده بود این قطعه یک پیچ ومهره سی سانتی از جنس گالوانیزه بود که یک واشر بزرگ هم در وسط آن بود پیچ را که سر وته می کردیم واشر هم به طرف پایین میرفت وما آنرا نگاه می کردیم نزدیک ظهر بود پدر از دار قالی آمد پایین تا برای گوسفندان کنجاله آب کند که ناگهان آن قطعه را دید ،گفت :این چیست ؟کجا بوده ؟ مادرم گفت :از برقی هاست که خیابان را سیم کشی می کنند احتمالا یادشان رفته ببرند بچه ها آورده اند داخل اتاق پدر نگاهی به ما کرد وگفت : چرا بهشان ندادید ؟ مگر نمی دانید از مال بیت المال است. پدرم غذای حیوانات را بهشان نداد کلاهش را روی سرش گذاشت گیوه اش را پا کرد ومی دانست که برقی ها هنوز خیلی دور نشده اند آن قطعه را دست گرفت واز خانه بیرون رفت پدر که رفت از مادرم پرسیدم بیت المال یعنی چه؟ گفت به چیزی می گویند که مال همه ی مردم می باشد  گفتم یعنی این پیچ مال همه ی مردم هست؟  گفت : بله مال همه ی مردم هست     حالا بعضی وقتها که در اخبار صحبت از دزدیدن دکل می شود یاد آن قطعه می افتم که از بیت المال بود وپدرم اجازه نداد ما یک روز با آن بازی کنیم.                           

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ساعت 23:9  توسط محمد بیدگلی  | 

مریوان قسمت سوم

  دزلی یکی از بخشهای اطراف مریوان است که در نقطه صفر مرزی قرار د ارد  د ر مقری که او می شناخت پیاد ه شدیم هنوز تا مغرب فرصتی بو د  به تماشای اطراف پرداختم گله گوسفندان که همراه با غروب آفتاب به آغل برمی گشتند ،زنهای روستایی که بستنه های بزرگ روی سرشان بود و از کار روزانه به خانه می رفتند ، جوی آبی که از کنار جاده می گذشت، غاری که در سینه صخره کوه خود نمایی می کرد ،خروسی که دلواپس اطراف را می دید ......                                                                                                                            به هر حال....

گوجه بادمجان غذای خوبی است . اما خوشمزه ترش زمانی است که در دیگی بزرگ مثلاً برای دویست نفر پخته باشند با نان محلی روستایی ودوغ گله، بعید می دانم کسی غذایی به این خوشمزه گی در هتل های رامسر خورده باشد که من آن شب در سنگر اجتماعی دزلی خوردم . نیروهای کردی که در آن سنگر اجتماعی بودند اسمشان بود نیروهای پیش مرگ ، آنها بهترین جای خواب آن سنگر را به من تعارف کردند و یک پتوی تمیز هم به من دادند یکی از بهترین خوابهای عمرمن آن شب بود که تا صبح فقط یک خواب کردم صبح روز بعد آقای حسینی سفارش مرا به یکی از راننده ها کرد وبه او گفت مرا تا لب جاده سنندج به مریوان برساند ........

یک وانت شخصی داشت از مریوان به سنندج می رفت چند نفر عقب وانت سوار بودند از هیچی بهتر بود من هم عقب وانت سوار شدم  جاده مریوان سنندج دارای گردنهای زیادی می باشد در بین راه که از یک گردنه بگذری یک شهر زیبا نمایان می شود که به آن می گویند سروآباد نمی دانم چه وقت به سرو آباد رسیدیم اما هنوز اول سروآباد بودیم دیدم مردمانی را که در گوشه و کنار پراکنده اند انگار از جایی دیگر مهاجرت کرده بودند  یا به آنجا پناه آورده بودند در بدو ورود ما تحرکی هم در بین مردم مهاجر بی سرپناه به وجود آمد ه بود بعضی ها به پایین دره در حالی  دویدن بودند بعضیها به درختها پناه می بردند ،بعضی ها با دلواپسی آسمان را نگاه می کردند با کم شدن سرعت ماشین صدای هواپیماهای جنگی عراق را شنیدیم حالا فهمیدم چرا وحشت همه جا را فرا گرفته بود همان طور که در عقب وانت ایستاده بودم همه جا را با دقت می دیدم صحنه عجیبی بود صحنه نابرابر جنگ  بمب و انسان که قلم از توصیف آن عاجز است من شبیه این صحنه را در فیلمهای سینمایی پارتیزانها دیده بودم اما اینجا فیلم نبود واقعیت بود واقعیتی دردناک بعضی ماشینها ایستادند و مسافرین به اطراف پناه می بردند اما ماشین ما ایست نکرد و مجدداً به سرعت خود افزود مقداری جلوتر گردنه ای بود که با عبور از این گردنه سرو آباد محو می شداز این گردنه هم گذشتیم .

ماشین، کوه و کمر را طی می کرد تا ما را برکرداند .

ما را برگرداند تا برای آیندگان بنویسیم جنگهای پارتیزانی فقط مخصوص اروپاییها نیست از دو حمله ای که ایرانیها در منطقه عمومی مریوان علیه عراق انجام دادند (والفجر چهار و والفجر ده ) ده ها تیپ نظامی عراق را تارو مار کردند،هزاران عراقی با ذلت و خاری تمام به اسارت ایرانی ها در آمدند .

هزاران عراقی را کشتند ،مناطق زیادی از عراق را به تصرف در آوردند ،صدها تانک ،نفر بر و ماشین جنگی عراق را آتش زدند و منهدم کردند ، چندین هواپیماهای عراق را سرنگون کردندوبه عراقیها گفتند اگر مردید رودر رو بجنگید بمب باران کردن زن و بچه مردم هنر نیست .  (پایان)                                                                                                                                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 0:8  توسط محمد بیدگلی  | 

عدم پیشرفت

شماها می دونید فرق بین خیابان معین آباد بیدگل وخیابان نواب صفوی تهران چیست ؟   حتماً خواهید گفت اِ هِ ... یا مثل تحصیل کرده های امروزی خواهید گفت چه ربطی داره.....؟؟

اجازه بدهید جریانی را برایتان تعریف کنم .

اوایل دوران سازندگی بود که یک بار همراه باجناقم ماشاالله رافضی رفتیم تهران خیابان نواب صفوی شخصی در خیابان نواب قصابی داشت به نام آقای زارع که دایی باجناقم بود پس از سلام و احوال پرسی ما را به خانه اش که در یکی از کوچه های نواب بود برد و از هردری صحبت شد و در ادامه صحبتهایش گفت مرتبه بعدی که بیایید ما اینجا نخواهیم بود چون به ما اخطار داده اند که این خیابان باید عریض بشود و لذا باید به جای دیگری برویم گفتم شماها که قواره سوم این کوچه هستید حتماًخانه های نبش خیابان خراب می شود، گفت سه تا خانه این طرف خیابان وسه تا خانه آن طرف خیابان خراب می شود .    پس از این که از تهران برگشتم دیدم یک برگه اخطاریه دم طاقچه اتاق قالیباف خونه ی پدرم بود که روی آن با مارک (شهرداری گل آرا ) نوشته بود به علت عریض شدن خیابان معین آباد جناب عالی می توانید با در دست داشتن این حواله به شورای هماهنگی مراجعه کنید ومقدار سه شاخ آهن 14سه شاخ آهن 16 یک شاخ آهن 18 و چهارتن سیمان تحویل بگیرید و نسبت به عقب نشینی منزل خود در خیابان معین آباد اقدام کنید (البته متن را دقیقاً یادم نیست چیزی در این حد بود)

پس نتیجه می گیریم خیابان معین آباد بیدگل و خیابان نواب صفوی تهران در یک مورد باهم فرق نداشتند آن هم تاریخ اخطار عقب نشینی بود.

خیابان نواب صفوی تهران پس از چند سال تبدیل به یک بزرگ راه شد که شمال تهران را به جنوب تهران وصل کرد واطراف ان را ساختمانهای بلند ساختند و سهامش را به سراسر ایران فروختند .

از آن روز تا حالا شاید 25 سال می گذرد حالا در خیابان معین آباد فقط سه تا خانه را خراب کرده اند نه این که فکر کنید مقصر اصلی عدم پیشرفت مردم هستند .

به نظر من اگر 30 در صد مردم باشند 70 در صد شهرداری مهندسین عمران و مدعیّان پیشرفت این شهر هستند .

یک نمونه را برایتان تعریف می کنم تا بهتر بتوانید قضاوت کنید .

برای مثال آقای بلالی نبش فلکه معین آباد خانه اش را به شهردای فروخت برای اصلاح و عقب نشینی آن را به اداره آگاهی تبدیل کردند ، آقای مبینی منزلش را فروخت به شهرداری آن را به پایگاه امام سجاد (ع)تبدیل کردند ،آقای جواد صباغیان منزلش را فروخت به شهرداری اما آن را به اداره تبلیغات اسلامی تبدیل کردند ،مکانهایی دیگر هم مثل حسینیه قائمیه مغازه علی النقی بابایی از طرف شهرداری خریداری شد که دست نخورده باقی ماند .   به هر حال اینجا تهران نیست وما دستمان از چاره کوتاه است.                                                     ما مردم محله معین آباد از مسولین این شهر ،شهرداری ناحیه دو، شهرداری مرکزی ،شورای شهر،فرماندار محترم و دیگر مسولین تقاضا می کنیم ،تمنا می کنیم ،خواهش می کنیم ،حالا که دول را تا لب چاه آورده اید وتقریباً هفتاد درصد از آزاد سازی انجام شده کمی جدی تر بگیرید تا این مشگل برای مردم این محله حل بشود. کسی چه می داند شاید روزی ما هم مثل مردم خیابان نواب تهران پا روی آسفالت نو گذاشتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:10  توسط محمد بیدگلی  | 

شوخی بی مزه

روز شنبه بود صبح اول وقت ،سوار موتورش بود واز کوچه مسجد بیرون آمد، به محضی که وارد خیابان شد با اول کسی که روبرو شد روفتگر محله بود همانطور که با روفتگر صحبت می کرد روفتگر محله دست روی دست زد وگفت: اِ اِ کی؟ سپس به مغازه من آمد وگفت خبر تازه را شنیده ای؟ گفتم نه...!! چه خبری؟ گفت فلانی مرده گفتم نمیشه گفت امروز صبح زود درکنار جاده چرخ جلو موتورش می پُکه سرش بر زمین می خوره ودیگه هوش نمیاد. البته حرفاش یه جوری بود که آدم دیر باور می کرد.خلاصه سوار موتورش شد وبه طرف کارخونه برق حرکت کرد جلو کارخونه برق همیشه یه عده ای نشسته اند ولذا ما به انجا می گوییم واحد مرکزی خبر. از مغازه آمدم بیرون ودیدم برای کارخونه برقی ها تعریف می کند میخواستم به داخل مغازه ام بر گردم که دیدم روفتگر محله جلو موتور سوارها را می گیرد وجریان را به آنها می گوید. دردسرتان را ندهم نیم ساعت طول نگشید که خبر مرگ فلانی در همه بیدگل پیچید حدود ساعت 10 صبح بود پیش خودم گفتم بروم جلو درب خانشان سرو گوشی آب بدهم ببینم چه خبر هست همانطور که با موتور از جلو درب خانشان رد می شدم دیدم جلو درب خانه شان آب پاشیده اند و جارو کرده اند هر سه لنگه درب خانه شان باز است و عده ای هم آن جا ایستاده اند اما نگاهشان چیز دیگری می گفت انگار منتظر خبری بودند موقعی که خبر را شنیده بودند پسرش دنبال کار را گرفته بود ابتدا به اورژانس سپس به بیمارستان رفته بود گفته بودند اینچنین موردی نداشته ایم بعد به اداره آگاهی و پلیس 110رفته بود گفته بودند امروز تا حالا برای تصادف به ما زنگ نزده اند آخرسرهم به دارالسلام کاشان رفته بود کارکنان دارلسلام که جریان را شنیدند با عصبانیت و فریاد به او گفتند آخر آدم حسابی مرده که با پای خودش نمی آید اینجا زنده ها مرده را می آورند تو زنده ای بلند شده ای آمده ای دنبال مرده می گردی ؟؟ سپس گفته بودند یه امروز خبری نبود وما راحت بودیم امروز مارا هم تو خراب کردی .
در اینجا آقازاده هم به جریان شک می کند و به خانه برمی گردد موقعی که می بیند اهل خانواده به افراد فامیل در شهرستانها زنگ زده اند که فلانی مرده بلند شوید و بیایید مردد می ماند که چه کند ؟خلاصه مطلب :نزدیک ساعت یازده صبح که فلانی از پیچ فلکه معین آباد به طرف خانه اش می پیچد به محضی که جلو درب خانه می رسد عده زیادی دورش را می گیرند یکی به او می گوید تو نمرده ای ؟یکی می گوید تو هنوز زنده ای ؟یکی می گوید حالا داشتیم با بچه ها مکان قبرت را انتخاب می کردیم که کجا باشد ....
پس از چند روز که به مغازه من آمد به او گفتم جریان چه بود ؟گفت : بزرگترین اشتباه آن روز من این بود که گوشی موبایلم را نبرده بودم وگرنه موتورسوار نمی توانست این بساط را درست کند . پس از مدتی به موتور سوار گفتم این چه شوخی بی مزه ای بود که توکردی ؟گفت : مقصر خودش بود قبلاً این کار را بامن کرده بود می خواستم جوابش را داده باشم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:40  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر