در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

زایشگاه

خدا بیامرزد حاجی شیخ احمد کافی را

بعضی وقتها به شهرستانها می رفت و سخنرانی می کرد

سخنرانی هایش بسیار جذاب وبه قول امروزی ها با حال بود

در مراسم سخنرانی های او از هر قشری می آمدندو مجلسش بسیار شلوغ و پر ازدحام بود

آقای کافی به هر شهری که می رفت قدمش خیر بود یا به قول معروف چراغی را روشن می کرد که تا نسلهای بعدی هم بتوانند از نور آن بهره ببرند (آن روزها آران و بیدگل از هم سوا بود) یک روز او را برای سخنرانی به بیدگل آوردند این مراسم درحسینیه محله مختص آباد بود ، درآن زمان جلو حسینیه قدیمی مختص آباد میدانی وجود داشت، این میدان با غرفه های زیبایی که اطرافش  بود از خود حسینیه بزرگتر بود

جمعیت زیادی از همه محله ها آمده بودند او ده شب در آنجا سخنرانی کرد شب آخر گفت که، شهر شما چیزی کم ندارد؟   اگر شهر شما کمبودی دارد بگویید شاید بشود آن را رفع کرد هر کسی یک چیزی گفت و پیشنهادی داد یکی گفت کمبود مدرسه داریم، یکی گفت حمام عمومی می خواهیم، یکی گفت در جایی مسجدی بسازیم ودست آخرعده ای گفتند که در شهر ما زایشگاه وجود ندارد نیاز مبرم به زایشگاه داریم

آقای کافی با این پیشنهاد موافقت کردند  دراین بین هر کسی مبلغی به عنوان کمک هدیه کرد در این میان شخصی به نام حاجی قاسم نوریان گفت: من زمینش را می دهم وهمین کار را هم کرد

قطعه بزرگی از زمین نبش جاده بیدگل به کاشان در آن زمان رابرای ساخت زایشگاه اهدا کرد  نمی دانم مساحت این زمین چقدر بود  اما امروزه طرف شرقی این زمین بلوار امام خمینی وطرف غرب آن خیابان امام زاده قاسم  وطرف شمال آن کوچه ای طویل هست که خیابان امام زاده قاسم را به بلوار امام خمینی وصل می کند

 حاجی کافی این قدم را برای مردم شهر ما برداشت اما در انجا زایشگاه ساخته نشد وسالها بود که بی مصرف افتاده بود اما سالها بعد از انقلاب واحتمالا در دوران سازندگی ساختمانی در آنجا ساخته شد که بعدها به اداره بهداشت شهرستان آران وبیدگل تبدیل شد.

لازم هست بدانید امروزه شهر ما دارای زایشگاهی نسبتا مجهز می باشد که در مرکز شهر قرار گرفته است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 15:34  توسط محمد بیدگلی  | 

ترس

لطفا این متن را در روز روشن بخوانید
برای مدت زمانی گروهان مارا برای استراحت به خط سوم آوردند (مکانی به نام اروند کنار)
روزها تقریباً بیکار بودیم
در بین بچه های واحد زرهی من هیچ همشهری نداشتم
البته زیاد هم مهم نبود چون من هرکجا می رفتم زود جای خودم را باز می کردم
طبق دستور واحد بهداشت لشکر، فاصله دستشویی ها تا سنگرها دست کم باید دویست متر باشد
یک شب حدوداً ساعت یک بعد از نیمه شب بود با عرض معذرت از شما دستشوییم گرفت فاصله سنگر تا دستشویی سیصد متر بود قبلاً به ما گفته بودند هر وقت نیمه شب بخواهید بروید دستشویی حتماًیکی را همراه ببرید
علتش هم این بود که اگر احیاناً یکی مجروح بشود دیگری بتواند خبر بدهد
به هر حال: بلند شدم ابتدا می خواستم یکی را بیدار کنم
مطمئن بودم صدای هرکس می زدم دنبالم می آمد اما صدای هیچکس نزدم امدم بیرون شبهای اخر ماه بود و آسمان کاملاً تاریک ،نخلستان ظلمات عجیبی داشت پوتین هایم را پا کردم و بدون اینکه بندش را ببندم به طرف دستشویی ها رفتم یک طرف راه نهرآب بود وطرف دیگرخانه های مخروبه اهالی که بعلت جنگ به دیاری دیگر رفته بودند
در تاریکی انگار گوش آدم بیشتر از چشمانش کار می کند صداهایی که می شنیدم عبارت بود از: صدای راه رفتن خودم، صدای آرام نهر آب، صدای گلوله هایی که از خط اول می آمد بعضاً صدای پرندگانی که از لابلای درختها می امد وبعضی وقتها خزنده ای که در خرابه ها داخل سوراخی می خزید انگار آدمیزاد دیده بود
( در بین کتابهای دانیل دوفوئه من کتاب رابینسون کروزوئه را بیشتر از همه دست دارم وتا کنون چند بار این کتاب را خوانده ام مخصوصاً اواخر کتاب که صحبت از ارواح خبیثه می کند)
بگذریم: تاوسط راه رفته بودم که ترس مرا گرفت خواستم بر گردم و یکی از بچه ها را با خود بیاورم پیش خود گفتم من که نصف راه را آمده ام بقیه را هم میروم
و ادامه دادم تابه دستشویی رسیدم موقعی که از دسشویی بلند شدم وتسمه شلوارم را می بستم صدای بهم خوردن بوته های سمت چپ می آمد انگار حیوانی در انجا حرکت می کرد از دسشویی آمدم بیرون ودر جاده قرار گرفتم دوباره داخل بوته هارا نگاه کردم ناگهان در آن اوج تاریکی دو چشم سبز رنگ دیدم باور کنید آنقدر که ما در نخلستانهای آبادان از گراز می ترسیدیم از گلوله توپ و خمپاره عراقی ها نمی ترسیدیم
اگر چه بین من وان حیوان برکه ای از اب بود اما
با پوتین هایی که بندش باز بود نمی شد فرار کرد فرصتی هم برای فکر کردن نبود در یک لحظ پوتینها را در آوردم وبا سرعت تمام بنا کردم به طرف سنگر دویدن نزدیک سنگر که رسیدم سرعتم را کم کردم وداخل سنگر خزیدم
پتویی را که جلو در سنگر آویزان کرده بودیم لبه پایینش را زیرآن الوار مخصوص کردم وسعی کردم نفس نفس نزنم تا کسی بیدار نشود آخر سنگر یک جای خالی بود سرم را که زمین گذاشتم به خوابی عمیق فرو رفتم
صبح روز بعد که بچه ها را برای نماز بیدار می کردند سریع بلند شدم ودویدم به طرف پوتینها تا کسی جریان را نفهمد و رسوایی پیش نیاید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 6:32  توسط محمد بیدگلی  | 

مسیر حرکت هیئت های بیدگل


با تعغیری که درعمران شهردرست شده وبا احداث خیابانهای جدید بعضی ازهیئت ها تاحدی تعغیرمسیرداده اند بعنوان مثل: درقدیم هیئت محله دربریگ از حسینیه که بیرون می آمد از حسینیه یزلان شروع می کرد و در آخر به حسینیه ویرانه می رفت و سپس در حسینیه خودشان تمام می کردند .
اما امروزه ابتدا به ویرانه می رود سپس به حسینیه موسی ابن جعفر(ع) بعد به قائمیه و بعد از آن به حسینیه هاشمیه و از آنجا به حسینیه یزلان و مسیر قدیم.
این هیئت یکی از هیئت های بزرگ بیدگل می باشد که در موقع ورودش به حسینیه سلمقان جمعیت زیادی از کاشان ، آران و دیگرمحلات بیدگل برای تماشا به محله سلمقان می آیند .
و اما مسیرهیئت های بیدگل طبق قدیم را ازمحله ویرانه شروع می کنیم .
هیئت از محله ویرانه که بیرون می آمد به حسینیه دربریگ می رفت بعد به حسینیه یزلان سپس به علی اکبر بعد سلمقان بعد حسینیه حاج عبدالصمد سپس به حسینیه فخارخانه بعد به حسینیه دروازه بعد توی ده بعد باغ علوی سپس حسینیه سجادیه بعدفاطمیه بعد از آن مختص آباد بعد درب مختص آباد که همسایه خودشان حساب می شد وسپس به حسینیه خودشان ویرانه می رفتند و هیئت تمام می شد.
اما از آنجا یی که هیئت های بیدگل در شب می باشد انگار در هیچ کجا ثبت نشده است ودر هیچ اخباری از آن سخن به میان نمی آید .
مردم بیدگل در این ده شب زحمات زیادی می کشند و میلیاردها تومان پول خرج می کنند اما کسانی که باید اطلاع رسانی کنند بسیار ضعیف عمل می کنند .
کافی است مسؤلین ستادهای خبری در شب عاشورا به بیدگل بیایند و هیئت زنجیر زنی سلمقان را ببینند و پی به عظمت عزاداری بیدگلیها ببرند .
طوقها ، علامتها ، بیرقها ، سنج ها ،دهلها ،زنجیرزنهایی که به ستون دو ، کوچه ها و خیابانها را طی می کنند ، چراغهای طور که مسیر عزادارن را روشن می کند ، اشعاری که هر محله ای برای خود دارد ، بحر طویل هایی که خوانده می شود .
وسنتهای زیبایی که از قدیم به امروزی ها رسیده و بدانند که شبهای محرم دربیدگل چه غوغایی بر پاست .
با توسعه شهر در دهه های اخیر هیئت ها وحسینیه های دیگری نیز به محله های بیدگل اضافه شده
از جمله حسینیه ابوالفضل در دولاب ،حسینیه حیدری در خیابان جلال آباد ، موسی ابن جعفر در کارخانه برق ، مسلم ابن عقیل درکوچه مسجد صادقیه ، چهارده معصوم در بلوار امام ، وهیئت شهرک رسالت .
یکی از رسوم پسندیده این هیئت ها این است که وارد هر حسینه ای که شدند ابتدا می بینند که هیئت میزبان به نام کدام معصوم یا کدام شهدای کربلاست و لذا احترام میزبان را گرفته و روضه ای به نام هیئت میزبان می خوانند و هر هیئتی اشعار مخصوص خود را دارد که در همه حسینیه ها همصدا و با نوایی جالب می خوانند بدون این که مداح دخالتی داشته باشد.
به عنوان مثال هیئت قائمیه از خیابان معین آباد که به نام امام حسن مجتبی (ع)می باشد این چنین می خوانند.
همه ی.... هستی یم .... اربابِ.... بی حرم
من غلام توام..... سایه ات برسرم
نوکری تو.... آبروی من ....
دیدن قبرت ....آرزوی من
یا حسن مولا، یا حسن مولا،
یاحسن مولا، یاحسن مولا.....
(چنانچه آقای حسین بید گلی می توانست فیلم نوحه ی بالا را در وبلاگ خود قرار دهد نوای زیبایش را می توانستید مشاهده کنید)
کاش از محرم می توانستیم همان درسی را یاد بگیریم که امام حسین می خواست یاد مان بدهد.
                               (بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است
                                            که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 14:7  توسط محمد بیدگلی  | 

سفری به کشور عراق

می گفتند راه کربلا باز شده است ، هرکسی راه می افتاد و می رفت کربلا ،

نیازی به پاسپورت و جریانات قانونی نبود یعنی مرزی در عدم نبود که بخواهد قانونی داشته باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 17:58  توسط محمد بیدگلی  | 

زوارکربلا در زمان جنگ


در حالی که جنگ سختی بین ایران و عراق بود ،و سر تا سر مرز ایران و عراق آتش و دود و گلوله بود
او از راه زمین وارد کشور عراق شد به جبهه دشمن نفوذ کرد و از آنجا شهر به شهر رفت تا به کربلا رسید ضریح شش گوشه اباعبدالله (ع) را بوسید در حرمش نماز خواند و وظیفه نوکری را به جا آورد .
شهید جواد عنایتی یکی از فرماندهان واحد اطلاعات عملیات لشکر 14 امام حسین بود .
او به زبان عربی عراق کاملاً مسلط بود ، قد بلند و هیکل ورزیده ای داشت .
لباس تکاورهای عراق را که می پوشید با عراقی ها مو نمی زد .
کادر فرماندهی لشکر امام حسین بسیار روی جواد عنایتی حساب می کردند.
در زمان جنگ فرمانده لشکر 14 امام حسین حاجی حسین خرازی چند مرتبه به آران و بیدگل آمد . که فقط دو مرتبه اش را به منزل شهید جواد عنایتی رفت.
شهید جواد عنایتی در یکی از مأموریتهای خود که برای آوردن اطلاعات به داخل نیروهای عراق نفوذ کرده بود و قرار بود اطلاعاتی جمع آوری کرده ودر موقع مقرر برگردد آمدنش بسیار طول کشید
تا حدی که مسؤلین از آمدن او قطع امید کردند و احتمال دادند که اسیر شده باشد .
اما زمان گذشت و پس از ماه ها مجدداً از همان راه و در زیر گلوله های ایران و عراق دو مرتبه وارد کشور خودمان شد .
اگر چه پوست و استخوانی بیشتر از او نمانده بود .
اما افتخارش این بود که کربلا را زیارت کرده است .
این ماجرا طول و تفسیر زیادی دارد ،بچه هایی که پس از آمدنش با او روبرو شدند او را غذایش دادند و او را به حمام بردند و..........
و پس از جلساتی حاج حسین خرازی یک ماه مرخصی به او داد.
این ماجرا یکی از اتفاقات مهم زندگی جواد بود اما جواد از بچه های جبهه خواست تا زمانی که زنده هست در باره این جریان با مردم صحبتی نکنند وتا بعد از شهادتش کمتر کسی از شهر ما از این واقعیت خبر داشت .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 14:45  توسط محمد بیدگلی  | 

فصل پاییز


امروز آخرین روز ازاولین ماه فصل پاییز است.
در زمانهایی که مردم وابسته به دولت نبودند از اول ماه مهر هَندات فصل زمستان خود را می کردند .
در ماه مهر ما دو تا جمعه نان خانگی می پختیم ،اتاقی داشتیم که در کنار خیابان قرار گرفته بود به آن می گفتیم اتاق خیابان.
پدرم دسته های نان خانگی را تا نزدیک سقف در این اتاق روی هم می چید .
چند گونی زغال و یک گونی خاکه زغال هم می خرید در آخر سردابی که زیر اتاق پنج دری قرار گرفته بود مکانی را برای نگه داشتن زغال ها درست کرده بود .

چند جوال جو  هم برای مرغ و خروس ها می خرید .
مقدار زیادی چغندر می خرید ودر باغچه خانه چال می کرد . حتی پس از چند ماه که چغندر ها را اززیر خاک بیرون می آوردیم مثل اول تر و تازه بود.
مقداری هم هِمه (هیزم) می خرید .که تشکیل می شد از چوب وساقه های گیاه پنبه .
بُشکه ای داشتیم در آخر راه گذار سرداب که این بشکه را هم پر از نفت می کرد .
یک گونی پیاز هم می خرید و در خلوته سرداب پهن می کرد .
انار را به طریقی نگه می داشت که اگر پوست روی آن هم خشک می شد داخل آن نمی پوسید و در زمستانها از آن استفاده می کردیم .
اکثریت غذای آن زمان گوشت لوبیابود که به وسیله بُرمه روی چراغ سه فتیله ای پخته می شد .
پدرم در زمستان چند بُز شیرده داشت که از ماست و پنیر آنها استفاده می کردیم .
خلاصه از اول مهر تا اواسط آبان همه کارهای زمستان خود را انجام می داد.
آن زمان فصل زمستان بسیار سرد و نسبتاً طولانی بود برف زیادی هم می آمد .
پدرم به طریقه ای عمل می کرد که اگر چند ماه نتواند از خانه بیرون برود دچار مشکل نشود .
اما از زمانی که برق به شهر ما آمد و صنعت وارد زندگی مردم شد زندگی ها تعغیر کرد
 از وسایل ،اولین چیزی که ما خریدیم اجاق گازی بود به نام اُرساگاز .

مو قعی که اجاق گاز را روی چرخ گاری گذاشتیم و به خانه آوردیم فروشنده نیز همراه ما آمد و طریقه استفاده از اجاق گاز را یاد ما داد و خودش سیلندر گاز را به آن وصل کرد و روشن کرد هنوز هم این اجاق گاز بدون این که یک بار به تعمیر گاه رفته باشد کار می کند و حتی تغییر رنگ هم نداده است.
پدرم به من می گفت تو نگاه به مدلها و این چیزها نکن همیشه فکر چند ماه آینده زندگیت باش که اگر اتفاقی افتاد گرفتار نشوی .
پدرومادرم مدتهاست که به رحمت خدا رفته اند اما همیشه تجربه زندگی ونصیحت هایشان در زهن من هست.
هنوز یک زغال فروشی سنتی در محله فخارخانه می باشد هر ساله ماه مهر که می شود به آن جا می روم یک گونی زغال می خرم وتا عید نگه می دارم که اگر جریانی مثل زمستان 86 پیش بیاید داشته باشم اگر هم پیش نیامد برای سرخ کردن جوجه مرغ درطول تابستان از آن استفاده می کنیم .
سیلندر گاز را پُر می کنم ویک بشکه نفت هم می خرم که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
قدیمی ها چه قدر سختی کشیدند تا ما به این رفاه رسیدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 15:12  توسط محمد بیدگلی  | 

مسافرت امسال ما مشهد

حدوداً دوماه پیش اگر خدا قبول کند زوار امام رضا بودیم.

ساعت شش بعد از ظهر چهارشنبه از کاشان سوار قطار شدیم 10صبح روز بعد در مشهد پیاده شدیم .

چه قدر دوست داشتنی است یک خانواده در یک کوپه قطار به طرف مشهد.

ساعت یازده ظهر در(میدان آب) خیابان امام رضا کوچه امام رضای 2 اتاق هتلی که از قبل رزرو کرده بودیم تحویل گرفتیم .

ساکها را گذاشتیم و برای عرض سلام به طرف حرم رفتیم نماز ظهر را در صحن جامع رضوی خواندیم وبه طرف هتل برگشتیم .

بعد از نهار وکمی استراحت مجدداً به حرم برگشتیم ،هتل ما تا حرم پیاده کمتراز ده دقیقه راه بود.

چه قدرخوب و با صفاست اولین شب رفتند به مشهد شب جمعه باشد در آن صحن شلوغ همراه با دعای روح بخش کمیل در لابلای آن جمعیتی که امام هشتم را واسطه قرار داده اند ودست گداییشان به طرف خداوند درازاست وهمه یک صدا می گویند

اللهی وربی من لی غیرک

 دراین موقع یاد کسانی می افتید که التماس دعا گفته اند یاد پدر و مادر، یاد گذشتگان

وخواننده دعا که می گوید، خوب در خانه ای آمده اید او که خود غریب بود خوب شما را درکتان می کند

او که ضامن آهو بود حتماً در خانه خدا ضمانت شما را خواهد کرد روزهای بعد طرف صبح در صحن و رواق های زیر زمینی حرم بودیم و بعد از ظهرها به گشت و گذار در مشهد می پرداختیم.

بچه ها که برای اولین بار قطار شهری مترو را سوار می شدند چقدرد برایشان لذت بخش بود و تقریباً به همه جا سرزدیم

پارک ، باغ وحش ، بازار ، مکانهای دیدنی و امام زاده های اطراف مشهد

اگر چه این مطلب را دیر می نویسم اما باید بگویم با همه شلوغی که حرم آقا داشت باز هم جای شما را خالی می دیدم. انشالله قسمت شما هم بشود.

فرزندانم : علیرضا،مریم و آن کوچولو الیاس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 14:14  توسط محمد بیدگلی  | 

شیرینی خانه سید ها


از چند روز قبل مادرم همه چیز را مهیا می کرد
می گفت چند روز دیگه عید سیدهاست باید به دیدن سیدها بروید، نه تنها در خانه سادات بلکه در همه خانه های بید گل نظافت، حمام رفتن، ولباس نو پوشیدن در روز عیدغدیر حالت خاص خود را داشت .
از صبح اول وقت پدرم من و برادرانم را برای دیدن سادات همراه خود می برد چند منزل که می رفتیم افراد دیگری نیز به ما اضافه می شد و به طور گروهی از سادات دیدن می کردیم .
عجب صفایی داشت خانه های قدیمی در کوچه پس کوچه های خاکی، کوچه ها خاکی بود اما دلها پاک بود،
سادات جلوی درب منزل خود را جارو زده و آب پاشی می کردند چقدر دوست داشتنی بود موقعی که ازدرب چوبی وارد آن دالان بزرگ سنگ فرش شده می شدی بزرگتر ها یا الله می گفتند وما بچه ها لبخند روی لبانمان بود وارد حیاط می شدیم و همه چیز را زیر نظر داشتیم.
حوض هشت ضلعی با ماهی های قرمز، باغچه بزرگ، ستونهای آجری جلو طا رامی (ایوان)
از پله ها بالا می رفتیم با سادات رو بوسی می کردیم و وارد اتاق میشدیم، قالی چه های جوشقانی، طاقچه پوشهای زیبا، متکاهای مخمل با روکشهای سفید گل دوزی شده ، میز کوچکی که سماور واستکانها رویش بود منقل آتشی که یک قوری بزرگ گل انگوری کنارش بود صفای خوبی به مهمانی آنروز داده بود.
ما که وارد خانه شدیم عده ای بلند شدند رفتندعده بعدی که وارد شدند ما بلند شدیم رفتیم.........
نمی دانم تا کی عده ای وارد خواهند شد وعده ای خواهند رفت.
ما سنتهای پدر را ادامه ندادیم من صفای قدیم را بیشتر دوست داشتم.
اما خودمانیم خوردن شیرینی خانه سید ها عجب مزه ای دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 23:46  توسط محمد بیدگلی  | 

عرفه امسال ما

عرفه امسال ما (سال 1393)
پنج شنبه هفته گذشته گرفتار درد دندان شدم ابتدا مختصر بود و تحمل می کردم .
اما جمعه ظهر خیلی درد داشت و لذا به پزشک اورژانس مراجعه کردم چند کپسول و دو عدد سوزن پنی سیلین نوشت.
داروها را گرفتم وبه منزل آمدم یکی از سوزنها را همسرم برایم زد (همسرم دارای مجوز تزریقات می باشد) و یکی از سوزنها را باید بعد از بیست وچهار ساعت می زدم یعنی روز شنبه ساعت دو بعد از ظهرکه برابر بود با روز عرفه .
روزهای عرفه طرف بعد از ظهر مغازه را تعطیل می کنم و در دعای عرفه شرکت می کنم. اما امسال قرار بود بار برایم بیاید و لذا ترجیح دادم دعای عرفه را در منزل بخوانم .
ساعت از دو گذشته بود وضو گرفتم سجاده ای در حیاط پهن کردم و نماز قبل از دعا را خواندم سپس دو صفحه دعای عرفه را نیز خواندم یادم آمد که باید سوزنم را بزنم .
خانمم که می خواست از رادیو دعای عرفه را گوش کند داخل اتاق رفته بود هنوز دعای عرفه رادیو شروع نشده بود به او گفتم :سوزن بعدی را بزن .
پنی سیلین ها طبیعتاً درد زیادی دارند سوزن را تزریق کرد و من منتظر درد بودم اما هیچ دردی را احساس نکردم . چند ثانیه نگذشته بود که ابتدا سق دهانم داغ شد همراه با لرزشی خفیف .
فکر کردم از دندان درد است و در همان موقع سرم گیج رفت به همسرم گفتم سرم گیج می رود هنوز حرفم تمام نشده بود که هر دو پایم حالت برق گرفتگی پیدا کرد فریاد زدم حالم دارد به هم می خورد، سر گیجه ام افزایش پیدا کرد وچشمانم سیاهی می رفت به زنم گفتم زنگ بزن 115 بنده خدا خیلی ترسیده بود و کمی هم دست وپایش را گم کرده بود با این حال زنگ زد 115 وگفت : سوزن پنی سیلین برای یکی زده ایم حالش بد است آنها گفتند ماشین نداریم او هم تلفن را قطع کرد.
امیدی به اورژانس 115 نبود گفتم همسایه ها را خبر کن ودیگر نتوانستم حرفی بزنم .
پسر بزرگم علیرضا نیز خانه نبود حالت برق گرفتگی تمام بدنم را گرفته بود زبانم لرزش پیدا کرد و تقریباً بی حس شد دیگر نتوانستم سرم را بالا نگه دارم و هیج کجا را نمی دیدم به استثناء گوشم که تا حدی می شنید دیگرهیچ حسی نداشتم. مرگ را با چشمان خود میدیدم ، من آن روز متوجه شدم انسان واقعاً می میرد.
پس از چند دقیقه سروصدای همسایه ها را بالای سرم خودم حس می کردم مو قعی که مرا از داخل ساختمان به بیرون می بردند فقط صدای گریه بچه ها را به طور خفیف می شنیدم .
در اورژانس اکسیژن برایم گذاشتند سوزنی برایم تزریق کردند ودکتر خیلی سعی می کرد با من صحبت کند وبعد از یک ساعت بچه هایم دور تختم بودند و من سعی می کردم با آنها لبخند بزنم..............
....................
............
واما....
قانوناً اکثریت مردم با دیدِ منفی به مسائل نگاه می کنند
اگر آن روز برای من اتفاقی می افتاد پس از بررسی علت مرگ مرا (البته در میان مردم ) همان تزریق می دانستند و به سر زبانها می افتاد که زنش او را کشته وشاید خیلی ها عنان از کف می دادند و او را مورد مواخذه قرار می دادند که چه گناهی کرده بود که این بر سر او آوردی (البته منظور بدی ندارم قصدم این بود که می شود با دید بهتری نگاه به جامعه کرد)
وامای دوم ...................
اگر من آن روز به رحمت خدا می رفتم بزرگترین شانس را آورده بودم
اولاً روز عرفه بود و طرف بعد از ظهر و دفنم در روز عید قربان می بود .
دوماً با وضو بودم .
سوماً نماز قبل از دعای عرفه را خوانده بودم و دو صفحه از دعای عرفه را.
چهارماً هر چه قدر گناه می داشتم موقع باز خواست به قُضات دادگاه عدل اللهی می گفتم ، شماها ادعا دارید که در دنیا دارای روزهای خاصی هستید من هم در ایام خوب خداوند مهمانتان شده ام بی زحمت مزدم را رد کنید بیاد .
انگار حالت من را می دانستند و در لحظات آخر موقتاً من را برگرداندند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 14:39  توسط محمد بیدگلی  | 

کمتر یا بیشتر؟


توضیح: این متن تقریبا با لهجه محلی نوشته شده. .................
می شناسیدش که ؟ پسر محمود رزاقی را می گم
همین محمود رزاقی که چند ماه پیش به رحمت خدا رفت و شماهام تو وبلاگاتون نوشته بودید.
با ابوالفظل رزاقی با هم می رفتیم کارخونه حریر مخمل کاشو
اوائل حکومت خاتمی بود مثلاً دولت اصلاحات.
تو سرویس نشسته بودیم می رفتیم شرکت او تعریف می کرد
می دونید : بچه پنجمینش به دنیا آمده بود بسیار ناراحت بود.
نه این که برای بچه باشد ؟ نه، برای آدمای دولت بود
رفته بود کُپن بگیره بهش نداده بودن بهش گفته بودن چرا بچه زیاد کرده ای
رونوشتِ سجل بچه را برده بود کارگزینی بهش گفته بودن بچه چهارم را حقوق و مزایا نمی دیم
تو برای چه بچه پنجمی را به دنیا آورده ای ؟
خلاصه درد سرتونو ندم خیلی ناراحت بود .
این یکی بود، یکی هم احمد سالمی فرد همینکه قبرستونشون شازده حسین هست
بچه چهارومینش به دنیا اومده بود دفترچه بیمه بچه را بهش نمی دادند کوپن کالاهای اساسی را هم بهش نمی دادن
تو کارگزینی دَ حقوق و مزایا را هم بهش نمی دادن و باهاش دعوا می کردن که چرا دارای چهار بچه شده ای
آقا نمی دونید چه کرد .....
رفته بود کاشو ستاد بسیج اقتصادی کوپن بچه را بگیره
رئیس اداره بهش گفته بود مگه نمی دونی نباد بچه زیاد داشته باشی ما بهت کوپن نمی دیم
اونم بهش گفته بود روزي بچه من دست تو و آدمای دولت نیست روزی بچه منا خدا می دهد شماهم کاره ای نیستید
آخ ،آخ ، آخ چه با مردم کردند اینا، اُوهو هوهو اونم به خاطر یه بچه واه، واه، واه، واه
حالا خودشون شدن مثل زنهایی که بچه دار نمی شن
چی چی وسائل جلوگیری رایگان به مردم دادن
حتی بعضی مذهبی ها اومده بودن تو تلویزیون مردم را تشویق می کردن به جلوگیری، یکی نبود به اینا بگه دستور خداست ،تو قرآن هم اومده تولید نسل کنید، آخر شماها  چه کاره اید...؟؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 19:23  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر