در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

فصل دهم

درقسمتی از فصل دهم کتاب روز بمباران اینچنین آمده

کارگر (یاساکوساساکی) در پشت دستگاه منگه زنی کارخانه (میتسوبیشی) که در فاصله دو ونیم مایلی مرکز انفجار قرار داشت مشغول کار بود او چند دقیقه قبل از انفجار بمب اتمی به بچه هایش می اندیشید اما در همین لحظه رشته افکار یاساکوساساکی قطع شد صاعقه ای درخشان وغیر قابل تصور چشمانش را کور کرد .

مثل همه افراد حاضر در کارگاه بی آنکه بتواند کلمه ای بر زبان بیاورد گیج و بی حرکت ایستاده بود .دستگاهها آرام می لرزید ، برای چند لحظه سروصدای دستگاهها خاموش شد، امابعدازطنین کوبیدن وطق وطق قسمتهای فلزی دستگاه با زوزه ای که گویی از عماق زمین می آمد، خفه شد.              طوفانی برابر با صد گردباد به ساختمانهای کارخانه ضربه وارد آورد،دیوارهای سیمانی را متلاشی وستونهای فولادی را خم کرد و ورقه های چند تنی را به سبکی ورقهای کاغذ از کارگاه بیرون انداخت ودر هم پیجاند.خرده شیشه ها ،تکه های چوب و تکه های فولاد چون رگبار گلوله در همه ی اتاقهای کارگاه در هم می چرخید . اکنون تمام قسمتهای متحرک دستگاهها از کار افتاده بود . بعضی چرخها با یک تکان سریع و ناگهانی ، پاره ای میله های اتصال یا تسمه های انتقال پس از لحظه ای کشش چون حیوانی زخمی و مردنی از کار افتاد  . یک تکه فلز که شاید میله ی شکسته ی قاب یک پنجره فولادی بود ، شانه ی چپ یا سا کوساساکی را خراشید و پوست ان را درید . خون از بازویش فرو چکید و او بی آن که چیزی بفهمد نگاه سنگ شده اش را به آن انداخت . او دردی احساس نمی کرد . او می دید اما نمی توانست بفهمد که چرا لباس کارش پاره پاره شده . دربند انگشت شست راستش یک خرده شیشه پیدا کرد که در گوشت فرو رفته بود . آن را بیرون آورد . متعجب بود که چگونه خرده شیشه بی آن که احساس کند مجروحش کرده بود . ناگهان ناله ها و فریادهایی را شنید که کمک می طلبیدند و دریافت که در واقع از چند لحظه پیش این صداهابه گوشش خرده بود . از مهابت حادثه دریافت که اتفاقی هولناک روی داده است و اکنون که قدری هوشیارتر شده بود ، کارگران مجروح و مصدوم را می دید که نقش زمین شده اند . آنکه در حال مرگ بود ناله می کرد و انکه به سختی مجروح شده بود از شدت در به خود می پیچید . و همه آنها غرق در خون بودند . یاساکو نگاهی به این سو و آن سو انداخت . هر کجا را که نگاه می کرد همان منظره را می دید . منظره زنانی را که از شدت درد به خود می پیچیدند . . او جیغی کشید و بعد ناگهان با دست جلو دهانش را گرفت تا این صدای بیهوده را فرو نشاند . او باید برترس ووحشت خود فائق می آمد و به جای زار زدن به یاری دیگران می شتافت . بیرون ساختمان ابرهایی از دود که شعله های آتش را در میان گرفته بود ، موج می زد . کارگاهها شعله ور بود ! شاید تمام شهر در آتش می سوخت . ! .... ×××××××××××  سرهنگ تی بتس با وحشت به قارچ مهیب دود و شعله چشم دوخت . با تصوری ضعیف از بزرگترین ومهیب ترین بلایی که به جامعه بشریت ضربه وارد آورده بود ، او نخستین کسی بود که عینک دودیش را از چشم بر گرفت و به پایین نگاه کرد ، اما به جای انبوهی از خانه هایی که هیروشیما را تشکیل می داد ، تنها دود قهوه ای رنگ درهم پیچ خورده ای را دید سعی کرد برای آنچه که اتفاق افتاده بود دلیل موجهی پیدا کند . انولاگی تنها یک بمب با خود حمل کرده بود ، فقط یکی ! او آن را دیده بود ، به زحمت بزرگتر از بمبها چند هزار پاوندی بود که در حملات پیشین بر مواضع دشمن فرو ریخته شده بود . تنها از شکل ظاهری متفاوت بود ، وبه جای آزاد رها شدن به یک چتر نجات متصل شده بود . آیا برای بمبی به اندازه متوسط این امکان وجود داشت که شهری را به کلی نابود کند ؟ نه ، این غیر ممکن بود . چنین چیزی نمی توانست باشد چون غیر انسانی بود و چنین اختراع شیطانی نمی توانست چکیده افکار انسانهای عاقل باشد . بله ، پاسخ این بود که چنین چیزی غیر ممکن است .اما آنچه با چشم خود می دید نیز وهم و خیال نبود . هیروشیما تقریباً به طور کامل در اثر انفجار در هاله ای از دود فرو رفته بود . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:59  توسط محمد بیدگلی  | 

فصل نهم

متن زیر فصل نهم از کتاب روز بمباران نوشته (کارل بروکنر) میباشداین کتاب که زیبا ترین داستانهای جنگ ژاپن وامریکا است تاکنون موفق به گرفتن دوجایزه یکی از استرالیا و یکی هم جایزه شهر وین به عنوان بهترین کتاب برای نوجوانان شده است این کتاب ترجمه سید ابلقاسم سجادی میباشد.

در فصل نهم این کتاب اینچنین می خوانید              

فرمانده عالی ارتش درکاخ قدیمی هیروشیمابه وسیله پست دیدبانی مستقر در(شیکوکو) به موقع از نزدیک شدن یک هواپیمای بمب افکن چهار موتوره دشمن با خبر شد.     

مقامات آژیرخطر همله هوایی را به صدا در نیاوردند.   

کارخانه صنایع نظامی نمی بایست بخاطر تنها یک هوا پیما از کار باز ایستند.

                                          ************                                

سرهنگ (تی بتس) فرمانده بمب افکن(ب 29 الولاکی)در ارتفاع 31600 پایی بر فرازمرکز شهرهیرو شیما در پرواز بود ،سرگرد(فربی) مشغول کار با دستگاه رها کننده بمب بود.  اکنون فربی هدف را نشانه گرفت.           

بمب فرو افتاد ، هیولای عظیم با صفیر شیطانی به سوی پایین پرتاب شد، خدمه هواپیما طبق دستور قبلی عینکهای دودی را روی ماسکهای اکسیژن به چشم زدند هیچکدام از انها منظور از به چشم زدن این عینکها را نمی دانست هیچ یک نمی دانست تا چند لحظه دیگر چه حادثه ای روی خواهد داد، آنها فقط مجری دستورات اکید بودند.        

وهمه آنها منتظر و بی حرکت و گوش به زنگ شنیدن انفجار بمب بودند فکر می کردند قادرند صدای انفجار را بشنوند اما آن چه شنیدند چیزی جز ضربان قلبهای تپندشان نبود که با شدت خون به درون شاهرگهایشان می فرستاد و همگی آنها با چهرهایی سخت و ، بی حرکت و مسخ شده از اطلاع یافتن از مصیبتی که دنیا هرگز با آن مواجه نشده بود، بیهوده به فضا خیره شده بودند .                   

عقربه های ساعت هشت و چهارده دقیقه وسی و پنج ثانیه را نشان می داد، ضامن خودکار چتر نجات روی بمب آذاد شد بمب با چتر نجات به سوی پایین رها شد عقربه های ساعت هشت و چهارده دقیقه و پنجاه ثانیه را نشان می داد در آن لحظه بمب در ارتفاع دو هزار پایی زمین بود و وقتی که در ساعت هشت و پانزده دقیقه  ، بمب پانصد پا پایین تر رفته بود یک اختراع علمی فیوز داخل بمب را روشن کرد ، نوترونهای هسته ی فلز سنگین (اورانیم 235)شکافته شد و واکنش به صورت یک سلسله فعل و انفعالات زنجیره ای سریع و غیر قابل تصور ادامه یافت .

در یک میلونیوم ثانیه آتش خورشید دیگری با تشعشعات سفید رنگ در آسمان زبانه کشید این خورشید صد بار نورانی تر از خورشید واقعی بود و این گلوله آتشین میلونها درجه حرارت را روی شهر هیرو شیما مشتعشع کرد .

در آن لحظه هشتادو شش هزارو صد نفر سوختند و جان سپردند .

در آن لحظه هفتادو دو هزار نفر به سختی مجروح و مصدوم شدند .

در آن لحظه شش هزارو هشت صدو بیست خانه نابود شد و بر اثر خلاء مو جود به شکل ذرات گردو غبار تا در چند مایل در آسمان بالا رفت .

در آن لحظه سه هزارو هفت صدو پنجاه ساختمان فرو ریخت .

در همان یک لحظه نوترونهای کشنده و اشعه گاما تا مصافت سه چهارم مایل از منطقه انفجار را بمب باران کرد .

در آن لحظه بشر این مخلوق خداآخرین توان علمی اش را به کار برده بود تا اولین کوشش خود را برای نابودی خودش به مرحله اجرا در آورد . و این کوشش با موفقیت اجراشد.       

                                           **************                                

این بود فصل نهم این کتاب فصل دهم این کتاب جریان مهمی رادر باره بعد از انفجار بمب توضیح می دهدکه سه روز دیگر از همین وبلاگ خواهید خواند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:4  توسط محمد بیدگلی  | 

همت خانمها

مینی بوسهاجلو زیارت محمد هلال می ایستادندچند مسافر که سوار می شدحرکت می کردندبه سبزه میدان می رسیدند چند نفر دیگر هم سوار می کردنددر مسیر هم چندمسافر دیگر سوار می شدبعداًکه به بیدگل می رسیدند صندلی ها پُرشده بود وبیدگلیها مجبور بودند داخل مینی بوس بایستندوهر روز هم مسافر بیشتر می شدو وضع بدتری پیش می آمد بارها هم به مسولین گوش زد کردند ولی کسی توجهی نکرد

این جریان یواش یواش مردم بید گل را به فکر برد تا فکری بکنند، چون ماشینها از آران پر می شدو به بیدگل که می رسید زنها و پیر مردها گرفتار بودند.

(ما بیدگلی ها همیشه گرفتاریم ودر هیچکجا کسی را نداریم) یکی از رانندگان آن زمان در این مورد جلسه ای در حسینیه سلمقان بید گل گرفت خیلی از مردم و معتمدین محله ها ، در این جلسه بودند پس از جلسه قرار شد از بزرگان بید گل بخواهیم با مسولین ادارات صحبت کنندتا گره این مشگل باز شود اما انگار بزرگان موقعی که برای این کارها به یک اداره می روند قبل از اینکه مردم وبدبختی هایشان را در نظر بگیرند در پی این هستند که اعتبار خودشان در نزد رئیس اداره خدشه دار نشود   خلاصه مطلب از بزرگان هم آبی گرم نشد      هرچه به بخشداری وشهرداری رفتیم توجهی به این موضوع مهم نکردند

بلاخره زنها تصمیم گرفتند به کاشان بروند واز فرماندار بخواهند این مساله را حل کند    بیش از سی نفر از خانمها با دو مینی بوس به طرف کاشان حرکت کردند وبرای خالی نبودن عریضه چند مرد هم همراهشان رفتند خانمها نامه ای که از قبل نوشته شده بودبه فرماندار کاشان دادند وجواب خواستند                 فرماندارکاشان گفت : باشد من پیگیری می کنم خانمها گفتند  نه ، همین الان این مشگل را حل کنید.....          خلاصه حدود یک ساعت ونیم داخل اتاق کار فرماندار کاشان بودند هر زبانی هم فرماندار صحبت کرد خانمها قبول نکردند .

طرح ایستگاه و جدا کردن مینی بوسهای بیدگل از آران ومسیر تردد مینی بوسهای بید گل  در نامه قید شده بود   جناب آقای تفرشی فرماندار محترم آن زمان کاشان که توقع چنین شهامتی از زنهای بید گل را نداشت در زیر همان نامه به بخشداری آران وبیدگل نوشت :مشگل مینی بوسرانی بیدگل حل شود خانمها قبول نکردند وگفتند لطفاً بنویسید ظرف چهل هشت ساعت.

دوروزبعد مینی بوسهای بیدگل از پامنبع به طرف سراه بندشاهی، پایگاه صاحب الزمان، کارخانه برق، میدان امام، وجاده قدیم تردد داشتند  با پیشرفت وتوسعه شهر ایستگاه های سر پوشیده در این مسیرها زده شد ومینی بوسها به اتوبوسهای شرکت واحد تبدیل گشت...........                 کسانی که امروزه از این مسیرهارفت وآمد می کنند باید بدانند این مسیر از همت بلند خانمها می باشد.                                                     خانمهای گرامی روزتان مبارک                         

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:49  توسط محمد بیدگلی  | 

نخلهای بی سر

یک جاده خاکی داخل نخلستان بود که مستقیم به طرف اروند می رفت از جاده آسفالته اصلی که یک کیلومتر فاصله می گرفتیم به یک سه راهی می رسیدیم که باید به چپ بپیچیم تا به مقر خودمان برسیم (اگریادتان باشدقبلاً در یکی از خاطراتم نوشته بودم که بر اثر بمباران شیمیایی عراق در عملیات والفجرهشت مصدوم شدم وبعد از یک ماه ونیم استراحت دوباره به منطقه برگشتم ) پیاده بودم  به سه راهی که رسیدم طرف چپ پیچیدم چند ده متر که جلو رفتم سمت چپ داخل نخلستان صحنه عجیبی پیدا بود صحنه ای که با نگاه اول وحشت سراپای آدم را فرا می گرفت قبلاً که من این مناطق را دیده بودم همه درختان خرما با نظم و با فاصله کم بطور منظم در کنار یکدیگر بودند اما حالا صحنه عجیبی بود صحنه ای که نشان می داد اینجا اتفاق عجیبی افتاده است محدو ده ای در حدود هزار متر مربع بدون نخل بود گودالی دایره شکل اما بسیاربزرگ در آنجا درست شده بود که داخل آن پر از آب بود نخلهای اطراف این گودال اکثریت سر نداشتند (یعنی قسمتی که میوه می دهد کنده شده بود)                                                                                                                                        

چه قدرتی می توانست این کار را بکند...؟؟؟          نخل درخت بسیار محکمی است اما در آنجابعضی ها از وسط شکسته بود وبعضی ها از ریشه در آمده بود دقایقی به این صحنه نگاه کردم من در بمب بارانهای پی در پی روزهای اول عملیات بودم امامطمئن بودم حتی بمب های دو هزار کیلویی نمی تواند این گودال را درست کند و این بلا را سر این درخت ها بیاورد خلاصه آنجا را ترک کردم و به طرف مقر که بیش ازپانصد متر با این صحنه فاصله داشت رفتم پس از دیدار و احوال پرسی با دوستان قبلی سری به اطراف هم زدم ولی آن صحنه را فراموش کردم که ازبچه ها بپرسم. پایه های اصلی خانه های داخل نخلستان را با خشت خام و گل ساخته بودند اما سقف این خانه ها از چوب و حصیر یا شاخهای بزرگ درخت خرما بودکه روی آنها را کاه گل کرده بودند اما خانه ها کمی با قبل فرق کرده بود انگار رانش خفیف زمین یا زلزله ای کوچک اتفاق افتاده بود چارچوب بعضی پنجرها بیرون زده شده بود سپره ها با دیوار فاصله پیدا کرده بود و تَرکهای زیادی داخل خانه ها بود دو روز دیگر گذشت دوباره گذرم به همان گودال وحشت افتاد و با خودگفتم چرا یادم رفت جریان اینجا را از بچه ها بپرسم ؟؟

به محضی که برگشتم داخل مقر جریان گودال و نخلهای بی سر را از بچه ها پرسیدم و تعریف کردن بچه ها که انگار چیز تازه ای یادشان آمده بود شروع شد          نمی خواهم دردسرتان را بدهم و حرفهای بچه ها رابگویم که چه بر سرشان آمده بود اما از حرفهای بچه ها متوجه شدم که عراق یک موشک نُه متری به داخل منطقه عملیاتی ما شلیک کرده بود و باعث این صحنه وحشتناک شده بود قانوناً موشک های جنگی بزرگ را به داخل شهرهای پر جمعیت شلیک می کنند که یک محله را یک جا و در دم ویران می کند اگر چه ظاهراً این موشک تلفات جانی برای نیروهای ما نداشت اما بعید می دانم که این اتفاق در جایی ثبت شده باشد یا در اخبار آن زمان گفته شده باشد اما بعضی وقتها که در اخبارهای امروزی برای خارجی ها صحبت از سلاحهای کشتار جمعی می کنند یاد بچه های خودمان می افتم که چه قدر مظلوم بودند.  

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:30  توسط محمد بیدگلی  | 

دوباره

دوباره امسال شروع می کنم به نوشتن ، دوباره با متنی نو ، با سلامی به شما، در روزهای اول بهار ، دوباره شروع می کنم به نوشتن با عرض تبریک به شما با آرزوی سالی خوب برای شما

وبه قول از مسعود، ...  فرزانه ای از طائفه فرزانگان

(دوباره حس خوب روی پشت بام خانه پدربزرگ )

به هر حال .......

ایام خوش کودکی ما بود تحویل سال که طرف صبح بود پیرونی های فامیل سینه دیوار خشتی با تُنبانهای مشکی پاچه گشاد ،کلاه نمدی یا عرقچینهای سفید کنار یکدیگر ایستاده بودند و منتظر کلامی از رادیو بودند .

خانه از قبل تمیزشده بود ، بچه ها لباسهای نو پوشیده بودند ، مهمانها شاد بودند و لبخند روی لبهایشان برگهای کوچک و قرمز رنگ درخت انارمی خواست چیزی بگوید ،خروس رنگی بزرگ که روی جفت در پشت خانه ایستاده بود نظاره گر همه چیز بود .

خورشید را از داخل حوض آب می شد دید ، اما همه حواسشان جمع صدای رادیو بود .

رادیو را آورده بودند پشت نرده ایوان گذاشته بودند و صدایش را بلند کرده بودند  منتظر صدایی بودند که صدایش بزند یا مقلب القلوب والابصار......

رادیو گاهی دقایق پایانی سال را اعلام می کرد چند دقیقه دیگر هم گذشت که یکی با صدای بلند گفت هیس .........

همه ساکت شدند مردها دستشان به طرف آسمان بلند بود زنها در دل و با زبان صدای صاحب لیل و نهار می زدند انگار می خواست تحولی بزرگ انجام بشود که گوینده گفت             یا مقلب القلوب والابصار

            یا مدبر الیل والنهار

            یا محول الحول والا الحوال

           حول حالنا الی احسن الحال

وآغاز سال جدید را اعلام می کرد انگار به راستی تحولی انجام  گرفت .

آدمهای ساکت و آرام به حرکت در آمدندمثل این که تازه همدیگر را دیده اند همدیگر را در آغوش گرفتند و روی یکدیگر را بوسیدند .

خروس از روی درب چوبی به پایین پرید ، با دست زدن بچه ها  به آب خورشید داخل حوض به تلاطم افتاد و ما فهمیدیم که برگهای کوچک درخت انار چه می خواستند بگویند .

................                                                       .........

دوست دارم دراولین متن امسال یادی داشته باشم از قدیمی ها و از پدر و مادرم که دوست داشتند فرزندانشان کسی بشوند

در عکس زیر پدر ومادرم را می بینید که فرش زیر پای خارجی ها را تأمین می کنند تا نان داخل سفره شان تأمین باشد

در عکس وسط فرزندان ذکورشان را می بینید و در عکس آخر منزل عبرت را

در این بهار زیبا خدا رحمت کند همه اسیران خاک را.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:18  توسط محمد بیدگلی  | 

آخرین متن امسال

همه ساله در تعطیلات نوروزی عده زیادی مسافر به شهر ما می آیند که اکثریت مهاجرانی هستند که از این شهر کوچ کرده اند و یا مهمانهایی که می آیند تا در دید و بازدید نوروزی با اقوام وآشنایان دیداری تازه کنند در تعطیلات نوروزی به غیر از روز اول عید بقیه روزها مغازه من باز است  ،در این چند روز مشتریان جدیدی به مغازه من می آیند عزیزانی که از دیگر شهرها به خانه پدر و مادرشان می آیند این چند روز در پی رفع مشکلاتی در خانه پدر و مادرشان هستند و لذا به دیگر محله ها و مغازه ها سر می زنند و خریدهایی انجام می دهند در نوروز سال گذشته عده ای به مغازه من آمدند که در شهرستانها خواننده وبلاگ من نیز بودند عزیزی از اصفهان همراه با خانواده اش آمده بود و گفت اهل بیدگل است و در اصفهان زندگی می کند و وبلاگ مرا هم می خواند و نام چند تا از متنهای مرا گفت دیگری از تهران آمده بود و می گفت همسر و فرزندانم متنها و خاطره های شمارا دوست دارند آنها بزرگ شده تهران هستند اما کوچه پس کوچه های بید گل را بلدند موقعی که متنهای شما را می خوانند من هم در کنارش مقداری برایشان توضیحاتی می دهم برادری از شهر کرج آمده بودومی گفت در کرج موقعی که دلم می گیرد وبلاگهای بچه های بیدگل را می خوانم و ادامه داد داستانهای شما را خیلی دوست دارم البته این عزیزان خواننده تمام وبلاگ های آران و بیدگل هستند و اکثریت می گفتند که فرصتی برای دیدار دیگر وبلاگ نوسیان آران و بیدگل نیست و بعضاًمی گفتند سلام مرا به دیگر وبلاگ نویسان برسانید در این روز آخرسال 1393 لازم است در آخرین متن امسالم از همه خوانندگان وبلاگ در کوچه های بیدگل اعم از همشهریان عزیز و بزرگوارانی که از دیگر شهرهای کشور خوبمان خواننده وبلاگ من هستند تشکر و قدر دانی  کنم نوروز سال 1394 را به همه شما عزیزان تبریک می گویم وسال خوشی را برای شما آرزومندم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:27  توسط محمد بیدگلی  | 

عصر پنج شنبه

آخرین پنج شنبه امسال شاهزاده حسین بیدگل

پ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:26  توسط محمد بیدگلی  | 

حرفهای چهل سال پیش در چنین روزهایی

اگه قالیت سر حاشیه هست شاگرد روی تخته کن زودتر پائین بیاد بلکی به خونه تکونی عید برسی .   تخمه هندونه را از تو گنجه بیار بیرون بریز تو دیگچه اب روش کن بخیسه بعداً بزار رو چراغ فشنگی خوب بچوشه بعداً همدوخته را تو تارامی شید کن تخمه ها را که روش شید کردی نمک درشت روش بپاش.                                بچه ها را ببر بازار کاشون کت وشلوار مخمل براشون بخر.   هواستم جمع پسره باشه شب چهار شنبه سوری دست وپاشا نسوزونه یادت هست پارسال پسر همسایه دستاش با پلاستیک آبکرده سوخته بود؟؟؟

برو خونه آقا محمد گنگی بیلشا بگیر بیا باغچه را شخم بزنیم بعدش برو دکون علی آمحمد یه کم تخم لاله عباسی و یه کم تخم پا پی چال بگیر بیا بکاریم اوردیبهشت به خونه صفا میده.....

رآسینی زیر پیچ قالی را گُندله کن تا بچهای مهمونا رو زیردار که بنشینن لباسای عیدشون تیجگه قالی نگیره

پشت خونه را هم تمیز کنین مهمونایی که از قم وتهران میان بچه هاشون میرن حیونا و مرغ و خروسها را تماشا کنن آبرو ریزی نباشه.

یکم روغن نباتی بخر،اگه ماجو خورشید بیاد براش اشکنه درست کنیم  میدونی که ماجو خورشید دندون نداره......      سرفتیله بخاری علاءالدین را بزن بزاریم تو پستو برای سالی دیگه.

کجا میری؟؟؟  میرم آجیل بخرم!!! سماقم بخر،اگه سماق سر سفره هفت سین نباشه بد بیاری داره..... یک کیلوترشالم بخر اگه پسره بخاد آب ترشاله بفروشه داشته باشیم

ببینم ؟؟ چند پول لا قرآن گذاشته ای.....                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:19  توسط محمد بیدگلی  | 

اسفند ماه

در دهه های گذشته درماه اسفند رسوماتی در بین مردم بود که امروزه بعضی هایش در حال از مُد افتادن است مثلاً: شب اول اسفند (اسفند ملتی)خانواده ها پلو می پختند یعنی اگر همه سال برنج نمی خوردند شب اول اسفند طرف عصر دیگچه ای در کنار حیاط بار می گذاشتند وبا هیزم برنج می پختند کشمشی را که از قبل سرخ کرده بودند موقع دم کردن برنج قاطی برنج می ریختند ومرغ را هم با نخود و اسفناج می پختند       مجمه ی بزرگی را روی کرسی می گذاشتند یک نان سفید رو توی مجمه شید می کردند ودیگ برنج را توی مجمه خالی می کردند (مجمه سینی بزرگ مسی بود که لبه ی آن کُنگره ای بود)همه اهل خانواده دور مجمه را می گرفتند و......خوردن پلو شب اسفند عجب لذتی داشت.

یکی دیگر از جریانات ماه اسفند بردن اسفندی بود برای عروس خانم هایی که اسفند سال اولشان بود که عروس شده بودند، رسم بود دوعدد صندوق چوبی بزرگ که از مخمل جیرقرمز روکش شده بود ودو عدد گل سفید پارچه ای روی آن نقش بسته بود همراه با یک جعبه شیرینی برایش می بردند برای بچه های آن زمان این شیرینی خوردن داشت.

گوسفندان در ماه اسفند بچه بدنیا می آورند ولذا یکی از چیزهایی که در ماه اسفند مردم می خوردند آغوز بود بعد از زایمان گوسفند مایع غلیظ وزرد رنگی در پستان حیوان بود که ان را می دوشیدند و نگه می داشتند پس از چند ساعت که بزغاله مقداری پستان مادر را مُک میزد شیر در پستان جمع میشد آن شیر را می دوشیدند وبا مایع زرد رنگ اولیه قاطی می کردند آغوز درست می شد که بسیار خوشمزه بود.

یکی دیگر از کارهای اسفندماه فرستادن کارت تبریک برای همدیگر بود در عالم بچگی چقدر کارتهای تبریک را دوست داشتیم  یادم هست بچه های کلاس می خواستند کارت تبریک برای خانم معلم بفرستند به خانم معلم گفتند : آدرست کجاست؟           خانم معلم روی تخته سیاه مدرسه میرعماد اینچنین نوشت                      (کاشان خیابان محتشم کوچه پاقپان پلاک شماره2 منزل خانم فرش باف) تقریباً تمام دانش آموزان برایش کارت تبریک فرستادند.

از دیگر دوست داشتنی های اسفند ماه جوشاندن تخمه هندوانه، خریدن لباس عید، شکستن قلک بچه ها، خانه تکانی، چهارشنبه سوری (البته به سبک قدیم)       کاشتن جو یا گندم توی (دوری) حمام رفتن اخر سال، خلاصه ماه اسفند برای ایرانیان ماهی است پُر جنب وجوش که آرام آرام به استقبال شادیها و زیبایی ها میروند ، مبارک وجودشان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:24  توسط محمد بیدگلی  | 

جوالدوز

پنج ریال به من داد و گفت برو دکان آقا حسن مسعودی یک جوالدوز بخر بیا . می خواست در گونی های کُنجا له را بدوزد

پدرم مرد زحمتکشی بود و به خاطر شیطونی های ما جوالدوزش گم شده بود .

به برادرکوچکترم احمد گفتم بیا با هم برویم .

 به طرف کارخانه برق حرکت کردیم . همین طور که می رفتیم نگاهمان به آسمان بود ودودهایی را می دیدیم که از زیر پاتیلهای رنگ رزی مغازه حاجی آقا عباس صباغیان وارد دودکش می شد وبه طرف آسمان می رفت و چند ده متر جلوتر محو می شد .

اگر چه آن روزها خیابانها خاکی و دیوارها کاه گلی بود اما آسمان صاف ،تمیز و روشن تر از حالا بود نمی دانم من فرق کرده ام یا طبیعت .

شیب کارخانه برق رابه طرف پائین دویدیم و پیچیدیم به طرف تو آبادی .

کمی جلو تر رفتیم پیرمردی را دیدیم که از داخل آن کوچه بن بست بیرون می آمد می شناختمش بهش می گفتند اکبر آقا طباطبایی می دانستم که حالا خواهد رفت و درب کارخانه برق را باز خواهد کرد ما هم پشت سرش رفتیم تا داخل کارخانه برق را ببینیم درب کارخانه را باز کرد و داخل شد می خواست درب را ببندد که نگاهش به ما خورد ما هم خیره خیره او را نگاه می کردیم او متوجه شد که ما دو تا کوچولو می خواهیم داخل کارخانه برق را ببینیم درب را نبست و به ما گفت بیایید تو . رفتیم داخل اما از پشت درب حتی یک قدم جلوتر نرفتیم همانجا ایستادیم و داخل کارخانه برق را تماشا می کردیم .

درختهای کاج بلند ،حوض بزرگ آب ، زمینهای شنی ، کاجهایی که روی زمین افتاده بود ، و جیرجیر بسیار زیاد گنجشکها ما را محو تماشای خود کرده بود که ناگهان یادم آمد  باید جوالدوز بخرم .

از کارخانه برق آمدیم بیرون وبه طرف آن برج گلی بزرگ که ورودی کوچه  بنی طباء بود رفتیم . از کوچه بنی طباء گذشتیم و داخل هشتی شدیم آن طرف هشتی روی تختگاه آب انبار حاجی آقا شهاب نشستیم چه قدر آنجا خنک و جالب بود اگر چه لب یک سه راهی بیشتر نبود اما از یک طرف داخل آب انبار را می دیدی از یک طرف داخل هشتی را می دیدی از یک طرف کوچه حسینیه ویرانه از یک طرف کوچه حسینیه درب مختص آباد و کوچک ترین مغاره بیدگل همان جا قرار داشت .

یک قصابی بود که مساحتش فقط چهار عدد موزایک سی سانتی بود . صاحب مغازه شخصی بود که بهش می گفتند

 حسینه ی پنا(حسین درزی)یک کت سیاه بلند می پوشید ،یک کلاه نمدی سرش بود و لب تختگاه آب انبارکه می نشست چپقش را چاق می کرد و لبخندی روی لبانش بود .

به هر حال :مقداری روی تختگاه نشستیم یادم آمد که باید جوالدوز بخرم . بلند شدیم ورفتیم از فالوده فروشی شعوری و حسینیه درب مختص آباد گذشتیم . رسیدیم زیر سباطه نزدیک مسجد نقشینه.

آن روزها روبروی مسجد یک حوض خانه بود که چند پله می خورد می رفتند پایین برای وضو گرفتن باغچه زیبایی درآن پایین بود ما کمی باغچه را نگاه می کردیم کمی عظمت مسجد را (کاش قصه هایی که مادرم در باره این مسجد برایم تعریف میکرد می توانستم برایتان بگویم) به هرحال......

 چاره ای نبود بایدجوالدوز می خریدم بازجلوتر رفتیم تا رسیدیم به  بازار رضوانی همان جایی که  نانوایی حاجی اکبر آقا خاص بود . بعد از آن نانوایی مغازه آقا حسن مسعود ی بود پنج ریال را دادیم و یک جوالدز خریدیم .

مو قع برگشت از زیرگذر مسجد ابولولو و از جلو حسینیه ویرانه و ازجلو دکان خانی مردادی واز جلو مسجد ملا محمود و از جلو جوبِ مَدّی واز جلوحمام رئیسه و از جلو مغازه کبابی ماشاالله نرگسی (فینی زاده) رد شدیم و به کارخانه برق رسیدیم .

وقتی به دکان پدرم رسیدیم آن مشتری که قرار بود در گونیش را با جوالدوز بدوزیم رفته بود .

پدرم گفت : چه قدر وقته رفته ای یه جوالدوز بخری ؟ خوب بود بشد نگفتم یه گونی زغال بخر .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:36  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر