X
تبلیغات
در کوچه های بیدگل

در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

روزمادر

روزمادر


بعد از ظهر یک روز پاییزی بود در باغچه بزرگ خانه مان بازی می کردم که از لابه لای جلبرگهای هرز آب حوض یک عدد سکه ی دو ریالی پیدا کردم معلوم بود پدرم موقعی که می خواسته در بوش حوض را ببندد آن سکه از جیبش افتاده بود لای جلبرگها.

با خوشحالی سکه را شستم اما به هیچ کس نگفتم.صبح روز بعد آن را به مدرسه بردم کلاس دوم ابتدایی بودم .

یادم هست آن روز معلم به ما گفت : امروز روز مادر است . چیزِ دیگری ازصحبتهای معلم یادم نیست اما این جمله او در ذهنم ماند .

در جلوی درب مدرسه مان مغازه ای بود که به صاحبش می گفتند ممد آقا ناظمی (محمدآقا ناظمی )از مغازه ممد آقا یک عدد نان کماچ خریدم و با خوشحالی آن را داخل پاکت کتابهایم  گذاشتم وبه خانه آمدم .ان روزها در سرداب قرصی خانمان زندگی می کردیم

  وارد حیاط که شدم از پنجره داخل سرداب را دیدم ، پدرم نبود اما مادرم و بچه ها بودند .

از پله های سرداب پایین رفتم نان کماچ را از داخل پاکت آوردم بیرون و آن را سهم بچه ها کردم .

ماردم را دیدم که روی تخته قالی نشسته بود و ما را نگاه می کرد .

تکه ای از نان کماچ را برداشتم و پیش مادرم رفتم نان را به دستش دادم و گفتم :معلممان می گفت :

 امروز روز مادر است.مادرم نان کماچ را از من گرفت و لبخندی زد که من هر گز آن لبخند را فراموش نمی کنم .

اما.........

امسال  در روز مادر من مادر ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 12:44  توسط محمد بیدگلی  | 

انما الدنیا فنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 11:59  توسط محمد بیدگلی  | 

ثبت نام اینترنتی

امروز نوبت ثبت نام من بود برای یارانه یعنی دومین حرف ریاضی البته اگر صفر اولی نباشد.

من به هیچ کجا برای ثبت نام نرفتم نه به دفاتر پستی نه به کافی نتها نه به هیچ اداره ایی درست مثل پول دارها که این روزها آنها را در هیچ صف ثبت نامی نمی بینید.

در اتاق کامپیوتر خانه خودم نشسته بودم و از طریق اینترنت وارد سایت شدم و ثبت نام کردم آن سرمایه داران بزرگ نیز در دفاتر کار خودشان طوری ثبت نام می کنند که حتی منشی آنها نیز متوجه نمی شوند ،اگر چه دولت پی در پی می گویند آنها که غنی هستند و وضعشان خوب است ثبت نام نکنند اما غافل است که....

       درویش و غنی بنده این خاک درند

                                               آنان که غنی ترند محتاج ترند               

 جریان یارانه امسال مثال زدنی شده است مثل این است که شما ظرف ماستی را جلو کودک دو ساله ای بگذارید و قاشقی دستش بدهی و هی به او بگویی نخور کودک نگاهی به ماست خواهد کرد و نگاهی به شما در اینجا خواهد بود که ماست را بیش از شما قبول خواهد داشت. در جایی خوانده ام که روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را میان فقرا و نیازمندان تقسیم کند بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه ای به خود خلیفه  رد کرد هارون از علت آن سوال نمود بهلول جواب داد من هر چی فکر کردم از خود خلیفه محتاج تر ندیدم. اما امروز با زمان هارون کمی فرق دارد شاید آن  روزها سایت و اینترنت و وبلاگ و اخبار بیست و سی نبوده است و مردم آن زمان خیلی خبرها را نمی شنیدند اما امروزه مردم از دزدیهای میلیاردی  خبر دارند و لذا اعتمادی نیست که  بااین پول چکار خواهند کرد .

من بر این عقیده ام که این پول هنگفت اگر در بین مردم پخش بشود بهتر از این است که یکجا فرود بیایید و وزن سنگین او کسی را یاری تحمل نباشد.

من فکر می کنم مردم مادر این دریای پر تلاطم اقتصادی نیاز به ساحل آرامش رفاه دارند .      

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 11:33  توسط محمد بیدگلی  | 

حرف زدن ما

                                     طوری

چه طوری.... ؟

 طوریم نیست

اگر این زنجیر را بخرم طوری نیست ؟

چه اشکالی دارد طوری نیست

چه طوری رفتید مشهد ؟

با قطار رفتیم هیچ طوری نشد.

اگه برم خونه مادرم طوری میشه

 چه طوره بریم صحر ا یه مقدار آب وزمین بخریم

چه طور شده امروز زودتر اومدی؟

چه طوری کانال تلوزیون را عوض کنم؟

این را برای چه خریده ای ؟ همین طوری

چه طوری این شیشه شکست ؟

یه طوری برو که هیچ کس نفهمد

این طور نکن بچه.....

چه طوری این وزنه به این سنگینی را بلند کردی

فلانی مُرده  اِ  چه طوری؟

عیادت بیمار که می رویم......  

چه طوری بهتر شده ای؟ آره بهترم تو چه طوری

کجا می ری ؟ می رم بیرون همین طوری

این لباس را تازه خریده ام چه طور است ؟

طوری نیست فقط کمی کوچک است و کمی تنگ

پایش شکسته چه طوری ؟

چه طور شوت زد دیدی ؟

این طور که من دیدم این دیگه خوب نمی شه

تو برو اگه طوری شد پا من

یه طوری بخون که مردم گریه کنند

یه طوری حرف بزن که کسی بدش نیاد

یه طوری بنویس که خودت بتونی بخونی

بیا تو می ترسی طورید بشه

آخ  آخ  آخ   آخ  طورید که نشد ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 22:31  توسط محمد بیدگلی  | 

تنها بازمانده

تنها بازمانده

بسیار جالب و دوست داشتنی صحبت می کند از قدیمیها می گوید از قدیمیهای خیلی دوراز کشاورزیهای شوهرش از دشت قاضی

حتی از ازدواج پدرش می گوید که دو زن گرفته بود واز هر دو زن تنها یک فرزند پسر داشت که نام او را گذاشته بودند رضا.......

( رضاشمس آبادی شهیدی که درکاخ مرمربرگه ای به کتاب تاریخ مملکت ایران اضافه کرد)

اگر نزدش بنشینی از همه صحبتهایش  دوست داری از آن هنگامه بگوید . هنگامه ای که ملت ایران را به تعجب انداخت .

پدرش ، مادرش، شوهرش، خواهرهایش، هم سن وسالهایش وخیلی فامیل هایش همه به رحمت خدا رفته اند واو تنها بازمانده از خانواده شهیدرضا شمس آبادی است و آن واقعه بزرگ را هنگامه می گوید اگر چه چند سال پیش یکی از پسرهایش به رحمت خدا رفت و داغی سنگین بر دلش نشست اما باز هم آن هنگامه سخت ،اسفناک و بسیار دشوار در دلش زنده است و می گوید که یگانه برادرش در خدمت سربازی به طرف شاه مملکت تیر انداخت ، می گوید ما که از جایی خبری نداشتیم آمدند وبستگان ما را بردند گفتیم چه خبر است مگر ما چه کرده ایم گفتند بعداً متوجه می شوید .......

بعداً متوجه شدیم که برادرمان به طرف شاه تیر اندازی کرده است و می خواسته شاه را بکشد و حتی یکی از نگهبان های شاه را هم کشته است (دران درگیری شخصی به نام بابائیان کشته میشود) می گوید نمی دانی که تا چند ماه چه روزگاری داشتیم خبرش درهمه جا پیچیده شده بود که پسر فلانی تیر به طرف شاه انداخته است  نه می توانستیم از خانه بیرون برویم نه رویمان می شد یا کسی حرف بزنیم کسی را هم نداشتیم که با او درد دل کنیم ، جرات هم نداشتیم بگویم حالا برادرمان کجا هست.......

آری او خواهر شهید شمس آبادی است که همچنان با یاد و خاطره برادر بزرگوارش در کوچه پس کوچه ها ی محله دروازه شهرستان آران و بیدگل در آن خانه قدیمی و خشت و گلی زندگی میکند هنگام غروب آفتاب در گوشه ایوان خانه خود می نشیند و خورشید را نگاه میکند که در پشت کوه های کرکس کاشان فرو می رود و هنوز هم دوست دارد کسی خبری از برادرش بیاورد که او را چکارش کردند.

من با پسرش باجناق هستیم در مهمانی های نوروزی موقعی که میدیدم تنها در کناری نشسته است پیش او می نشستم و با هم صحبت می کردیم مو قعی که آن واقعه را برایم تعریف می کند من یاد زمان بچگی خود می افتم که درزمان شاه این جریان را در روزهای بخصوص در مدرسه برایمان می گفتند و از ما می خواستند برای سلامتی شاهنشاه آریا مهر هورا بکشیم و ما هم با همان حالت بچگی با صدای بلند می گفتیم  هورا........ هورا........ هورا...... آن زمان بائبایان را شهید و شمس آبادی را ملعون می گفتند این زمان بابائیان را ملعون و شمس آبادی را شهید می گویند چه زود زمان عوض می شود.

          درب خانه خواهر شهید رضا شمس آبادی


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 15:48  توسط محمد بیدگلی  | 

عکس ها

عکس ها

بارها قصد داشتم عکسهای یادگاری که از سفر حج گرفته ام برای مشاهده شما عزیزان در وبلاگ بگذارم اما این فرصت پیش نیامد تا امروز لازم است بدانید در کاروان صد و چهل نفری که به حج رفته بودیم تنها گوشی من از نوع sony  xperia L لمسی بود که صدها عکس و ساعتها فیلمبرداری کردم لطفا به ادامه مطلب بروید و ببینید کسی از فامیلهای شما هم هست یا دربین همشهریان کسی را می شناسید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 20:35  توسط محمد بیدگلی  | 

سالنامه

هر ساله با نزدیک شدن به عید نوروز شرگتهای تولیدی هدایایی به مغازه داران می دهند آنها برای تشکر و قدردانی و برای این که محصولات آنها را بیشتر به فروش برسانیم چیزهایی از قبیل لباس کار، سررسید، خودکار و ......که تبلیغاتی هم برای شرکتهای خود روی آن زده اند برای ما می فرستند که البته ما هم آنها را به لوله کشهایی می دهیم که در طول سال بیشترین مشتری را برای مغازه ما می آورند  این جریان به حال و هوای روزهای آخر سال تنوع خاصی می دهد البته سررسیدهایشان خالی از لطف نیست .

بعضی ها در پایان هر ورق سررسید حدیث یا سخنی از معصومین نوشته اند ، بعضی از اشعار حافظ نوشته اند،  بعضی ها عکسهایی از مکانهای دیدنی استان خود را می گذارند،  بعضی ها در اوائل سالنامه از تاریخ نوروز ایرانیان باستان می نویسند،  به هر حال این جریان نیز در بین خانواده ها زیبایی خاص خود را دارد . .

امسال در بین چندین سالنامه ای که از شرکتهای مختلف لوله و اتصالات و تولید شیرآلات به دست من رسید وهمه زیبا بود  من یکی را بیشتر پسندیدم ، نمی خواهم تبلیغی برای او کرده باشم اما شرکت تولیدی وصنعتی عالی شیر در پایان هر صفحه از سالنامه خود جملات بسیار زیبایی نوشته است وهیچ اشاره ای نکرده که این سخن از کیست، اما جملاتی که نوشته است حکم پند و نصیحت را دارد که برای کسب راهنمایی وتجربه در زندگی و کارهای ما می توان از آن بهره های خوبی گرفت

در این جا چندین جمله ای که از این سالنامه خوانده ام برای شما بزرگواران می نویسم .

       .............................................

در انجام کارها روی شیوه های خاص تاکید نکنید شاید کسی بتواند از مسیر کوتاه تر و بهتری شما را به مقصد برساند.

به خاطر داشته باشید رعایت استاندارد های محیط کار در کارایی کارمندان موثر است.

تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!یکی دیروز و یکی فردا.

خوشبختت کسی نیست که مشکلی ندارد بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد.

نشانه نادانی ، آن است که بدون اینکه تلاشی کرده باشیم ، امری را غیر ممکن بدانیم .

دستیابی به موفقیت مستلزم داشتن نگرش مثبت است .

اگر پرنده ای فضله اش را بر سرت ریخت ، خوشحال باش که گاوها نمی توانند پرواز کنند .

هر کاری که انجام می دهید در واقع دارید وقتتان را می فروشید ، آن را ارزان نفروشید .

به هر کاری که دست زدید ، نیاز به خداوند وخدمت به مردم را در نظر داشته باشید ، زیرا این  شیوه زندگی معجزه آفرینان است .

دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو.

انتخاب با توست، می توانی بگویی صبح به خیر خدا جان یا بگویی خدا به خیر کنه ،صبح شده .

کیفیت زندگی شما بستگی به کیفیت مدیریت شما در استفاده بهتر از زمان دارد .

به هر اندازه مهارتهای خود را بالا ببرید ،می توانید در مدت زمان کمتر ، کارهای بیشتری انجام دهید.

میتوان مدیر مردم نبود ولی آنان را دوست داشت ، اما بدون عشق به مردم نمیتوان آنها را مدیریت کرد.

هزینه به دست آوردن یک مشتری تازه ،حداقل پنج برابرهزینه خشنود نگهداشتن مشتریان کنونی است .

اگردو کار مهم را پیش رو دارید ، اول کاری را که بزرگتر ، سخت تر و مهمتر است ،انجام دهید.

درستی ،صفتی است که سایر ارزش ها را در وجود شما نگاه می دارد و سبب می شود زندگی تان را بر پایه آنها استوار کنید.

برای آن که یک دوست خوب داشته باشید ،یک دوست خوب باشید.

هر پیشرفتی در زندگی با یک ایده شروع می شود 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 13:29  توسط محمد بیدگلی  | 

الیاس در سفر حج

الیاس در سفر حج

موقعی که می خواستیم به مکه برویم از انجایی که الیاس به خودمان عادت کرده بود وحتی چند روز بادیگراقوام زندگی نکرده بود تصمیم گرفتیم اورا باخود ببریم

قبل از سفر در یکی از جلسات روحانی کاروان گفت هر شخص مجردی وارد شهر مکه بشودواعمال را به جا نیاورد نمی تواند ازدواج کند مگر اینکه مجددا برگردد واعمال را به جا بیاورد(البته مسائلی راپیرامون آن توضیح داد) اگرچه الیاس سه سال بیشتر سن نداشت اما این جریان مرا کمی دلواپس کرده بود.

(ورودی مسجد شجره)

 مسئله شرعیش را پرسیدم ، گفتند اگر اورا مُحرم نکنید تکلیفی برگردن شما نیست ، اما در مسجد شجره الیاس دعای اللهم لبیک راهمراه دیگران می خواند هرچه به او گفتم هیس باز بلند تر می خواند دومرتبه مسئله را به آقای روحانی گفتم گفت اشکالی ندارد.

زوار در مسجد شجره مُحرم میشوند از انجا تاشهر مکه چند ساعت راه است که باید حواسشان خیلی جمع باشد که دروغ نگویند ،تهمت نزنند،

غیبت نکنند ، قسم نخورند، نگاه به نامحرم نکنند و..........

(محوطه ی مسجد شیعیان در مدینه)

من که جریان را اینجنین دیدم پیش خود گفتم داخل اتوبوس پیش هرکس بنشینم خواهم خواست حرف بزنم وطبیعتا حرف زدنهای ما یا دروغ گفتن هست یا غیبت یا........  ولذا تصمیم گرفتم الیاس را پیش خود بنشانم .  در سعی صفا ومروه مکانی هست که باید مردها حالت دویدن به خود بگیرند، الیاس موقعی که دید همه میدوند از ماجداشد وبا سرعت بنا کرد دویدن واز ما دورشد اگرچه کمی جلوتر اورا پیدا کردیم اما این شیطنتهای او مارا اذیت میکرد.یکروز از طبقه همکف هتل میخواستیم به طبقه سیزدهم وبه اتاق خودمان برویم وارد آسانسور که شدیم هر کس کلید طبقه خودش را میزد ناگهان الیاس نیز کلید پارکینگ زد و همه را به داخل زیر زمین فرستاد موقع ای که درب آسانسور باز شد دیدیم مکانی است نسبتاً تاریک وچند ماشین درآن پارک است ، شخصی که بسیار عجله داشت و کیسه ی کفشش را یادش رفته بود بردارد می خواست که به طبقه سوم برود مو قع ای که این کار را از الیاس دید با صدای بلند گفت :چه کار میکنی بچه ،و روبه بقیه کرد و گفت این بچه ی کیست چرا او را نگه ش نمی دارید؟ من و مادرش هیچ نگفتیم و الیاس خیره خیره او را نگاه می کرد .

(الیاس در خانه خدا)

موقع ای که به سالن غذا خوری میرفتیم الیاس با من می آمد ماست مرا که می خورد سپس به قسمت زنانه می رفت و ماست مادرش را هم می خورد، این اواخر موقعی که در فروشگاه ها غیبش می زد دیگر همه فروشگاه را دنبالش نمی گشتیم مستقیما به طرف پله برقی میرفتیم و او را پیدا می کردیم در حال برگشت موقع ای که هواپیما نزدیک تهران رسیده بود اعلام کردند کمر بندهایتان را ببندید ما ابتدا کمرند الیاس را بستیم و بعد کمر بند خودمان را ، کمر بند خودمان را که بستیم دیدیم الیاس نیست او از زیر کمربند ، خود را بیرون آورده بود و به طرف آخر هواپیما فرار کرده بود دیگر دیر شده بود و نمیتوانستیم دنبالش بگردیم پس از چند دقیقه یکی از خدمه او را بغل کرده و برای ما آوردش و خودش کمربند الیاس را محکم بست خدمه ی محترم رفت و بعد از چند لحظه برگشت و یک بسته بندی به ما داد و با اشاره به آن بسته چند جمله انگلیسی با ما حرف زد که ما هیچی نفهمیدیم ، چند روز بعد از زوار گذاری موقعی که بسته را باز کردیم دیدیم یک دفتر نقاشی ، یک بسته مداد رنگی ، یک پاک کن و یک مدادتراش داخل آن است تازه متوجه شدیم احتمالا ان خدمه ی هواپیما به ما گفته بوده است الیاس را با نقاشی کشیدند مشغول کنید اما ما فکر می کردیم جایزه به او داده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 17:12  توسط محمد بیدگلی  | 

شهیدی ازمحله فخار خانه

علی اصغر صباغیان

چندروز پیش از میدان شهدا رد می شدم نگاهم به تابلویی افتاد که ده ها عکس شهید روی ان بود

از ماشین پیاده شدم کمی رفتم نزدیک تر وعکس شهدا را با دقت نگاه کردم در صدر آنها عکس سرداران بزرگ شهیدان اربابی راگذاشته بودند ،در بین تمثال شهدا چند تن ازدوستان هم سنگرم از زمان جنگ بودند ودر اخر،عکس شهید علی اصغر صباغیان را میدیدم.

من وعلی اصغر در گردان امام محمد باقر(ع) ،از لشکر 14 امام حسین(ع) باهم بودیم اکثر مواقع که بیکار بودیم بازی مشاعره میکردیم وبچه ها تماشا میکردند.

آن زمان دیوان پروین اعتصامی را خیلی می خواندم شعرهای جبهه وجنگ را از حفظ داشتم دیوان آیین محمدی راچند بار خوانده بودم که در جایی می فرماید

خواهی تو اگر ره ببری درعرصات

                        نوشی زکفِ خضر نبی آب حیات

پیوسته بگواین سخن بابرکات

                      بر قامت زیبای محمد صلوات

واما علی اصغر صباغیان یک بار به مرخصی رفته بود موقعی که برگشت در جمع دوستان می گفت که اسمش برای معلمی در امده است و میتواند به استخدام آموزش و پرورش در آید اگرچه خانواده به او اسرار کرده بودند که به شغل معلمی بپردازد اما او جبهه را به اشتغال ترجیح داده بود و در جبهه نیز بچه ها به اوگفتند برگرد و به سر کارت برو اما او قبول نکرد پس از دقایقی که از بچه ها غافل شد  صدای من زد و گفت حاضری مشاعره بازی کنیم من که حرف هایش را گوش داده بودم گفتم بله ، و اولین بیتی که برایش خواندم این بود

راهی به جبهه دارم و راهی به مدرسه

                    این ره ، ره عاطفه و آن ره ، ره عشق است

علی اصغر به من گفت آفرین این همان شعری بود که دنبالش می گشتم.......مدت ها بعد موقعی که مجروح شده بودم و در منزل بستری بودم موقعی که گردان امام محمد باقر(ع) به مرخصی آمده بودند علی اصغر و چند تن از بچه ها تقریبا هر روز به خانه ما می آمدند و چند ساعتی ضمن بازی مشاعره از هر دری باهم صحبت می کردیم گردان که به جبهه برگشت من دیگر هرگزعلی اصغر را ندیدم او در عملیات قادر در مرداد سال 64 مفقود الاثر شد و در سال 79 جنازه او را آوردند و در شاهزاده هادی به خاک سپردند.

بعدها دیدم که در وصیت نامه اش این چنین نوشته بود

(خداوندا ! چگونه میتواند کسی عاشق تو شود و دل به مادیات دنیا ببندد )در این جا یاد آن شعری افتادم که مرتبه آخر برایش خواندم.

 راهی به جبهه دارم و راهی به مدرسه

                   این ره ، ره عاطفه و آن ره ، ره عشق است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 1:54  توسط محمد بیدگلی  | 

ثبت نام

ثبت نام

در تاریخ 23، 12 ، 93 حجت الا سلام دلال زاده امام جماعت مسجد قائمیه بیدگل بین نماز مغرب وعشاء صحبت نمود.آقای دلال زاده ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام فاطمیه از مردم خواست که جوانان خود را تشویق کنند تا در حوزه علمیه ثبت نام کنند،وی همچنین افزود:همان طور که جامعه به دکتر و مهندس نیازمند هست به طلبه و آخوند هم نیاز دارد.

آقای دلال زاده گفتند اوایل انقلاب در کشور ما به دکتر و مهندس نیاز بود که دکتر از کشور هند و مهندس از دیگر کشور ها می آوردند اما اگر زمانی نیاز باشد ما نمی توانیم روحانی از دیگر کشور ها بیا وریم.

این استاد حوزه علمیه المهدی افزود خیلی از جوانان هستند که ادعا دارند  بیکارند و با داشتند لیسانس در شهرک صنعتی جویای کارهستند در حالی که میتوانند با همین مدارک دانشگاهی  در حوزه های علمیه ثبت نام کنند و مشغول تحصیل بشوند.

وی اضافه کرد بعضی از خانواده ها فکر می کنند اگر فرزندانشان طلبه بشوند وضع مالی خوبی نخواهند داشت در صورتی که این فکر صحیح نیست اگر چه ابتدای آن کمی سخت است اما این جانب که یک روحانی هستم از نظر مالی در مضیقه نیستم  پس لازم نیست که خانوده ها نگران آینده فرزندان خود باشند.  همچنین اشاره کرد در این چند روز مانده به آخر ثبت نام فرزندان و نوه های خود را تشویق کنید تا در این امر خدا پسندانه شرکت کنند و در حوزه های علمیه ثبت نام نمایند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 17:25  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر