در حالی که جنگ سختی بین ایران و عراق بود ،و سر تا سر مرز ایران و عراق آتش و دود و گلوله بود
او از راه زمین وارد کشور عراق شد به جبهه دشمن نفوذ کرد و از آنجا شهر به شهر رفت تا به کربلا رسید ضریح شش گوشه اباعبدالله (ع) را بوسید در حرمش نماز خواند و وظیفه نوکری را به جا آورد .
شهید جواد عنایتی یکی از فرماندهان واحد اطلاعات عملیات لشکر 14 امام حسین بود .
او به زبان عربی عراق کاملاً مسلط بود ، قد بلند و هیکل ورزیده ای داشت .
لباس تکاورهای عراق را که می پوشید با عراقی ها مو نمی زد .
کادر فرماندهی لشکر امام حسین بسیار روی جواد عنایتی حساب می کردند.
در زمان جنگ فرمانده لشکر 14 امام حسین حاجی حسین خرازی چند مرتبه به آران و بیدگل آمد . که فقط دو مرتبه اش را به منزل شهید جواد عنایتی رفت.
شهید جواد عنایتی در یکی از مأموریتهای خود که برای آوردن اطلاعات به داخل نیروهای عراق نفوذ کرده بود و قرار بود اطلاعاتی جمع آوری کرده ودر موقع مقرر برگردد آمدنش بسیار طول کشید
تا حدی که مسؤلین از آمدن او قطع امید کردند و احتمال دادند که اسیر شده باشد .
اما زمان گذشت و پس از ماه ها مجدداً از همان راه و در زیر گلوله های ایران و عراق دو مرتبه وارد کشور خودمان شد .
اگر چه پوست و استخوانی بیشتر از او نمانده بود .
اما افتخارش این بود که کربلا را زیارت کرده است .
این ماجرا طول و تفسیر زیادی دارد ،بچه هایی که پس از آمدنش با او روبرو شدند او را غذایش دادند و او را به حمام بردند و..........
و پس از جلساتی حاج حسین خرازی یک ماه مرخصی به او داد.
این ماجرا یکی از اتفاقات مهم زندگی جواد بود اما جواد از بچه های جبهه خواست تا زمانی که زنده هست در باره این جریان با مردم صحبتی نکنند وتا بعد از شهادتش کمتر کسی از شهر ما از این واقعیت خبر داشت .



نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم آبان 1393 توسط محمد بیدگلی

امروز آخرین روز ازاولین ماه فصل پاییز است.
در زمانهایی که مردم وابسته به دولت نبودند از اول ماه مهر هَندات فصل زمستان خود را می کردند .
در ماه مهر ما دو تا جمعه نان خانگی می پختیم ،اتاقی داشتیم که در کنار خیابان قرار گرفته بود به آن می گفتیم اتاق خیابان.
پدرم دسته های نان خانگی را تا نزدیک سقف در این اتاق روی هم می چید .
چند گونی زغال و یک گونی خاکه زغال هم می خرید در آخر سردابی که زیر اتاق پنج دری قرار گرفته بود مکانی را برای نگه داشتن زغال ها درست کرده بود .

چند جوال جو  هم برای مرغ و خروس ها می خرید .
مقدار زیادی چغندر می خرید ودر باغچه خانه چال می کرد . حتی پس از چند ماه که چغندر ها را اززیر خاک بیرون می آوردیم مثل اول تر و تازه بود.
مقداری هم هِمه (هیزم) می خرید .که تشکیل می شد از چوب وساقه های گیاه پنبه .
بُشکه ای داشتیم در آخر راه گذار سرداب که این بشکه را هم پر از نفت می کرد .
یک گونی پیاز هم می خرید و در خلوته سرداب پهن می کرد .
انار را به طریقی نگه می داشت که اگر پوست روی آن هم خشک می شد داخل آن نمی پوسید و در زمستانها از آن استفاده می کردیم .
اکثریت غذای آن زمان گوشت لوبیابود که به وسیله بُرمه روی چراغ سه فتیله ای پخته می شد .
پدرم در زمستان چند بُز شیرده داشت که از ماست و پنیر آنها استفاده می کردیم .
خلاصه از اول مهر تا اواسط آبان همه کارهای زمستان خود را انجام می داد.
آن زمان فصل زمستان بسیار سرد و نسبتاً طولانی بود برف زیادی هم می آمد .
پدرم به طریقه ای عمل می کرد که اگر چند ماه نتواند از خانه بیرون برود دچار مشکل نشود .
اما از زمانی که برق به شهر ما آمد و صنعت وارد زندگی مردم شد زندگی ها تعغیر کرد
 از وسایل ،اولین چیزی که ما خریدیم اجاق گازی بود به نام اُرساگاز .

مو قعی که اجاق گاز را روی چرخ گاری گذاشتیم و به خانه آوردیم فروشنده نیز همراه ما آمد و طریقه استفاده از اجاق گاز را یاد ما داد و خودش سیلندر گاز را به آن وصل کرد و روشن کرد هنوز هم این اجاق گاز بدون این که یک بار به تعمیر گاه رفته باشد کار می کند و حتی تغییر رنگ هم نداده است.
پدرم به من می گفت تو نگاه به مدلها و این چیزها نکن همیشه فکر چند ماه آینده زندگیت باش که اگر اتفاقی افتاد گرفتار نشوی .
پدرومادرم مدتهاست که به رحمت خدا رفته اند اما همیشه تجربه زندگی ونصیحت هایشان در زهن من هست.
هنوز یک زغال فروشی سنتی در محله فخارخانه می باشد هر ساله ماه مهر که می شود به آن جا می روم یک گونی زغال می خرم وتا عید نگه می دارم که اگر جریانی مثل زمستان 86 پیش بیاید داشته باشم اگر هم پیش نیامد برای سرخ کردن جوجه مرغ درطول تابستان از آن استفاده می کنیم .
سیلندر گاز را پُر می کنم ویک بشکه نفت هم می خرم که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
قدیمی ها چه قدر سختی کشیدند تا ما به این رفاه رسیدیم.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام مهر 1393 توسط محمد بیدگلی

حدوداً دوماه پیش اگر خدا قبول کند زوار امام رضا بودیم.

ساعت شش بعد از ظهر چهارشنبه از کاشان سوار قطار شدیم 10صبح روز بعد در مشهد پیاده شدیم .

چه قدر دوست داشتنی است یک خانواده در یک کوپه قطار به طرف مشهد.

ساعت یازده ظهر در(میدان آب) خیابان امام رضا کوچه امام رضای 2 اتاق هتلی که از قبل رزرو کرده بودیم تحویل گرفتیم .

ساکها را گذاشتیم و برای عرض سلام به طرف حرم رفتیم نماز ظهر را در صحن جامع رضوی خواندیم وبه طرف هتل برگشتیم .

بعد از نهار وکمی استراحت مجدداً به حرم برگشتیم ،هتل ما تا حرم پیاده کمتراز ده دقیقه راه بود.

چه قدرخوب و با صفاست اولین شب رفتند به مشهد شب جمعه باشد در آن صحن شلوغ همراه با دعای روح بخش کمیل در لابلای آن جمعیتی که امام هشتم را واسطه قرار داده اند ودست گداییشان به طرف خداوند درازاست وهمه یک صدا می گویند

اللهی وربی من لی غیرک

 دراین موقع یاد کسانی می افتید که التماس دعا گفته اند یاد پدر و مادر، یاد گذشتگان

وخواننده دعا که می گوید، خوب در خانه ای آمده اید او که خود غریب بود خوب شما را درکتان می کند

او که ضامن آهو بود حتماً در خانه خدا ضمانت شما را خواهد کرد روزهای بعد طرف صبح در صحن و رواق های زیر زمینی حرم بودیم و بعد از ظهرها به گشت و گذار در مشهد می پرداختیم.

بچه ها که برای اولین بار قطار شهری مترو را سوار می شدند چقدرد برایشان لذت بخش بود و تقریباً به همه جا سرزدیم

پارک ، باغ وحش ، بازار ، مکانهای دیدنی و امام زاده های اطراف مشهد

اگر چه این مطلب را دیر می نویسم اما باید بگویم با همه شلوغی که حرم آقا داشت باز هم جای شما را خالی می دیدم. انشالله قسمت شما هم بشود.

فرزندانم : علیرضا،مریم و آن کوچولو الیاس



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 توسط محمد بیدگلی

از چند روز قبل مادرم همه چیز را مهیا می کرد
می گفت چند روز دیگه عید سیدهاست باید به دیدن سیدها بروید، نه تنها در خانه سادات بلکه در همه خانه های بید گل نظافت، حمام رفتن، ولباس نو پوشیدن در روز عیدغدیر حالت خاص خود را داشت .
از صبح اول وقت پدرم من و برادرانم را برای دیدن سادات همراه خود می برد چند منزل که می رفتیم افراد دیگری نیز به ما اضافه می شد و به طور گروهی از سادات دیدن می کردیم .
عجب صفایی داشت خانه های قدیمی در کوچه پس کوچه های خاکی، کوچه ها خاکی بود اما دلها پاک بود،
سادات جلوی درب منزل خود را جارو زده و آب پاشی می کردند چقدر دوست داشتنی بود موقعی که ازدرب چوبی وارد آن دالان بزرگ سنگ فرش شده می شدی بزرگتر ها یا الله می گفتند وما بچه ها لبخند روی لبانمان بود وارد حیاط می شدیم و همه چیز را زیر نظر داشتیم.
حوض هشت ضلعی با ماهی های قرمز، باغچه بزرگ، ستونهای آجری جلو طا رامی (ایوان)
از پله ها بالا می رفتیم با سادات رو بوسی می کردیم و وارد اتاق میشدیم، قالی چه های جوشقانی، طاقچه پوشهای زیبا، متکاهای مخمل با روکشهای سفید گل دوزی شده ، میز کوچکی که سماور واستکانها رویش بود منقل آتشی که یک قوری بزرگ گل انگوری کنارش بود صفای خوبی به مهمانی آنروز داده بود.
ما که وارد خانه شدیم عده ای بلند شدند رفتندعده بعدی که وارد شدند ما بلند شدیم رفتیم.........
نمی دانم تا کی عده ای وارد خواهند شد وعده ای خواهند رفت.
ما سنتهای پدر را ادامه ندادیم من صفای قدیم را بیشتر دوست داشتم.
اما خودمانیم خوردن شیرینی خانه سید ها عجب مزه ای دارد.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 توسط محمد بیدگلی
عرفه امسال ما (سال 1393)
پنج شنبه هفته گذشته گرفتار درد دندان شدم ابتدا مختصر بود و تحمل می کردم .
اما جمعه ظهر خیلی درد داشت و لذا به پزشک اورژانس مراجعه کردم چند کپسول و دو عدد سوزن پنی سیلین نوشت.
داروها را گرفتم وبه منزل آمدم یکی از سوزنها را همسرم برایم زد (همسرم دارای مجوز تزریقات می باشد) و یکی از سوزنها را باید بعد از بیست وچهار ساعت می زدم یعنی روز شنبه ساعت دو بعد از ظهرکه برابر بود با روز عرفه .
روزهای عرفه طرف بعد از ظهر مغازه را تعطیل می کنم و در دعای عرفه شرکت می کنم. اما امسال قرار بود بار برایم بیاید و لذا ترجیح دادم دعای عرفه را در منزل بخوانم .
ساعت از دو گذشته بود وضو گرفتم سجاده ای در حیاط پهن کردم و نماز قبل از دعا را خواندم سپس دو صفحه دعای عرفه را نیز خواندم یادم آمد که باید سوزنم را بزنم .
خانمم که می خواست از رادیو دعای عرفه را گوش کند داخل اتاق رفته بود هنوز دعای عرفه رادیو شروع نشده بود به او گفتم :سوزن بعدی را بزن .
پنی سیلین ها طبیعتاً درد زیادی دارند سوزن را تزریق کرد و من منتظر درد بودم اما هیچ دردی را احساس نکردم . چند ثانیه نگذشته بود که ابتدا سق دهانم داغ شد همراه با لرزشی خفیف .
فکر کردم از دندان درد است و در همان موقع سرم گیج رفت به همسرم گفتم سرم گیج می رود هنوز حرفم تمام نشده بود که هر دو پایم حالت برق گرفتگی پیدا کرد فریاد زدم حالم دارد به هم می خورد، سر گیجه ام افزایش پیدا کرد وچشمانم سیاهی می رفت به زنم گفتم زنگ بزن 115 بنده خدا خیلی ترسیده بود و کمی هم دست وپایش را گم کرده بود با این حال زنگ زد 115 وگفت : سوزن پنی سیلین برای یکی زده ایم حالش بد است آنها گفتند ماشین نداریم او هم تلفن را قطع کرد.
امیدی به اورژانس 115 نبود گفتم همسایه ها را خبر کن ودیگر نتوانستم حرفی بزنم .
پسر بزرگم علیرضا نیز خانه نبود حالت برق گرفتگی تمام بدنم را گرفته بود زبانم لرزش پیدا کرد و تقریباً بی حس شد دیگر نتوانستم سرم را بالا نگه دارم و هیج کجا را نمی دیدم به استثناء گوشم که تا حدی می شنید دیگرهیچ حسی نداشتم. مرگ را با چشمان خود میدیدم ، من آن روز متوجه شدم انسان واقعاً می میرد.
پس از چند دقیقه سروصدای همسایه ها را بالای سرم خودم حس می کردم مو قعی که مرا از داخل ساختمان به بیرون می بردند فقط صدای گریه بچه ها را به طور خفیف می شنیدم .
در اورژانس اکسیژن برایم گذاشتند سوزنی برایم تزریق کردند ودکتر خیلی سعی می کرد با من صحبت کند وبعد از یک ساعت بچه هایم دور تختم بودند و من سعی می کردم با آنها لبخند بزنم..............
....................
............
واما....
قانوناً اکثریت مردم با دیدِ منفی به مسائل نگاه می کنند
اگر آن روز برای من اتفاقی می افتاد پس از بررسی علت مرگ مرا (البته در میان مردم ) همان تزریق می دانستند و به سر زبانها می افتاد که زنش او را کشته وشاید خیلی ها عنان از کف می دادند و او را مورد مواخذه قرار می دادند که چه گناهی کرده بود که این بر سر او آوردی (البته منظور بدی ندارم قصدم این بود که می شود با دید بهتری نگاه به جامعه کرد)
وامای دوم ...................
اگر من آن روز به رحمت خدا می رفتم بزرگترین شانس را آورده بودم
اولاً روز عرفه بود و طرف بعد از ظهر و دفنم در روز عید قربان می بود .
دوماً با وضو بودم .
سوماً نماز قبل از دعای عرفه را خوانده بودم و دو صفحه از دعای عرفه را.
چهارماً هر چه قدر گناه می داشتم موقع باز خواست به قُضات دادگاه عدل اللهی می گفتم ، شماها ادعا دارید که در دنیا دارای روزهای خاصی هستید من هم در ایام خوب خداوند مهمانتان شده ام بی زحمت مزدم را رد کنید بیاد .
انگار حالت من را می دانستند و در لحظات آخر موقتاً من را برگرداندند.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 توسط محمد بیدگلی

توضیح: این متن تقریبا با لهجه محلی نوشته شده. .................
می شناسیدش که ؟ پسر محمود رزاقی را می گم
همین محمود رزاقی که چند ماه پیش به رحمت خدا رفت و شماهام تو وبلاگاتون نوشته بودید.
با ابوالفظل رزاقی با هم می رفتیم کارخونه حریر مخمل کاشو
اوائل حکومت خاتمی بود مثلاً دولت اصلاحات.
تو سرویس نشسته بودیم می رفتیم شرکت او تعریف می کرد
می دونید : بچه پنجمینش به دنیا آمده بود بسیار ناراحت بود.
نه این که برای بچه باشد ؟ نه، برای آدمای دولت بود
رفته بود کُپن بگیره بهش نداده بودن بهش گفته بودن چرا بچه زیاد کرده ای
رونوشتِ سجل بچه را برده بود کارگزینی بهش گفته بودن بچه چهارم را حقوق و مزایا نمی دیم
تو برای چه بچه پنجمی را به دنیا آورده ای ؟
خلاصه درد سرتونو ندم خیلی ناراحت بود .
این یکی بود، یکی هم احمد سالمی فرد همینکه قبرستونشون شازده حسین هست
بچه چهارومینش به دنیا اومده بود دفترچه بیمه بچه را بهش نمی دادند کوپن کالاهای اساسی را هم بهش نمی دادن
تو کارگزینی دَ حقوق و مزایا را هم بهش نمی دادن و باهاش دعوا می کردن که چرا دارای چهار بچه شده ای
آقا نمی دونید چه کرد .....
رفته بود کاشو ستاد بسیج اقتصادی کوپن بچه را بگیره
رئیس اداره بهش گفته بود مگه نمی دونی نباد بچه زیاد داشته باشی ما بهت کوپن نمی دیم
اونم بهش گفته بود روزي بچه من دست تو و آدمای دولت نیست روزی بچه منا خدا می دهد شماهم کاره ای نیستید
آخ ،آخ ، آخ چه با مردم کردند اینا، اُوهو هوهو اونم به خاطر یه بچه واه، واه، واه، واه
حالا خودشون شدن مثل زنهایی که بچه دار نمی شن
چی چی وسائل جلوگیری رایگان به مردم دادن
حتی بعضی مذهبی ها اومده بودن تو تلویزیون مردم را تشویق می کردن به جلوگیری، یکی نبود به اینا بگه دستور خداست ،تو قرآن هم اومده تولید نسل کنید، آخر شماها  چه کاره اید...؟؟



نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم مهر 1393 توسط محمد بیدگلی

اهل کاشان بود .
یکی از فرماندهان فعال جنگ ، فرمانده یگان دریایی در لشکر هشت نجف اشرف .
از همه واحدها تجربه داشت هر جا فرمانده کم می آوردند به او می گفتند موقتاً فرمانده فلان جا باش .
گفتنی در باره او بسیار است که امید وارم همرزمانش بنویسند ، اما حساسیت را ببینید.
یکی از مسیرهایی که ما تردد بسیاری داشتیم مسیر شوشتر به اهواز بود در اطراف این جاده گاوهای سرگردان زیاد دیده می شد یک روز آقای صنعت کار همین طور که در حال رانندگی بود با یکی از گاوها تصادف کرد و گاو از بین رفت . آقای صنعت کار از ماشین پیاده شد و از اهالی اطراف سراغ صاحب گاو را گرفت اما هیچکس صاحب گاو را نمی شناخت .
آقای صنعت کار مأموریت را ادامه نداد ومجدداً به شوشتر برگشت وبه پایگاه رفت به چند تن از بچه ها گفت در فلان کیلومتر جاده گاوی به وسیله ماشین من کشته شد به روستاهای اطراف بروید و صاحب گاو را پیدا کنید .
.............
خلاصه پنج نفر ازبچه ها همراه با چند نفر از افراد محلی حدود بیست و پنج روز دنبال صاحب گاو گشتند تا بالاخره در یکی از روستاها او را پیدا کردند و به آقای صنعت کار اطلاع دادند .
آقای صنعت کار به دیدن او رفت و ضمن معذرت خواهی بهای آن گاو را پرداخت.
آقای صنعت کار در جبهه غرب به شهادت رسید روحش شاد.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم مهر 1393 توسط محمد بیدگلی

 

پیشرویِ بچه ها خیلی عالی بود

عملیات ساعت یازده شب شروع شده بود، تا ساعت ده صبح روز بعد به اهداف از پیش تائین شده رسیدیم .

اما لشکرهای دست راست و چپ ما نتوانستند خود را به موقع برسانند و لذا ما ازسه طرف در محاصره عراقی ها قرار گرفتیم .

ظهر از نیمه گذشته بود که خبر شهادت فرمانده گردان را شنیدیم .

حدوداً ساعت سه بعد از ظهر بود که دستور عقب نشینی برای ما صادر شد، اُسرا،غنیمتهای جنگی ،مجروحین و جنازه شهدا را به عقب بردند و ما جزء آخرین کسانی بودیم که باید برمی گشتیم .

شب گذشته چند ساعت بعد از شروع  عملیات یک مقر نسبتاًبزرگ و فعال عراق را فتح کردیم وگروهان ما همان جا مستقر شد . صبح روز بعد من داخل سنگرهای اجتماعی آنها را می گشتم که یک رادیو قشنگ پیدا کردم

آن را آوردم بیرون  روشن کردم  موج آن را چرخاندم و رادیو تهران را گرفتم که داشت آهنگ زورخانه یا ورزش باستانی را می زد ،صدایش را بلند کردم  بچه هایی که اطراف بودند برگشتند وبا لبخند نگاه می کردند.

رادیو چیز خیلی مشدی بود، اصلاً آن را از خودم جدا نمی کردم .

ساعت یک بعد از ظهر نهار که خوردم داخل سنگر اجتماعی دراز کشیده بودم که خوابم برد موقع عقب نشینی همه بچه ها را صدا می زدند و گفتند سریع حرکت کنید و روی زود عقب نشینی کردن بسیار تأکید داشتند . یکی از بچه ها به نام قاسم رمضانی به داخل سنگر آمد و گفت محمد، بلند شو عقب نشینی شده است همه دارند  می رود زود بیا بیرون ! بلند شدم اسلحه ام را برداشتم آمدم بیرون و گردان را دیدم که به ستون یک در حال عقب گرد هستند .همراه بچه ها به عقب برگشتیم حدوداً پانصد متر از آن مقر فاصله گرفته بودیم که ناگهان یادم آمد رادیو را بر نداشته ام خیلی حالم گرفته شد هیچ راهی برای برگشتن نبود به قاسم رمضانی

 گفتم : یادم رفت رادیو را بردارم

 گفت :ولش کن رادیو نمی خواهی

.گفتم : ولی این رادیو چیز خوبی بود

 گفت : از خیرش بگذر

 چند قدم دیگر هم رفتم اما دلم پی رادیو بود دوباره به قاسم گفتم: من می روم رادیو را بیاورم

گفت : نرو

گفتم : کس دیگری نمی داند فقط من می دانم و تو حواست باشد من رفتم. عمداً از افراد یکی یکی عقب می افتادم تا به نفر آخری رسیدم برگشتم که سریع تر بروم که دیدم یک نفر با فاصله چند ین مترعقب تر دارد می آید او را شناختم آقای شکراللهی بود از نوش آباد

گفت : کجا می روی؟

گفتم: رادیونم را جا گذاشته ام می روم بردارم

گفت:نه اجازه نداری برگردی و ادامه داد مسؤلیت آخر ستون را به من داده اند نمی توانم این اجازه را به تو بدهم، با او رفیق بودم کمی اصرار کردم و

گفتم: زود برمی گردم ، و شروع کردم به دویدن

عراقیها همه جا را زیر آتش قرارداده بودند و به شدت می کوبیدند هر طور بود تا جلو درب همان سنگر رسیدم که ناگهان یک خمپاره صدو بیست عراق پشت سرم به زمین خورد و موجش مرا به شدت به دیوار داخل سنگر کوبید و از هوش رفتم ، پس از دقایقی که هوش آمدم کمی منگ بودم در ضمن بیرون سنگر هیچ خبری نبود. .

بدون توجه به رادیوبا دلواپسی از سنگر آمدم بیرون .

صدای حرف زدن عراقیها را به خوبی می شنیدم معلوم بود دارند به خاکریز آن مقر نزدیک می شوند مانده بودم که چه کنم تنها چیزی را که می دانستم این بود که باید برعکس غروب آفتاب حرکت کنم اسلحه ام را از دوشم برداشتم وبه دستم گرفتم می رفتم بدوم  که ناگهان پایم به دست جنازه یکی از عراقیها خورد و در یک لحظه صدها مگس و خرمگس از روی آن بلند شد که من کمی وحشت کردم ،برای یک لحظه اطراف را نکاه کردم دیدم  بقیه جنازه عراقیها نیز سیاه شده بود از مگسهایی که روی آنها نشسته بود .

با سرعت تمام و با ترس از آنجا فرار کردم .

توپخانه عراقیها مقداری جلوتر را می کوبید . بدون تأمل می دویدم تا  بالاخره به بچه ها رسیدم می خواستم به آقای شکراللهی بگویم برگشتم، از بس نفس نفس می زدم نتوانستم .

خودم را به قاسم رساندم گفت : چه کردی ؟رادیو را آوردی ؟ گفتم  رادیو که هیچ اگر چند دقیقه دیگر به هوش نمی آمدم خودم هم اسیر می شدم .



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم مهر 1393 توسط محمد بیدگلی

 

حتماً خیلی از شما نام سالن دوازده هزارنفری راشنیده اید.

در مجموعه ورزشگاه آزادی تهران سالنی وجود دارد به نام سالن دوازده هزارنفری که بعضی از ورزشها را در آنجا انجام می دهند .

شاید بعض از شما خاطره ای از آن جا داشته باشید.

من مدت ده روز آنجا بوده ام و خاطره ای از این سالن دارم که می خواهم برایتان تعریف کنم .

اگر یادتان باشد در یکی از متنهایم نوشته بودم که در عملیات والفجر هشت بر اثر بمب باران هواپیمای عراق شیمیایی شدم ومرا به اهواز و سپس به تهران اعزام کردند.

در تهران سالن دوازده هزارنفری مجموعه آزادی را به عنوان نقاهتگاه مجروحین شیمیایی در نظر گرفته بودند وتمام مجروحین را به آنجا می فرستادند.

پرستاران واطبّاء زیادی در خدمت جانبازان شیمیایی بودند بعضی ها که حالشان خیلی بد بود به بیمارستانهای تهران وبرخی را به کشورهای خارج اعزام می کردند .

یکی از سالنهای ورودی طبقه بالا ی این ورزشگاه اتاق ملاقات مجروحین با خانواده خود بود .

بعضی وقتها من به این اتاق سری می زدم و می دیدم خانواده های زیادی از شهرستانها به دیدن عزیزانشان می آیند .

یک روزحدوداًساعت 4 بعداز ظهر بود وارد سالن ملاقات شدم .چند خانواده با فرزندانشان دیدار داشتند در گوشه ای از سالن زوج جوانی را دیدم که روی صندلی ملاقات شوندگان نشسته بودند و پاکت میوه ای روی میز گذاشته بودند ودیگران را تماشا می کردند نگاهی به آنها کردم و فکر می کردم منتظر کسی هستند از کنارشان رد شدم و بیرون رفتم دقایقی در محوطه قدم زدم دوباره برگشتم که به تخت خود بروم دیدم هنوز تنها نشسته اند به نزدشان رفتم عرض سلامی کردم و گفتم شما منتظر کسی هستید ؟گفتند :نه

گفتم اگر منتظر کسی هستید من می توانم بروم داخل و صدایش بزنم ،گفتند ما اینجا کسی را نداریم

(ورود عموم مردم به داخل ورزشگاه به خاطر آلوده بودن ممنوع بود فقط بلندگو اسامی را می خواند )

گفتم، تعارف نکنید اگر کاری دارید بگویید حتماً آمدن شما بی دلیل نیست ، آقا گفت بنشین : نزدشان نشستم گفت :خانه ما همین حوالی میدان آزادی است موقعی که از اخبار شنیدیم مجروحین شیمیایی را به اینجا آورده اند تصمیم گرفتیم یک روز به دیدنشان بیاییم هیچ شخصی هم در نظر ما نیست چون شما مجروحین دِینِ زیادی به گردن ما دارید خواستیم انجام وظیفه کرده باشیم .

حدوداً بیست دقیقه نزدشان نشستم .

طریقه حمله به شهر فاو را برایشان تعریف کردم

نحوه مجروحیتم را برایشان گفتم و خاطره ای از نخلستانهای آبادان وجنگ در اَروند رود را .

پس از این که خواستیم از هم خداحافظی کنیم گفتند این پاکت میوه رابردار گفتم نیازی نیست ،با خودببرید .

 خانمش گفت :موقعی که می خریدیم به نیت مجروحین اینجا می خریدیم لطفاً از ما قبول کنید.

پاکت میوه را برداشتم وگفتم ما را شرمنده کردید، امیدوارم خداوند اجرتان را بدهد.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام شهریور 1393 توسط محمد بیدگلی

در شغل بنایی از اساتید پر کار وبا تجربه می باشد.
می توان او را از بناهای هنرمند آران و بیدگل نامید .
استاد حاجی شیخ مندعلی محمد رضایی متولد سال 1308 دارای هنر زیبای گلدسته سازی در معماری اسلامی می باشد
هنر زیبای گلدسته سازی او در چند جای این شهر مشاهده می شود . که می توان به این موارد اشاره کرد.
مناره مسجد صادقیه بیدگل
گلدسته های زیارت پنج امام زاده در آران.
گلدسته های زیارت محله بازار.
گلدسته های زیارت سرمحله آران.
او با آقای مهندس لرزاده، یکی از معماران هنرمند شهر تهران رفت و آمد دارد ،آقای لرزاده یکی از معمارهایی می باشد که تا کنون بیش از سیصد مسجد تهران به دست او ساخته شده است.
استاد حاج شیخ مانده علی محمد رضایی می گوید که محراب چهارمسجد از مساجد بیدگل را تنظیم کرده است ،که از جمله آنها محراب مسجد صاحب الزمان در محله سلمقان می باشد که در چهل سال پیش به آنجا رفتم محراب را دقیق رو به قبله تنظیم کردم و آن را تحویل مهندس آن مسجد دادم.
حاج شیخ مانده علی محمد رضایی دارای شش فرزند پسر بود که یکی از آنها درسال61 در، درگیریهای کردستان به شهادت رسید .
اینجانب درمراسم تشیع جنازه فرزند او حضور داشتم.
در حالی که در مراسم تشیع جنازه فرزندش همه لباس سیاه به تن کرده بودند او لباس سفیدی پوشیده بود،بدون این که اشکی بریزد و گریه کند ، عکس فرزندش را به دست گرفته بود و پیشاپیش جنازه حرکت می کرد وبا این کارش درس صبوری به مردم آن زمان می داد که بسیار هم لازم بود.
شاید در بین پدر شهدا او تنها کسی بود که شخصاً به داخل قبر رفت وجنازه فرزندش را گرفت و داخل قبر گذاشت ............
فکر می کنم لازم است اینچنین جریاناتی نوشته شود تا آیندگان بدانند ما با وجود چنین ملت مقاومی توانستیم هشت سال در مقابل قدرتهای بزرگ دنیا بایستیم

موقعی که پای صحبتهای آقای محمد رضایی بنشینی می بینی چه زیبا و قدیمی صحبت می کند انگار دوست داردی یکسره برایت حرف بزند .
او ضمن تعریف کردن خاطراتی زیبا می گوید حیف که جوانی ما تمام شد و نتوانستیم با وجود علوم امروزی در خدمت مردم باشیم .



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 توسط محمد بیدگلی