در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

جنگ تن به تن

 

هر کسی که شروع کننده عملیات بود و حمله را شروع می کرد در همان ساعت اولیه پیروز بود

و نیروهای مقابل را تارو مار می کرد بعضی وقتها ممکن بود دو طرف شروع کننده باشند و هیچ کدام حاضر به عقب نشینی یا تسلیم شدن نباشند.

که دراین حال یا جنگ سختی ساعتها طول می کشید

یا دو طرف به حدی پیش روی می کردند که کار به جنگ تن به تن می رسید .

من شخصاًهرگز در جنگ تن به تن نبوده ام .

اما یکی از بچه ها جریانی را از جنگ تن به تن برایم تعریف می کرد که تقریباً در حد لطیفه است.

او می گفت عملیاتی را شروع کردیم وبه طرف عراقیها هجوم بردیم ،خاکریزهای خط اول وخط دوم آنها را تصرف کردیم .

نزدیک ظهر روز بعد مرحله دوم عملیات با نیروهای پیاده نظام و تازه نفس مجدداً از طرف ایران شروع شد.

در این هنگام عراق  نیز اقدام به پاتک کرد تا مکانهای تصرف شده دیشب را باز پس بگیرد .

لذا جنگ سختی بین عراقیها و بچه ها شروع شد. وهر دو در حال پیش روی بودند تا جایی که کار به جنگ تن به تن رسید عراقیها با یک تیپ زرهی وارد عمل شده بودند .

و ما با چند گردان پیاده نظام.

 و نیروهای پیاده نظام عراق به ستون دو در پشت تانکها می آمدندجلو.

اگرچه ما چند تانک آنها را زدیم اما حاضر به عقب نشینی نشدند و با آنها در گیر شدیم.

عراقیها قدی بلند و هیکلی دُرُشتر از ایرانیها دارند .

اما در آن عملیات تعداد نیروهای ما بیشتر از نیروهای پیاده عراق بود .

در جنگ تن به تن اسلحه حکم چوب دستی را دارد اگر کلت کمری یا سرنیزه داشته باشی بهتر به کار می آید.

به هر حال:

چهار تن از دوستانم با یک سرتیپ عراقی در گیر شدند سرتیپ عراقی قدی بلند و هیکل دُرشتی داشت به حدی که بچه بسیجی های ما به قول معروف اندازه یک پای او بودند.

هر یک از بچه ها با اسلحه ضربه ای به او می زد تا این سرتیپ می رفت جواب یکی را بدهد دیگری از پشت ضربه محکمتری به اومی زد می آمد تا جواب این یکی را بدهد یکی از پهلو قنداقه تفنگ به او می زد.

بچه ها خیلی جدی با او در گیر بودند اما او بسیار قوی و ورزیده بود .

در این حال من که صحنه را تماشا می کردم یاد فیلم ، رازبقا افتادم که چند گرگ به یک کرگدن حمله می کردند و هر کدام از سویی زخمی به اومیزدند .

ضمن این که حواسم جمع بود اگر بچه ها باقی بیاورند به کمکشان بروم  بلند بلند خنده می کردم یکی از بچه ها که کمی خسته شده بود با ناراحتی فریاد زد پس چرا نمی آیی ؟

من صدای خنده ام بلند تر شد و قاه قاه می خندیدم .

فرمانده عراقی که حاضر نبود از رو، برود بعضی وقتها با تعجب بسیار نگاهی به من کرد که در این مو قعیت این طور می خندیدم .

در این هنگام یکی از بچه ها مشتی خاک برداشت و به طور ناگهانی به صورت سرتیپ عراقی پرتاپ کرد، گردو خاک زیادی داخل چشمهایش رفت تا می خواست چشمان خود را پاک کند یکی از بچه ها یک سر نیزه روی اسلحه خود قرار داد و محکم سرنیزه را به دست عراقی فرو کرد به طوری که اسلحه از دست او افتاد.

 پاک کردن چشمهایش چند لحظه بیشتر طول نکشید باز هم حاضر به تسلیم شدن نبود، با دست دیگرش جلوی خونریزی را گرفته بود و با لگد با بچه ها در گیر شد موقعی که پایش را بلند کرد تا لگدی به بچه ها بزند یکی محکم با قنداقه تفنگ بر مچ پای دیگرش زد و او محکم بر زمین خورد.

 تا بر زمین خورد فوری دویدم و سر لوله تفنگم را روی سینه اش گذاشتم و به عربی گفتم تسلیم شو .

دستهایش را بالا برد و نشست زخمش را بستیم و همراه با چند اسیر دیگر او را تحویل کمپ اسرا دادیم .

موقعی که زخمش را می بستیم یکی ازبچه ها گفت می بینی حریفش نمی شویم کنار ایستاده ای و خنده می کنی...؟  

(تصویر زیر مربوط به جنگ نیست)

 ایا آقا با کی دعوا میکنه ؟! (+ تصویر متحرک)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 19:10  توسط محمد بیدگلی  | 

رسوایی

مدت زمانی درپاسگاه یکی از شهرها ماموریت نظامی داشتم طی تقریباً یک ماه نه نفر را در این شهربه خاطریک زن بدکاره دستگیر کردندهر که را دستگیرمیکردند چند روزی در آنجا بازداشت بود سپس پرونده ای برایش تشکیل می شد واو را تحویل دادگاه می دادند

در بین مجرمین یک نفر خیلی بی تابی میکرد وپی درپی گریه میکرد او ظاهراً آدم معتبری به نظر می آمد بعضی وقتها که سری به او می زدم می دیدم راه میرود وگریه می کند در صورتی که بقیه مجرمین در این خصوص تا این حد بی تابی نمی کردند  او حتی حاظر نبود با کسی ملاقات داشته باشد.

چند ساعت قبل از اینکه اورا تحویل دادگاه بدهند نزد او رفتم وگفتم در این چند روز چند نفر دیگر را هم به این علت اینجا آورده اند  اما هیچکدام به اندازه شما بی تابی نمی کرده اند چرا شما اینچنین حالتی دارید؟  گفت: این جریان از چند سال پیش است من که اینکاره نبودم آن زن مرا به این کار دعوت کرد سپس ادامه داد در بین بستگان وافراد فامیل من آدم معتبری حساب میشوم و برای حل بعضی از مشکلات ومشورت نزد من می آیند ...وبا ناراحتی تمام گفت اخیراً دخترم با خانواده ای محترم ازدواج کرده است پنج شنبه آینده جلسه عروسی آنها می باشد  می بینی که خبر رسوایی ما در همه شهر پیچیده هرگز من فکر نمی کردم زمانی چنین آبرو ریزی برایم بشود با این اتفاقی که افتاده حالا جواب خانواده داماد را چه بدهیم

چگونه به صورت دخترم نگاه کنم....... وبنا کرد گریه کردن.

.................

............

........

شاید حتی آدم کم سوادی مثل من بتواند گذشته راتعریف کندو بعضی چیزها را یاد آوری نماید ،اما هرگز احدی نمی تواندآینده را پیش بینی کند که در ساعات آینده چگونه خواهد بود و چطور خواهد شد اما اگر بخواهیم هر کاری را الان انجام بدهیم بهتر است فکر آینده آن را بکنیم.

یادمان باشد یک لحظه غفلت واشتباه شاید زمانی باعث پشیمانی خود وسر افکندگی فرزندانمان بشود.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 21:12  توسط محمد بیدگلی  | 

آقا محمد بنی هاشمی


از رنگ کارهای قدیم بیدگل بود
دارای سواد بالایی نبود اما اطلاعات عمومی خوبی داشت
خدا سلامتی به او بدهد سالهاست که به علت بیماری و کهولت سن از منزل بیرون نیامده است
در کودکی از هر کسی نمی توانستیم سؤالی بپرسیم یا هم صحبت بشویم . اما موقعی که ازاو سؤالی می پرسیدیم با لفظی جالب و دوست داشتنی جوابمان را می داد.
هرگز یادم نمی رود ،موقعی که نرده های کارخانه برق را رنگ می کردبعضی وقتها کنارش می ایستادیم و تماشا می کردیم .
کارخونه برقی ها اگر چه ادعای فرهنگی داشتن اما بسیار پیش می آمد که سؤالهای تاریخی و سنتی بیدگل را از او می پرسیدند .
در زمان جنگ یک روزحدوداًساعت یازده صبح بود که آقای بنی هاشمی در شیب ابتدای خیابان معین آباد به کارخانه برق کنار دیوار نشسته بود و عده ای هم دورش را گرفته بودند ، یک ماسوره خالی جلو خود روی زمین به طور عمودی گذاشته بود و عملیات فتح المبین را برای بقیه توضیح می داد.
دوچرخه سواری قصد عبور از آنجا را داشت آن جماعت را که دید ایستاد یک پایش را روی زمین گذاشت و دقایقی آن صحنه را تماشا کرد سپس از آقای بنی هاشمی پرسید این ماسوره خالی چیست که این جا گذاشته ای، آقای بنی هاشمی گفت : این سایت موشکی عراق است که دیشب ما آن را گرفته ایم. دوچرخه سوار گفت : شماها آن را گرفته اید ؟ آقای بنی هاشمی جواب داد بله خود ما آن را گرفته ایم .
دوچرخه سوار ادامه داد شماها کیا هستید ؟ آقای بنی هاشمی خیلی جدی و محکم گفت :ما سی و شش میلیون نفریم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 12:15  توسط محمد بیدگلی  | 

حرفهایی که دیگر نخواهیم شنید

 

بُنچار را سر پا کن می خواهم ماسوره وَر کنم

یه جوراب بیار می خوام جارو ببندم

برو خَره های کف حوض را بشوی

از نانوایی دخیل بشرزادگان مقداری خمیر تُرش بگیر فرداجمعه است می خواهیم نان خانگی بپزیم

بابابزرگ چپقش را خانه ما جا گذاشته وردار براش ببر

برومحله سلمقان به سلطون بلقیسه بگوبیاد، برامو، جُله بدوزه

می رم برم قم قنات لایروبی کنم تا یه هفته دیگه نمی یام

امسال که پشم بره را واچینی باهاش شال خوام بافت

می خوام این چارقد را رنگش راعوض کنم ببین کی حاجی آقا عباس مشکی رنگ خواهد کرد این چارقد را بینداز تو پاتیلش

برو دکان حاجی آقا حسن مسعودی یه جوالدوز بخربیا

یه سال عید فطر یه روز کم و زیاد شد، یه مجتهد مُرد

برو به حسین شخصی بگو فردا می خواهیم پشت بام را اَندو کنیم

پود زیر را به جای بند قنداق بسته ای... ؟؟

کجا می ری؟  برای دختر جمیله ،قربونی،آوردن می رم ببینم چی چی هست

یه نصف گونی خشخاش بگیر بیا بچه ها بخورند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 23:17  توسط محمد بیدگلی  | 

کلاه نمدیها


با عرض سلام حضور شما بزرگواران .
تابستان هرسال همراه خانواده به دیاری سفرمی کنیم حدوداً شش سال بود به مشهد نرفته بودیم .
امسال خداوند توفیق داد و ما زائرحضرت رضا (ع)شدیم .
در این جا می خواستم خاطره ای برای شما تعریف کنم که سالها پیش درپای منبر یکی از روحانیت بیدگل شنیده بودم به نام (کلاه نمدیها)
در سالهای خیلی دور یکی از روحانیت روستای( بَرزُک از توابع کاشان) تصمیم می گیرد به زیارت حضرت رضا برود .
بعضی ها به خاطر خلوت بودن فصل زمستان را برای مشهد رفتن انتخاب می کنند ،ولذا به بستگان می گوید بلیط اتوبوس برایش بخرند و اتفاقاً چند تن از رعایای برزُک متوجه موضوع می شوند ودیگر کشاورزان را خبر می کنند که آقای موسوی می خواهد به مشهد برود .
کشاورزان آن زمان پیراهن سفید بلندی می پوشیدند و جلیقه ای بر روی آن با یک زیر شلواری مشکی رنگ گشاد و کلاه نمدی هم روی سر می گذاشتند .
چند تن از کشاورزان به منزل حاجی آقای موسوی می روند و می گویند ما هم می خواهیم با شما به مشهد برویم حاجی آقا می گوید ایرادی ندارد آنها نیزبه رفقای خود خبرمی دهند .
موقع سفر حاجی آقا می بیند ده نفر کلاه نمدی همراهش هست .
به مشهد می روند و در مسافرخانه ای مستقر می شوند پس از چند ساعت استراحت آقای موسوی می خواهد به حرم برود عرض سلام داشته باشد و زیارت نامه بخواند .همراهن نیز متوجه می شوند وبه حاجی آقا می گویند ما هم با شما می آییم.
حاجی آقا می گوید من هر روز خواهم خواست به زیارت بروم و زیارتنامه بخوانم نمی توانم هر روز شما را با خود ببرم شما فقط امروز همراه من بیایید وبا من زیارتنامه بخوانید . اما روزهای بعد خودم تنها خواهم رفت.
و همه به حرم می روند حاجی آقا جلو می ایستد زیارتنامه می خواند و کلاه نمدیها پشت سرش تکرار می کنند .
ده روزی در مشهد می مانند روز نهم حاجی آقای موسوی می خواسته بداند که زیارتنامه هایی که خوانده است مورد قبول حضرت قرار گرفته یا نه. شب آخر که خواب می رود در عالم روئیا می بیند در صحن علی ابن مو سی الرضا هست و دارد به طرف حرم مطهر می رود در این حال سیدی نورانی را در صحن مطهر می بیند به طرف او می رود نزدیک سید که می رسد سؤال می کند که زیارتنامه هایی که خوانده ام مورد قبول شما بوده است یا نه ؟ آقا به او می فرماید فقط زیارتنامه روز اول تو که با کلاه نمدیها بودی مورد قبول قرار گرفت ما زیارت آنها را قبول کردیم و زیارتنامه شما راهم به خاطر آنها قبول کردیم...........

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت 16:54  توسط محمد بیدگلی  | 

تجربه

لازم نیست انسان حتماً ضربه ای بخورد تا تجربه ای به دست بیاورد به راحتی می شود از تجربه دیگران استفاده کرد

اینجانب کسی نیستم که خدایی نکرده بخواهم شما را نصیحت کنم یا کاری یاد شما بدهم چون من هم شاگرد شما هستم .

اما لازم است انسان درباره احترام گذاشتن به بزرگترها بیشتر بداند .

باور کنید اگر به خاطر پدر و مادرها یی که دارای کهولت سن هستندنمی بود من این متن را نمی نوشتم.

اگر چه آنها از نظر سن بزرکتر هستند اما از نظر رسیدگی همچون خردسالانی هستند که نیاز به مراقبتهای ویژه ای دارند.

در این چند سال اواخر که در خدمت پدر و مادرم بودم تجربه هایی کسب کردم که چند سطری از آن را دراینجا می نویسم .

سعی کنید ضمن احترام به دیگرخواهرو برادرها یتان طوری حساب کنید که پدر و مادرتان فقط یک فرزند دارند

و آن هم شما هستید حال ببینید وظیفه شما در قبال پدر و مادر چگونه است .

همیشه با لبخند وارد اتاق آنها شوید.

هرگز آنها را به خودتان وابسته نکنید.مثلاًنگوییدمن چند کارخانه دارم و ماهی دهها میلیون تومان درآمد پس آنها را می توانم پیش خود نگهدارم ، آنها در همان محله قدیمی و همان خانه خشت و گلی بسیار راحت ترند. موقعی که وارد اتاق آنها می شوید اگر احیاناً بویی می آید روی در هم نکشید.

 موقعی که وارد می شوید دقایقی کنار آنها بنشینید و با آنها هم کلام شوید.

بعضی وقتها چیزی از آنها بخواهید مثلاًیک لیوان آب ،یا لیوانی آب برداشته و در کنار آنها میل کنید.

سعی کنید با دست پر وارد اتاق آنها بشوید مثلاًبا یک پاکت میوه.

مو قعی که اتاقشان را تمیز می کنید خود را شاد نشان دهید.                                             ا             اگریک شب چند خواهر و برادر در اتاقشان هستید یکسره با هم صحبت نکنید بعضی وقتها ،با پدر ومادر هم کلام شوید .

هرگز این حساب را نکنید که مثلاًپدرم فلان چیز را به آن برادرم بیشتر داده است حالا هم او برود و پرستارشان باشد این فکر اشتباه بزرگی است .   

(وباالوالدین احسانا)

حتماً بسیاردرجلسات ختم از مداحان شنیده اید که می گویند قدر پدر ومادر خود را بدانید.

من هم می شنیدم اما فقط گوشهایم می شنید.

بعد از این که پدر ومادر خود را از دست دادم تاره متوجه شدم که مداحان چه می گفتند .

مدتها پیش شخصی (یک مرد )  خدمت یکی از روحانیت بزرگ بیدگل رسید و گفت: مادرم در کهولت سن است از راه رفتن عاجز شده هواسش نیز پرت شده کسی را هم نمی شناسد خواهر هایم برای فلان جریان دور مادر خود نمی آیند عروسهایش نیز بی توجه هستند این وسط فقط من یکی مانده ام که روزی چند بار او را ترو خشک می کنم نظر شما دراین باره چیست ؟

این روحانی بزرگوار در پاسخ گفت : با مادرت همان حالتی را داشته باش که مادر با فرزند نوزاد خود دارد مادر موقعی که نوزادش را لباس می پوشاند با خنده با او حرف می زند نوازشش می کند و او را هم می بوسد.

شما نیز برای مادرت مادر باش.

یادتان باشدزمانی خواهد آمد که برای خدمت به پدر و مادر  دیر شده خواهد بود.

...........................

...................

..........

امروز29\5\1393ساعت 6 بعد از ظهر از راه آهن کاشان به مشهد برای پابوس آقا خواهیم رفت انشاالله

نائب الزیاره همه شما خواهیم بود.

این وبلاگ تا 7 /6 / به روز نخواهد شد.                شادی شما آرزوی ماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 16:26  توسط محمد بیدگلی  | 

اولین زنگ اخبار

 

اینکه چه کسی اولین زنگ اخبار را در بیدگل به درب منزلش کار گذاشت نمی دانم که بود اما اولین زنگ اخبار در محله معین آباد را شخصی به نام حسن رئیس زاده به درب منزل خود نصب کرد .

او حدود چهل سال پیش کلیدی به دیوار کنار درب منزلش وصل کرد که اگر آن را فشار می دادی صدای زنگ اخبار به داخل منزلش می پیچید.

بعضی ها می آمدند آن را تماشا می کردند .

و بعضی وقتها برای مردم توضیح می داد که نگاه کنید اینجوری کار می کندو زنگ را می زد .

چند روزی که گذشت بچه ها یاد گرفته بودند و زنگ او را می زدند و فرار می کردند.

 یک شب تابستانی آخر شب بود که برادرم گفت بیا برویم زنگ خانه حسن رئیسی را بزنیم و فرار کنیم خانه او تا منزل ما حدوداً 30 متر فاصله داشت اما او آن ور خیابان بود و داخل کوچه .

از آن جایی که من بچه بودم برادرم گفت : تو جلو تر نیا و سر کوچه بایست برادرم زنگ را زد و شروع کرد به فرار کردن من هم بدون توجه به خیابان فوری فرار کردم اما ناگهان با دوچرخه سواری تصادف کردم و بر زمین خوردم او نیز با دوچرخه اش بر روی من افتاد واز هوش رفتم .

موقعی که به هوش آمدم دیدم در ایوان خانه پدرم خوابیده ام و کت پدرم را روی من انداخته اند و همسایه ها اطراف من هستند.

البته حسن رئیس زاده که صدای زنگ را شنید ، پس از دقایقی از خانه بیرون آمده ، و دیده بود که خیابان شلوغ است او فکر کرده بود یکی زنگش را زده که بیاید و صحنه تصادف را تماشا کند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 17:50  توسط محمد بیدگلی  | 

حرفهای بزرگ


اجازه بدهید قبل از اینکه برویم سر اصل مطلب داستانی را برای شما تعریف کنم .
می گویند در قدیم الایام جوان ساده دلی ازدواج کرده بود موقعی که به خانه مادر خانم می رفت همان جا کناردرب اتاق می نشست و حرفهای سبک می زد .
مادر خانم که اینچنین دید یک روز به داماد گفت : هر وقت به خانه ما می آیی برو بالا بالا و حرفهای بزرگ بزرگ بزن .
یک روز داماد آمد و بر حسب اتفاق مادر خانم مهمانهای عزیزی داشت .
موقعی که داماد از درب آمد داخل ومهمانها را دید یاد حرفهای مادر زن خود افتاد که به او گفته بود برو بالا بالا بنشین وحرفهای بزرگ بزرگ بزن ولذا داماد رفت جلو ، رفت جلو، تا به آخر اتاق رسید طاقچه را گرفت و بالا رفت ،آن سیم کلاف زیر سقف را گرفت و بالاتر رفت و روی رفه نشست و با صدای بلند گفت :
اسب ، شتر ، گاو ، شیر ، زرافه، فیل .
حالا حکایت کسانی است که به شهرهای ما می آیند و سخنرانی ها می کنند وقولهای خوبی به مردم می دهند و از مردم رأی می گیرند و در بین چند کاندید خودشان را می کشند بالا .
اما موقعی که به تهران رفتند . با از ما بهترون روبرو می شوند و تقریباً طرز فکرشان عوض می شود .
اما مردم با همان طرز فکر قبلی نگاه به کارکرد اینها دارند .
کاش یکی پیدا می شد فیلم صحبتهای دوران تبلیغاتشان را برای خودشان نشان می داد که شما اینچنین می گفتید . چرا اینجوری شدید؟
حالا که اینجوری شده اید لااقل بیایید از خانمها یاد بگیرید .
خانمها هر چند ماهی یک بار دکور خانه را عوض می کنند .مثلاًمبلها را جابجا می کنند ، میز کامپیوتر را ده سانت آن طرفتر می گذارند ، یا دستگاه قالیچه را می برند اون اتاق.
حکومت شما حدوداً بیست سال است که یک حالت دارد ما مردم مثل طفلی می مانیم که نیاز به محبت دارد .
اما شما مثل پدر و مادری می مانید که با هم دعوا می کنند.
مدت زمانی است که فروش ما مغازه دارها حدوداً پنجاه در صد کاهش پیداکرده است .
حدوداًصد خانه درشهرک حسین آباد ساخته شده که به طور نیمه کاره رها شده است.
اخیراًپول قرض کردن مردم از مغازه دارن محل بیشتر شده . گرانی ، مردم ضعیف محله ها را تهدید می کند.
اما اخبار را که می گیریم حکومت شما انطور که دلمان می خواهد نیست ملت ایران مردمی هستند فهیم با ارزش و درعین حال بسیار صبور، و دوست دارند به دیگر کشور های دنیا فخر بفروشند پس باعث فخر ملت خود باشید.
ما مردم نظام مقدس جمهوری اسلامی را دوست داریم واین را در عمل ثابت کرده ایم
مردم با امید به تدبیر رأی داده اند بیایید تدبیر بهتری برای مردم بی اندیشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:22  توسط محمد بیدگلی  | 

برگشتیم


تقریبا همین روز ها بود اما درسال 67
جنگ تمام شده بود وباید برمی گشتیم
تمام شدن جنگ برای آنهایی که در کارزارند و
هدفی دارند بسیار سخت است .
آنقدر که تمام شدن جنگ برای بچه ها سخت بود خود جنگ با تمام دشواریهایش سخت نبود.
یادم هست موقعی که قطعنامه امضا شد من در پادگان خاتم الانبیا مقر لشگر هشت نجف اشرف بودم ،صدای رادیواز طریق بلندگو می آمد که ساعت 14 را اعلام کرد و در اول اخبار رادیو گفت : قطعنامه 598 از طریق ایران مورد قبول قرار گرفت ...ناگهان معاون گروهان دست روی دست زد و گفت : اِ اِ ،دیگری گفت : ای وای ،یکی با تعجب گفت یعنی جنگ تمام شد؟ هر کسی با یک حالت عجیبی چیزی می گفت ؟
من در آن موقع یاد خانواده ام افتادم یاد تشیع جنازه برادرم ،یاد مردمی که جنگ را یاری می کردند ،یاد معلولین ،که با چه رویی با آنها روبروخواهیم شد
به هر حال جنگ تمام شده بود وباید بر می گشتیم اما نمی دانستیم به چه دنیایی بر می گردیم
چندین روز گذشت ما آن موقعیت را ترک کردیم اما با غمی عجیب در این فکر بودیم ،اسیرانی که الان در زندانهای عراق هستند چه حالی دارند، جنازه خیلی از بچه ها در گل ولای مانده بود وما بر می گشتیم سر زمینی را که دران دعای کمیل میخواندیم ترک کردیم مراسم های معنوی، سینه زنی، رازو نیازبا خداوند، و نمازهای شب را ترک کردیم چاره ای نبود بایدبه دیار خود بر می گشتیم
به اهواز امدم کارون را برای آخرین بار دیدم و آرام آرام رفتم تا رسیدم جلو گارژهای مسافربری که دیدم مملو از جمعیت نظامی است که می خواهند به شهر های خود بر گردند اما هیچ بلیطی گیر نمی آمد به ایستگاه راه آهن رفتم وبا تعجب دیدم بیرون از ایستگاه ، سالن انتظار، وجایگاه سوار شدن مسافرین مملواز مسافرین نظامی بود که حتی رد شدن از بین آنها دشوار بود هر قطاری که می ایستاد همه بدون بلیط وامریه هجوم می آوردند حتی از پنجره قطار سوار می شدند(امریه نوعی بلیط رایگان بود) سومین قطار که آمد دیدم اگر بخواهم با نظم سوار شوم نخواهم توانست، ساکم را از پنجره به یکی از دوستان دادم و هر طور که بود از زیر دست وپای بچه ها سوار شدم اما جایی برای نشستن نبود حتی راه روهای قطار پر شده بود ، قطار حرکت کرد و خود را از لابلای جمعیت بیرون کشید.
ریل راه آهن خوزستان از دوکوهه می گذرد انگار ان روز پادگان دو کوهه غریب بود دو کوهه را که ترک می کردیم اشک را در چشم بعضی از بچه ها دیدم...........
واما ......زمانی که در جبهه بودیم در کلاسهای عقیدتی از دو جهاد برای ما صحبت می کردند یکی جهاد اصغر، یکی جهاد اکبر، ومی گفتند جنگیدن شما برای اسلام جهاد اصغرهست از جنگ که برگردید تازه برای شما جهاد اکبر شروع خواهد شد، سوال اینجاست که : آیا ما در جهاد اکبر توانستیم درست بجنگیم..؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 16:16  توسط محمد بیدگلی  | 

کمک حالگی

حدودا پانزده سال پیش بود
پدرم بعلت بیماری پروستات عمل جراحی شده بود ودر بیمارستان نقوی کاشان بستری بود
نوبت من بود که نصف روزهمراهش باشم اتاقی که پدرم بستری بود شش تخت داشت ضمن کمک حالگی بابا به بقیه بیماران نیز سری می زدم، واحوالپرسی وحرف هایی دیگر.....
پس از چند روزیکی از آنها مرخص شدو قبل از خداحافظی کمی مرا نصیحت کرد ضمن پندهایی که می داد اشعاری نیز برایم خواند که برایتان مینویسم:
گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند
طبیبان جملگی مخلوق را رنجور می خواهند
تمام مردشویان راضییند بر مردن مردم
بنازم مطربان را خلق را مسرور می خواهند
البته اشعار راکه می خواند معنی هم میکرد وتوضیحاتی هم می دادکه نیازی نیست حضور شما بزرگواران اشعار را معنی کنم که خود همه استادید
اما مصرع اول از بیت دوم را اینچنین معنی کرد وگفت منظوراز تمام مردشویان فقط شخص مردشوی نیست بلکه منظورشاعر:مردشوی، قبرکن، کلید دار حسینیه، قاری، مداح، گلاب بده، و......تمام کسانی که از یک مرده پولی به دست می اورند همه را مردشوی حساب کرده ومنظورش این بوده که اکثر کارهای دنیابه خاطر پول انجام می شود.
(مدت زمانی است که در شهر ما تعداد تشییع جنازه ها بیشتر از عروسی هاست در دو سال گذشته در طا یفه ما پنج تشییع جنازه داشته ایم ولی یک زایمان
این یعنی دلواپسی برای آینده. دولت می گوید فرزند بیشتری داشته باشید......دراجتماع ما خانواده های مرفح همیشه فرزند کمتری داشته اند مدیران واهل علم نیز پر جمعیت نبوده اند، می ماند مستضعفین وطبقه سه که آنها نیز حالا دیگر می دانند این توبمیری آن تو بمیری نیست که ....) بگذریم: صحبت از پرستاری پدر بودو شخصی که مرخص شده بود، لباسهایش را پوشید و می خواست برود دست روی کتف من گذاشت وگفت: پسر، سعی کن وضع مالیت خوب باشد یعنی پولدار باش اما با ایمان که هم نزد مردم احترام داشته باشی هم انشا الله آخرتت خوب باشد....
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی /  که در نظام طبیعت ضعیف پای مال است

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 19:52  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر