در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

بعضی وقتها

  در سال 1357 در چنین روزهایی انقلاب به اوج خود رسیده بود شاه از مملکت فرار کرده بود و همه می دانستند پیروزی نزدیک است

آنهایی که خیلی انقلابی بودند حرفهای خوبی می زدند 

اجتماعات ، سوای از راهپیمایها وسخنرانی ها در محله ها و سرکوچه ها نیز بود که هر کسی اظهار نظر می کرد یا منتظر خبری بودند (کجا مجسمه پایین کشیدند کجا سینما آتش زدند، کدام شهر چند نفر کشته شدند، امام کی خواهد آمد و....)

واما حرف خوب آن عده این بود که آینده ی،بعد از پیروزی را برای مردم تشریح می کردند

مثلا می گفتند

انقلاب که پیروز بشود مملکت مال خودمان(ملت) خواهد بود

خارجی ها دیگر دخالتی نخواهند داشت

زندانیان سیاسی از زندان آزاد خواهند شد

هر نفری را 75 تومان پول نفت خواهند داد

در دستگاههای دولتی دیگر دزدی نخواهد شد

آب و برق مجانی خواهد بود

اما مردم کاری به این حرفها نداشتند برای مردم اصل انقلاب با رهبری حضرت امام مهم بودشاه با آن حالتی که خود و اُمالش داشتند دیگر نمی توانستد بر این مملکت حکومت کنند و باید می رفتند

مردم که از دست اجنبی ها خسته شده بودند

رهبری امام بهترین گزینه برایشان بود و در زیر سایه رهبری او واقعاً از جان مایه گذاشتند و با دست خالی بر بزرگترین قدرت منطقه پیروز شدند

اگر چه در آن سال در چنین روزهایی همه جا بوی دود و آتش و خون ، ترس و حکومت نظامی می آمد اما همین حالت برای جوانان عشق بود ، صفا بود  ، مردانگی بود ، فداکاری بود

تمام گروه ها یکی شده بودند فقط با یک هدف ، پیروزی انقلاب

اینجانب یکی از کسانی هستم که انقلاب 57 را دیده ام کمکهای مردمی به جبهه های جنگ درقالب کاروانهای بزرگ را دیده ام، بارها در جبهه های جنگ شرکت کرده ام ، دو مرتبه مجروح شده ام واگر خدا قبول کند از خانوادهای شهدا هستم

یکی مثل من نمی تواند از حکومتی که خودشان آن هم به وسیله خون شهید به دست آورده اند خدایی نکرده فاصله بگیرد

اما بعضی وقتها با خود فکر می کنم آیا انقلاب (باطرز فکرهای سال 57 ) به هدفهایی که می خواستیم رسید ؟

بعضی وقتها می خواهم از آنهایی که آن زمان حرفهای خوب می گفتند سوالهایی بپرسم ....

بعضی وقتها با خود می گویم ای کاش آن جوری که می خواستیم می شد

بعضی وقتها با خود می گویم....................

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم 

ولی دل به پاییز نسپرده ایم 

 

چو گلدان خالی، لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم 

اگر خون دل بود، ما خورده ایم

  

اگر دل دلیل است، آورده ایم 

اگر داغ شرط است، ما برده ایم

  

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم 

اگر خنجر دوستان، گرده ایم

 

گواهی بخواهید، اینک گواه 

همین زخم هایی که نشمرده ایم

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 18:55  توسط محمد بیدگلی  | 

گَل به گَله نَمی گَله

گَل به گَله نَمی گَله

در داستانها آورده اند روزی شخصی همسرش را سوار براُلاغی کرده بود وبه مسافرت می رفت نزدیک یک آبادی که رسید دید در کنار جاده مرد کوری نشسته وظاهراً می خواهد به آبادی برود ونیاز به کمک دارد

مرد فکری کرد وبا خود گفت ،این مرد که کور است وجایی را نمی بیند همسر من هم که حجاب دارد خوب است او را تا آبادی ببرم با همین فکرمرد کور را پشت سر زن خود سوار کرد وخر را به طرف آبادی هی کرد.

ساعتی گذشت تا به آبادی رسیدند

یکی دو کوچه که رد شدند مرد کور از همهمه مردم متوجه شد کمی جلوتر میدانی هست با بازاری شلوغ ولذا همین طور که می رفتند ناگهان با پاهایش بر زیر شکم خر زد وبا صدای بلند گفت...هی....هی....هی....وخر را تاخت داد

صاحب خر که اینچنین دیدفریاد زد :آهای خرم را کجا میبری

زنم را کجا می بری.....وبه دنبال آنها می دوید   مردکور توجهی نمی کرد وپی درپی خر را هی می کردتا وسط میدان که رسید ایستاد رو به مرد کرد وگفت :  برای چه دنبال ما می آیی؟ مرد گفت: چرا زنم را برداشته ای؟ چرا خرم را می دزدی؟؟..... ودعوایشان شد مردم ورهگزران دورشان را گرفتند اما قضاوت دشوار بود             چون مرد کور سوار اُلاغ بود وزن در بغل مرد کور.                                           گزمه ها دخالت کردند اما هردو مرد ادعا می کردند که صاحب خر و زن هستند هرسه را به طرف محکمه قاضی بردند مردی که صاحب اصلی الاغ بود جریان را توضیح داد اما مرد کور گفت  دروغ می گوید همه مردم دیدند وشاهدند  که او دنباله ما می دوید ومی خواست زن وخرم را از من بگیرد...(درآن زمان حرف زن دلیل بر قضاوت نبود)   به هر حال :هر سه نفر را در سه اتاق سوا زندانی کردند         ساعتی گذشت قاضی با خود گفت بروم سر وگوشی آب بدهم ببینم چه می کنند

ابتدا پشت در اتاق مردی که صاحب اصلی بود رفت و دید با خود می گوید خدایا تومی دانی که قصد من خوبی بود من می خواستم به این بیچاره کمک کنم  چرا او این کار را کرد حالاهم می خواهد زنم و خرم را صاحب شود.

سپس قاضی پشت درب اتاق زن رفت دید زن با خود می گوید :ای مرد چرا این کار را کردی ؟؟ چرا این مرد کور را سوار الاغ کردی کنار جاده نشسته بگذار بنشیند به ما چه مربوط که گناه است چرا با این کارت آبروی مرا ریختی...  سپس قاضی پشت درب اتاق مرد کور رفت از پنجره درب   نگاهی داخل اتاق انداخت دید مرد کور عورتش را در دست گرفته ومی گوید: گَل به گَله نمی گَله اَگه بگله خوب میگَله  هم صاحب زن می شوم هم صاحب خر.                                                                   قاضی همه چیز را فهمید مرد وزن را آزاد کرد والاغ را هم به آنها داد وبه گزمه ها گفت: مرد کور را برای محا کمه به نزد من بیاورید.                                                .......................     

..................

..........

کسانی که قصد داشته باشنداز این مردم بدزدند یا با این مملکت نامردی کنند امروزه کورند مطمئنّاً زمانی گرفتارقُضات دادگاه عدل الهی خواهند شد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 20:28  توسط محمد بیدگلی  | 

روزنامه خوانی

قبل از ورود به سالن کارت زنی دو عدد تابلو بزرگ به دیوار نصب کرده بودند و هر روز روزنامه کار و کارگر را داخل این تابلوها می زدند و شیشه اش را می کشیدند جلو تا دیگران نتوانند دخالت کنند .

آن روزها شرکت حریر مخمل کاشان دارای چند هزار نفر پرسنل بود . من در قسمت مخمل بافی کار می کردم .

آخر وقت که می خواستیم خارج بشویم چند دقیقه ای هنوز وقت بود تا بخواهیم کارتمان را داخل ساعت بکشیم جلو تابلوها می ایستادیم تا روزنامه ها را بخوانیم .

چند تا خبر مهم آن روزها هنوز در ذهنم هست .

یکی این که ایران موشک شهاب 4 را تولید کرده بود .

یکی آن روزی که یکی از شهرهای بزرگ ترکیه زلزله شده بود و ساختمانهای بزرگ به هم ریخته شده بودند .

ویکی ازمهمترین خبرهایی که بسیار جالب بود حادثه 11 سپتامبر کشور آمریکا بود  که برجهای دو قلو منهدم شد و عکس رنگی آن را داخل روزنامه زده بودند .

آن روز من محو تماشای آن عکس شده بودم و تیتر درشت روزنامه را خواندم .

یکی از کارگران مُسنی که  کنار من ایستاده بود و گفت :

بخوان ببینیم چی چی نوشته ؟

گفتم :آن چیز که عیان است، چه حاجت به بیان است

بعد از ترک شرکت حریر مخمل دیگر به آن صورت روزنامه نخواندم ، مگر آن که داخل جعبه میوه باشد و یا دور سبزی خوردن پیچیده باشند .

به هر حال.......

بعضی وقتها نشریات محلی را به مغازه ام می آورند

یکی از این نشریات اسمش هست منادی در شهرهر وقت این نشریه چاپ می شود حدوداً 10 تایی از آن را به مغازه من می آورند ومی گویند آنها را به مسجد قائمیه ببر . من هم موقع نماز مغرب آنها را به مسجد می برم .

چند روز پیش که نشریه منادی در شهر را آوردند مقداری از مشکلات مردم سفید شهر را در آن نوشته بودند خیلی ها خواندند و هر کس به طریقی اظهار نظر می کرد .

یکی می گفت: چه طور جرأت کرده اند بنویسند

یکی می گفت :خوبه بازم حرفاشونا زدند

یکی می گفت :بیدگل ماهم دست کمی ازسفید شهر نداره    البته اظهار نظر بعضی ها درست بود

به عنوان مثل در ابتدای ورودی شهر از طرف ابوزیدآبادمیدانی هست به نام ابریشم چی ، دراین میدان به جای درخت ،گل ،و فواره بوته های تیغ سبز شده .

پروژه چند منظوره نزدیک پارک زیتون فقط شناژ بندی و رها شد                    1500متر بلوارسردارشهید محمدجندقیان که بیدگل را به جاده کنار گذر وصل میکندسالهاست اسفالت نشده

حدوده بیست سال است که جاده قدیم را درست می کنند                                 مسکن مهر بیدگل درحد اسکلت باقی ماند

کوچک ترین خیابان بیدگل که بسیار مورد نیاز است (خیابان امامزاده هاشم )اصلاح نشده است

از قدیم تا حالا مرکز بیدگل کارخانه برق بیدگل هست فلکه ای در آنجا ساخته اند بیایید یه کمی نگاهش کنید ببینید مایه آبروریزی هست یا نه

آیا یک شهرستان با وجود دو شهرک صنعتی باید این چنین فلکه ای داشته باشد؟

 بیایید با دیده بهتری تمام نقاط شهرستان را ببینیم و با یک مدیریت خوب در پی رفع مشکلات باشیم تا انشا الله آینده ای روشن برای شهرستان داشته باشیم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 18:49  توسط محمد بیدگلی  | 

تلفن

اوائل که تلفن به شهرما آمد جریان خوبی بود برای خانواده ها

در مرحله دوم واگذاری قرعه به نام خانه ما زده شد و ما هم تلفن گرفتیم ( احتمالا سال66)

وقتی خط تلفن را به منزل ما آوردند من جبهه بودم .

موقعی که از جبهه برگشتم اولین چیزی که بچه ها به من گفتند ، گفتند تلفن گرفته ایم وگفتند شماره اش 2528 است .

هنوز ساکم را زمین نگذاشته بودم که مرا پیش تلفن بردند و گفتند نگاه کن اینه .......

یک گوشی نارنجی رنگ بود که به وسیله یک سیم سیاه رنگ به پریزی که به دیوار خشتی کوبیده بودند وصل بود ،وشده بود باعث رابطه دنیا با اتاق خشت و گلی پدر من .

آن روزها تلفن شده بود نقل مجالس موقعی که دور هم جمع بودند صحبتش را می کردند .....

کي شماره اش چنده....!!

کي قرعه به اسمش در نیومده...!!

کیا را شماره رُند بهشون دادن....!!

خلاصه ماجرایی بود برای خودش .

یکی از روحانیت بیدگل را شماره رند بهش داده بودند که همه جا پیچیده بود البته نه این که منظوری  در کار باشد یا این که خود حاجی آقا اینچنین تقاضایی کرده باشند .

اداره محترم مخابرات برای رفاه حال مردمی که می خواهند به منزل حاجی آقا زنگ بزنند که مسائل شرعی بپرسند و یا استخاره بگیرند این کار را کرده بود تا خودِ مردم راحتر باشند .

بگذریم......

می خواستم خاطره جالبی را از آن زمان برایتان تعریف کنم .

چند ماهی گذشته بود هنوز هم در کوچه محله های شهر کانال می کنند و کابل گذاری می کردند  که یک روز بعد از ظهر اشکالی در خطوط تلفن پیش آمد و گفتند خط رو خط افتاده اگر چه دو ساعت بیشتر طول نکشید .

اما بین مردم شایع شده بود که کسی گوشی را برندارد تا درست بشود وگرنه قبض تلفنتان زیاد می آید .

یک ساعتی که گذشت من گوشی را برداشتم ببینم درست شده یا نه دیدم در آن سوی خط مثل این که دو هزار نفر آدم از راه دور و نزدیک با هم صحبت می کنند. هر کسی هم چیزی می گفت مثل حمام عمومی بود .

چند لحظه ای گوشی را دم گوشم نگه داشتم و به صداها دقت می کردم که ناگهان یک نفر که صدایش تقریباً نزدیک بود گفت :

علی علی دُدُنبه گوشت و برنج و دُنبه

 من هم با صدای بلند در گوشی فریاد زدم

مُرده نمی رود به گور/  می برنش به جبر و زور

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت 10:34  توسط محمد بیدگلی  | 

آلبوغبیش

آلبوغُبَیش

آلبوغبیش یک کلمه عربی است به معنای سحرخیز .                                         

همچنین نام طائفه ای در استان خوزستان هم می باشد                                     .......................

نگهبانی سنگرهای انفرادی درشب دو نفره بود و نیازی به پاسبخش نداشتیم.

موقعی که نگهبانی تمام می شد یکی داخل سنگر می نشست و دیگری به سنگر اجتماعی می رفت و دو نگهبان بعدی را صدا می زد تا سر پستشان بیایند .

رفیقم رفت و نگهبانهای بعدی را فرستاد ،پست را تحویلشان دادم و ازکنارخاکریز به طرف سنگر اجتماعی می رفتم ساعت دو بعد از نیمه شب بود همین طور که می رفتم از فاصله نسبتاً دور ناگهان دو عراقی را دیدم که با هم صحبت می کردند و به جلو می آمدند .

ابتدا کمی شک کردم ایستادم و با دقت نگاه کردم . با نور گلوله منوری که در چند متری پشت سرم درآسمان روشن بود دیدم واقعاً دو عراقی دارند به این طرف می آیند .

آستینهایشان بالا بود ، لباس پلنگی ارتش عراق را پوشیده بودند و عربی باهم صحبت می کردند هیچ راهی برای فرار نبود نمی توانستم به طرف جلو بروم اگر هم می خواستم برگردم مطمئناً آنها مرا می دیدند .

اسلحه ام را از روی کتفم برداشتم آن را آهسته مسلح کردم ضامن را گذاشتم روی رگبار و آرام خودم را کشیدم کنار خاکریز و درپشت چند کلوخ بزرگ پنهان شدم .

آن دو عراقی کاملاً عادی وبی خیال حرف می زدند و می آمدند من بیشتر به عادی بودن آنها شک کردم صبر کردم کمی جلوتر بیایند که تیرم به خطا نرود .

کمی عرق کرده بودم وقلبم ضربان بیشتری پیدا کرده بود  .

هر چه بیشتر نزدیک می شدند اسلحه ام را بیشتر در دستم فشار می دادم باز هم صبر کردم تا جلوتر بیایند تا حدی که صدای حرف زدنشان را بهترمتوجه می شدم خوب که گوش دادم لحجه یکی از آنها برایم آشنا بود اگر چه عربی غلیظ حرف می زدند اما انگار صدای یکی از آنها را قبلاً شنیده بودم کمی بیشتر دقت کردم ...........

درست حدس زده بودم یکی از آنها شخصی بود به نام آلبوغبیش او بچه آبادان بود از رفقای من بود قبل از عملیات چند ماه با هم بودیم .

نزدیک تر آمدند با صدای بلند به آنها گفتم : ایست

هر دو سر جایشان ایستادند بلند شدم و گفتم: که هستید..؟ یکیشان گفت آشنا گفتم :اینجا چه می کنید ؟ آقای آلبوغبیش گفت شما آقای بیدگلی نیستید ؟؟

این را که گفت ضربان قلبم عادی شد .

اسلحه ام را پایین آوردم و به طرفشان رفتم و با آنها دست دادم و سلام و احوالپرسی کردم

(درجبهه های جنوب یک تیپ نظامی مردمی درست شده بود به نام تیپ هفتاد دو محرم که بعدها به علت هایی منحل شد و نیروهایش را در دیگر لشگرها ادغام کرده بودند یک گروهان ازآنها نیز در لشگر نجف اشرف بود  آقای عزیزی و آقای آلبوغبیش که هردو اهل آبادان بودند ازهمان نیروها بودند)

آنها لباس عراقی ها را که در عملیات وافجر هشت به غنیمت گرفته بودند پوشیده بودند و به زبان محلی خود حرف می زدند و مرا به اشتباه انداختند.

صبح روز بعد جریان را به فرماندهی گفتم.

از آن به بعدقرار شد بچه های خوزستان در عبور و مرورهای شبانه فارسی باهم صحبت کنند.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم دی 1393ساعت 22:9  توسط محمد بیدگلی  | 

کبریا

نام شناسنامه اش طیبه بود اما بهش می گفتند کبریا .                                        دختر بسیار زحمت کشی بود دو برادر داشت که برادر بزرگش کرو لال بود حیاط بزرگ خانه شان را که آجر کرده بود همیشه تمیز نگه می داشت ایوان را جارو میزد و روزی چند رچ قالی دوازده متری هم می بافت دو خواهر بزرگش ازدواج کرده بودند او تنها دختر خانه بود که همه کار و خدمت ها را انجام می داد با این وجود علاقه خواصی به شغل معلمی داشت با همه ی زحمت هایش درس را به طور جدی می خواند ،در سنین 19 یا20 سالگی احساس بیماری می کرد اما به خاطر علاقه به زندگی و اینکه آینده معلم بشود توجهی به بیماری خود نمی کرد      پدرش دارای شغل قالی بافی بود، پدر موقعی که ضعف کبریا را می دید تصمیم گرفت او را به دکتر ببرد پس از چند سال که کبریا همیشه بدتر می شد متوجه شدند او بیماری سرطان پوست دارد اما کبریا نا امید نبود و با تمام وجود زحمت می کشید حواسش جمع برادر بزرگ و پدر و مادر پیرش بود و بالاخره در رشته معلمی قبول شد اما بیماری سرطان ولش نمی کرد او هم با بیماری خود مقابله می کرد شاید بتواند سر کلاس برود ولااقل برای مدتی بشود معلم تا اینکه یک روز بهش خبر دادند به عنوان معلم نهضت سواد آموزی به فلان روستا برود و دانش آموزان را درس بدهد از بیدگل تا فلان روستای کوهستانی مصافت زیادی بود که یک خانم باید با وجود بیماری این مصافت و گرفتاری هایش را قبول کند اما شوق معلمی نتوانست از اراده کبریا کم کند و او شد یک معلم .   کبریا خیلی نتوانست مقاومت کند بالاخره او را به بیمارستان های تهران بردند و در سال 1368 در سن 24 سالگی در بیمارستان شریعتی تهران بیماری سرطان به کبریا پیروز شد و کبریا تمام امید ها و آرزو ها را زمین گذاشت و تسلیم شد ... روحش شاد .

.................

شاید بعضی از شما خوانندگان محترم تا کنون وارد حسینیه قائمیه شده اید هیئت این حسینیه به نام امام حسن مجتبی (ع) می باشد موقعی که می خواهید وارد حسینیه بشوید یک تابلو سنگی بالای درب بزرگ ورودی حسینیه می باشد که روی آن نوشته اند (اهدایی از طرف خانم طیبه  قمری) پولدار های زیادی هستند که مخارج سنگین حسینیه ها را به عهده دارند اما انگار سزاوار کبریا بود که عزاداران امام حسن مجتبی (ع) از زیراین درب وارد یا خارج شوند وثوابش نسیب این خانم معلم شود مدت زمانی پس از مرگ کبریا خانواده محترمش جهازش را که با خون و دل جمع آوری کرده بود تا به خانه بخت ببرد فروختند و با پولش درب ورودی حسینیه را اهدا کردند کبریا را در جلو ساختمان زیارت شاهزاده هاشم بیدگل به خاک سپردند اما انگار هنوز هم درس یاد زنده ها میدهد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 23:47  توسط محمد بیدگلی  | 

دانشجو

سال 1356 بود برادرم در دانشگاه قبول شده بود .

و افتخاری شده بود برای مادرم ،  مادرم به همه می گفت که پسرم در دانشگاه اصفهان قبول شده است و اسمش در روزنامه هست .(رشته علوم تجربی)

آن روزها دو عده بودند که اگر می خواستند بدانند  اسمشان در آمده یا نه باید روزنامه می خریدند .

یکی حجاج یکی هم دانشجویان.

در بیدگل آن زمان دو روزنامه فروشی بود .

یکی آقای ستاری که روزنامه کیهان می فروخت یکی هم حاجی امیر جندقیان که روزنامه اطلاعات می فروخت هر دو هم پیش هم بودند، کار نداریم :

 برادرم به اصفهان رفت و مشغول تحصیل شد .

دریکی از کوچه های خیابان شاه حوالی دروازه دولت  آن زمان اصفهان داخل خانه یک پیرزن اتاقی کرایه کرد و مشغول درس خواندن شد .

مردها ی طائفه آن پیرزن از اطباء و مهندسین اصفهان بودند و درک می کردند موقعی که یک دانشجو که پدرش با چندین سر عایله از یک روستا با شغل قالی بافی بخواهد فرزندی را برای تحصیل به اصفهان بفرستد یعنی چه.... !!!

زمان گذشت و همه کار ها تقریبا خوب پیش می رفت تا اینکه یک روز صبح زود که برف شدیدی هم می بارید  برادر ما برای وضو گرفتن و نماز صبح از اتاق می آید بیرون وضو گرفتنش مقداری طول می کشد موقعی که به طبقه بالا میرود و می خواهد وارد اتاق خود بشود می بیند شیشه ها شکسته دود عجیبی از اتاق بیرون می آید و اتاقش در آتش میسوزد، می گفت که با هر زحمتی بود آتش را خاموش کردم و دیدم تقریبا همه چیز سوخته پایین آمدم که به پیرزن بگویم که دیدم خانه نیست .

پس از دقایقی پیرزن یک نان سنگک دستش بود و وارد خانه شد به او گفتم : اتاق بالا آتش گرفت و سوخت پیرزن گفت برویم ببینم چه کرده ای ؟

اتاق را دید و گفت حالا چه خاکی برسرم کنم ، و به من گفت بیا به اتاق من تا سرما نخوری .

وارد اتاق که شدم تلفن را برداشت و به مردهای فامیلش زنگ زد و گفت :دانشجویی را که آورده بودید اتاق من را آتش زد .

چند دقیقه که گذشت از اتاق پیرزن آمدم بیرون و در راه پله ها روی برفها نشسته بودم  که چهار نفر از مردهایشان وارد خانه شدند .

من پیش خود فکر کردم که الان یک دست کتک سیر به من خواهند زد .

اما آنها از کنار من رد شدند و به طبقه بالا رفتند و همه چیز را مشاهده کردند و دیدند که همه کتاب هایم نیمه سوخته و قابل استفاده نیست .

کت و شلوار نویی که تازه خریده بودم سوخته بود ،فرشها سوخته بود ، طاق ودیوارها دود زده وسیاه شده بود و اتاق دیگر قابل سکونت نبود .

من هم به اتاق سری زدم و متوجه شدم موقعی که می خواستم از اتاق بیایم بیرون بخاری نفتی پشت در اتاق بود رفتم پرده را پس کنم پرده روی بخاری افتاد و من متوجه نشده ام پرده اتاق آتش می گیرد و به همه جا سرایت می کند .

درد سرتان را ندهم، برادرم می گفت : آن روز، روز پنجشنبه بود و من تصمیم گرفتم که به بیدگل برگردم و این کار را هم کردم ،اما در خانه این جریان را به هیچ کس نگفت .

صبح روز شنبه که دوباره به اصفهان برای دانشگاه می رود پیش خود می گوید به خانه آن پیرزن بروم و ببینم که چه خبر است .

برادرم می گفت مو قعی که به خانه رسیدم درب خانه باز بود انگار رفت و آمدهایی در آنجا بود .

وارد خانه شدم و به طبقه بالا رفتم مردهای فامیل آن پیرزن  آنجا بودند با کمال تعجب دیدم اتاق من را به طرز بسیار زیبایی درست کرده بودند ، درب و پنجره ها را شیشه کرده بودند ،پرده های نو نصب کرده بودند ،بخاری نو خریده بودند ،اتاق را رنگ آمیزی کرده بودن ،فرشهارا عوض کرده بودند ،و کتابهایم را برایم خریده بودند .

موقعی که داشتم وارد اتاق می شدم آنها از اتاق خارج می شدند و تنها چیزی که به من گفتند ، گفتند اندازه کت و شلوارت را نمی دانستیم پولش را گذاشته ایم .

و مقداری پول که بیشتر از یک کت و شلوار بود دم طاقچه گذاشته بودند.                                            

................

.........

آیا مردم امروز هم اینچنین هستند....؟؟

بعد از انقلاب برادرم به عنوان تکنسین آزمایشگاه به مدت سی سال در بیمارستانهای کاشان به مردم خدمت کرد تا بازنشسته شد .    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 14:49  توسط محمد بیدگلی  | 

تنباکو

 

حکم کرده بودند که باید تنباکوهایتان را به اداره ببرید وهیچ کشاورزی حق ندارد تنباکوهایش را به غریبه ها بفروشد.

هرکسی تنباکویش را در چادرشب می بست به شهرمی رفت وبه اداره تحویل می داد(احتمالاًاداره دخانیات آن زمان)

سیستمهای ثبت ادارجات شبیه حالا نبود(نام ،نام خانوادگی، نام پدر،ش ش ،ت ت،کد ملی و.....)

اسم و فامیلش را می گفت بعد تنباکو را باسکول می کردند و می گفتند فردا بیا پولش را بگیر .

یکی اول وقت به نام: مثلاً (مراد سین) تنباکویش را برده بود و تحویل داده بود .

و پس از چند ساعت شخص دیگری او هم به نام مرادسین از روستایی دیگر تنباکوی همه اهالی را آورده بود و تحویل اداره داده بود.

 روز بعد مراد سین که یک چادرشب تنباکو تحویل داده بود رفت پولش را بگیرد مبلغ هنگفتی پول به او دادند او هم پولهای بسیار زیاد را گرفت و به آبادی خود برگشت.

پس از ساعتی مرادسین بعدی رفت پولهایش را بگیرد  مبلغی به اندازه یک چادرشب تنباکو به او دادند .

او گفت : این پول خیلی کم است من تنباکوی یک آبادی را آورده ام چرا اندازه یک نفر پول به من می دهید... ؟ وگرفتار مشگلات زیادی شد.

و اما بشنوید از مراد سین اولی که پولهای زیادی به دست آورده بود وظاهراًمیدانست اینهمه پول از یک چادر شب تنباکو نیست

در خانه نشسته بود و فکرمی کرد  که چه کند!!!!

تصمیم گرفت با این پول به زیارت کربلا برود.

همه چیز را مهیا کرد تذکره کربلا را هم گرفت و عازم کربلا شد .

تا مرز خسروی هم رفت اما آنجا کمی معطل شد وشب را همان جا خوابید نیمه های شب در خواب دید که به کربلا رفته است می خواست از درب صحن وارد بشود که یک سید نورانی جلویش را گرفت و به او گفت : برگرد و پول تنباکوها را پس بده .

صبح که از خواب بلند شد در فکر خوابی که دیده بود فرو رفت و تصمیم گرفت که برگردد از همان شهرهای مرزی عبایی خرید روی دوشش انداخت و به روستایش برگشت .

اما به اداره نرفت و پولها را تحویل نداد .

یک روز گذشت شب دوم که در منزلش به خواب رفته بود در عالم رویا همان سید را دید سید به او گفت :چرا پول تنبا کو را تحویل ندادی.... ؟ بعد به او گفت یک روز به تو مهلت می دهم اگر پولها را تحویل ندهی زندانت خواهم کرد .

صبح روز بعد مراد از خواب بیدار شد کمی روی خواب خود فکر کرد وپیش خود گفت : کسی که از من شکایت نکرده در این روستا هم  کسی که از این ماجرا خبر ندارد پس چه طور ممکن است مرا زندانی کنند ؟؟؟

با این فکر دوباره به اداره نرفت و پولها را تحویل نداد .

شب را خوابید اما صبح روز بعد که از خواب بیدار شد دید از هر دو چشم نابینا شده وتا آخر عمر کور ماند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 15:53  توسط محمد بیدگلی  | 

آی بر هم زدند آی برهم زدند

در سی متری مغازه من آن طرف خیابان حسینیه ای وجود دارد به نام حسینیه قائمیه ،شاید دیگران زیاد حساس نباشند اما بعضی وقت ها ماجراهایی پیش می آید که برای من خاطره می شود. جشن هست ، ختم هست ،هیئت هست ،عزاداری هست، شام هست، آش هست ،جلسه هست ،خراب کردن هست، ساختن هست، الحمد الله درسنتهای ظاهراً مذهبی ما همه چیز هست .  بگذریم.

میخواستم خاطره ای از یک جلسه ختم این حسینیه برایتان تعریف کنم ، شاید کسی دیگر به اندازه من شاهد بر ماجراهای آنجا نباشد.

یک روز پنجشنبه بعد از ظهر جلسه ختمی برای مرحوم مغفور گرفته بودند صاحبان عزا از هر دو طایفه روی صندلی ها نشسته بودند ظاهراً از قبل نیز این دو طایفه بر سر خانواده مرحوم بحثهایی داشته اند، امان از دست آدمهایی که دخالت بیجا در زندگی مردم می کنند:

به هر حال : (در شهر ما رسم است در جلسه ختم ابتدا قاری چند آیه قرآن می خواند سپس دو مداح می خوانند بعد سخنران یک ساعت روضه می خواند و در آخر دوباره قاری جلسه را با سوره الرحمان به پایان میرساند)جلسه خدا بیامرز تا پایان سخنرانی به خیر گذشت اما هنوز قاری( فبای آلاءِ ربکما تکذبان ) را  تمام نکرده بود که صاحبان عزا که از دو طایفه روی صندلی ها نشسته بودند بلند شدند و بنا کردن بر هم زدن از حسینیه آمدند بیرون و در آن تختگاه جلو درب حسینیه بر هم می زدند حسینیه ما تا کف پیاده رو پنج پله می خورد همین طور که بر هم می زدند از پله ها ریختند پایین در پیاده رو بلند شدند و دوباره بر هم زدند در کنار خیابان موتورهای زیادی کنار هم پارک شده بود که صاحب موتورها برای خواندن فاتحه به داخل حسینیه رفته بودند آنها همان طور که برهم می زدند با موتورها برخورد کردند و همه موتورها مثل اجرهایی که کنار هم قره کرده باشند بر روی هم ریخت یک موتور چراغش شکست یک موتور راهنمایش از تو درآمد ، یک موتور بنزینش ریخت........

اما آنها به وسط خیابان آمده بودند و همچنان بر هم می زدند ، آی بر هم زدند ،آی بر هم زدند ، آی بر هم زدند ، تا دم کوچه شهرداری بر هم زدند .

صدای بلند گو که قطع شد دعوای آنها نیز تمام شد

آنها داشتند به طرف حسینیه بر می گشتند اما با موهای ژولیده ، لباسهای پاره ،لبهای خونین ، صورتهای قرمز و بدون کفش .

مردمی که از حسینیه بیرون می آمدند با صندلیهای خالی روبرو شدند از همان بالا خیابان و آن صحنه عجیب و غریب را که می دیدند شستشان از همه چیز خبر دار شد .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 14:44  توسط محمد بیدگلی  | 

زایشگاه

خدا بیامرزد حاجی شیخ احمد کافی را

بعضی وقتها به شهرستانها می رفت و سخنرانی می کرد

سخنرانی هایش بسیار جذاب وبه قول امروزی ها با حال بود

در مراسم سخنرانی های او از هر قشری می آمدندو مجلسش بسیار شلوغ و پر ازدحام بود

آقای کافی به هر شهری که می رفت قدمش خیر بود یا به قول معروف چراغی را روشن می کرد که تا نسلهای بعدی هم بتوانند از نور آن بهره ببرند (آن روزها آران و بیدگل از هم سوا بود) یک روز او را برای سخنرانی به بیدگل آوردند این مراسم درحسینیه محله مختص آباد بود ، درآن زمان جلو حسینیه قدیمی مختص آباد میدانی وجود داشت، این میدان با غرفه های زیبایی که اطرافش  بود از خود حسینیه بزرگتر بود

جمعیت زیادی از همه محله ها آمده بودند او ده شب در آنجا سخنرانی کرد شب آخر گفت که، شهر شما چیزی کم ندارد؟   اگر شهر شما کمبودی دارد بگویید شاید بشود آن را رفع کرد هر کسی یک چیزی گفت و پیشنهادی داد یکی گفت کمبود مدرسه داریم، یکی گفت حمام عمومی می خواهیم، یکی گفت در جایی مسجدی بسازیم ودست آخرعده ای گفتند که در شهر ما زایشگاه وجود ندارد نیاز مبرم به زایشگاه داریم

آقای کافی با این پیشنهاد موافقت کردند  دراین بین هر کسی مبلغی به عنوان کمک هدیه کرد در این میان شخصی به نام حاجی قاسم نوریان گفت: من زمینش را می دهم وهمین کار را هم کرد

قطعه بزرگی از زمین نبش جاده بیدگل به کاشان در آن زمان رابرای ساخت زایشگاه اهدا کرد  نمی دانم مساحت این زمین چقدر بود  اما امروزه طرف شرقی این زمین بلوار امام خمینی وطرف غرب آن خیابان امام زاده قاسم  وطرف شمال آن کوچه ای طویل هست که خیابان امام زاده قاسم را به بلوار امام خمینی وصل می کند

 حاجی کافی این قدم را برای مردم شهر ما برداشت اما در انجا زایشگاه ساخته نشد وسالها بود که بی مصرف افتاده بود اما سالها بعد از انقلاب واحتمالا در دوران سازندگی ساختمانی در آنجا ساخته شد که بعدها به اداره بهداشت شهرستان آران وبیدگل تبدیل شد.

لازم هست بدانید امروزه شهر ما دارای زایشگاهی نسبتا مجهز می باشد که در مرکز شهر قرار گرفته است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 15:34  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر