در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

شیلنگ نمره 3

یک روز صبح اول وقت شخصی با متورسیکلتش جلو مغازه من ایستاد وگفت شیلنگ نمره 3 (1") داری گفتم بله چند متر می خواهی ؟ گفت دو توپ(هر توپ شیلنگ 50 متر است) شیلنگ نمره 3 مصرف بالایی ندارد دوتوپ که بیاوریم شش ماه داریم  گفتم نه دو توپ ندارم ،بعد کمی فکر کردم دیدم صد متر شیلنگ نمره 3 سود خوبی دارد حیف است از دست بدهم ولذا به او گفتم اگر بخواهی می توانم برایت بیاورم. گفت کی بیام گفتم فردا صبح.         او رفت ومن زنگ زدم عمده فروش کاشان که اگر بار برای بیدگل داشتید دو توپ شیلنگ نمره 3 برای من بفرستید.

اخر شب بود داشتم مغازه ام را می بستم دیدم ماشین وانت عمده فروش کاشان جلو مغازه من ایستاد ودو توپ شیلنگ نمره 3 گذاشت پایین وگفت نمی دانم چرا امروز همه مغازه داران آران وبیدگل شیلنگ نمره 3 می خواسته اند انبار ما خالی شد از شیلنگ نمره 3. این را که گفت فهمیدم ان مشتری بعد از مغازه من به مغازه های دیگر نیز رفته است وحتماً شیلنگ را خریده.

طبق معمول صبح روز بعد که رفتم مغازه همان مشتری آمد وگفت شیلنگ نمره 3 را آوردی؟ گفتم آره ....        ویک توپ از شیلنگها را برایش آوردم گفت نه من این شیلنگ را که نمی خواهم شیلنگی که من می خواهم    با ریک تر از این است شیلنگ نمره 2/5نشانش دادم گفت بله من این شیلنگ را می خواستم گفتم خودت میگفتی شیلنگ نمره 3 می خواهم گفت من که نمره شیلنگ را سرم نمی شود ، گفتم ببینم به دیگر مغازه ها هم برای خرید شیلنگ نمره 3 رفته بودی؟ گفت آنها هم مثل تو نداشتند.    من که از دست او عصبانی شده بودم  ونمی خواستم ناراحتیم را بروز بدهم گفتم حالا هم برو بقیه مغازه ها ببین شیلنگ 2/5دارند.......

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:28  توسط محمد بیدگلی  | 

همسن

می دونید امروز چه روزیه ؟؟؟

امروز 1/5/1394 است.

در سال 1345 یه همچین روزی در بیدگل دو نفر به دنیا آمدند ،یکی من بودم یکی هم پسر مکرمه ،نبیره رضا بابایی یعنی پسر حبیب علی اکبر زاده یا به عبارت بهتر بگویم علی عباس علی اکبر زاده.                            

به عکس زیر نگاه کنید ما دوتا با چند ساعت اختلاف هم سن هستیم.  

                                                  

دنیایک دنیای عجیبی هست من فکر میکنم در بین مخلوقات آدمیزاد بیشتر از همه میدود وخیلی هم جمع می کند وبلا خره برای دیگران می گذارد و                    می میرد.                   

روزگار به هیچکس رحم نمی کند همه به یک طریقی گرفتار بلاهای مصنوعی انسانها می شوند.  این آقای هم سن ما در یک صانحه تصادف به مدت هشت روز به کما رفت وبعد از اینکه به هوش آمد دیگه مثل قبلش نشد  من هم یک بار تصادف کردم و استخوان قلم پام سه تیکه شد اطبا با پیچ وپلاتین آنرا درست کردند اما مثل قبلش نشد.               

به هرحال: امروزکه چهل ونه سالگی من تمام شد هرچه فکرش را میکنم که ببینم چه نمره ای میتوانم به خودم بدهم میبینم نمره نُه میتوانم به خودم بدهم (زمانی که به مدرسه میرفتیم نُه یعنی مردود)درست که حسابش را کرده ام  میبینم بیماریهایم بیست سال جلو تر از خودم هستند وازدیگر نظرها بیست سال عقب هستم این شد چهل سال ،می ماند نُه سال دیگرکه آنرا هم نمی شود مفید خواند واگر ایمان را به عنوان انضباط دنیا حساب کنیم در حد صفر هستم.     

دراین روزهایی که قالیم از نصفه برگشته وعمر مفیدم را از دست داده ام دارم فکر می کنم آیا راهی برای تقویت مجدد همه چیز هست...؟؟؟؟                               

لااقل شماها مواظب باشید عمر گرانبها را  ارزان از دست ندهید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 11:42  توسط محمد بیدگلی  | 

سیفون توالت

یکی از چیزهایی که در مغازه ما به فروش می رسد سیفون توالت است

سیفونها بر چند نوع هستند

سیفون ظرفشویی تکی، سیفون ظرفشویی دوکاسه،سیفون روشویی وسیفون توالت.

خود سیفون توالت بر چند نوع تقسیم بندی می شود                                 سیفون نمره ده (110) سیفون نمره 12،سیفون نمره10/12، سیفون نمره 10/12 مال طبقه دوم به بالا می باشد که وردی آن نمره 12 می باشد برای اینکه سر ایزوگام داخل آن قرار بگیرد.

حرف برای سیفون توالت بسیار می دانم اما بعید می دانم که بدرد شماها بخورد ولی خوشحالم که سیفون توالت خانه هایتان را تامین می کنم اگر سیفون توالت نباشد حتما دل درد خواهید گرفت

شما خواننده محترم هروقت روی سنگ توالت می نشینی به همه چیزی فکر میکنی الا سیفون توالت ولذا اینجانب وظیفه خود می دانم تاریخ ساخت سیفون وهمچنین سازنده این وسیله با ارزش را خدمت شما عزیزان اراء دهم.     سیفون در سال 1775 توسط (الکساندرگامینگ)که یک ساعت ساز بود ودر خیابان باندا استریت لندن ساعت سازی داشت اختراع شد لوله فاضلابی که گامینگ اختراع کرده بود یک دریچه داشت اما مهمتر از ان وجود زانویی یا سیفونی بود که درآن به کار رفته بود وامروزه مهمترین بخش هر نوع خروجی فاضلاب در هر خانه یا ساختمان است اختراع گامینگ بعدها کامل تر شد وبه شکل امروزی در آمد.

واما اختراع سیستم فاضلاب و سیفون مدرن در سال 1890 به آقای (نف)به ثبت رسید اختراع او در واقع همین سیفونهای امروزی است که داخل منازل شما نصب      می شود. امید وارم به اندازه کافی در باره سیفون توالت توضیح داده باشم لازم به یاد آوریست سیفون توالت تقریباً تنها وسیله ایست که شما هروقت روی آن قرار می گیرید به عمق تفکرات خود  فرو می روید. از همراهی شما ممنون . 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:25  توسط محمد بیدگلی  | 

شعارهای زمان جنگ

بعد از مراسم صبحگاهی باید چند کیلومتر می دویدیم در تمام پادگان می دیدی دهها گردان وگروهان در حال دویدن هستند وبعضی وقتها یا سرود می خواندند یا یک نفر شعاری میداد بقیه تکرار می کردند.  به عنوان مثل:

 یکی میگفت :ماشالله ماشالله(افرادپاسخ می دادند)ماشالله

ماشالله به کشور :ماشالله

ماشالله به رهبر:ماشالله

ماشالله به لشکر:ماشالله

فرمانده لشکر:ماشالله

معاون لشکر:ماشالله

ماشالله به گردان :ماشالله

فرمانده گردان:ماشالله

معاون گردان:ماشالله

ماشالله به گروهان:ماشالله

معاون گروهان:ماشالله

ماشالله به دسته:ماشالله

نباشید خسته:ماشالله

یا یکی با صدای بلند دعایی می خواند بقیه می گفتند: آمین

بارالها نگهدار امام مارا: آمین

سیدعلی خامنه ای ریس جمهور: آمین

میرحسین موسوی نخست وزیر را: آمین

هاشمی رفسنجانی ریس مجلس:آمین

یا بعد از نماز جماعت با صدای بلند میگفتیم:

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار  از عمر ما بکاه وبر عمر او بی افزا

منتظری نستوه برای نصر اسلام محافظت بفرما

آمین یا ربلعالمین آمین یا ربلعالمین

روهم رفته روزهای خوبی بوداگرچه جنگ بود اما برای ما خودش یک جریانی بود کار به جریانهای سیاسیش نداریم ماکه مجرد بودیم و بی خیال دنیا باهاش عشق میکردیم.

اردوهایش ،کوه نوردی هایش، میادین تیر ،چادر زدنها توی بیابان ،وسرود هایی که دسته جمعی می خواندیم.

نامت ای بسیجی زیب دفتر ماست

رزم پرشکوهت فخر کشور ماست

ای فروغ ایزدی زچهره شما عیان

تیغ حیدری به صد دری کشیده از میان

فاتحان قله ی سعادت ای بسیجیان

نامت ای بسیجی زیب دفتر ماست

رزم پر شکوهت فخر کشور ماست

کوه عزم وهمتید/غمگسارملتید/ برشما درود ازما.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 20:10  توسط محمد بیدگلی  | 

ملامحمود مسیب

از روحانیون قدیم بید گل بود در کوچه اسدی محله ویرانه بیدگل مسجدی ساخت که بعدها به مسجد ملا محمود معروف گشت می گویند مسجد را با دستان خودش ساخت و فقط یک بار در آن نماز خواند وسپس به سفر حج رفت درشهر مکه به بیماری زهیر(نوعی اسهال) گرفتارشد

در باور قدیمی ها هرکس با بیماری زهیر از دنیا می رفت شهید از دنیا رفته بود.

در مسافرت شهر مکه دو پسرش او را همراهی می کردند او می دانست در شهر مکه از دنیا خواهد رفت ولذا در آنجا وصیت نامه ای نوشت وبه فرزندانش گفت به بید گل که برگردید به وصیت نامه عمل کنید.

پس از مرگش او را در قبرستان ابی طالب دفن کردند.

ملا محمود مسیب دارای سه فرزند پسر و دو دختر بود فرزندان ذکورش بعد ها فامیلی خود را عوض کردند روی این حساب امروزیها نوادگان او را درست نمی شناسند.  یکی از پسرهایش به نام ارباب فرج الله پارسا معروف بود ودوتن از دیگر فرزندان ذکورش به نامهای حاجی محمدرضا محمودیان وحاجی حبیب الله محمودیان تغییر فامیلی دادند از دخترهایش یکی مادر حاجی علی آقا مینایی ومادر بزرگ خانم دکترمینایی می باشد و یکی از دختر هایش در روستا های اطراف کاشان ازدواج کرد.       لازم به یاد آوریست مسجد ملا محمود که در حوالی حسینیه ویرانه روبروی مغازه نان بربری می باشدبه همان طریق باقی مانده است.

مدتها بعداز مرگ او کتابهای کتابخانه اش به همراه کتابهای دست نویسش توسط پسرش حبیب الله به کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی در شهر قم تحویل داده شد. در عکس زیر نمایی از سقف پوششی مسجد ملا محمود را می بینید.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 20:25  توسط محمد بیدگلی  | 

بچه های محله

اگر در روزهای اواسط ماه مبارک رمضان بعد از افطار از خیابان معین آباد رد بشوید خواهید دید عده زیادی  از بچه های محله مشغول آذین بندی و چراغانی این خیابان هستند .

از آنجا که  هیئت این محله به نام آقا امام حسن مجتبی (ع) نام گذاری شده ونیمه ماه مبارک رمضان تولد امام حسن می باشد لذا اهالی این محل این شب فرخنده را جشن می گیرند بچه های این محله که حدود 20نفرهستند از یک هفته زودتر دست به کار می شوند

فلکه معین آباد، خیابان معین آباد ، اطراف کارخانه برق و داخل حسینیه را از اوایل شب تا سحر آذین بندی می کنند .

البته بعضی وقتها هم اتفاقاتی برایشان می افتد مثلاً از چهارپایه می افتند یا دچار برق گرفتگی می شوند اما دست از کار نمی کشند و پس از مداوا دوباره در جمع بچه ها هستند .

شب نیمه ماه مبارک رمضان یک سنت قدیمی و زیبای دیگر هم هست که مُد و فرهنگ جدید نتوانست تغییری در آن ایجاد کند و حالت خود را همچنان حفظ کرده است .

و آن نیمه ای گرفتن بچه ها در شب تولد امام حسن (ع)می باشد کودکان در اوایل غروب تا پاسی از شب رفته به درب منازل می روند واشعاری می خوانند و به اصطلاح نیمه ای می گیرند   (نیمه ای پولی است که صاحب خانه به بچه ها می دهد)

شعری که بچه ها جلوی درب خانه می خوانند این چنین است .

امشب شب نیمه است که ما طفلانیم

برما حرجی نیست که ما مهمانیم

حاجی آقا شمایی

 نارنج دست شاهی

بپوش بپوش نچایی

از خونه در نیایی

مردم تو را می بینند

از هیبتت می میرند

پنج هزاری را خورده کن

حصه بچه های در خونه کن

تا بچه ها راضی شوند

از درخوند راهی شوند

اگر صاحب خانه پولی یا چیزی به بچه ها داد که هیچ ، بچه ها تشکر می کنند و به در خانه دیگری می روند ولی اگر چیزی نداد بعضاً بچه ها با صدای بلند می گویند

این در خونه تیغ افتیده صاحب خونه ریق افتیده

واز آنجا فرار می کنند

نیمه ماه مبارک رمضاه بر مردم پر افتخار شهر ما مخصوصاًهیئت امام حسن مجتبی (ع)مبارک باد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:45  توسط محمد بیدگلی  | 

سلام

سلام : چند نوع مرخص داریم؟

مرخص استحقاقی 

مرخص استعلاجی 

مرخص اضطراری

مرخص بی حقوق

مرخص اجباری

بلاگفا برای مدتی همه مارا به مرخصی اجباری فرستاد خیلی هم بد نبود یه نفسی تازه کردیم تو این مدتی که بلاگفا تعطیل بود چند صباحی تو واتساپ بودم اما واتساپ را دوست نداشتم .

ازهمه گروه ها آمدم بیرون وکلاً از گوشیم حذف کردم،البته یک بار هم یک پیام برای هم گروهیام فرستادم نوشتم (مردهای بالای هفتاد سال که صاحب فرزند بشوند به فرزند آنها می گویند، زنگوله پاتابوت)

به هر حال خوشحالم که دوباره در بین شما عزیزان هستم امیدوارم مثل قبل همچنان راهنمایم باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:44  توسط محمد بیدگلی  | 

یک معلم

طرف بعد از ظهر بود جلوی آسایشگاه ایستاده بودیم می دانستیم عده ای از کاشان به جبهه اعزام شده اند

بچه ها که به جبهه می آمدند قبل از سازماندهی اول با همشریان خود دیدار می کردند همان طور که ایستاده بودیم دیدیم عده ای ازاعزامی های جدید به طرف ما می آیند نزدیک تر که رسیدند خیلی هایشان شناخته شدند یکی از رفقا که کنار من ایستاده بود آهسته گفت :

حمله نزدیک است گفتم تو از کجا می دانی ،گفت نگاه کن بین بچه هایی که آمده اند علیرضا بنی طباءهم هست علیرضا که می آید یعنی عملیات نزدیک است

(در زمان جنگ بعضی از نیروهای کاری و با تجربه بودند که در شهرها فعالیت می کردند موقعی که قرار بود حمله به عراق انجام بشود با این فرماندهان با تجربه تماس گرفته می شد و آنها به جبهه می آمدند در شهر ما یکی از این تکاوران شهید سید علیرضا بنی طباءبود )

علیرضا بنی طباء فرمانده گردان ثامن الا ئمه از لشگر نجف اشرف بود بعضاً مسؤلیت های دیگری هم داشت مثل مسؤل محور عملیاتی لشگر نجف اشرف یا معاون یگان دریایی لشگر .

او در پشت جبهه به عنوان مسؤل جنگ اداره آموزش و پرورش آران و بیدگل فعالیت می کرد .

برای اولین بار طرحی برای کمک به جبهه پیاده کرد به این طریق که قلکهای کوچک پلاستیکی به دانش آموزان داده شد تا کسانی که توان مالی دارند به جبهه کمک کنند پس از اجرا شدن این طرح به جبهه اعزام شد و بعد از مدتی به شهادت رسید .

در مراسم تشیع جنازه اش پدر بزرگوارش آقا عباس بنی طباء سخنرانی کرد در این سخنرانی آقا عباس بنی طباء گفت :

علیرضا نه تنها یک معلم بود بلکه یک پاسدار بود ، علیرضا نه تنها یک پاسداربودبلکه یک جهادی بود، علیرضا نه تنها یک جهادی بود بلکه یک بسیجی بود ، علیرضا نه تنها یک.......

روز بعد که مراسم ختمش را در حسینیه درب مختص آبادگرفته بودند عده ای از معلمان و دانش آموزان وارد مجلس ختم او می شدند که پیشاپیش آنها چند دانش آموز خنچه ای از قلکها را در دست داشتند که با کاغذی روی آن نوشته شده بود علیرضا این طرح تو بود اما افسوس .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:41  توسط محمد بیدگلی  | 

تاریک روشن

پیرمرد شب که رفته بود پیش آب با خود گفت : یبارگیه حیوونارا میدوشم بر می گردم ده ،اذان صبح را گفته بودنداما خروس های محله همچنان می خواندند سطل شیر را برد داخل خانه نماز صبح را خواند دوباره می خواست برود صحرا، سطل را آورد داخل کوچه وجلو در خانه گذاشت وبرگشت داخل خانه تا چیزی بردارد شغالی که در حال عبور از آنجا بود وقتی بوی شیر را استشمام کرد به طرف سطل رفت تا شیر بخورد  پوزه اش را تا گردن داخل سطل کرد اما سطل خالی بود وقتی می خواست سرش را بیاورد بیرون دسته سطل گولی گردن شغال گیر کرد وشغال سطل را با گردنش بلند کرد شغال که می خواست ازشر سطل راحت شود به طرف جلو رفت و با تیر چراق برق سر کوچه بر خورد کرد وصدای عجیبی داخل سطل پیچید شغال که گیج ومنگ شده بود دوباره حرکت کرد وکمی سریعتربه ان طرف خیابان رفت و ناخواسته وارد کوچه مختص آباد شد.

شاطر محله  دوچرخه خود را از خانه بیرون آورد ومی خواست به مغازه نانوایی پسرش  برود که در آن هوای تاریک روشن ناگهان با حیوان عجیبی روبرو شد دوچرخه اش را سینه دیوار گذاشت تا به داخل خانه فرار کند دراین هنگام شغال نیز با دیوار برخورد کرد وشاطر صدای یک شیء فلزی را شنید، ایستاد وحیوان عجیب را نگاه می کرد.

پیرمرداز داخل خانه بیرون آمد اما سطل شیر سر جایش نبود به وسط کوچه آمد تاعمق کوچه را نگاه کرد هیچ کس را ندید به داخل خیابان آمد تا ببیند چه کسی سطل را برداشته که درکوچه روبرو شاطر را دید به داخل کوچه روبرو رفت تا از شاطر سراغ سطل را بگیرد اما قبل از اینکه با شاطر صحبت کند شغال را دید و سطل را از گردنش در آورد و فریادی بر سر شاطر زد وگفت :    چرا سطل شیر من را گلو گردن شغال کرده ای؟؟؟    شغال که از گیر سطل راحت شده بودبا سرعتی عجیب به طرف محله مختص آباد در حال فرار بود.  شاطر که هاج و  واج مانده بودنگاهی به پشت سر پیر مرد کرد که به طرف صحرا می رفت ونگاهی به شغال که دیوانه وار می دوید.                                                                                                       دوچرخه سواری که خاطرش جمع بود صبح زود است ودر اولین چهار راه مختص آباد هیچکس نخواهد بود محکم پا به رکاب میزد به محضی که به چهار راه رسید شغالی با سرعت تمام چنان به داخل سیم چرخهای طوقه جلویش بر خورد کرد که دوچرخه سوار به طرف راست چپ کرد، شغال که دوباره گرفتار شده بود هر طوری که بود خود را از داخل سیم چرخها نجات داد  ودوباره راه را اشتباه رفت وبا سرعت تمام به طرف خیابان معین آباد شروع کرد به دویدن شاطر  که دید شغالی با سرعت پنجاه کیلو متر به طرفش در حال دویدن هست با خود گفت : این توبمیری آن تو بمیریها نیست وبا سرعت به داخل خانه فرار کرد ودر را بست.                                                                                                                                  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:55  توسط محمد بیدگلی  | 

فصل دهم

درقسمتی از فصل دهم کتاب روز بمباران اینچنین آمده

کارگر (یاساکوساساکی) در پشت دستگاه منگه زنی کارخانه (میتسوبیشی) که در فاصله دو ونیم مایلی مرکز انفجار قرار داشت مشغول کار بود او چند دقیقه قبل از انفجار بمب اتمی به بچه هایش می اندیشید اما در همین لحظه رشته افکار یاساکوساساکی قطع شد صاعقه ای درخشان وغیر قابل تصور چشمانش را کور کرد .

مثل همه افراد حاضر در کارگاه بی آنکه بتواند کلمه ای بر زبان بیاورد گیج و بی حرکت ایستاده بود .دستگاهها آرام می لرزید ، برای چند لحظه سروصدای دستگاهها خاموش شد، امابعدازطنین کوبیدن وطق وطق قسمتهای فلزی دستگاه با زوزه ای که گویی از عماق زمین می آمد، خفه شد.              طوفانی برابر با صد گردباد به ساختمانهای کارخانه ضربه وارد آورد،دیوارهای سیمانی را متلاشی وستونهای فولادی را خم کرد و ورقه های چند تنی را به سبکی ورقهای کاغذ از کارگاه بیرون انداخت ودر هم پیجاند.خرده شیشه ها ،تکه های چوب و تکه های فولاد چون رگبار گلوله در همه ی اتاقهای کارگاه در هم می چرخید . اکنون تمام قسمتهای متحرک دستگاهها از کار افتاده بود . بعضی چرخها با یک تکان سریع و ناگهانی ، پاره ای میله های اتصال یا تسمه های انتقال پس از لحظه ای کشش چون حیوانی زخمی و مردنی از کار افتاد  . یک تکه فلز که شاید میله ی شکسته ی قاب یک پنجره فولادی بود ، شانه ی چپ یا سا کوساساکی را خراشید و پوست ان را درید . خون از بازویش فرو چکید و او بی آن که چیزی بفهمد نگاه سنگ شده اش را به آن انداخت . او دردی احساس نمی کرد . او می دید اما نمی توانست بفهمد که چرا لباس کارش پاره پاره شده . دربند انگشت شست راستش یک خرده شیشه پیدا کرد که در گوشت فرو رفته بود . آن را بیرون آورد . متعجب بود که چگونه خرده شیشه بی آن که احساس کند مجروحش کرده بود . ناگهان ناله ها و فریادهایی را شنید که کمک می طلبیدند و دریافت که در واقع از چند لحظه پیش این صداهابه گوشش خرده بود . از مهابت حادثه دریافت که اتفاقی هولناک روی داده است و اکنون که قدری هوشیارتر شده بود ، کارگران مجروح و مصدوم را می دید که نقش زمین شده اند . آنکه در حال مرگ بود ناله می کرد و انکه به سختی مجروح شده بود از شدت در به خود می پیچید . و همه آنها غرق در خون بودند . یاساکو نگاهی به این سو و آن سو انداخت . هر کجا را که نگاه می کرد همان منظره را می دید . منظره زنانی را که از شدت درد به خود می پیچیدند . . او جیغی کشید و بعد ناگهان با دست جلو دهانش را گرفت تا این صدای بیهوده را فرو نشاند . او باید برترس ووحشت خود فائق می آمد و به جای زار زدن به یاری دیگران می شتافت . بیرون ساختمان ابرهایی از دود که شعله های آتش را در میان گرفته بود ، موج می زد . کارگاهها شعله ور بود ! شاید تمام شهر در آتش می سوخت . ! .... ×××××××××××  سرهنگ تی بتس با وحشت به قارچ مهیب دود و شعله چشم دوخت . با تصوری ضعیف از بزرگترین ومهیب ترین بلایی که به جامعه بشریت ضربه وارد آورده بود ، او نخستین کسی بود که عینک دودیش را از چشم بر گرفت و به پایین نگاه کرد ، اما به جای انبوهی از خانه هایی که هیروشیما را تشکیل می داد ، تنها دود قهوه ای رنگ درهم پیچ خورده ای را دید سعی کرد برای آنچه که اتفاق افتاده بود دلیل موجهی پیدا کند . انولاگی تنها یک بمب با خود حمل کرده بود ، فقط یکی ! او آن را دیده بود ، به زحمت بزرگتر از بمبها چند هزار پاوندی بود که در حملات پیشین بر مواضع دشمن فرو ریخته شده بود . تنها از شکل ظاهری متفاوت بود ، وبه جای آزاد رها شدن به یک چتر نجات متصل شده بود . آیا برای بمبی به اندازه متوسط این امکان وجود داشت که شهری را به کلی نابود کند ؟ نه ، این غیر ممکن بود . چنین چیزی نمی توانست باشد چون غیر انسانی بود و چنین اختراع شیطانی نمی توانست چکیده افکار انسانهای عاقل باشد . بله ، پاسخ این بود که چنین چیزی غیر ممکن است .اما آنچه با چشم خود می دید نیز وهم و خیال نبود . هیروشیما تقریباً به طور کامل در اثر انفجار در هاله ای از دود فرو رفته بود . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:59  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر