در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

کبریا

نام شناسنامه اش طیبه بود اما بهش می گفتند کبریا .                                        دختر بسیار زحمت کشی بود دو برادر داشت که برادر بزرگش کرو لال بود حیاط بزرگ خانه شان را که آجر کرده بود همیشه تمیز نگه می داشت ایوان را جارو میزد و روزی چند رچ قالی دوازده متری هم می بافت دو خواهر بزرگش ازدواج کرده بودند او تنها دختر خانه بود که همه کار و خدمت ها را انجام می داد با این وجود علاقه خواصی به شغل معلمی داشت با همه ی زحمت هایش درس را به طور جدی می خواند ،در سنین 19 یا20 سالگی احساس بیماری می کرد اما به خاطر علاقه به زندگی و اینکه آینده معلم بشود توجهی به بیماری خود نمی کرد      پدرش دارای شغل قالی بافی بود، پدر موقعی که ضعف کبریا را می دید تصمیم گرفت او را به دکتر ببرد پس از چند سال که کبریا همیشه بدتر می شد متوجه شدند او بیماری سرتان پوست دارد اما کبریا نا امید نبود و با تمام وجود زحمت می کشید حواسش جمع برادر بزرگ و پدر و مادر پیرش بود و بالاخره در رشته معلمی قبول شد اما بیماری سرتان ولش نمی کرد او هم با بیماری خود مقابله می کرد شاید بتواند سر کلاس برود ولااقل برای مدتی بشود معلم تا اینکه یک روز بهش خبر دادند به عنوان معلم نهضت سواد آموزی به فلان روستا برود و دانش آموزان را درس بدهد از بیدگل تا فلان روستای کوهستانی مصافت زیادی بود که یک خانم باید با وجود بیماری این مصافت و گرفتاری هایش را قبول کند اما شوق معلمی نتوانست از اراده کبریا کم کند و او شد یک معلم .   کبریا خیلی نتوانست مقاومت کند بالاخره او را به بیمارستان های تهران بردند و در سال 1368 در سن 24 سالگی در بیمارستان شریعتی تهران بیماری سرتان به کبریا پیروز شد و کبریا تمام امید ها و آرزو ها را زمین گذاشت و تسلیم شد ... روحش شاد .

.................

شاید بعضی از شما خوانندگان محترم تا کنون وارد حسینیه قائمیه شده اید هیئت این حسینیه به نام امام حسن مجتبی (ع) می باشد موقعی که می خواهید وارد حسینیه بشوید یک تابلو سنگی بالای درب بزرگ ورودی حسینیه می باشد که روی آن نوشته اند (اهدایی از طرف خانم طیبه  قمری) پولدار های زیادی هستند که مخارج سنگین حسینیه ها را به عهده دارند اما انگار سزاوار کبریا بود که عزاداران امام حسن مجتبی (ع) از زیراین درب وارد یا خارج شوند وسوابش نسیب این خانم معلم شود مدت زمانی پس از مرگ کبریا خانواده محترمش جهازش را که با خون و دل جمع آوری کرده بود تا به خانه بخت ببرد فروختند و با پولش درب ورودی حسینیه را اهدا کردند کبریا را در جلو ساختمان زیارت شاهزاده هاشم بیدگل به خاک سپردند اما انگار هنوز هم درس یاد زنده ها میدهد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت 23:47  توسط محمد بیدگلی  | 

دانشجو

سال 1356 بود برادرم در دانشگاه قبول شده بود .

و افتخاری شده بود برای مادرم ،  مادرم به همه می گفت که پسرم در دانشگاه اصفهان قبول شده است و اسمش در روزنامه هست .(رشته علوم تجربی)

آن روزها دو عده بودند که اگر می خواستند بدانند  اسمشان در آمده یا نه باید روزنامه می خریدند .

یکی حجاج یکی هم دانشجویان.

در بیدگل آن زمان دو روزنامه فروشی بود .

یکی آقای ستاری که روزنامه کیهان می فروخت یکی هم حاجی امیر جندقیان که روزنامه اطلاعات می فروخت هر دو هم پیش هم بودند، کار نداریم :

 برادرم به اصفهان رفت و مشغول تحصیل شد .

دریکی از کوچه های خیابان شاه حوالی دروازه دولت  آن زمان اصفهان داخل خانه یک پیرزن اتاقی کرایه کرد و مشغول درس خواندن شد .

مردها ی طائفه آن پیرزن از اطباء و مهندسین اصفهان بودند و درک می کردند موقعی که یک دانشجو که پدرش با چندین سر عایله از یک روستا با شغل قالی بافی بخواهد فرزندی را برای تحصیل به اصفهان بفرستد یعنی چه.... !!!

زمان گذشت و همه کار ها تقریبا خوب پیش می رفت تا اینکه یک روز صبح زود که برف شدیدی هم می بارید  برادر ما برای وضو گرفتن و نماز صبح از اتاق می آید بیرون وضو گرفتنش مقداری طول می کشد موقعی که به طبقه بالا میرود و می خواهد وارد اتاق خود بشود می بیند شیشه ها شکسته دود عجیبی از اتاق بیرون می آید و اتاقش در آتش میسوزد، می گفت که با هر زحمتی بود آتش را خاموش کردم و دیدم تقریبا همه چیز سوخته پایین آمدم که به پیرزن بگویم که دیدم خانه نیست .

پس از دقایقی پیرزن یک نان سنگک دستش بود و وارد خانه شد به او گفتم : اتاق بالا آتش گرفت و سوخت پیرزن گفت برویم ببینم چه کرده ای ؟

اتاق را دید و گفت حالا چه خاکی برسرم کنم ، و به من گفت بیا به اتاق من تا سرما نخوری .

وارد اتاق که شدم تلفن را برداشت و به مردهای فامیلش زنگ زد و گفت :دانشجویی را که آورده بودید اتاق من را آتش زد .

چند دقیقه که گذشت از اتاق پیرزن آمدم بیرون و در راه پله ها روی برفها نشسته بودم  که چهار نفر از مردهایشان وارد خانه شدند .

من پیش خود فکر کردم که الان یک دست کتک سیر به من خواهند زد .

اما آنها از کنار من رد شدند و به طبقه بالا رفتند و همه چیز را مشاهده کردند و دیدند که همه کتاب هایم نیمه سوخته و قابل استفاده نیست .

کت و شلوار نویی که تازه خریده بودم سوخته بود ،فرشها سوخته بود ، طاق ودیوارها دود زده وسیاه شده بود و اتاق دیگر قابل سکونت نبود .

من هم به اتاق سری زدم و متوجه شدم موقعی که می خواستم از اتاق بیایم بیرون بخاری نفتی پشت در اتاق بود رفتم پرده را پس کنم پرده روی بخاری افتاد و من متوجه نشده ام پرده اتاق آتش می گیرد و به همه جا سرایت می کند .

درد سرتان را ندهم، برادرم می گفت : آن روز، روز پنجشنبه بود و من تصمیم گرفتم که به بیدگل برگردم و این کار را هم کردم ،اما در خانه این جریان را به هیچ کس نگفت .

صبح روز شنبه که دوباره به اصفهان برای دانشگاه می رود پیش خود می گوید به خانه آن پیرزن بروم و ببینم که چه خبر است .

برادرم می گفت مو قعی که به خانه رسیدم درب خانه باز بود انگار رفت و آمدهایی در آنجا بود .

وارد خانه شدم و به طبقه بالا رفتم مردهای فامیل آن پیرزن  آنجا بودند با کمال تعجب دیدم اتاق من را به طرز بسیار زیبایی درست کرده بودند ، درب و پنجره ها را شیشه کرده بودند ،پرده های نو نصب کرده بودند ،بخاری نو خریده بودند ،اتاق را رنگ آمیزی کرده بودن ،فرشهارا عوض کرده بودند ،و کتابهایم را برایم خریده بودند .

موقعی که داشتم وارد اتاق می شدم آنها از اتاق خارج می شدند و تنها چیزی که به من گفتند ، گفتند اندازه کت و شلوارت را نمی دانستیم پولش را گذاشته ایم .

و مقداری پول که بیشتر از یک کت و شلوار بود دم طاقچه گذاشته بودند.                                            

................

.........

آیا مردم امروز هم اینچنین هستند....؟؟

بعد از انقلاب برادرم به عنوان تکنسین آزمایشگاه به مدت سی سال در بیمارستانهای کاشان به مردم خدمت کرد تا بازنشسته شد .    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 14:49  توسط محمد بیدگلی  | 

تنباکو

 

حکم کرده بودند که باید تنباکوهایتان را به اداره ببرید وهیچ کشاورزی حق ندارد تنباکوهایش را به غریبه ها بفروشد.

هرکسی تنباکویش را در چادرشب می بست به شهرمی رفت وبه اداره تحویل می داد(احتمالاًاداره دخانیات آن زمان)

سیستمهای ثبت ادارجات شبیه حالا نبود(نام ،نام خانوادگی، نام پدر،ش ش ،ت ت،کد ملی و.....)

اسم و فامیلش را می گفت بعد تنباکو را باسکول می کردند و می گفتند فردا بیا پولش را بگیر .

یکی اول وقت به نام: مثلاً (مراد سین) تنباکویش را برده بود و تحویل داده بود .

و پس از چند ساعت شخص دیگری او هم به نام مرادسین از روستایی دیگر تنباکوی همه اهالی را آورده بود و تحویل اداره داده بود.

 روز بعد مراد سین که یک چادرشب تنباکو تحویل داده بود رفت پولش را بگیرد مبلغ هنگفتی پول به او دادند او هم پولهای بسیار زیاد را گرفت و به آبادی خود برگشت.

پس از ساعتی مرادسین بعدی رفت پولهایش را بگیرد  مبلغی به اندازه یک چادرشب تنباکو به او دادند .

او گفت : این پول خیلی کم است من تنباکوی یک آبادی را آورده ام چرا اندازه یک نفر پول به من می دهید... ؟ وگرفتار مشگلات زیادی شد.

و اما بشنوید از مراد سین اولی که پولهای زیادی به دست آورده بود وظاهراًمیدانست اینهمه پول از یک چادر شب تنباکو نیست

در خانه نشسته بود و فکرمی کرد  که چه کند!!!!

تصمیم گرفت با این پول به زیارت کربلا برود.

همه چیز را مهیا کرد تذکره کربلا را هم گرفت و عازم کربلا شد .

تا مرز خسروی هم رفت اما آنجا کمی معطل شد وشب را همان جا خوابید نیمه های شب در خواب دید که به کربلا رفته است می خواست از درب صحن وارد بشود که یک سید نورانی جلویش را گرفت و به او گفت : برگرد و پول تنباکوها را پس بده .

صبح که از خواب بلند شد در فکر خوابی که دیده بود فرو رفت و تصمیم گرفت که برگردد از همان شهرهای مرزی عبایی خرید روی دوشش انداخت و به روستایش برگشت .

اما به اداره نرفت و پولها را تحویل نداد .

یک روز گذشت شب دوم که در منزلش به خواب رفته بود در عالم رویا همان سید را دید سید به او گفت :چرا پول تنبا کو را تحویل ندادی.... ؟ بعد به او گفت یک روز به تو مهلت می دهم اگر پولها را تحویل ندهی زندانت خواهم کرد .

صبح روز بعد مراد از خواب بیدار شد کمی روی خواب خود فکر کرد وپیش خود گفت : کسی که از من شکایت نکرده در این روستا هم  کسی که از این ماجرا خبر ندارد پس چه طور ممکن است مرا زندانی کنند ؟؟؟

با این فکر دوباره به اداره نرفت و پولها را تحویل نداد .

شب را خوابید اما صبح روز بعد که از خواب بیدار شد دید از هر دو چشم نابینا شده وتا آخر عمر کور ماند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 15:53  توسط محمد بیدگلی  | 

آی بر هم زدند آی برهم زدند

در سی متری مغازه من آن طرف خیابان حسینیه ای وجود دارد به نام حسینیه قائمیه ،شاید دیگران زیاد حساس نباشند اما بعضی وقت ها ماجراهایی پیش می آید که برای من خاطره می شود. جشن هست ، ختم هست ،هیئت هست ،عزاداری هست، شام هست، آش هست ،جلسه هست ،خراب کردن هست، ساختن هست، الحمد الله درسنتهای ظاهراً مذهبی ما همه چیز هست .  بگذریم.

میخواستم خاطره ای از یک جلسه ختم این حسینیه برایتان تعریف کنم ، شاید کسی دیگر به اندازه من شاهد بر ماجراهای آنجا نباشد.

یک روز پنجشنبه بعد از ظهر جلسه ختمی برای مرحوم مغفور گرفته بودند صاحبان عزا از هر دو طایفه روی صندلی ها نشسته بودند ظاهراً از قبل نیز این دو طایفه بر سر خانواده مرحوم بحثهایی داشته اند، امان از دست آدمهایی که دخالت بیجا در زندگی مردم می کنند:

به هر حال : (در شهر ما رسم است در جلسه ختم ابتدا قاری چند آیه قرآن می خواند سپس دو مداح می خوانند بعد سخنران یک ساعت روضه می خواند و در آخر دوباره قاری جلسه را با سوره الرحمان به پایان میرساند)جلسه خدا بیامرز تا پایان سخنرانی به خیر گذشت اما هنوز قاری( فبای آلاءِ ربکما تکذبان ) را  تمام نکرده بود که صاحبان عزا که از دو طایفه روی صندلی ها نشسته بودند بلند شدند و بنا کردن بر هم زدن از حسینیه آمدند بیرون و در آن تختگاه جلو درب حسینیه بر هم می زدند حسینیه ما تا کف پیاده رو پنج پله می خورد همین طور که بر هم می زدند از پله ها ریختند پایین در پیاده رو بلند شدند و دوباره بر هم زدند در کنار خیابان موتورهای زیادی کنار هم پارک شده بود که صاحب موتورها برای خواندن فاتحه به داخل حسینیه رفته بودند آنها همان طور که برهم می زدند با موتورها برخورد کردند و همه موتورها مثل اجرهایی که کنار هم قره کرده باشند بر روی هم ریخت یک موتور چراغش شکست یک موتور راهنمایش از تو درآمد ، یک موتور بنزینش ریخت........

اما آنها به وسط خیابان آمده بودند و همچنان بر هم می زدند ، آی بر هم زدند ،آی بر هم زدند ، آی بر هم زدند ، تا دم کوچه شهرداری بر هم زدند .

صدای بلند گو که قطع شد دعوای آنها نیز تمام شد

آنها داشتند به طرف حسینیه بر می گشتند اما با موهای ژولیده ، لباسهای پاره ،لبهای خونین ، صورتهای قرمز و بدون کفش .

مردمی که از حسینیه بیرون می آمدند با صندلیهای خالی روبرو شدند از همان بالا خیابان و آن صحنه عجیب و غریب را که می دیدند شستشان از همه چیز خبر دار شد .

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 14:44  توسط محمد بیدگلی  | 

زایشگاه

خدا بیامرزد حاجی شیخ احمد کافی را

بعضی وقتها به شهرستانها می رفت و سخنرانی می کرد

سخنرانی هایش بسیار جذاب وبه قول امروزی ها با حال بود

در مراسم سخنرانی های او از هر قشری می آمدندو مجلسش بسیار شلوغ و پر ازدحام بود

آقای کافی به هر شهری که می رفت قدمش خیر بود یا به قول معروف چراغی را روشن می کرد که تا نسلهای بعدی هم بتوانند از نور آن بهره ببرند (آن روزها آران و بیدگل از هم سوا بود) یک روز او را برای سخنرانی به بیدگل آوردند این مراسم درحسینیه محله مختص آباد بود ، درآن زمان جلو حسینیه قدیمی مختص آباد میدانی وجود داشت، این میدان با غرفه های زیبایی که اطرافش  بود از خود حسینیه بزرگتر بود

جمعیت زیادی از همه محله ها آمده بودند او ده شب در آنجا سخنرانی کرد شب آخر گفت که، شهر شما چیزی کم ندارد؟   اگر شهر شما کمبودی دارد بگویید شاید بشود آن را رفع کرد هر کسی یک چیزی گفت و پیشنهادی داد یکی گفت کمبود مدرسه داریم، یکی گفت حمام عمومی می خواهیم، یکی گفت در جایی مسجدی بسازیم ودست آخرعده ای گفتند که در شهر ما زایشگاه وجود ندارد نیاز مبرم به زایشگاه داریم

آقای کافی با این پیشنهاد موافقت کردند  دراین بین هر کسی مبلغی به عنوان کمک هدیه کرد در این میان شخصی به نام حاجی قاسم نوریان گفت: من زمینش را می دهم وهمین کار را هم کرد

قطعه بزرگی از زمین نبش جاده بیدگل به کاشان در آن زمان رابرای ساخت زایشگاه اهدا کرد  نمی دانم مساحت این زمین چقدر بود  اما امروزه طرف شرقی این زمین بلوار امام خمینی وطرف غرب آن خیابان امام زاده قاسم  وطرف شمال آن کوچه ای طویل هست که خیابان امام زاده قاسم را به بلوار امام خمینی وصل می کند

 حاجی کافی این قدم را برای مردم شهر ما برداشت اما در انجا زایشگاه ساخته نشد وسالها بود که بی مصرف افتاده بود اما سالها بعد از انقلاب واحتمالا در دوران سازندگی ساختمانی در آنجا ساخته شد که بعدها به اداره بهداشت شهرستان آران وبیدگل تبدیل شد.

لازم هست بدانید امروزه شهر ما دارای زایشگاهی نسبتا مجهز می باشد که در مرکز شهر قرار گرفته است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 15:34  توسط محمد بیدگلی  | 

ترس

لطفا این متن را در روز روشن بخوانید
برای مدت زمانی گروهان مارا برای استراحت به خط سوم آوردند (مکانی به نام اروند کنار)
روزها تقریباً بیکار بودیم
در بین بچه های واحد زرهی من هیچ همشهری نداشتم
البته زیاد هم مهم نبود چون من هرکجا می رفتم زود جای خودم را باز می کردم
طبق دستور واحد بهداشت لشکر، فاصله دستشویی ها تا سنگرها دست کم باید دویست متر باشد
یک شب حدوداً ساعت یک بعد از نیمه شب بود با عرض معذرت از شما دستشوییم گرفت فاصله سنگر تا دستشویی سیصد متر بود قبلاً به ما گفته بودند هر وقت نیمه شب بخواهید بروید دستشویی حتماًیکی را همراه ببرید
علتش هم این بود که اگر احیاناً یکی مجروح بشود دیگری بتواند خبر بدهد
به هر حال: بلند شدم ابتدا می خواستم یکی را بیدار کنم
مطمئن بودم صدای هرکس می زدم دنبالم می آمد اما صدای هیچکس نزدم امدم بیرون شبهای اخر ماه بود و آسمان کاملاً تاریک ،نخلستان ظلمات عجیبی داشت پوتین هایم را پا کردم و بدون اینکه بندش را ببندم به طرف دستشویی ها رفتم یک طرف راه نهرآب بود وطرف دیگرخانه های مخروبه اهالی که بعلت جنگ به دیاری دیگر رفته بودند
در تاریکی انگار گوش آدم بیشتر از چشمانش کار می کند صداهایی که می شنیدم عبارت بود از: صدای راه رفتن خودم، صدای آرام نهر آب، صدای گلوله هایی که از خط اول می آمد بعضاً صدای پرندگانی که از لابلای درختها می امد وبعضی وقتها خزنده ای که در خرابه ها داخل سوراخی می خزید انگار آدمیزاد دیده بود
( در بین کتابهای دانیل دوفوئه من کتاب رابینسون کروزوئه را بیشتر از همه دست دارم وتا کنون چند بار این کتاب را خوانده ام مخصوصاً اواخر کتاب که صحبت از ارواح خبیثه می کند)
بگذریم: تاوسط راه رفته بودم که ترس مرا گرفت خواستم بر گردم و یکی از بچه ها را با خود بیاورم پیش خود گفتم من که نصف راه را آمده ام بقیه را هم میروم
و ادامه دادم تابه دستشویی رسیدم موقعی که از دسشویی بلند شدم وتسمه شلوارم را می بستم صدای بهم خوردن بوته های سمت چپ می آمد انگار حیوانی در انجا حرکت می کرد از دسشویی آمدم بیرون ودر جاده قرار گرفتم دوباره داخل بوته هارا نگاه کردم ناگهان در آن اوج تاریکی دو چشم سبز رنگ دیدم باور کنید آنقدر که ما در نخلستانهای آبادان از گراز می ترسیدیم از گلوله توپ و خمپاره عراقی ها نمی ترسیدیم
اگر چه بین من وان حیوان برکه ای از اب بود اما
با پوتین هایی که بندش باز بود نمی شد فرار کرد فرصتی هم برای فکر کردن نبود در یک لحظ پوتینها را در آوردم وبا سرعت تمام بنا کردم به طرف سنگر دویدن نزدیک سنگر که رسیدم سرعتم را کم کردم وداخل سنگر خزیدم
پتویی را که جلو در سنگر آویزان کرده بودیم لبه پایینش را زیرآن الوار مخصوص کردم وسعی کردم نفس نفس نزنم تا کسی بیدار نشود آخر سنگر یک جای خالی بود سرم را که زمین گذاشتم به خوابی عمیق فرو رفتم
صبح روز بعد که بچه ها را برای نماز بیدار می کردند سریع بلند شدم ودویدم به طرف پوتینها تا کسی جریان را نفهمد و رسوایی پیش نیاید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 6:32  توسط محمد بیدگلی  | 

مسیر حرکت هیئت های بیدگل


با تعغیری که درعمران شهردرست شده وبا احداث خیابانهای جدید بعضی ازهیئت ها تاحدی تعغیرمسیرداده اند بعنوان مثل: درقدیم هیئت محله دربریگ از حسینیه که بیرون می آمد از حسینیه یزلان شروع می کرد و در آخر به حسینیه ویرانه می رفت و سپس در حسینیه خودشان تمام می کردند .
اما امروزه ابتدا به ویرانه می رود سپس به حسینیه موسی ابن جعفر(ع) بعد به قائمیه و بعد از آن به حسینیه هاشمیه و از آنجا به حسینیه یزلان و مسیر قدیم.
این هیئت یکی از هیئت های بزرگ بیدگل می باشد که در موقع ورودش به حسینیه سلمقان جمعیت زیادی از کاشان ، آران و دیگرمحلات بیدگل برای تماشا به محله سلمقان می آیند .
و اما مسیرهیئت های بیدگل طبق قدیم را ازمحله ویرانه شروع می کنیم .
هیئت از محله ویرانه که بیرون می آمد به حسینیه دربریگ می رفت بعد به حسینیه یزلان سپس به علی اکبر بعد سلمقان بعد حسینیه حاج عبدالصمد سپس به حسینیه فخارخانه بعد به حسینیه دروازه بعد توی ده بعد باغ علوی سپس حسینیه سجادیه بعدفاطمیه بعد از آن مختص آباد بعد درب مختص آباد که همسایه خودشان حساب می شد وسپس به حسینیه خودشان ویرانه می رفتند و هیئت تمام می شد.
اما از آنجا یی که هیئت های بیدگل در شب می باشد انگار در هیچ کجا ثبت نشده است ودر هیچ اخباری از آن سخن به میان نمی آید .
مردم بیدگل در این ده شب زحمات زیادی می کشند و میلیاردها تومان پول خرج می کنند اما کسانی که باید اطلاع رسانی کنند بسیار ضعیف عمل می کنند .
کافی است مسؤلین ستادهای خبری در شب عاشورا به بیدگل بیایند و هیئت زنجیر زنی سلمقان را ببینند و پی به عظمت عزاداری بیدگلیها ببرند .
طوقها ، علامتها ، بیرقها ، سنج ها ،دهلها ،زنجیرزنهایی که به ستون دو ، کوچه ها و خیابانها را طی می کنند ، چراغهای طور که مسیر عزادارن را روشن می کند ، اشعاری که هر محله ای برای خود دارد ، بحر طویل هایی که خوانده می شود .
وسنتهای زیبایی که از قدیم به امروزی ها رسیده و بدانند که شبهای محرم دربیدگل چه غوغایی بر پاست .
با توسعه شهر در دهه های اخیر هیئت ها وحسینیه های دیگری نیز به محله های بیدگل اضافه شده
از جمله حسینیه ابوالفضل در دولاب ،حسینیه حیدری در خیابان جلال آباد ، موسی ابن جعفر در کارخانه برق ، مسلم ابن عقیل درکوچه مسجد صادقیه ، چهارده معصوم در بلوار امام ، وهیئت شهرک رسالت .
یکی از رسوم پسندیده این هیئت ها این است که وارد هر حسینه ای که شدند ابتدا می بینند که هیئت میزبان به نام کدام معصوم یا کدام شهدای کربلاست و لذا احترام میزبان را گرفته و روضه ای به نام هیئت میزبان می خوانند و هر هیئتی اشعار مخصوص خود را دارد که در همه حسینیه ها همصدا و با نوایی جالب می خوانند بدون این که مداح دخالتی داشته باشد.
به عنوان مثال هیئت قائمیه از خیابان معین آباد که به نام امام حسن مجتبی (ع)می باشد این چنین می خوانند.
همه ی.... هستی یم .... اربابِ.... بی حرم
من غلام توام..... سایه ات برسرم
نوکری تو.... آبروی من ....
دیدن قبرت ....آرزوی من
یا حسن مولا، یا حسن مولا،
یاحسن مولا، یاحسن مولا.....
(چنانچه آقای حسین بید گلی می توانست فیلم نوحه ی بالا را در وبلاگ خود قرار دهد نوای زیبایش را می توانستید مشاهده کنید)
کاش از محرم می توانستیم همان درسی را یاد بگیریم که امام حسین می خواست یاد مان بدهد.
                               (بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است
                                            که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 14:7  توسط محمد بیدگلی  | 

سفری به کشور عراق

می گفتند راه کربلا باز شده است ، هرکسی راه می افتاد و می رفت کربلا ،

نیازی به پاسپورت و جریانات قانونی نبود یعنی مرزی در عدم نبود که بخواهد قانونی داشته باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 17:58  توسط محمد بیدگلی  | 

زوارکربلا در زمان جنگ


در حالی که جنگ سختی بین ایران و عراق بود ،و سر تا سر مرز ایران و عراق آتش و دود و گلوله بود
او از راه زمین وارد کشور عراق شد به جبهه دشمن نفوذ کرد و از آنجا شهر به شهر رفت تا به کربلا رسید ضریح شش گوشه اباعبدالله (ع) را بوسید در حرمش نماز خواند و وظیفه نوکری را به جا آورد .
شهید جواد عنایتی یکی از فرماندهان واحد اطلاعات عملیات لشکر 14 امام حسین بود .
او به زبان عربی عراق کاملاً مسلط بود ، قد بلند و هیکل ورزیده ای داشت .
لباس تکاورهای عراق را که می پوشید با عراقی ها مو نمی زد .
کادر فرماندهی لشکر امام حسین بسیار روی جواد عنایتی حساب می کردند.
در زمان جنگ فرمانده لشکر 14 امام حسین حاجی حسین خرازی چند مرتبه به آران و بیدگل آمد . که فقط دو مرتبه اش را به منزل شهید جواد عنایتی رفت.
شهید جواد عنایتی در یکی از مأموریتهای خود که برای آوردن اطلاعات به داخل نیروهای عراق نفوذ کرده بود و قرار بود اطلاعاتی جمع آوری کرده ودر موقع مقرر برگردد آمدنش بسیار طول کشید
تا حدی که مسؤلین از آمدن او قطع امید کردند و احتمال دادند که اسیر شده باشد .
اما زمان گذشت و پس از ماه ها مجدداً از همان راه و در زیر گلوله های ایران و عراق دو مرتبه وارد کشور خودمان شد .
اگر چه پوست و استخوانی بیشتر از او نمانده بود .
اما افتخارش این بود که کربلا را زیارت کرده است .
این ماجرا طول و تفسیر زیادی دارد ،بچه هایی که پس از آمدنش با او روبرو شدند او را غذایش دادند و او را به حمام بردند و..........
و پس از جلساتی حاج حسین خرازی یک ماه مرخصی به او داد.
این ماجرا یکی از اتفاقات مهم زندگی جواد بود اما جواد از بچه های جبهه خواست تا زمانی که زنده هست در باره این جریان با مردم صحبتی نکنند وتا بعد از شهادتش کمتر کسی از شهر ما از این واقعیت خبر داشت .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 14:45  توسط محمد بیدگلی  | 

فصل پاییز


امروز آخرین روز ازاولین ماه فصل پاییز است.
در زمانهایی که مردم وابسته به دولت نبودند از اول ماه مهر هَندات فصل زمستان خود را می کردند .
در ماه مهر ما دو تا جمعه نان خانگی می پختیم ،اتاقی داشتیم که در کنار خیابان قرار گرفته بود به آن می گفتیم اتاق خیابان.
پدرم دسته های نان خانگی را تا نزدیک سقف در این اتاق روی هم می چید .
چند گونی زغال و یک گونی خاکه زغال هم می خرید در آخر سردابی که زیر اتاق پنج دری قرار گرفته بود مکانی را برای نگه داشتن زغال ها درست کرده بود .

چند جوال جو  هم برای مرغ و خروس ها می خرید .
مقدار زیادی چغندر می خرید ودر باغچه خانه چال می کرد . حتی پس از چند ماه که چغندر ها را اززیر خاک بیرون می آوردیم مثل اول تر و تازه بود.
مقداری هم هِمه (هیزم) می خرید .که تشکیل می شد از چوب وساقه های گیاه پنبه .
بُشکه ای داشتیم در آخر راه گذار سرداب که این بشکه را هم پر از نفت می کرد .
یک گونی پیاز هم می خرید و در خلوته سرداب پهن می کرد .
انار را به طریقی نگه می داشت که اگر پوست روی آن هم خشک می شد داخل آن نمی پوسید و در زمستانها از آن استفاده می کردیم .
اکثریت غذای آن زمان گوشت لوبیابود که به وسیله بُرمه روی چراغ سه فتیله ای پخته می شد .
پدرم در زمستان چند بُز شیرده داشت که از ماست و پنیر آنها استفاده می کردیم .
خلاصه از اول مهر تا اواسط آبان همه کارهای زمستان خود را انجام می داد.
آن زمان فصل زمستان بسیار سرد و نسبتاً طولانی بود برف زیادی هم می آمد .
پدرم به طریقه ای عمل می کرد که اگر چند ماه نتواند از خانه بیرون برود دچار مشکل نشود .
اما از زمانی که برق به شهر ما آمد و صنعت وارد زندگی مردم شد زندگی ها تعغیر کرد
 از وسایل ،اولین چیزی که ما خریدیم اجاق گازی بود به نام اُرساگاز .

مو قعی که اجاق گاز را روی چرخ گاری گذاشتیم و به خانه آوردیم فروشنده نیز همراه ما آمد و طریقه استفاده از اجاق گاز را یاد ما داد و خودش سیلندر گاز را به آن وصل کرد و روشن کرد هنوز هم این اجاق گاز بدون این که یک بار به تعمیر گاه رفته باشد کار می کند و حتی تغییر رنگ هم نداده است.
پدرم به من می گفت تو نگاه به مدلها و این چیزها نکن همیشه فکر چند ماه آینده زندگیت باش که اگر اتفاقی افتاد گرفتار نشوی .
پدرومادرم مدتهاست که به رحمت خدا رفته اند اما همیشه تجربه زندگی ونصیحت هایشان در زهن من هست.
هنوز یک زغال فروشی سنتی در محله فخارخانه می باشد هر ساله ماه مهر که می شود به آن جا می روم یک گونی زغال می خرم وتا عید نگه می دارم که اگر جریانی مثل زمستان 86 پیش بیاید داشته باشم اگر هم پیش نیامد برای سرخ کردن جوجه مرغ درطول تابستان از آن استفاده می کنیم .
سیلندر گاز را پُر می کنم ویک بشکه نفت هم می خرم که علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
قدیمی ها چه قدر سختی کشیدند تا ما به این رفاه رسیدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 15:12  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر