در کوچه های بیدگل

بر اساس خاطرات محمد بیدگلی

صدای بره ها

سکینه علی لوطی می گفت :غذای بره ها را بهشون داده بود اومد تو راهگذار خوابید ده دقه ای نگذشته بود که دیدم بره ها صدا می کنند صدای بره ها یه جوری بود صداش زدم گفتم برو ببین بره ها چشونه ، دیدم جوابما نداد ده دقیقه دیگه هم گذشت ،گفتم :مرد پاشو برو ببین بره ها چشونه صدا می کنند ،خبری نشد رفتم تکونشا دادم بلکی بیدار شه دیدم نه ، را نمی شه پیش خود گفتم اِ اینکه اینجوری نبود خوب که نگاش کردم دیدم مُرده ........

حالا فهمیدم چرا بره ها اینجوری صدا می کنند ......

ابوالقاسم کوچکی شب اومد خونه خوابید خواب رفت دیگه بیدار نشد

آقای سبحانی رفت بالای کوه دیگه نیامد پایین

آقای ایمانیان براثریک ضربه رفت توکوما دیگه هوش نیامد

باید مواظب صداکردن بره ها باشیم که یه روزی یه جوری نباشه

        خاک شد هر که در این خاک زیست

                 خاک چه داند که در این خاک کیست

    سرانجام که باید در خاک رفت

              خوش آنکه پاک آمدو پاک رفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 22:19  توسط محمد بیدگلی  | 

کم اهمالی

مُحرم شده بودیم گفتند سوار اتوبوسها شوید تا به طرف مکه حرکت کنیم همه سوار شدند سه اتوبوس از یک کاروان بودیم یک خانواده چند نفره هم آمده بودند دو نفرشان در اتوبوس ما بودند یک پیرزن همراه با یک زن مسن

(نمی دانم چرا بعضی از جوانان از همراه بودن با افراد مسن حتی از خانواده خودشان اکراه دارند)

افراد جوان این خانواده در اتوبوس بعدی بودند و چرخ ویلچر پیرزن را هم با خود برده بودند دو اتوبوس بعدی حرکت کرد وبه طرف مکه رفت اما روحانی کاروان با اتوبوس ما بود ولی هنوز نیامده بود که ما حرکت کنیم پس از دقایقی که آمد وارد اتوبوس شد وگفت خانم فلانی (اسم همان پیرزن را گفت)

لطفاًبیایید پایین شما هنوز مُحرم نشده ای

(درقسمت زنانه مسجد شجره خانمهایی هستند که اعمال خانمهای حجاج را زیر نظر دارد)

آقای روحانی دو خانم دیگر را هم با او همراه کرد از پارکینگ تا مسجد مسافتی بیش از پانصد متر هست که از داخل یک بازار سر پوشیده می گذرد عده ای گفتند چرخ ویلچرش پیش پسرهایش هست  که با اتوبوس بعدی رفته است  آقای روحانی گفت چاره ای نیست تا مُحرم نشود نمی تواند احرام به جا بیاورد درد سرتان را ندهم یک ساعت طول کشید تا دوباره به اتوبوس برگشت   

اتوبوسهای عربستان پنجاه نفره می باشد یک ساعت وقت 50 نفر را گرفت همه ناراحت بودند  راننده بسیار عصبانی شده بود و چیزهایی به زبان عربی می گفت که ما نمی فهمیدیم چه می گفت در جلسات قبل از سفر حج یکی از مسؤلین برای ما سخنرانی کرد ودر قسمتی از صحبتهایش گفت از طرف سازمان حج و اوقاف حاج آقا علی روحانی به عنوان بهترین روحانی کاروان حج در کشور شناخته شده است آقای روحانی دقت بسیار بالایی روی حجاج داشت به هرحال:

موقعی که به مکه رسیدیم و اتوبوس جلو درب هتل ایستاد افراد خانواده آن پیرزن جلو درب هتل ایستاده بودند موقعی که پیاده شدیم بنای داد و بیداد را گذاشتند و گفتند چرا اینقدر دیر کردید مگر نمی دانستید مادرمان داخل این اتوبوس هست ،مگر نمی دانستید چرخ ویلچرش پیش ماست ،حساب این را نکردید ما دلواپس می شویم ...........

یک ساعت زودتر رسیده بودند و سر باقی هم داشتند عده ای هم از همراهان ما رفتند تا جوابشان را بدهند در این جا آقای روحانی و رئیس کاروان همه را به خویشتن داری دعوت کردند و گرنه داشت مُرافعه ای سنگین انجام می شد و جریان را برای آنها توضیح دادند و گفتند که خودتان مقصر دیر کردن ما هستید .                                دو عده را منتظردیگران نباشید یکی کودکان خوردسالتان را یکی پیران کهنسال را.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴ساعت 7:29  توسط محمد بیدگلی  | 

عدم پیشرفت

شماها می دونید فرق بین خیابان معین آباد بیدگل وخیابان نواب صفوی تهران چیست ؟   حتماً خواهید گفت اِ هِ ... یا مثل تحصیل کرده های امروزی خواهید گفت چه ربطی داره.....؟؟

اجازه بدهید جریانی را برایتان تعریف کنم .

اوایل دوران سازندگی بود که یک بار همراه باجناقم ماشاالله رافضی رفتیم تهران خیابان نواب صفوی شخصی در خیابان نواب قصابی داشت به نام آقای زارع که دایی باجناقم بود پس از سلام و احوال پرسی ما را به خانه اش که در یکی از کوچه های نواب بود برد و از هردری صحبت شد و در ادامه صحبتهایش گفت مرتبه بعدی که بیایید ما اینجا نخواهیم بود چون به ما اخطار داده اند که این خیابان باید عریض بشود و لذا باید به جای دیگری برویم گفتم شماها که قواره سوم این کوچه هستید حتماًخانه های نبش خیابان خراب می شود، گفت سه تا خانه این طرف خیابان وسه تا خانه آن طرف خیابان خراب می شود .    پس از این که از تهران برگشتم دیدم یک برگه اخطاریه دم طاقچه اتاق قالیباف خونه ی پدرم بود که روی آن با مارک (شهرداری گل آرا ) نوشته بود به علت عریض شدن خیابان معین آباد جناب عالی می توانید با در دست داشتن این حواله به شورای هماهنگی مراجعه کنید ومقدار سه شاخ آهن 14سه شاخ آهن 16 یک شاخ آهن 18 و چهارتن سیمان تحویل بگیرید و نسبت به عقب نشینی منزل خود در خیابان معین آباد اقدام کنید (البته متن را دقیقاً یادم نیست چیزی در این حد بود)

پس نتیجه می گیریم خیابان معین آباد بیدگل و خیابان نواب صفوی تهران در یک مورد باهم فرق نداشتند آن هم تاریخ اخطار عقب نشینی بود.

خیابان نواب صفوی تهران پس از چند سال تبدیل به یک بزرگ راه شد که شمال تهران را به جنوب تهران وصل کرد واطراف ان را ساختمانهای بلند ساختند و سهامش را به سراسر ایران فروختند .

از آن روز تا حالا شاید 25 سال می گذرد حالا در خیابان معین آباد فقط سه تا خانه را خراب کرده اند نه این که فکر کنید مقصر اصلی عدم پیشرفت مردم هستند .

به نظر من اگر 30 در صد مردم باشند 70 در صد شهرداری مهندسین عمران و مدعیّان پیشرفت این شهر هستند .

یک نمونه را برایتان تعریف می کنم تا بهتر بتوانید قضاوت کنید .

برای مثال آقای بلالی نبش فلکه معین آباد خانه اش را به شهردای فروخت برای اصلاح و عقب نشینی آن را به اداره آگاهی تبدیل کردند ، آقای مبینی منزلش را فروخت به شهرداری آن را به پایگاه امام سجاد (ع)تبدیل کردند ،آقای جواد صباغیان منزلش را فروخت به شهرداری اما آن را به اداره تبلیغات اسلامی تبدیل کردند ،مکانهایی دیگر هم مثل حسینیه قائمیه مغازه علی النقی بابایی از طرف شهرداری خریداری شد که دست نخورده باقی ماند .   به هر حال اینجا تهران نیست وما دستمان از چاره کوتاه است.                                                     ما مردم محله معین آباد از مسولین این شهر ،شهرداری ناحیه دو، شهرداری مرکزی ،شورای شهر،فرماندار محترم و دیگر مسولین تقاضا می کنیم ،تمنا می کنیم ،خواهش می کنیم ،حالا که دول را تا لب چاه آورده اید وتقریباً هفتاد درصد از آزاد سازی انجام شده کمی جدی تر بگیرید تا این مشگل برای مردم این محله حل بشود. کسی چه می داند شاید روزی ما هم مثل مردم خیابان نواب تهران پا روی آسفالت نو گذاشتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:10  توسط محمد بیدگلی  | 

کوچه

                                                کوچه ای بود نامش معرفت

                                                                         مردمانش بامرام از هر جهت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:56  توسط محمد بیدگلی  | 

شوخی بی مزه

روز شنبه بود صبح اول وقت ،سوار موتورش بود واز کوچه مسجد بیرون آمد، به محضی که وارد خیابان شد با اول کسی که روبرو شد روفتگر محله بود همانطور که با روفتگر صحبت می کرد روفتگر محله دست روی دست زد وگفت: اِ اِ کی؟ سپس به مغازه من آمد وگفت خبر تازه را شنیده ای؟ گفتم نه...!! چه خبری؟ گفت فلانی مرده گفتم نمیشه گفت امروز صبح زود درکنار جاده چرخ جلو موتورش می پُکه سرش بر زمین می خوره ودیگه هوش نمیاد. البته حرفاش یه جوری بود که آدم دیر باور می کرد.خلاصه سوار موتورش شد وبه طرف کارخونه برق حرکت کرد جلو کارخونه برق همیشه یه عده ای نشسته اند ولذا ما به انجا می گوییم واحد مرکزی خبر. از مغازه آمدم بیرون ودیدم برای کارخونه برقی ها تعریف می کند میخواستم به داخل مغازه ام بر گردم که دیدم روفتگر محله جلو موتور سوارها را می گیرد وجریان را به آنها می گوید. دردسرتان را ندهم نیم ساعت طول نگشید که خبر مرگ فلانی در همه بیدگل پیچید حدود ساعت 10 صبح بود پیش خودم گفتم بروم جلو درب خانشان سرو گوشی آب بدهم ببینم چه خبر هست همانطور که با موتور از جلو درب خانشان رد می شدم دیدم جلو درب خانه شان آب پاشیده اند و جارو کرده اند هر سه لنگه درب خانه شان باز است و عده ای هم آن جا ایستاده اند اما نگاهشان چیز دیگری می گفت انگار منتظر خبری بودند موقعی که خبر را شنیده بودند پسرش دنبال کار را گرفته بود ابتدا به اورژانس سپس به بیمارستان رفته بود گفته بودند اینچنین موردی نداشته ایم بعد به اداره آگاهی و پلیس 110رفته بود گفته بودند امروز تا حالا برای تصادف به ما زنگ نزده اند آخرسرهم به دارالسلام کاشان رفته بود کارکنان دارلسلام که جریان را شنیدند با عصبانیت و فریاد به او گفتند آخر آدم حسابی مرده که با پای خودش نمی آید اینجا زنده ها مرده را می آورند تو زنده ای بلند شده ای آمده ای دنبال مرده می گردی ؟؟ سپس گفته بودند یه امروز خبری نبود وما راحت بودیم امروز مارا هم تو خراب کردی .
در اینجا آقازاده هم به جریان شک می کند و به خانه برمی گردد موقعی که می بیند اهل خانواده به افراد فامیل در شهرستانها زنگ زده اند که فلانی مرده بلند شوید و بیایید مردد می ماند که چه کند ؟خلاصه مطلب :نزدیک ساعت یازده صبح که فلانی از پیچ فلکه معین آباد به طرف خانه اش می پیچد به محضی که جلو درب خانه می رسد عده زیادی دورش را می گیرند یکی به او می گوید تو نمرده ای ؟یکی می گوید تو هنوز زنده ای ؟یکی می گوید حالا داشتیم با بچه ها مکان قبرت را انتخاب می کردیم که کجا باشد ....
پس از چند روز که به مغازه من آمد به او گفتم جریان چه بود ؟گفت : بزرگترین اشتباه آن روز من این بود که گوشی موبایلم را نبرده بودم وگرنه موتورسوار نمی توانست این بساط را درست کند . پس از مدتی به موتور سوار گفتم این چه شوخی بی مزه ای بود که توکردی ؟گفت : مقصر خودش بود قبلاً این کار را بامن کرده بود می خواستم جوابش را داده باشم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:40  توسط محمد بیدگلی  | 

تخریب و اصلاح

عکسهایی از تخریب و اصلاح خیابان معین آباد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:41  توسط محمد بیدگلی  | 

آردمونا بیختیم الکمونا آویختیم

عنوان بالا یک ضرب المثل قدیمی هست که ریشه در واقعیت دارد .یکی از شغلهای نسبتاً فعال قدیم آسیابانی بود مردم داخل خانه های خود تنور داشتند و نان خود را در منزل تامین می کردند نه تنها آراد را برای نان خود می خریدند بلکه سبوس و آرد جو هم برای حیوانات اهلی خانه ها از آسیابان می خریدند وسرو کارشان تقریبآ هفته ای چند بار  با آسیابان بود  اما در این میان عده ای مثل بعضی از مردم امروزی کم اهمالی می کردند وآخر شب می رفتند آرد بخرند درحالی که آسیابان از صبح زود تا موقعی که هوا روشن بود آسیابش باز بود ودر خدمت مردم بود حالا اگر کسی آخر شب می رفت آرد بخرد آسیابان باید چراغ موشی را دست میگرفت با زحمت وارد آسیاب می شد ودر جوالی را که دوخته بود تا خزندگان وارد آن نشوند باز می کرد الک را از گولی میخ بر می داشت ترازوی کفه ای را سرپا میکرد تا مثلاً یک من آرد به مشتری مزاحم بدهد این کار نه تنها مقدور به صرفه نبود بلکه باعث زحمت زیاد هم می شد .

آرد باید الک شود و به مشتری داده شود در گونی را مجدداً باید دوخت ترازو را باید سر جایش گذاشت . و اطراف را باید جاروب زد  در حالی که این کارها را غروب آفتاب موقع تعطیل شدن یک بار انجام می دادند  روی این حساب هر مشتری که آخر شب درب می زد آسیابان می گفت : آردمونا بیختیم الکمونا آویختیم .

یعنی برو .

عزیزان من درسته که زمان فرق کرده روشنایی نیازی به زحمت ندارد دربها نسبت به درب آسیاب کوچکتر شده وکارها را سریعتر انجام می دهند اینها دلیل نمی شود که شما ها آخر شب که مغازه ا م رابسته ام زنگ درب خانه را بزنید وهمه را از خواب بیدار کنید وبا زحمت که پشت درب آمدم بگویید بیا مغازه یک مغزی شیر مخلوط بده. آقایان (آردمونا بیختیم الکمونا آویختیم)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:6  توسط محمد بیدگلی  | 

بدون عنوان

نمی گویم بنویس یا ننویس اختیار با خودت هست اما حواست خیلی جمع باشد که از قلمت دیگران سوء استفاده نکنند ، یه وقت فکر نکنی اینها که تعریفت را می کنند یا تحویلت می گیرند منظورشان شما هستی می خواهند با زیبا نوشتن شما کار خودشان راه بیفتد اما به نام شما تمام بشود.

(بلگفا ادعا داردکه یک ابزار قدرت مندی است اما به نظر من این ادعایش کذب هست موقعی که آن جریان دشوار برایش پیش آمد یک سال نوشته های مرا درست از اسفند نوددو تا اسفند نودسه همه را حذف کرد) به هر حال....  اگر یادت باشد قبل از اینکه مشکل بلگفا پیش بیاید خاطره های زیادی از جبهه از زمان کودکی واز زمان انقلاب می نوشتم یکی از خاطره های من نامش بود نخلهای بی سر... نخل های بی سر یک داستان نبود یک واقعیت بود ماجرای کبریا یک حقیقت بود وخیلی خاطره های دیکر اما هیچ یک از اینها را کسی به من نگفته بود از زبان خودم نوشتم اما جریانی را که شما می خواهی بنویسی باید از دیگران سوال کنی ودر باره یک شخص بنویسی آیا مطمئنی آنهایی که برایت تعریف کنند واقعیت را خواهند گفت؟؟؟

جریانی را که می خواهی به کتاب تبدیل کنی خودت به عینه ندیده ای  از زبان دیگران می خواهی بنویسی ،پس یادت باشد زمانی این کتاب خوانده خواهد شد که خودت نخواهی بود سعی کن تحت تاثیر مسائل ظاهری قرار نگیری شاید صد سال دیگر از روی نوشته های شما قضاوت کنند واحتمالا این قضاوت به نفع عده ای تمام بشود پس دقت کن که امروز چه داری می نویسی.                 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:54  توسط محمد بیدگلی  | 

تخریب

به عکس بالا نگاه کنید .

اینجا درب خانه آقاعلی مصباحی می باشد . این درب اولین درب خانه آهنی می باشد که در خیابان معین آباد کار گذاشته شد .

این درب خانه حدود چهل و هفت سال پیش در اولین مغازه جوشکاری بیدگل در کوچه بهداری به دست استاد حسن نیتی ساخته شد و به دست آقا محمد بنی هاشمی به همین سبک رنگ آمیزی شد و قسمت بالای آن توسط آقا محمد شریفی شیشه شد .

رنگ این درب و شیشه بالای آن از همان سالی است که این درب کار گذاشته شد .

در کتیبه بالای آن بسم الله الرحمن الرحیم به چشم می خورد . به گفته آقا محمد مصباحی این جمله راخود آقا علی مصباحی که مدیر مدسه صباحی بود با دست خط خودش کف مغازه حسن نیتی نوشت و حسن نیتی آهن را روی نوشته کرد خمیر واما ............

این درب چهل و هفت سال است که همسایه روبروی ماست ومن از بچه گی تا حالا هر روز آن را می بینم و خاطرات زیادی از آن دارم ولی می خواستم بگویم خاطرات یا در ذهنها می ماند یا روی کاغذ می آید .

ولی اصل جریان هرگز نمی ماند مثل این درب که امروز روز آخر عمرش هست و از فردا بناست که خانه آقا علی مصباحی را به علت اصلاح خیابان تخریب کنند و دربی را که چهل و هفت سال است آن را هر روز می بینیم از فردا به بعد دیگر نخواهد بود .

مدیر مدرسه صباحی در زمان شاه در این خانه زندگی می کرد  او در این خانه یک دبیر و یک استاد دانشگاه تحویل جامعه داد .

امنیه ها از این درب وارد خانه شدند و حسین مصباحی را دستگیر کردند که جریانش را قبلاً برایتان تعریف کرده ام .

امروز موقعی که کارگران مشغول تخریب بودند داخل اتاقهای این خانه قدم می زدم و با خود می گفتم

چون شدند آنان که مال و زیور و زر داشتند .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:47  توسط محمد بیدگلی  | 

شیلنگ نمره 3

یک روز صبح اول وقت شخصی با متورسیکلتش جلو مغازه من ایستاد وگفت شیلنگ نمره 3 (1") داری گفتم بله چند متر می خواهی ؟ گفت دو توپ(هر توپ شیلنگ 50 متر است) شیلنگ نمره 3 مصرف بالایی ندارد دوتوپ که بیاوریم شش ماه داریم  گفتم نه دو توپ ندارم ،بعد کمی فکر کردم دیدم صد متر شیلنگ نمره 3 سود خوبی دارد حیف است از دست بدهم ولذا به او گفتم اگر بخواهی می توانم برایت بیاورم. گفت کی بیام گفتم فردا صبح.         او رفت ومن زنگ زدم عمده فروش کاشان که اگر بار برای بیدگل داشتید دو توپ شیلنگ نمره 3 برای من بفرستید.

اخر شب بود داشتم مغازه ام را می بستم دیدم ماشین وانت عمده فروش کاشان جلو مغازه من ایستاد ودو توپ شیلنگ نمره 3 گذاشت پایین وگفت نمی دانم چرا امروز همه مغازه داران آران وبیدگل شیلنگ نمره 3 می خواسته اند انبار ما خالی شد از شیلنگ نمره 3. این را که گفت فهمیدم ان مشتری بعد از مغازه من به مغازه های دیگر نیز رفته است وحتماً شیلنگ را خریده.

طبق معمول صبح روز بعد که رفتم مغازه همان مشتری آمد وگفت شیلنگ نمره 3 را آوردی؟ گفتم آره ....        ویک توپ از شیلنگها را برایش آوردم گفت نه من این شیلنگ را که نمی خواهم شیلنگی که من می خواهم    با ریک تر از این است شیلنگ نمره 2/5نشانش دادم گفت بله من این شیلنگ را می خواستم گفتم خودت میگفتی شیلنگ نمره 3 می خواهم گفت من که نمره شیلنگ را سرم نمی شود ، گفتم ببینم به دیگر مغازه ها هم برای خرید شیلنگ نمره 3 رفته بودی؟ گفت آنها هم مثل تو نداشتند.    من که از دست او عصبانی شده بودم  ونمی خواستم ناراحتیم را بروز بدهم گفتم حالا هم برو بقیه مغازه ها ببین شیلنگ 2/5دارند.......

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:28  توسط محمد بیدگلی  | 

مطالب قدیمی‌تر